هيچكس تنها نيست

  1. همه طول روز را در محل نمايشگاه و توي غرفه خودمان بوديم و شبها شهر را ميگشتيم. شب آخر گفتيم نميشود آدم اصفهان بيايد و برياني نخورد. پس يكي از رفقا رفت و از يك جاي معروف برياني گرفت و آورد هتل. با رفقا نشستيم سر سفره شام و آن همه برياني و آن همه دوغ را به طرفه العيني زديم به بدن و افتاديم روي تختها، بس كه خسته و سير بوديم زود بيهوش شديم. نميدانم چه مدت گذشت اما نيمه شب با عطش عجيبي از خواب بيدار شدم در حاليكه بدنم شديدا سنگين و لَمس شده بود. ترسيدم كه مبادا دارم سكته ميكنم. زبانم چوب شده بود. نگاهم به يخچال هتل بود كه با آن همه آب يخ كه در دل داشت بدجور مشغول دلبري از من بود. به هر زحمتي بود خودم را آرام آرام و كشان كشان و كورمال كورمال و سينه خيز به يخچال را رساندم. حواسم بود كه رفقا را بيدار نكنم. در يخچال را كه به نرمي باز كردم و بطري آب معدني را كه درآوردم و خواستم درش را بپيچانم و باز كنم كه ناگهان متوجه شدم آن دو رفيق هم اتاقي هر دو نشسته اند روي تخت و بر و بر زل زده اند به من و بعد كه چشمم در چشمشان افتاد ملتمسانه ازم خواستند كه: به ما هم آب بده! خلاصه هرچه آب معدني بود سركشيديم تا رفع عطش شد. كلي دعايم كردند كه:  اگه تو يخچالو فتح نميكردي ما اينجا از تشنگي تلف ميشديم چون اصلا در خود نميديدم كه از جا بلند شيم و بريم پي آب. آن يكي گفت اين چه جور غذايي بود خورديم؟ الان خون توي رگهام عين گريس سفت شده!فردايش يك اصفهاني كلي خنديد به ما كه آدم عاقل غذاي به اين ثقيلي را شب نميخورد آنهم اين همه! خب ما چه ميدانستيم عواقب برياني چرب و چيلي خوردن اينچنين مهلك است.‌
  2. فيلم تحسين شده اي بود پس انتخابش كرديم. چراغها را خاموش كرديم و شروع كرديم به تماشاي اسب جنگيِ اسپيلبرگ  بعنوان يك هم فيلم بيني در خانه ما با حضور و من و رفيقم و همسران. دقايقي كه از فيلم گذشت ديدم لااقل براي من هيچ چيز درگير كننده اي ندارد و همه چيزش تكراري و قابل پيش بيني است پس پلكهايم شروع كرد به گرم شدن و سنگين شدن. خيلي كم پيش آمده حين تماشاي فيلمي خوابم بگيرد اما اين فيلم هيچ رقم يقه مرا نميگرفت و حريفم نبود. تا يك ساعتي هي ميخوابيدم و هي بيدار ميشدم و هر بار كه چشم ميگشودم ميديدم اين اسب قهرمان صاحب جديدي دارد. روي مبل اذيت بودم. با اين خواب آلودگي نه ميشد فيلم را درست ديد نه ميشد درست خوابيد. تصميم گرفتم يواشكي بروم در فضاي پشت مبلها كه مثلا فيلم از آنجا درازكش دنبال كنم ولي هدف غايي من اين بود كه توي تاريكي آنجا بگيرم تخت بخوابم بدون اينكه توي چشم باشم. آرام و بي صدا رفتم آن پشت و يك پشتي را كشيدم سمت خودم و زير سر نهادم كه يكهو همه برگشتند غقب و نگاهم كردند كه: كجا رفتي؟ اونجا كه نميتوني فيلمو ببيني؟ بيا اين جلو دراز بكش؟ بذار مبلا رو كنار بكشيم قشنگ فيلمو ببيني! ميخواي آنتراكت بديم يه آبي بخوريم سيگاري بكشيم سرحال شيم! خلاصه جو متشنج شد و چراغها روشن شد و معلوم شد كه بله تقريبا همه مشغول چرت زدن بودند و اصلا اين فرار من همه را بيدار كرده بود و بهانه داد به دستشان كه پخش فيلم را قطع كنند و نفسي چاق كنند بس كه فيلم بي رمق و بدي بود. گلويي تازه كرديم و سيگاري دود كرديم. ديگر خواب از سر من و همه پريده بود پس الباقي فيلم را به شيوه تورق و رد كردن ديديم. يعني 70 دقيقه آخر را در 10 دقيقه ديديم تا شرش كنده شد.

 

نتيجه اخلاقي: در برخي بزنگاههاي حساس و دشوار زندگي آدميزاد گمان ميكند كه خيلي تنهاست اما درست وقتيكه براي نجات و خلاصي قدمي برميدارد تازه متوجه ميشوي كه انگار هرگز تنها نبوده. همدردان بعد از بيان درد فوج فوج سر و كله شان پيدا مي شود و اين بديهي است! گاهي نتيجه ابراز نارضايتي از يك وضعيت خاص بهتر از تحمل آن است. باتشكر!

4 دیدگاه در “هيچكس تنها نيست”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *