I am thy Lord, God*

كارآگاه كاستر گمانم اوليش بود. كارآگاهي خبره كه هيچ جنايتكاري از دستش سُر نمي خورد. بچه كه بوديم اين جنايات برايمان زيادي تكان دهنده بود اما چشم هم نمي توانستيم از تلويزيون برداريم. زان پس شايد تا يك دهه بعدش، همه شبكه ها پر بود از انواع سريالهاي پليسي آلماني، از انواع بازرسها و انواع دستيارها، انواع جنايتها و انواع جنايتكاران و البته از ماشينهاي سفيد و سبز پليس آلمان كه روي بدنه شان نوشته بود POLIZEI (اين شايد اولين واژه آلماني بود كه ياد گرفتم و كلا دو سه تا كلمه آلماني ديگر هم بعدا ياد گرفتم!). گرچه آن اواخر ديگر واكسينه شده بوديم و هيچ جنايت و كشتاري تكانمان نميداد اما خب بچه بوديم و چند سال اول ميخكوب اين پرونده ها بوديم.

یکی از آن سریالهای اولیه پلیس ۱۱۰ بود که در بچگی فکر میکردم این سریال پایه ایده پلیس ۱۱۰ در ایران شده. این سریال تفاوتش این بود که یک کارآگاه واحد نداشت و هر قسمتش بازرس ویژه خود را داشت. پلیس ۱۱۰ بود دیگر! همه اینها را گفتم تا برسم به آن قسمتی از سریال که داستانش خوب یادم مانده و می خواهم نقلش کنم. جوانکی باهوش و نابغه رفته بود بانک یا مغازه یا همچه جایی را زده بود و قتلی هم رخ داده بود و کلی هم پول به جیب زده بود. اما بی پدر انقدر تمیز و پرفکت کار را انجام داده بود که پلیس هیچی نداشت برای دنبال کردن و بازرسان رسما گیج و در عجب مانده بودند که چه کنند. سارق همچون استادی کمالگرا از انجام این کار به مثابه یک اثر هنری بی نقص، حسابی به خود می بالید. بعدش سعی کرد کمی از پولهایش را خرج کند شاید بیشتر لذت ببرد. برای مادرش چرخ خیاطی خرید و برای خودش کامپیوتر خرید اما بازم آنقدرها حالش بهتر نشد و فازی نگرفت. کم کم دیگر حوصله اش سر رفته بود. گرچه عجز و ناتوانی پلیسها هم شادش می کرد اما دوست داشت بیشتر از اینها دنبالش بگردند و بیش از اینها در صدر اخبار بماند. پس شروع کرد به بازی کردن با پلیس. هي با حروف روزنامه، نامه های تهدیدآمیز نوشت و فرستاد. انقدر پیام داد و انقدر رجز خواند و انقدر شاخ و شانه كشيد و انقدر کد و سیگنال فرستاد که آخرش پلیس ردش را گرفت و آمدند دستبند زدند بردندش. دم رفتن مفتخر و پر از غرور به پلیسها گفت اگر خودم نمیخواستم عمرا پیدایم نمی کردید! لابد در این لحظه دیگر به آن رضایت خاطر مطلوبش رسید. لابد اثر هنری اش اینجوری کامل شد.

خب آدمیزاد وقتی یک کار تکمیل و قشنگ و پرفکتی انجام میدهد بدجور دلش قنج میرود که همه بفهمند کار اوست و همه بگویند ایول! دمت گرم! و اگر هیچکس نفهمد کار اوست و با وجود چنین شاهکاری گمنام بماند طبعا آدمیزاد دیوانه می شود یا میزند به سیم آخر که همه را خبر کند مثل این سارق هنرمند، مثل خودم اصلا كه يك نوشته ناقابلم را همه جاي عالم همخوان ميكنم و به همه خبر ميدهم كه زود بخوانيد كه من نوشته ام و بي تابم!
دارم فکر می کنم پس توی دل خدا چه میگذرد وقتی آن همه شاهکار و معجزه نشانمان داده تا چون گنجینه ای کشفش کنیم و بی نیاز شویم اما باز هم خبری از ایمان در قلبم نیست. او هم که صبور و ساکت است و فقط نگاه میکند. می ترسم از زمانی که بخواهد به رویم بیاورد یا بردارد خودش را نشانم دهد و مثل آن پلیسهای درمانده تحقیرم کند. چه تابلو و چه ضایع!

*من خدا هستم، پروردگار شما (فرمان اول)

6 دیدگاه در “I am thy Lord, God*”

  1. درود رفیق – چرا این نقدای عالیتو که من قلمتو زیاد دوس دارم واسه نشریه آماده نمی کنی ؟ اونجوری یه حال دیگه ای داره باور کن :دی

  2. سلام
    ینی هر فکری میکردم جز اینکه آخر این مطلب اینطوری تموم بشه!
    هنوز نمیدونم واقعا خدا هست یا نه! با همه ی این اوصاف دلم میخواد باشه! و دلم میخواد که همینطوری آخر کار از یه جایی در بیادو شرمنده ام کنه! خداناباور ها زیادی دور برداشتن!گاهی عمیقا دلم میخواد حالشون گرفته بشه!حتا اگه خودم یه روزی ازین تعلیق دربیام و بشم یکی از اونا!!!

    در پایان بگم که مثل همیشه از خوندن این اثر هنریت لذت بردم 🙂

    1. فعلن دور و بازی دست اوناست و ما کناریم. باید نشست و دید که در آینده بشر و هستی آیا اصلا دوباره بازی دست ما میفته یا نه!
      اینکه این گاه نوشتهای منو اثر هنری خوندی یا از لطفته یا شوخی میکنی 🙂 به هر حال دم شما گرم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *