آدم باش

نمی‌دانم این گربه‌های ولگرد چی بهشان الهام می‌شود و چی روی پیشانی آدم می‌بینند که یکهو قصد می‌کنند دنبالت راه بیفتند و هر جا بروی سایه به سایه‌ات بیایند. به قصد هواخوری از شرکت زده بودم بیرون. آن‌سوتر گربه سیاه یک چشم هم توی آفتاب بی‌رمق فصل سرما لمیده بود که چشم در چشم شدیم و در همان نگاه اول طالب شد که با من باشد. نکبتی بود طفلی، جوری که نمی‌شد فهمید زخمی‌است یا کثیف، شاید توی جوب افتاده یا زیاد توی آشغالها زیسته نمی‌دانم. زیر لب میویی می‌گفت و تیلیک تیلیک دنبالم می‌آمد و من هم که اصلا خوشم نمی‌آید از این سریش شدن‌ها. تا دیدم یک گربه زرد و سفید تپلی و تمیز هم دارد از روبرو می‌آید، بهش گفتم: ببین دوستت داره میاد! برو پیشش باهم باشین دیگه خدا خیرت بده. اما بدبختانه اصلا چیز دوستانه‌ای بین این دو گربه نبود و رخ هم نداد. یکی چاق و تمیز و سفید و سالم و یکی سیاه و لاغر و یک چشم و زخمی. مثل دو شیر ژیان برای هم گارد گرفتند و رجز خواندند و حتی نزدیک بود کار به دعوا بکشد که بیخیال شدند و هریک به راه خود رفتند. گربه سیاه هم دوباره سمت من آمد. این زبان بسته چی می‌خواست از جانم که توی چشمهایش بود اما نمی شد خواندش؟ گرسنه بود؟ با عقل جور در می‌آید خوراکی گربه‌خور توی جیبم باشد گربهء حسابی؟ کاش می‌شد هزار تومن بهت بدهم بروی بقالی هر چه میخواهد دل تنگت بخری و بخوری، حیف آدم نیستی خب. فی‌ذاته هیچ رقم حیوان‌باز هم نیستم که دستی به سرگوشش بکشم و محبت و توجهی نثارش کنم بلکه تسکین درد و زخمش شود. فقط فرار می‌کردم و او هم ول‌کن نبود و لابد سنگین امید بسته بود به من بی‌حال. تعقیب و گریزمان پلیسی شده بود و مجبور شدم یک جوری وارد شرکت شوم که نبیند و گمم کند و گمم کرد و به نظر دیگر نتوانست پیدایم کند. گمانم بعدش لحظه‌ای مکثی کرده و چشم سالمش را هم بر هم گذاشته و با خودش گفت: خیلی به نگاهش میومد که آدم باشه اما بازم اشتباه کردم. لابد راهش را کشیده و رفته توی همان آفتاب بی‌رمق دوباره لمیده که به درد خودش بمیرد و هزار بار با خودش تکرار کند: بالاخره مهربانی ومرام و معرفت هم از میان خلق الله ور افتاد …

6 دیدگاه در “آدم باش”

    1. شاید گربه ها یه روزی یه فکری به حال ما کردن. مثل فیلم سیاره میمونها. آدما یه داروی جدیدو روی میمونا امتحان کردن و اونا خیلی باهوش شدن. عوضش این دارو روی آدما تاثیر مرگبار داشت که غیرمنتظره بود. میمونها شعور پیدا کردن و قیام کردن و کم کم زمین رو تسخیر کردن در حالیکه آدما در اثر شیوع بیماری ناشی از اون دارو در حال انقراض بودن!

  1. حس عدم برقرار کردن ارتباط با حيواناتت شبيه خودم است
    از سگ گرفته تا موش و سوکس
    ولي “آدم باش” اندکي باعث متاثر شدنم شد (!)​ و اندک تاسفي به حال گربه ي سياه و زخمي خوردم
    به قول يکي از دوستانم !!!​:
    قلمت مانا !

    1. بچه بودم سه تا جوجه داشتم بزرگ شدن کشتیم خوردیمشون، گمونم من نخوردم. بعدش دیگه از حیوونداری بیزار شدم چون میمیره و دردش میمونه. دیگه ماهی قرمز هم نمیخرم!

  2. یک تحلیل که نمی دانم چقدرش صحت دارد
    حیوانات هم وقتی دنبال آدم راه می افتند پی جنس مخالفش می روند آمده است که زنی روزی به روستایی اندر شدی چندانکه مشغول تفرج بودی بناگاه به پشت سر خود نگریسته دید گاو نری او را دنبال کردی آنهم بسیار سمج وارانه . بانگ برآورده پدر بچه ها را خواند که ای مرد ، دستی به یاری برسان که این گاو چشم سفید به تعقیب و مراقبت ما پرداخته ، پدر با لبخند گفت نگران نباش حیوانات بو می کشند و نر ، ماده را می جوید و…

    1. با این تحلیل کن همه معادلات به هم خورد. پس بگو چرا دنبالم راه افتاده بوده، چشش ما رو گرفته بوده 🙂 هرچند نظری ندارم که نر بوده یا ماده.
      ممنون از نظر جالبت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *