حیف از این روزا که من به … زدم*

مرغو که گذاشتیم تو فر بپزه، چند دقیقه بعد بوی تابستون همه خونه رو ورداشت اونم تو شب برف، دم‌دمای چله زمستون! دلم گرفت، یاد اون زیرانداز افتادم و اسباب کباب‌پزی که همون اول بهار گذاشته‌بودم تو صندوق‌عقب ماشین و مصمم بود دیگه هر جمعه فصل گرما بریم یه گوشه طبیعت بلکه دمی بیاساییم و خوش بگذرونیم. اما دریغا که تابستون هم تموم شد و ما تقریبا همه جمعه‌هاشو خوابیده‌بودیم، علل و عذرها و بهانه‌ها هم که تکراریه و دیگه گفتنم نداره، پس بماند. عجالتا که بوی تابستونای ناکام بدجور پیچیده تو خونه‌مون و اون طرف پنجره هم دیگه قشنگ داره برف میاد. تا باز عطر زمستون از کدوم دیگ تابستون دربیاد و بپیچه تو فضای خونه‌‌ که من باز دلم بگیره از یه فصل دیگه که زندگیش نکردیم.

بندی از ترانه پیش‌درآمد علی عظیمی*

یا حسین آن که دل از غیر تو ببرید منم

غریبانه کویتی پور 1382تازه که به بازار آمده بود قطعاتش از تلویزیون بسیار پخش می‌شد، دلنشین بود اما هنوز اثر مرا اهلی‌ نکرده‌‌بود. اطرافیانم نوار کاستش را تهیه کرده‌بودند و گوش کرده بودم و لذت برده بودم اما باز هم اهلی نشدم. برخی دوستان کلیپ‌های فلشی یکی دو قطعه معروف‌تر را به من توصیه کرده‌بودند و دیدم و شنیدم فاز گرفتم اما هنوز مانده بود تا اهلی شدن. توی سال عاشقیت در کافه‌ای نشسته‌بودیم که همیشه موزیک راک و پاپ خارجی پخش می‌کرد از بیتلز تا کوهن، اما آن روز که روزی در دهه اول محرم بود از بلند‌گوهای کافه یعنی دقیقا جایی که انتظارش را نداشتم، قطعات این آلبوم پشت سر هم پخش می‌شد و همان روز بود که دیدم یکایک آهنگها به قلبم تیرخلاص زدند و دیدم که تا ابد اهلی آن آلبوم بی‌نظیر شدم و از آن سال تا حالا هر محرمم با آلبوم غریبانه با صدای حاج غلام کویتی‌پور می‌گذرد.
اولین نسخه‌ای از آلبوم که برای خودم گیر آوردم پر از خش و قطعی صدا بود گاه در بهترین لحظات آهنگها، اما خیالی نبود. دیگر جای خرابی و قطعی‌ها را هم از بر شدم و بعدها که نسخه خوبش را یافتم در همان لحظات منتظر آن اصوات بودم گاه حتی دلتنگشان و تا مدتها بدعادت بودم اما زندگی من با اثر ادامه داشت و ناگهان متوجه شدم بسیاری دیگر هم دچار غریبانه شده‌اند از همه طیفهای گوناگون، از مذهبی تا غیرمذهبی، از سنتی تا مدرن! بعدها غریبانه2 را هم شنیدم و فهمیدم که برخی چیزها دومی ندارد و اساسا غریبانه تا همیشه یکی‌است و شاهکارهای هنری انگار تکرارناپذیرند.
می‌شود برخی عوامل ماندگاری اثر را نام برد، آلبوم غریبانه آلبوم کاملی‌است که همه اجزائش در جای درست نشسته. اشعار بسیار زیبایی دارد که از شعار فاصله گرفته و وجه عرفانی واقعه عاشورا را صمیمانه بیان می‌کند. آهنگسازی و تنظیم درخشانی دارد که بر مبنای نوحه‌های قدیمی و با ملودی‌های دلنشین، تعادل حیرت‌انگیزی میان شور حماسی و اندوه برقرار کرده‌است و البته صدا و اجرای توانمند کویتی‌پور که از خوانندگی فراتر رفته و همچون شاهدی عینی واقعه را حماسه‌سرایی می‌کند و همه این‌ها موفق شده مخاطب را مهربانانه به دل واقعه شهادت سید‌الشهدا و یارانش ببرد و متأثر کند همچون یک مجلس تعزیه خوانی در اوج. اما اینکه چرا این تجربه کامل هرگز تکرار نشد را چه بگویم. شاید دوران آن شور و خلوص به سرعت گذشت یا اختلافات و دلخوری‌های معمول پس از موفقیت و اوج رخ داد که همان عوامل هم نتوانستند آن عشق را بار دیگر در اثری دیگر جاری کنند اما شخصا سپاسگزار یکایک افرادی هستم که در زمان درست در جای درستی جمع شدند تا غریبانه متولد شود و وسیله‌ای شود که دل من ایمان‌باخته را هر محرم از روزمرگی‌هایم پرواز دهد و ببرد صحرای کربلا و خط مقدم جبهه که گاهی چنگ دل آهنگ دلکش می‌زند، ناله عشق‌است و آتش می‌زند…

از انتشار این آلبوم تا الان سیزده سال می‌گذرد و سیزده سال طول کشید تا توفیق و جسارتش را بیابم که ادای دین کنم و چند خطی بنگارم درباره غریبانه که خوشحالم غریب نمانده و جایش را آن بالا بالاها ماندگار کرده. یکی از پنج آلبوم موسیقی ایرانی برتر به انتخاب من!

پی‌نوشت: لینک شنیدن، خرید و دانلود آلبوم غریبانه

قطارنواز

دخترک نشسته کنار من با جدیت کنسرت لئونارد کوهن نگاه می‌کند، هنوز دوسال و نیم‌ش هم نشده!
توی مونیتور پیرمرد دارد گیتار می‌نوازد، گفتم سر صحبت را باز کنم باهاش.
– دخترم این آقاهه داره چیکار می‌کنه؟
– داره قطار می‌زنه!
– داره چی‌ می‌زنه؟
– قطار می‌زنه!
– قطار!!؟
(نگاهم کرد به نگاهی عاقلانه و پریقین)
– آره! قطار!
(و دوباره رو برگرداند سوی مونیتور و با جدیت استماع و نظاره کنسرت را پی‌ گرفت!)

و آنگاه من پیرمردی را دیدم که قطار می‌نواخت و چه زیبا می‌زد . . .

دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی*

اصلا منطق دنیا بر مبنای ضدحال بنا شده انگار. این دنیا وقتی یه جوری حالتو می‌گیره، ضربه بهت می‌زنه یا زخمیت می‌کنه، میگه اسمشو بذار تجربه ولی عمرا تا پایان عمرت تو موقعیت مشابه قرارت بده که از اون تجربه گران‌سنگ که اندوختی بهره بجویی و برنده موقعیت بشی. یا نمی‌کنه افراد ضد‌حال زننده یه بار کارشون بهت گیر کنه که اقلا بشه یه قلمبه‌ای، یه نشون به اون نشونی، چیزی بارشون کنی. هیچی دیگه تا آخر عمر می‌مونه رو دلت و احساس بازندگی و بی‌عرضگی دمی دور نمیشه ازت.
همین دنیا منتظره تو یه برنامه یا کاری که تصمیم گرفتی در آینده انجام بدی رو اعلام کنی و آنونس بدی برای ملت. اون‌وقت این دنیای محترم همه کاراشو میذاره کنار، فول‌تایم میاد تو کار تو که هیچ رقم نذاره اون کاری که تو پز انجام قریب‌الوقوعشو دادی به سرمنزل مقصود برسه، یعنی عمرا بذاره روسفید بشی پیش چشم خلق! یه مورد هم از قلم نمی‌ندازه تا بتدریج کل اندک اعتبارتو جلوی غریبه و آشنا صفر کنه و قشنگ خیالش راحت بشه. به جایی می‌رسی که دیگه خودت به خودت هم وعده و قول ندی حتی! دیگه خودت هم از خودت بی‌حساب می‌شی، اینجاشه که نافرم درد میاره.
خلاصه دنیا حریف قدریه و خیلی مصمم و مُصره که نذاره توی قلمروش تو درخشش و عرضه اندامی‌ داشته باشی و همه تلاشش رو هم می‌کنه، حالا به شیوه ضدحال‌زنی یا بی‌اعتبار کردن آدم یا هر شیوه دیگه. البته ناگفته نمونه که بعضیا یه وقتایی تونستن این حریف قدرو زمین بزنن. لذا انگار همیشه باید تو شرایط مسابقه باشی، هشیار و شیش‌دونگ! چون یه لحظه غفلت میشه یه عمر حسرت و حرص و جوش و سرکوفت به خودزنی. ولی خوبه دنیا هم اونقدر فیر‌پلی و ملاحظه حالیش بشه که وقتی تو فاز مبارزه نیستیم و دلمون گرفته نیاد بی‌هوا یکی بخوابونه تو گوشمون. دنیای محترم! همیشه بردی و هنوز عطش بردن داری؟ نوش جانت، اقلا بکوش که تمیز بازی کنی و تمیز برنده شی! برای حیثیت نداشته خودت بهتره، والا!

*ترجیع‌بندی از ترانه کفش آهنی
از آلبوم همین رضا صادقی:
دیگه نوبت توئه خسته شی دنیا بشکنی
این بار ایستادم تا آخرش با کفش آهنی
بات می‌جنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد
بس که پشت پا زدی گذشتن از تو ساده شد

فاتحه‌ای بر سنگ قبر آرزوها

این محسن‌خان یگانه که صدایش ما را پرتاب می‌کند به دوران زیبای دانشجویی و پخش همیشه نیمه‌خراب ماشین‌ها و کامپیوتر‌های ویروسی رفقا و کافه‌های عاشقانه سر ظهر، یک آلبومی اخیرا منتشر کرده به نام نگاه من. توی این آلبوم نگاهش یک ترانه‌ای سروده و ساخته و خوانده به نام جاده که توی این ترانه جاده اش یک بیتی هست که مرا متاثر کرد حسابی. توی این ترانه راوی در حالیکه کلی از معشوق بی‌وفا و بی‌اعتنا گله دارد و دارد باور می‌کند که آرزوی رسیدن به او را باید به گور ببرد، نهایتا این بیت را می‌خواند:
رسیدن به تو آرزوی منه
کی به آرزوهای من میرسه؟

اینجاش که رسید با خودم گفتم اساس کار دنیا اصلا همین‌است انگار. آدمهایی آرزوهایی دارند و آدمهای دیگری آرزوهای آن اولی‌ها را دارند زندگی‌ می‌کنند بی اینکه متوجه باشند این زورقی که بر آن می‌رانند آرزوی یک آدمی‌است لابد و باز خودشان آرزوهایی دارند که یک سری آدمهای دیگری دارند زندگیشان می‌کنند. از آن طرف آن دسته اولی هم چیزهایی را دارند زندگی می‌کنند که آرزوی یه گروه پیشینی‌تر است! همینطور از دو سمت تا بی‌نهایت پیش برویم داستان ادامه دارد و هیچکس هیچ‌کجا در آرزوی خودش دارد زندگی نمی‌کند و این خیلی ناجور‌ است! زیادی بد است! باید یک‌جوری می‌شد که آدمها توی آرزوهای خودشان زندگی کنند نه توی آرزوهای مردم یا اقلا متوجه باشند دارند توی آرزوی مردم زندگی می‌کنند اما اینجوری که هست همه در حسرت همه درخسران همه در واویلا. تا به یکی از آرزوهایشان هم که می‌رسند ناگهان آرزو عوض می‌شود و می‌رود آن دورها می‌ایستد که آدمیزاد بی‌چاره باز بدود دنبالش. انگار تا بوده همین بوده و تا باشد هم همین‌ها باشد، فاصله و نرسیدن و اندوه. وقتی فکر کردم توی این موضوع کلی سخن و شعر دیگر هم یادم آمد که یعنی هرکسی توی تاریخ از ظن خود همراه این قصه پر غصه شده. مثلا در این باب سهراب فرموده:
همیشه فاصله‌ای هست
دچار باید بود

منزوی هم اینطور سروده:
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدیگر نرسیدن بود

گلشیری هم توی آینه‌های دردارش چنین گفته:
– می بینی صنم ، آدم همیشه به نوعی مغبون است.
در را باز کرد : چرا دیگر مغبون ؟
آدم هر لحظه به ضرورتی جایی است که جای دیگری نیست یا هزار جای دیگر.

و حاتمی نیز در دلشدگانش جان کلام را این‌گونه فرموده:
با همه بلندبالایی دستم به شاخسار آرزو نرسید.

خلاصه می‌گویم بیایید یک تصمیم محکمی بگیریم تا برویم و آرزوهای برآورده شده خودمان را زندگی‌ کنیم و همزمان و هماره حواسمان به آرزوهای برآورده نشده مردم هم باشد بلکه این درد ازلی و ابدی و ذاتی بشر را یکهویی تمامش کردیم و تاریخ‌ساز شدیم. البته این هم خودش یک آرزوست، از آن آروزها!

Nevermind

14-td-opening-credits_w529_h352_2xاصلا حواسم به این آهنگش نبود توی این آلبوم آخری. انگاری صدایم نمی‌زد تا اینکه دیدم سر درآورده از عنوان‌بندی آغازین سریال مورد علاقه‌ام! تازه آنجا بود که شروع کرد به صدا زدنم. تا اینکه سیاوس بهم گفت که سراینده یا خودش قاتل سریالی بوده یا ذهن یک قاتل سریالی را خوب شناخته! اینجا بود که دیگر ترانه قشنگ صدایم زد آن هم به بانگ بلند. لذا رفتم سراغش و دورانی را به غواصی در بحر این قطعه گذراندم و دیدم حق با رفیقم است و این ترانه اتمسفر و تم این سریال جنایی را یک‌جا در دل خود دارد. اهل فن می‌دانند موزیسین‌های ادیبی مثل لئونارد کوهن و بعد از او نیک کیو داستانگویی در ترانه را به سبک جریان سیال ذهن آزمودند. تصاویری شاعرانه و روایتگر به واژه در می‌آیند و سپس آن تصاویر به چسب تک گویی یک راوی غالبا روان‌پریش به هم پیوند می‌خورد تا هاله‌ای از یک داستان تاثیرگذار را شکل دهد. یک داستان موهوم و مبهم و به شدت سینمایی که در عین اینکه هماره رازوارگی خود را حفظ می‌کند و هرگز پیش چشمان مخاطب شفاف و واضح نمی‌شود، تاثیر بی‌مانندی در مخاطب و شیوه سلوکش با موزیک دارد چرا که رسیدن به تفسیر و قضاوتی عمیق از این ترانه-داستان بستگی دارد به اینکه چقدر با آن آهنگ و آن قصه مهیب پشت سرش زندگی کرده باشی. حالا این سلوک برای این ترانه به مدد اینکه هشت قسمت بر پیشانی فصل دوم سریال کاراگاه واقعی نشسته بود، میسر شد. پس از برادرم محمد خواهش کردم ترجمه‌اش کند و او هم دریغ نکرد، دمش گرم. ترجمه فارسی ترانه Nevermind اثر لئونارد کوهن را می‌خوانم شاید بتوانم اندکی به راز داستان مستتر در جانش نزدیک شوم و همزمان شاید پرده‌ای از اسرار سریال را هم بگشاید. انگار که خالق سریال پاسخ برخی پرسشهای مهم اثرش را در متن این ترانه پیش‌بینی کرده باشد. سریالی عجیب و هولناک که بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.

مهم نیست

جنگ مغلوبه شد
معاهده امضا شد
دستگیر نشدم
از مرز رد شدم

دستگیر نشدم
با وجود اون همه تلاشی که کردن
من بین‌تون زندگی می‌کنم
منتها با ظاهر مبدل

باید زندگیم رو
پشت سر میگذاشتم
چند تا قبر کندم
که هیچوقت پیداشون نمیکنی

قصه رو گفتن
با راست و دروغهاش
من یه اسمی داشتم
اما مهم نیست

مهم نیست
مهم نیست
جنگ مغلوبه شد
معاهده امضا شد

حقیقتی هست که می مونه
و حقیقتی که می میره
نمیدونم کدوم
پس مهم نیست.

برد شما
اونقدر کامل بود
که بعضی میون خودتون
بفکر افتادن

سیاهه‌ای درست کنن
از زندگی کوچک ما
اون لباسایی که پوشیدیم
قاشقامون چنگالامون

اون بازیای شانس که توش
سربازامونو بازی کردیم
اون سنگهایی که کندیم
اون ترانه‌هایی که ساختیم

قانون صلح ما
که می فهمه
یه شوهر رهبری می‌کنه
یه همسر حکم می‌رونه

و تمام این تعبیرها رو
مثل
بی‌تفاوتی شیرین که
بعضیا بهش می‌گن عشق

یا بی‌تفاوتی اعلا
که بعضیا بهش می‌گن تقدیر
ولی ما
اسمهای خودمونی‌تری داشتیم

اسمهایی ژرف
اسمهایی حقیقی
اونا برای من حکم خون‌ دارن
و برای تو حکم خاک‌

که نیازی نیست
باقی بمونه
حقیقتی هست که زنده می‌مونه
و حقیقتی که می‌میره

مهم نیست
مهم نیست
زندگیم اون زندگیه
که پشت سر گذاشتم

حقیقتی هست که زنده می‌مونه…

نتونستم بکشم
اونطور که تو می‌کشی
نتونستم بیزار باشم
سعی کردم نشد

تحویل دادی منو
لااقل سعی کردی
تو طرف اونا رو گرفتی
اونایی که ازشون بدت میومد

این قلب تو بود
این دسته مگسا
این یه زمانی دهنت بود
این پیاله‌ی اکاذیب

تو خوب بهشون می‌رسی
تعجبی نداره
تو از طایفه‌شونی
تو از جنسشونی

مهم نیست
مهم نیست
قصه رو گفتن
با راست و دروغاش
دنیا مال توئه
پس مهم نیست

مهم نیست
مهم نیست
زندگیم اون زندگیه
که پشت سر گذاشتم

پر و پیمون زندگیش می‌کنم
وسیع زندگیش می‌کنم
در لایه‌های زمان
که نمی‌تونی از هم جدا کنی

زن من اینجاست
بچه‌هام هم
قبرشون امنه
ازدست اشباحی مثل تو

در قعر مکانهایی
با ریشه‌های درهم پیچیده
زندگیم اون زندگیه
که پشت سرگذاشتم

پی‌نوشت:
لینک متن ترانه به زبان اصلی با امکان شنیدن قطعه

آواز شادی به سیاق نیک کِیو

این روزها فیلم بی‌قانون با فیلمنامه و موسیقی نیک کیو به بازار آمده و این بهانه خوبی است تا چند خطی برای هنرمندی بنویسم که از روزی که رفیق سفر کرده‌ام فرزان به من شناساندش و در آن سکانس طلایی بالهای اشتیاق، شاهکار ویم وندرس به من نشانش داد، از زندگی موسیقایی‌ام بیرون نرفته. مردی که نمی‌شود که سینمایی بود و موسیقی او را دوست نداشت که آثار او خود سینماست. ترانه‌هایی به شدت تصویرگر که جملگی از جنس شعر و روایت‌اند در کنار موسیقی و تنظیمی که در خدمت فضا و تصویرسازی آن ترانه سنگ تمام می‌گذارد جوری که در نماهنگهای سردستی برخی آهنگهایش تصاویر ضعیف بدجور روی موسیقی زار می‌زند و به گرد پای تصاویر خود قطعه نمی‌رسد و همین است که وقتی سراغ ساختن موسیقی متن فیلم می‌رود اگر تصاویر فیلم به آن غنا و کمال موسیقی بصری اون نباشد محمل مناسبی برای کارش نمی‌شود و برعکس اگر قابها از پس ملودی و تنظیم او برآید که دیگر نتیجه می‌شود عیش کامل و مدام ما! مثل شاهکار بی‌مانندی چون قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل و البته پیشنهاد که فیلمنامه‌اش هم کار خودش بود.
بی‌قانون گرچه امتیازات زیادی مخصوصا در هشتاد درصد ابتدایی فیلم دارد در زمینه شخصیت پردازی و پرداختن لحظات خشن بدیع و نفسگیر، اما با احتساب فصل پایانی آن چیزی نشده که این همه مدت منتظر و بیقرارش بود. گرچه این بدان معنا نیست که اثر از تصاویر و فضاهای نیک کیوی تهی است که برعکس سرشار است اما پایانی نامتجانس و نامتناسب همه چیز را به هم میریزد و لابد می‌دانید که در همه چیز این نقطه پایان است که اهمیت دارد*. هرچه بود بهانه‌ای شد تا باز نقبی بزنم به دنیای نیک کیو و آثار درخشانش.

نیک کیو و گروهش در سال 1996 آلبوم غریبی به بازار عرضه کردند با عنوان تصانیف جنایت. هر قطعه این آلبوم روایتگر جنایتی هولناک است که تنها شرحش می‌تواند خوف بیافریند. قطعاتی که در ژانر جنایت از عاشقیت و تغزل تا نفرت و جنون ره می‌پیمایند. یک بار گوش فرا دادن به این آلبوم بی‌نظیر تجربه‌ای یکه و در عین حال رعب‌آور و اندیشه‌برانگیز است و شاید همین است که در انتهای آلبوم به عنوان حسن ختام قطعه‌ای امیدبخش و روشن به نام مرگ پایان نیست پیش بینی شده شاید برای پیشگیری از برداشتهای سطحی و جوگیرانه که ای بسا به فجایعی ممکن است بیانجامد که این نشان تعهد و هوشیاری هنرمند است.
همیشه آرزویم این بوده که این آلبوم عجیب را اینجا معرفی کنم روزی و همیشه تصورم این بوده که این معرفی همراه خواهد بود با ترجمه ترانه فوق العاده جایی که گل‌های سرخ وحشی می‌رویند که سیاوش عزیز روزگاری به من شناساندش و قصه‌ای بس عاشقانه و شگرف دارد که به وقتش درباره‌اش خواهم گفت. اما در این پست بر آن شدم که سراغ قطعه دیگری بروم که بیشتر وصف تاملاتم باشد، آواز شادی که آغازگر آلبوم است و انگار حالا حالاها با داستانش کار دارم و آن شب و آن کلبه برفی و آن مسافر ناشناس و درمانده حالا حالاها قصد ندارند دست از سرم بردارند و دارم هر روز به شکلی در ذهنم می‌سازمشان. پس از برادرم، محمد، خواهش کردم که متنش را به آن شیوه ادیبانه که خوب می‌داند ترجمه کند و او هم به نحو احسن انجامش داد. البته گفتنی است که ترانه منهای آهنگ ناقص است و انگار بخشی از داستان بر دوش لحن‌سازی بازیگرانه نیک کیو و سازبندی فضاساز و روایتگر قطعه است که قرار است هرچه در تصویر داستان است به مدد وکال و ضرب پیانو و گیتار و ویولن در گوش ما بازآفرینی کند. اینک این ترانه/داستان را تقدیم شما می‌کنم و کاش بدانم بعد از خواندن و شنیدنش در ذهن شما چه گذشته؟!

*کلام پایانی فیلم گوست‌داگ از کتاب شیوه سامورایی

 لینک دانلود قطعه آواز شادی
متن انگلیسی ترانه
 آواز شادی

به من رحم كن آقا!
بگذار خودم رو به تو آويزان كنم
جايي براي ماندن ندارم
و مغز استخوانهايم از سرما تير مي‌كشد
قصه‌اي برايت خواهم گفت
از مردي و خانواده‌اش
بالله اگر دروغ بگويم

ده سال پيش با دختري آشنا شدم كه نامش شادي بود
شيرين و سرخوش بود
چشماش جواهر براق آبي بود
و در بهار به عقد هم درآمديم
نمي‌دانستم خوشبختي و عشق كوچك ما چه ارمغاني خواهدداشت
يا زندگي چه در چنته دارد
همه چيز اما به سوي فرجام خود پيش مي‌رفت
در اين شكي نبود
لا لا لا

صبحي بيدار شدم و او را گريان ديدم
و روزهاي بسيار بعد
بس غمگين و تنهاتر شد
شادي تنها نامش بود
غمي بي‌نام درون سينه‌اش رخ نمود
و نيروي شوم و سياهي بادبان برافراشت
بدرود اي زمينهاي سرخوش
كه شادي تا ابد در شما خانه دارد
*سلام هراس‌ها سلام*

اين ابراز ندامتي بود يا دلشوره‌اي منحوس؟
گويي كه در قلب آخرين شبِ خون آكنده اش نگريست
آن چشمهاي مجنون، آن چاقوي تشنه به خون
واي، آقا مي‌بينم كه حواستان به من است!
خوب، ممكن بود اينچنين؟
چند بار اين را پرسيده ام؟
خوب، مختصر در ادامه
ما بچه‌هايي داشتيم، اولي ، دومي ، سومي
اسمشان را گذاشتيم هيلدا، هتي و هالي
آنها كودكان مادرشان بودند
چشمهاشان جواهر براق آبي بود
و مثل موش آرام بودند

در خانه صداي خنده‌اي نمي‌آمد
هيچ، نه از هيلدا، هتي يا هالي
كسي تعجب نمي‌كرد، بس كه مامان شاديِ بينوا پژمرده بود
اما شبي كسي به خانه كوچك ما‌ آمد
در حال ملاقات دوست بيماري بودم
آنگاه که طبيبی بودم
شادي و دختران به حال خود بودند
لا لا لا

شادي را با نوارچسب برق بسته بودند
در دهانش چيزي چپانده
زخم خنجرهاي مكرر بر تنش
درون كيسه خوابي فشرده بودندش
جان دخترانم را از تخت كوچك خودشان ربوده بودند
شكل قتل خيلي شبيه قتل همسرم
شكل قتل خيلي شبيه قتل همسرم

نيمه شب بود كه به خانه برگشتم
به پليس تلفن زدم
گفتم كسي جان چهار بي گناه را گرفته
نتوانستند مردك را بگيرند
هنوز آزاد مي‌چرخد
گويا قتلهاي بسيار ديگري هم كرده
با نقل قولهايي از جان ميلتون كه با خون كشته بر ديوار مي نويسد

تحقيقات پليس با هزينه وحشتناك پيش مي رود
در خانه من نوشته بود «دست راست سرخ او»
كه شنيدم از بهشت گمشده است
اينجا شلاق باد سردتر مي‌شود
اما قصه من رو به اتمام است
مي ترسم صبح يخبندان شود

و اينگونه خانه‌ام را ترك كرده‌ام
از زميني به زمين ديگر مي‌روم
بر روي گامهاي توام و تو نیز عیالمندی
بيرون لاشخورها مي‌چرخند
گرگها زوزه مي‌كشند، صداي هيس افعي مي‌آيد

و براي اتمام اين اكرامِ كوچك اي رفيق
كه حاصل جمع رحمت زميني خواهد بود
مي‌شود مرا در عداد دوستان بشماري؟
خورشيد بر من تاريك است
و خاموش همچون ماه
شما، آقا، اتاقي داري؟
به داخلش تعارفم مي‌كني؟
لا لا لا

بله‌بله

مهراسید! نترسید! نگران نشوید! اشتباه نیامدید! اینجا همان روزگار گیدورایی است که بود و مدیریتش هم همان گیدوراست که بود. پس اندکی تامل کنید تا بگویم ماجرای عکس این خواننده خوش ‌تیپ و تو دل بروی عراقی از چه قرار است. رفیقم صداقت تعریف می‌کرد روزی توی تاکسی نشسته بوده که این آهنگ شاد عربی عجیب رفته توی گوشش به مزاقش عجیب خوش آمده. پس از راننده پرسیده این آهنگ چیه که ما رو دیوانه کرده؟ مال کیه؟ راننده با حیرت و چشمهای گرد انگار که بهش برخورده باشد گفته: این محمد السالمه! مگه نمیشناسی؟ رفیق ما به آرامی و با کمی ترس گفته: نه والا! راننده این‌بار بلندتر و متعجب‌تر  پرسیده: محمد السالم آهنگ بله بله، خیلی معروفه! یعنی نشنیدی؟ صداقت با ترس بیشتر جواب داده: نه به جان خودم! شرمنده‌ام خب!
صداقت به مقصد که رسیده و به اولین اینترنت که دست پیدا کرده سریع یک عدد گوگل باز کرده و توش تایپ کرده: محمد السالم بله بله!
در همان نتایج اول جستجو توانسته آهنگ را دانلود کند و بریزد روی گوشی فاخرش تا در آن شب موعود برایم پخش کند تا این‌بار من با دهان باز محو این آهنگ به ظاهر دیمبول عربی شوم و باز این بار من در اولین دسترسی به اینترنت بروم تایپ کنم: محمد السالم بله بله و آهنگ را بگیرم و تا امروز که امروز است روزی نیست که زیر 10 بار گوش دهم بهش! بس که نیکو و دل‌انگیز است، مخصوصا یکی از ملودی‌های میانی آهنگ. بشنوید از رفیق دیگرم اقبال که بعد از سه چهار روز آمده به من می‌گوید که آهنگ مرا ول نمی‌کند و این چی بود دادی بهم! گفتم این خواننده یک جوری صمیمی و خالصانه می‌خواند آدم گمان می‌کند پسرخاله‌اش همین بغل دستش نشسته و دارد می‌خواند برایش. همین است که آدمی را خوب می‌گیرد و حال آدمیزاد را هم خوب می‌کند. همین است که یک بار که توی خانه با همسرم لم داده بودیم در سکوت مطلق من سرم را به طرز عشوه‌ناکی تکان می‌دادم و او هم با دستش روی پایش ضرب گرفته بود و معلوم بود توی مغز هر دوی ما بله بله دارد پِلِی می‌شود.

لینک دانلودش را می گذارم اینجا که در این ایام رو به بهار همه با هم خجسته شویم. ضمنا از رامک عزیز هم که در ادبیات عرب تخصص دارد نمی‌دانم دعوت کنم به شنیدن این آهنگ یا نه یا این که بعدش کتکم خواهد زد و به عتاب خواهد گفت بهم که مردیکه تو مگه فکر کردی من چکاره‌ام؟ ترانه دمبلی عربی هم شد ادبیات عرب؟ اما ضرر ندارد و داشته باشد هم هزینه‌اش با من حتی اگر لنگ کفش سمتم پرتاب کند. پس ازش می‌خواهم بیاید و گوش کند و اگر خوشش آمد و حالش بهتر شد ترجمه‌ای هم ارائه دهد که ببینم این محمدالسالم چی با خودش می‌خواند که چنین جادویی دارد و چنین بر دل می‌نشیند. خب لابد لاجرم از دل برآمده!

و اینک لینک دانلود:
محمد السالم – بله بله 

و لینک کمکی

ایده های کهنه اما تازه

یک هفته بیشتر نمانده به انتشار ایده های کهنه*، جدیدترین آلبوم لئونارد کوهن* بزرگ و این برای من و خیلی ها که او را خوب می شناسند خبری است بی نهایت خوش. هیجان زده ام درست مثل همان شب ده سال پیش (ده سال گذشته یعنی؟) که در خوابگاه برادرم مثلا به تکمیل پایان نامه اش کمک می کردم و او از کامپیوترش با ویندوز98 و وینَمپ آهنگ فوق العاده زمان پایانِ* کوهن را پخش کرد و برق از سرم پراند و این اولین ملاقات من با صدای بی نظیر و موسیقی خاص استاد بود. از آن نقطه شروع شد و همه این سالها کارنامه این استاد گزیده کار را از جوانی تا سالخورگی اش دنبال کردم و مونسم بوده در حدی که قسم یاد کنم به اسمش. او شاعری است که نمی شود از مرور اشعار و ترانه هایش گذشت و خواننده ای است که نمی شود از صدای جادویی اش گذشت. اشعاری پر از رومانس و حکمت و گاه خشم و هجو و پوزخند که اغلب مکالمه با معشوقی اثیری است. هشت سال از آخرین آلبومش می گذشت و کم کم  داشتیم می پذیرفتیم که پیرمرد در نیمه دوم دهه هشتم زندگی اش دیگر شاید قرار نیست اثر دیگری برای ما بسازد که این خبر از سایت رسمی کوهن برخواست و قطعه زیبای نشانم بده کجا* از آلبوم تازه پخش شد که باز برق از سرم پرید که استاد هدیه دیگری برای ما دارد. اینک همان کوهن قدیمی که می شناختیم و منتظرش بودیم سرحال و ویرانگر باز سراغم آمده. کمی بعد قطعه شاهکار ظلمت* هم منتشر شد و باز مشتاق تر شدیم که انگار این ایده های کهنه اصلا خود جنس است و قرار است پودر شویم انگار! یک هفته مانده و دوست داشتم این مناسبت را گرامی بدارم و بگویم وسط این غرغرها اخبار خوشی هم برایم هست که مثل یک کودک سرشار از هیجان و وجد و سرور شوم.
ترانه نشانم بده کجا را برادرم محمد (همان برادری که کوهن را به من شناساند که موسیقی را برایم تغییر داد) ترجمه کرده است که اینجا می آورم. متن انگلیسی ترانه ها با توجه به ثبت سماعی آنها و عدم انتشار متن رسمی دقیق نیست و لذا ترجمه هم مشمول مساله احتمالی بودن برخی عبارات است. این مشکل درباره قطعه ظلمت بیشتر هم هست. خوشحال می شوم اگر کسی بتواند آن را سماعی یا بر اساس متون سماعی احتمالی ترانه ترجمه کند.

ترانه نشانم بده کجا
اثر لئونارد کوهن

نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود
نشانم بده كجا، از ياد برده‌ام كه نمي دانم
نشانم بده كجا، سر خم مي كنم
نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود

نشانم بده كجا، دستي رسان تا سنگ از راه دور نهيم
نشانم بده كجا، نتوانم اين به تنهايي
نشانم بده كجا، کلام مردي شد
نشانم بده كجا، رنج آغاز شد

بلايايي گذشت و آنچه توانستم اندوختم
بارقه اي از نور، ذره‌اي دور
پابندهايي بود تا بهر عزيمت شتاب كنم
پابندهايي بود تا چون غلامی دوستت بدارم

نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود
نشانم بده كجا، از ياد برده‌ام كه نمي دانم
نشانم بده كجا، سر خم مي كنم
نشانم بده كجا، خواهي اين غلامت رود

نشانم بده کجا
نشانم بده کجا
نشانم بده کجا

لینک دانلود  این دو قطعه موسیقی:

نشانم بده کجا (picofile)
ظلمت (4shared) 

 

*Old Ideas, Leonard Cohen,  Closing Time,  Show Me The Place,  The Darkness

 

اتفاق يا نشانه؟

خب كه چي؟ آخرش كه چي؟ براي چي؟ براي كي؟ كه چي بشه؟
آدميزاد گاهي تنش مي خارد كه بردارد سوالهاي فوق الذكر را بگذارد ته هر چي كه توي زندگي اش دارد و ندارد و قرار است داشته باشد يا هيچ هم قرار نباشد داشته باشد و اگر هم در بارهاي اول جواب داشته باشد باز سوالها را براي هر جواب انقدر تكرار كند تا آخرش به جايي برسد كه جوابي نباشد جز سكوت و شانه بالا انداختني حاكي از ندانستن. يا مثلا به جايي برسد كه جوابهايت ديگر باورت نشود و رنگ رخساره و لحن صدايت عوض شود و خودت گوشي دستت بيايد كه داري ماهرانه كلاه سر خودت ميگذاري. شايد ته اين فقره سين جيمها برسي به اينجا كه يك هيچي بزرگ ته همه چي منتظر ايستاده و هر تلاشي به رسيدن به جايي بهتر شايد بيهوده است و همين وضعيتي كه هست شايد بهترين حالت ممكن باشد و شايد بايد سرت را مثل گاو پايين بيندازي و راهت را بپيمايي كه زودتر يا به آخر خط برسي يا به آخر خط برسانندت.

آدميزاد البته ذاتا اميد دوست دارد و بيشتر اوقات ميلي ندارد به اينجور خوداستنطاقي ها چه رسد به اينكه تنش بخارد و بيشتر پي بهانه مي گردد كه عبور كند و محل نگذارد به اين مغلطه ذهني كه اصلا شايد هم حقيقت باشد. گاهي يك اتفاق همچون يك نشانه حال آدم را عوض مي كند. مثلا وقتي همان آدميزاد ميان خستگيها و اضطرابها و نوميديهايش تلويزيون را روشن كند و ببيند دارد كنسرتي پخش مي كند از بانويي هنرمند كه نامش آدله است (تلفظش را مطمئن نيستم). ساعتي حظ موسيقي ببرد و حالش خوش شود و برود توي نخ آن خانم كه چطور يك تنه مجلسي به وسعت آلبرت هال لندن را مي چرخاند، خاطره مي گويد، قصه تعريف مي كند، خالي مي بندد، چاخان مي كند، ميخنداند، ميخندد، ميخواند، مي گريد. نگاهش مي كنم و باز وسوسه مي شوم كه بپرسم اين بانو همينقدر كه به نظر مي رسد خوشحال است با اينكه مثل من چاق هم هست؟ بدم نمي آيد سر ضرب بگويم نه نيست و مثل همه لابد تظاهر مي كند به شادي، اما قانع نمي شوم و توي كتم نمي رود كه او خوشحال نباشد كه اگر نبود آن حال خوش به من منتقل نمي شد. خوشحالي دروغين نه مسري است و نه كسي اصلا باورش مي كند و من ديشب بدجور باورش كردم مخصوصا سر اجراي همان قطعه مشهورش در آخر كنسرت كه حسابي سرحالم آورد و در عين حال نهيبي به من زد كه من چقدر كوشيده ام و چقدر خواهم كوشيد كه شاد باشم و مثل او به آنجايي برسم كه سخاوتمندانه ابتهاج و سرور دروني ام را با دل هزاران هزار تماشاگر توي سالن و تو خانه قسمت كنم و دست آخر خودم هم خشنود بمانم؟ پاسخ پرسش بماند. عجالتا دم بانو آدله گرم! پس بار ديگر با هم بشنويم همان قطعه معروف را بلكه همگي سرحال آييم:

Adele  –  Rolling In The Deep
[لينك دانلود – حجم 5.4 مگابايت]