طالع نحس طلسم شکن

این دوره حواسم به فوتبالها و ایتالیا نبود و اصلا تصمیمی نداشتم برای تماشای بازیها که اخبار رضایت‌بخش از گوشه و کنار به گوشم می‌رسید از اینکه ایتالیا زیبا و باانگیزه بازی می‌کند و دارد خوب نتیجه می‌گیرد. جلوی خودم را گرفتم که جو نگیردم. دو بازی را بردند دم نزدم، از گروه بعنوان تیم اول صعود کردند به روی خودم نیاوردم. اسپانیا را در یک‌هشتم نهایی شکست دادند و انتقام دوره قبل را گرفتند و شیرینی این انتقام بود که دیگر وسوسه‌شدم از بازی بعد تماشایشان کنم. رفتم گل‌هایشان به اسپانیا را نگاه کردم و دیدم باز حواس و دلم جلب ایتالیا شده. البته باز با خودم کلنجار رفتم که ایتالیا دارد بدون من خوب نتیجه می‌گیرد و تماشاگری من هم در اغلب اوقات چندان شگون نداشته برای تیم‌های محبوبم و لذا کوشیدم خود را مجاب کنم برای انصراف از تماشای بازی مهم یک‌چهارم نهایی با آلمان.
روز بازی هیجان اطرافیان برای این مسابقه را که دیدم جو گرفت مرا و دیدم مصمم به تماشا شده‌ام. تقدیر ایتالیا در برابر این که من تماشاگرش باشم مقاومت می‌کرد. تلویزیون‌ خانه هم فهمیده بود و بازی را نشانم نمی‌داد و جایش می‌خواست سرم را با جکی چان گرم کند! به هر دری زدم درست نشد و عاقبت دست به دامن اینترنت شدم که آن هم مقاومت کرد ولی انقدر پافشاری کردم که عاقبت تسلیم شد و تصویر متحرک بازی را نشانم داد و دیگر اواخر نیمه اول بود و دقیقا همین لحظات بود که سرنوشت ایتالیا چرخید! باقی‌اش را هم که می‌دانید لابد. ایتالیا را مفتخر به تماشا کردم و مفتخر به حذف! به همین راحتی! زیادی به طلسم پنجاه و چند ساله شکست‌ناپذیری از آلمان اعتماد کردم و البته خودم هم شدم از عوامل به خطر افتادن آن طلسم. گرچه طلسم به تمامی نشکست و این بازی در آمار مساوی محسوب خواهد شد اما ترک عمیقی برداشت که قابل چشم‌پوشی نیست و حالا حالاها باید پاسخگوی خوددار نبودنم باشم شاید ایتالیا مرا ببخشد.
نتیجه اخلاقی این که برخی هواداران خیلی بهتر است هواداری‌شان را در پیگیری اخبار تیم‌شان جستجو کنند و نه تماشای بازی‌هایشان که این به نفع طرفین است. که اگر نبود حضور تماشای من بر این مسابقه مهم، نه عاقبت بوفون این همه اشک می‌ریخت و نه من امروز این همه خمیازه می‌کشیدم! بوفون راضی و من راضی و … زده‌ام ایتالیای محبوبم را به تیر غیب ترکانده‌ام و آمده‌ام ملت را اینجا پند و اندرز هم می‌دهم! من بروم بخوابم، در ادامه مسابقات اگر تمایل به حذف تیمی داشتید در ازای وجه مناسبی حاضرم به سرعت طرفدارش شوم و بازی‌‌اش را فقط تماشا کنم و خلاص. البته با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ فرمایید لطفا!

EcceHomo

خدا رحمت كند استنلي كوبريك را، چهل و پنج سال پيش در شاهكارش اديسه فضايي 2001 اخطارمان داده بود به اينكه عنقريب‌است که فناوري بر انسان غلبه كند بي كه بشود هيچ كنترلي رويش داشت و آنگاه عصر آقايي ماشينها بر عالم آغاز خواهد شد. وقتي کار استادان بزرگ شطرنج مقابل ابررايانه‌ها گره خورد و پيروزي‌هاي رايانه بر انسان يكي پس از ديگري به ثبت مي‌رسيد بايد هشدار آقاي كوبريك را جدي مي‌گرفتيم كه نگرفتيم تا رسيد به اين فينال منحوس كه در آن انسان با همه قوت و ضعفش مقهور ماشين شد. ماشينهاي انسان‌نما به شكلي نمادين جام سروري جهان را بالاي سر بردند و … آنك آن انسان در پايان دوران انسان چه تنها و چه تلخ و چه شكوهمندست وقتي سخت مي‌كوشد كه درياي اشك درونش به صلابت ظاهرش رسوخ نكند مباد كه تيم شكست خورده‌اش مهابت آن لحظات نکبتی را تاب نياورد و بشكند و زانو بزند. پس آن تيم برافراشته و خاموش آرام آرام زهر شكست را سرکشید و در كنار آن مرد ايستاده رفت . . .
بدرود انسان! جهان بی‌تو نازیباست . . .

messi

پیش از فینال

این جام جهانی هم دارد به آخر می‌رسد، یعنی رسیده، فقط فینالش مانده و روشن شدن تکلیف قهرمانی.
نیمه اول این جام به عشق گذشت، سرگرم بودم به عاشقانه‌های فوتبالی‌ام و تجربه کردم لحظاتی که ضربان قلبت با ضربان قلب تیمت یکی می‌شود، وقتی با بردشان سرمست می‌شوی و باختشان ویرانت می‌کند. آنها البته باختند و هیچیک به مراحل بعد راه نیافتند. ایران و ایتالیا در همان نیمه عاشقانه جام تمام شدند و دوران حرارت و سرخی قلب هوادارم به سر آمد.
نیمه دوم جام به نفرت گذشت. دوران قلب سرد و منجمد! دغدغه پیروزی تیمی را نداشتم اما حامی باخت تیم‌های منفورم بودم. تاویل‌های کیل‌بیلی می‌بافتم برای انتقام‌کشی از آنها و به زمین گرم نشاندنشان تا بفهمند زمین سبز فوتبال هم دار مکافات است. خط انتقام و نفرت تا همین فینال قریب‌الوقوع مرا همراه خود آورده‌است و حالا مشتاقانه منتظرم که محظوظ شکست آلمان شوم پس از پیروزی رویایی‌اش بر برزیل. بقول کیل‌بیل: غذای انتقام را چه بهتر‌ که سرد سرو کنید!
گمانم زندگی هم این شکلی باشد یا به آسانی این شکلی شود، نیمی به عشق و نیمی به نفرت بگذرد و بدا به حالت اگر هر دو نیمه را ببازی!

والیبال٬ رو به قبله

این بازی به این‌صورتی که الان انجام می‌شود خدایی دو زار نمی‌ارزد. ورزش شانسی الابختکی که تیم قوی و ضعیف ندارد. هرتیمی ممکن‌است هر تیم دیگری را سه‌هیچ بزند یا سه‌هیچ ببازد ازش با امروز سه‌هیچ بزندش و فردا سه‌هیچ بخورد ازش. چیزی در مایه‌های منچ و مارپله! والیبال آن دوره‌ای والیبال بود که این قوانین پیزوری بر آن حاکم نشده بود و هر توپی که بر زمین می‌نشست یک امتیاز نبود. آن زمان برای هر امتیاز جان کنده می‌شد و بازی‌های حساس و سنگین گاه تا دو سه ساعت بطول می‌انجامید. زورآزمایی و ماراتن مردانه‌ای بود که عیار هر تیم را قشنگ می‌سنجید و تیم برنده قشنگ برنده بود. کار انقدر سخت بود که یک روز آمدند گفتند اگر بازی به ست پنجم کشید اقلا ست آخر را به همین شیوه آب‌دوغ‌خیاری رالی برگزار کنند که مثلا بشود عین ضربات پنالتی فوتبال، صرفا برای مشخص شدن برنده نهایی. بعدش عناصر راحت‌طلب و ورزش‌آسان‌کن وارد معرکه شدند و برسبیل بلایی که سر باقی ورزش‌ها آوردند مثل کشتی و الخ سراغ والیبال هم آمدند و گفتند: ببینید این ست پنجم چه باحال و مهیج شده! پس بیاییم کاری کنیم  همه ست‌ها رالی شود. ضمنا کل کار هم آسانتر شود و بازیکن و تماشاگر و الخ این همه معطل یک بازی نشوند و برنده هم زود معلوم شود. انگار که فوتبال به جای بازی همه‌اش قانونا بشود پنالتی و مثلا بگویند کل یک بازی فوتبال این باشد که تیمی صدتا پنالتی بزنند و تمام!
حالا هم که همه راضی! تماشاگر راضی٬ بازیکن راضی٬ مربی و سرپرست و مسئول و استادیوم و تلویزیون راضی! خب در وقت و هزینه صرفه‌جویی می‌شود و کی جرات دارد بگوید بالای چشم این قانون ابرو. همه هم که قشنگ سرکار رفته‌اند با این والیبال قلابی که تویش کافیست دو امتیاز جلو بیفتی که ببری و خنده‌دارتر اینکه توی وضعیت فعلی سرویس‌زدن که جایزه امتیاز‌گرفتن است شده مصیبت و تناقض‌نمای مضحک این ورزش که تیمی که امتیاز می‌گیرد دوست دارد یک چیزی سربدهد سرویس نزند! این وسط هیچکس به کفشش هم نبود که آوردگاه زیبای والیبال چه تمیز نابود شد و از معنا و محتوا و کیفیت تهی! اینک به وضعیتی رسیده که برتری چندانی ندارد به اینکه تاس بیاندازیم برای تعیین برنده لذا هیچ بعید نمیدانم مثلا تیم والیبال شرکت ما برود برزیل را سه‌هیچ بزند ولی تیم فوتبال شرکت ما از برزیل چندصدتا گل خواهد خورد؟!؟!
در کمال احترام به همه والیبالیست‌های عالم٬ بخصوص ملی‌پوشان لایق خودمان٬ مرا با این ورزش در وضعیت فعلی‌اش کاری نیست. مبارک صاحبان و علاقمندانش٬ اما از ما گفتن یکی یک روزی یک فکری باید برای نجات والیبال کند. خدا کند آدمش پیدا شود… خدا کند. والیبال که محتضرست اما دعا کنیم فوتبال زنده بماند و گرفتار این قسم ابتذال‌ و آن عناصر ورزش‌آسان‌کن نشود هرگز.

ویرای من کو؟

cdn4.static.ovimg.comانگار قرار بود خیلی حقیرانه به استرالیا ببازیم اما همه دیگر یادشان هست که مربیمان، آقای ویرا بین دو نیمه آن بازی تاریخی که نیمه اولش برایمان جهنم مجسم بود چی به شاگردانش گفت. گفت بروید توی زمین هرکاری دلتان می‌خواهد بکنید. یعنی هرکار بلدید، یعنی هرکار عشقتان است. بچه‌ها هم انگار که یکی زنجیر ترس و ملاحظات را از پایشان باز کرده باشد نیمه دوم رفتند و استرالیا را پودر کردند با خداداد و آن توپی بطور خودمختار مسیر عوض کرد و از روی پای بوسنیچ پرید تا برود توی گل!
الغرض خواستم همین را بگویم که زندگی من و همسالانم اگر خوشبینانه بنگریم در نیمه راه است و می‌شود گفت قشنگ بین دو نیمه هستیم. نیمه اول با همه خاطراتش نیمه دلچسبی نبوده و نیمه دوم می‌شود که بدتر شود اگر با همان سبک بازی پر از خستگی و تنبلی و ترس ادامه دهیم. لذا یک والدیر ویرا می‌خواهم که بیاید بزند روی شانه‌ام و بگوید بی‌خیال این همه مراعات و محافظه‌کاری کشنده شو و برو و نیمه دوم را هر غلطی دلت می‌خواهد بکن و نترس. یک ویرایی که حالیم کند اگر خراب هم کنم که اگر گل هم بخورم نتیجه از این بدتر نمی‌شود که چیزی برای باختن ندارم. ویرایی که قانعم کند که قلبم را بگذارم روی بازی‌ام، همه به سبک بی‌پروای بازی‌ام احترام خواهند گذاشت و نتیجه هر چه شود کسی گلایه نخواهد کرد که چرا چنین شدی و چنان! که همه خواهند پذیرفت و تحسین‌خواهند کرد کوششم را، که همه از ته دل تشویقم خواهند کرد، که این وسط سرکوفت و سرزنشی هم اگر باشد، می‌ارزد به یک‌بار جانانه بازی‌کردن و مردانه جنگیدن. ویرایی می‌خواهم که فحش دهد و تبر بزند به همه ترسها و اضطرابهای تاریخی‌ام و شیرفهمم کند که هیچکس بجای تو توی این زمین نخواهد دوید و تو تنها گزینه خودت هستی برای بازی، پس برو و سنگ تمام بذار تا این‌بار خودت خرسند شوی و خرسندی توی مایه مباهات اطرافیانت شود و نه اینکه مدام عجزت ترحم برانگیزی و فراموشی. یک ویرایی که با یک اردنگی مشتی راهی میدانم کند که برو و نترس و بجنگ و ببر یا بمیر!
من هم بروم توی میدان و یکهو ترسم بریزد و این نیمه دوم عمر را بی‌رودرواسی هرکار بهتر بلدم انجام دهم، خدا را چه دیدی شاید بطرز معجزه‌آسا و خدادادواری گلی هم زدم تا قصه عمرم با فتح و رضایتم خاتمه یابد. یا اینکه تهش بگویم اقلا سعی‌م را کردم و با همه وجود بازی کردم و کیف بازی را بردم و این یعنی پیش وجدان خودم برنده‌ام و اینگونه هم که باشد دیگر غمی نیست. فقط مربی‌ام را، ویرایم را باید بیابم! ویرای من کو؟

براي پيراهن لاجوردي شماره 21

فوتبالي پاره وقتي هستم. تورنمنت خيلي مهيجي بايد باشد بلكه بتواند مرا خركش كند پاي جعبه جادو كه قاطي ماجرا بشوم و هي حرص بخورم و جوش بزنم و بالا پايين بپرم و آخرش هم تيمم ببازد و بروم تا مثلا دو سال ديگر كه باز جو بگيردم و چند صباحي فوتبالي شوم. شاهد اين امر هم اين است كه آخرين پست فوتبالي بنده در اينجا يادداشتي است در ستايش ديگو فورلان بعنوان آخرين شماره 10 كلاسيك كه مربوط ميشود به جام جهاني گذشته يعني همان دو سال پيش. شده ام مثل بهرام شفيع كه دوراني همه فوتبالها را گزارش ميكرد و از زماني به بعد فقط در جامهاي جهاني ميشد صدايش را روي فوتبال شنيد آن هم بقدر چند بازي. انگار كه بخواهي كم كم مخدري را ترك كني كليه علايق فوتبالي در يك پروسه شايد ده ساله دارد مثل زهر از بدنم خارج ميشود. مثلا ديگر غصه تيم ملي را نميخورم و از پرسپوليسي بودنم تقريبا هيچي نمانده. ديگر نگران سرنوشت تيمهاي شهرم نيستم كه مثلا پيام آيا منحل ميشود يا ابومسلم به ليگ برتر برميگردد يا نه. ده تا ال كلاسيكو و آن همه جو كري خواني حريفم نشد كه حسي بگيرم و محض آبروداري يك دقيقه اش را هم كه شده ببينم يا اقلا بروم بعدش توي اخباري اينترنتي جايي گلهايش را تماشا كنم. ال كلاسيكو و ليگ قهرمانان و امثالهم هيچيك صدايم نزدند و من در عالم فيلم بيني خودم ماندم تا جام ملتها آغاز شد و عشقي به قدمت بيست سال باز صدايم زد و حيرتا كه زهر اين يكي هيچ رقم از خونم بيرون نمي رود: ايتاليا تيم مردان! تيم اساطير!
ايتالياي امسال تيم تحقيرشدگان و گمنامان بود كه اتفاقا از اين دست كم گرفته شدن توسط حريفان كمال استفاده را برد و كار مدعياني را يكسره كرد و خودش را كشان كشان رساند به آن بالا اما باز هم خالق تراژدي شد كه قدرت خدا به ياد ندارم يك جور صلح آميزي باخته باشند كه آدم بپذيرد و زود فراموشش كند. باختهايشان مثل يك زخم روي پوست هواداري آدم مي ماند بس كه شدت و حدت دارد. چه دوراني كه در آخرين لحظات و با پنالتي يا گل طلايي همه آرزوها و اميدها را برباد ميداد و داغ بر دل ميگذاشت و اشك در چشم جاري ميكرد و چه حالا كه با سنگيني بي سابقه اي همه چيز را واگذار كردند به نفرت انگيزترين تيم تاريخ فوتبال.
تيم لاجوردي پوشان اين دوره اما پيرلوي مصممي داشت كه حواس همه را به خودش جلب كرده بود بي آنكه بخواهد خودنمايي و جلوه فروشي كند كه او همواره خودش بود و اين خود بودن بي نهايت زيبا بود. يكي از آخرين بازماندگان نسل طلايي اساطير فوتبال ايتاليا كه صورت سنگي و نگاه نافذش تصور ديدن اشكش را دشوار كرده بود. آن وسط زمين مردانه ايستاد و مبارزه كرد و لشكر بي ستاره و گمنامش را به سوي مصاف نهايي رهبري كرد در زميني كه شد مسلخشان. شب بدي كه لشكر خسته يكي يكي ناكار ميشدند و ناچار به ترك ميدان تا قاضي بر شيپور پيروزي حريف دميد و ايتالياي زخمي بر خاك افتاد تا غلتيدن اشك بر گونه هاي پيرلو، مرد مردستان را همه جهانيان نظاره كنند و بغض كنم و بگويم دم شما گرم كه تا همين نزديكيهاي قله بالا آمديد و مردانه صعود كرديد در روزگاري كه فوتبال مردانه رو به افول است و سرورش اسپانيا! پيرلوي عزيز اگر نوجوان بودم در اينكه عكست بايد روي ديوار اتاقم باشد شك نميكردم و حتي همين حالا. شماره 21 تو در ذهن و دلم حك شده با لحظه لحظه حضورش در زمين و صد البته با آن پنالتي افسانه اي و آن ضربه ايستگاهي بي نظير. خاطرات تازه اي برايم ساختي تا فردا كه همه ميادين از مرداني چون تو خالي شد به خود ببالم و نقل كنم كه دوران من قهرماني چون پيرلو را به خود ديده.
اين پست فوتبالي هم تمام شد. شايد تا جام جهاني 2014 پست فوتبالي ديگري ننويسم. ولي بدانيد كه اين فوتبالي پاره وقت باز هم برميگردد اگر هنوز جلوه حضور انسان در فوتبال فروغي داشته باشد و بشود رد اساطير وجدانگيزي چون فورلان و پيرلو را جايي زد و يافتشان. پيش از آنكه همه چيز نشود تيم و نظم و تيكي تاكا. اين هم كه نباشد مسلم بدانيد اقلا حكايت ايتاليا همچنان باقي است.

گولیو پلاستو مولتیفور

جام جهانی هم تمام شد. بی تفاوت ترین فینال زندگیم بود. تا آخرش هم نتوانستم یک دل شوم و طرف یکی را بگیرم. بالاخره یک تیم باید قهرمان می شد که شد اما برای ما هیجانی در کار نبود که تیمهای من همه پیش از اینها از ادامه باز مانده بودند. جام بی ستاره ای بود اما هنوز چیزهای زیبا و دیدنی می شد در آن یافت مثل آن نیمه دوم مرگبار بازی ایتالیا و اسلواکی، مثل التهاب دقایق پایانی و پنالتی های بازی اروگوئه و غنا و همچنین بازی های بعدی اروگوئه که همینقدر لحظه هم غنیمت است. فکر نکنم حالا حالا ها به فوتبال برگردم مگر چه اتفاق مهیجی رخ دهد. بر میگردیم به عالم خودمان و به همان حرفهای قدیم.

***

توی همین روزها که گذشت یک روزش سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی بود. این بار به یاد آن قسمت از خانه سبزش افتادم که توی سر رضا صباحی سر و کلهء یک تومور خطرناک پیدا شده بود با نام عجیب و غریب گولیو پلاستو مولتیفور که قرار بود از پای درآوردش. اما اهالی خانه سبز به این تقدیر تن ندادند تا اینکه خود رضا صباحی هم قانع شد که وقت رفتنش نیست. برای عکسبرداری باز پیش آن پزشک شوخ طبع رفت که بهروز بقایی بازی اش می کرد. معلوم شد که دیگر خبری ازآن تومور منحوس نیست. رضا به خانه سبز برگشت و به فرزندش که منتظر بازگشتش بود با همان لحن جادویی خسرو، گفت که امروز فهمیده نام آن غده گولیو پـــلاستو مولتیفور نبوده بلکه گولیو بـــلاستو مولتیفور است. فرید پرسید: خطرناکه؟ و رضا گفت ابدا. پدر و پسر شوخ و شاد و خندان وارد آن خانه سبز شدند و این قسمت تمام شد و رضا صباحی زنده ماند. چه برزخی در این خانه بر اهالی اش گذشت تا این پ بدل به ب شود و مرگ بساطش را تا مدتی جمع کند و برود جای دیگر اما انگار خسروی ما برای خود اینگونه نخواست و با ما نماند و حالا برای ما شده یک خاطره شیرین و پر حسرت درست عین آن جد بزرگوار شوخ و شنگ.
وای که چقدر دلم برای جادوی صباحی ها و جد بزرگ تنگ شده است. جادویی که اینطور مرگ را می تاراند و زندگی را دعوت می کرد. کاش این جادو به واقعیت هم سرایت می کرد. اما حالا خسرو رفته، مسعود رسام هم رفته و اخیرا نادره هم رفت و خانه سبز دیگر دارد خانه ارواح می شود. خانه سبزی که حواسمان نبود وقتی تمام می شد واقعا دارد تمام می شود. می دانم بار دیگر که به تماشای خانه سبز بنشینم چه ضیافتی خواهد شد از اشکها و لبخندها و از دریغ ها. دوست داشتم همه خاطراتم از این سریال را اینجا برایتان تعریف کنم اما گمانم بهتر آن باشد که هر کس، آزادانه خاطرات خودش را ار آن خانه احضار کند و حظی ببرد. یاد همه اهالی آن خانه جادویی و پرصفا که حالا دیگر رنگش هم تابو شده بخیر.

آخرین شماره 10 کلاسیک

او تنها سهم ما از این جام لعنتی بود، تنها دارایی ما و تنها شماره 10 کلاسیکی که می شد توی این بازیها سراغ گرفت. توی این جام قحطی زده که 10 هایش میان دیگر شماره ها گم بودند او مثل شماره 10های قدیم درخشان و پرجلوه بود، ستاره بود و مثل همه آن ستاره ها دوربین خیلی دوستش داشت. مثل همان هایی که عکسشان روی دیوار نوجوانی ها جا خوش می کرد و اگر من نوجوان بودم حالا حتما عکس دیگو فورلان را قاب می کردم روی سینه دیوارم. مثل تصویر پرشکوه آخرین ضربه آزادش توی لحظات مرگبار آخر بازی باخته که هنرمندانه و مؤمنانه توپ را به چرخش درآورد و از بالای سر آن همه آلمانی تنومند گذر داد به قصد کنج دروازه اما دریغا که تیرک دروازه پذیرای هنرش شد و توپ که برگشت دیگر داور سوت پایان را کشیده بود! تنها چند سانتی متر و چند لحظه تا معجزه و تا کفش طلای آقای گلی راه مانده بود و او بازماند. تماشای آن حیرت و آن دریغ در چشمان آن مرد شاید زیباترین تصویر این جام بود. مثل همه شماره 10 هایی که در اوج دورانشان و در آخرین لحظه و در مرز افتخار همه چیز را از دست دادند اما جاودانه شدند. مثل روبرتو باجو که آن پنالتی سرنوشت را در فینال جام 94 از دست داد، مثل زیدان که در فینال جام 2006 آنگونه تلخ جام و فوتبال را ترک گفت و مثل اشکهای ال دیگو در جام 90.
اروگوئه با رهبری او خوب پیش تاخت. محور تیمش بود در هجوم و تا آخرین لحظه جانانه می جنگید. منتظر موقعیت نمی ماند که خود موقعیت خلق می کرد، گل می ساخت و نمی ترسید که از هر جا و در هر لحظه ای دروازه حریف را هدف بگیرد و زیبا و خیره کننده گل می زد. ایمان داشت که از جایی می شود دروازه حریف را تسخیر کرد حتی از نقطه کرنر که اگر گل می شد چه تحقیری بود برای آلمان و برای همه آن گلزنانی که رکوردهای گلزنی را با گلهای دروازه خالی فتح می کنند نه با ایمانشان!
شهادت می دهم که او، دیگو فورلان، دیگوی دوم این جام و تنها اسطورهء این جامِ اندوه بود و شاید او آخرین بازمانده این نسل دایناسورهای منقرض باشد. اگر زودتر می شناختمش تماشای ثانیه ای از بازی و حضورش را هم از دست نمی دادم. بعید نیست که او آخرین شماره 10 کلاسیک همه تاریخ جام جهانی باشد میان این همه تحسینی که این روزها نثار تاکتیک و تیکی تاکا می شود و دارند جلوهء حضور انسان را در میدان محو می کنند.
آقای فورلان عزیز! افتخار در شکوه بازی و در شخصیت توست و نه در نتیجهء تیم. تو آبروی جام 2010 هستی پس باقی بمان!

ال دیگو

این عکس نه آنقدرها به شادی و خوشحالی ژرمن ها مربوط است و نه به جشن پیروزی قاطعشان بر آرژانتین و سرمستي یواخیم لو و شاگردانش از آن برد.
این عکس درباره مردی است که آن گوشهء محوِ عکس، آرام ایستاده است و دارد آن شادمانی را که برای خود و ملتش می خواست، در چهره مردان حریف نظاره می کند. یقین حسرت می برد، شاید اشکي می ریزد.
وقتی همه غرور یک مرد می شکند، کاری جز تماشا و انتظار نیست. انتظار برای نبردی دیگر و برخاستن دوباره و دوباره از خاکستر خویشتن. او با همین تصویر محو هم همهء این عکس را از آن خود کرده است.
پس منتظر باشید!
او آن شادمانی را بازپس خواهد گرفت.
او ال دیگو است دیگر!