شب‌بیداری با مرگ

مقایسه دو فیلم مادر قلب اتمی (علی احمدزاده) و شریک‌جرم (مایکل مان)
این یادداشت در تاریخ شانزدهم مهرماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

پایان دهه ۹۰ و اوایل هزاره جدید، دوران پختگی آثار مایکل مان بود. شاهکارهایش را ساخته بود و هنوز مرتب فیلم می‌ساخت تا نوبت رسید به شاهکاری جمع و جورتر که ترجمه نام این اثر استاد هم تقریبا ناممکن‌است، وثیقه؟ شریک‌جرم؟ همدست؟ بهتر‌است همان Collateralصدایش کنیم. داستان یک راننده تاکسی به نام مکس که انگار سالهاست غرق‌شده در امنیت روزمرگی و به مرور هدفهایش بدل به آرزو و رویا و حسرت شده‌اند. او در عمق این تکرار بی‌غایت مجبور شد شبی برزخی را در جوار عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار وینسنت، یک آدمکش حرفه‌ای.collateralاین سو اما علی احمدزاده، فیلمسازی جوان و جویای نام‌است. او در دومین فیلمش می‌خواهد قدم بلندی بردارد و بر هم می‌دارد. مادر قلب اتمی را می‌سازد، داستان آرینه، یک دختر جوان مسیحی از خانواده‌ای مذهبی و مرفه که مثل بسیاری از هم‌نسلانش زندگی زیرزمینی سرخوش اما واقعیت‌گریزی دارد. عادت کرده به قانون‌شکنی‌های کوچک و دیگر عمقی در اعتراضش مشهود نیست، آخر او همیشه ورود ممنوع می‌رود! عیش‌های دست‌ساز و اعتراضات یواشکی! او به سرعت دارد از همه چیز می‌گریزد و همه‌چیز را دور می‌زند تا فقط عبور کرده‌باشد، از خانه، از خانواده، از مردان، از زنان، از آدمها و دست آخر هم از وطن. اما قبل از این گریز آخر است که او هم باید شبی برزخی را با عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار غریبه‌ای بی‌نام که حرفها و کارهایش ابتدا می‌خنداندت اما بتدریج سخت می‌ترساندت.
مادر قلب اتمیپس از شنیدن صدای نشستن یک هواپیما، وینسنت انگار از آسمان آمد، از کره‌ای دیگر یا از جهانی دیگر؟ یک مرد پرجذبه، خاکستری‌پوش و خاکستری‌موی! این مرد همه توجهش معطوف اجرای تمام و کمال ماموریتی‌است که هزینه‌اش را نقدا و کامل به او پرداخت‌شده، کشتن شاهدان و دادستان یک پرونده جنایی مهم! او همدستی از این دنیا لازم دارد و چه کسی بهتر از یک راننده تاکسی بزدل و بی‌خبر از همه‌جا که هم راننده‌اش باشد، هم گروگان و هم همدست! از گذشته وینسنت هیچ نمی‌دانیم مگر همان یک‌بار که خودش مدعی شد والدینش را کشته اما بعد گفت شوخی کرده! یا بعد از کشتن آن نوازنده جاز که انگار تداعی دردناکی از گذشته‌اش از ذهنش می‌گذرد اما باز هم هیچ نمی‌گوید. بهترین بازی کارنامه تام کروز!

غریبه انگار از ناکجا می‌آید. سبز می‌شود توی راه آرینه و نوبهار، تا به بهانه آن تصادف مدیونشان کند، تا اسیرش شوند. آدمی که انگار روی زمین بند نیست و هر لحظه همه‌جا می‌تواند باشد. مردی‌است جذاب و خاکستری موی اما حرفهایش جنس‌ حرفهایی نیست که این دختران جوان عادت به شنیدنش داشته باشند. می‌گوید از دنیایی موازی آمده، پدرش یک هیولاست و مادرش عاشق صدای هیتلر‌ بوده. انگار با تمام دیکتاتورها و مشاهیر عالم در همه اعصار ارتباط دارد. به چند زبان سخن می‌گوید اما زبان مشترکی بین او دختران شکل نمی‌گیرد و حتی کرشمه‌های دخترانه هم راهی باز نمی‌کند. غریبه بازی را تماما در دست می‌گیرد و صحنه‌گردان این کابوس می‌شود. این اجرای باورنکردنی بهترین بازی کارنامه محمدرضا گلزار است!

گرگی در چشمان وینسنت خیره می‌شود. او مکس را تمام شب، ایستگاه به ایستگاه مهمان ضیافت خونین و بی‌نقص خودش می‌کند تا شاهد باشد. مکس طاقت‌بریده، می‌خواهد هر جور که شده فرار کند از این وحشت و پناه ببرد به گوشه دنج و رنجور زندگی خودش اما از دست ویسنت نمی‌شود گریخت. وینسنت نهیبش می‌زند که چگونه اجازه داده شهر چنین اهلی و رامش کند و از آرزوهایش و از خودش مدام دور و دورترش کند. او را برمی‌انگیزد که به زنی که دوست دارد زنگ بزند و قدمی بردارد برای دلش، از مادر بیمارش عیادت کند و در مذاکره‌ای با یک رییس تبهکار مخوف نقش وینسنت را بازی کند! ویسنت این راننده تاکسی منزوی را از یک گروگان بی‌دست و پا رشد می‌دهد به یک حریف سرسخت. به کسی که لیاقت دارد ته ماجرا، مقابل وینسنت بایستد. وقتی زن مورد علاقه مکس بعنوان هدف بعدی ماموریت معرفی می‌شود دیگر این مکس‌است که‌ نمی‌تواند از قصه کنار بکشد. او باید با همه وجود به دل قمار حادثه بزند.

مرد غریبه پیش چشم دختران با صدام حسین دیدار می‌کند. این واقعیت‌است یا امتداد هپروت دختران؟ آرینه به عادت مالوفش این بار نیز فرار را می‌آزماید بلکه بتواند این دیوانگی را هم دور بزند اما غریبه دور زدنی نیست! او آرینه را حریف خود می‌خواهد پس خشونت آغاز می‌کند. نوبهار بیمار را با نهیب‌های تحقیرآمیز به دنیای خودش و به جوانمرگی دعوت می‌کند. هیچ راه سرراست و مسالمت‌آمیز و هیچ شیوه برآمده از عادت و انفعال ختم‌کننده این کابوس نیست. آرینه باید رخ به رخ با غریبه مواجه شود.

مکس حالا به خودآمده، باید جان آن زن را از چنگال تیز وینسنت برهاند. ویسنت حالا مکس را می‌بیند که می‌خواهد تمام‌قد در مقابلش بایستد پس با رجزی او را به مصاف می‌خواند و می‌گذارد گلوله‌های مکس بر جانش نشیند و تیرهای خودش این‌بار به خطا رود تا به او بگوید مکس تو دیگر عضو آن اجتماع میلیونی مردگان متحرک نیستی! تو دیگر بیدارشده‌ای! آنگاه جسم بی‌جان وینسنت توی آن سپیده سحر با قطاری که از چرخهایش شرر می‌بارد می‌رود که توی آن شهر برزخی بچرخد و بچرخد. و اینک وظیفه به انجام رسیده‌است.

آرینه برای جان نوبهار با غریبه وارد بازی مرگ می‌شود اما باز می‌کوشد تقلب کند،‌ آخرین تلاش برای دور زدن. سیلی برق‌آسای غریبه می‌فهماندش که این بازی را باید با جان و دلش بازی کند و هیچ جایی برای زیرکی نیست. بازی آغاز می‌شود و تهش غریبه که آرینه را هوشیار و بالغ مقابل خودش می‌بیند اجازه می‌دهد او برنده باشد و خود داوطلب سقوط می‌شود. غریبه در سپیده سحری که دارد بر شهر آشکار می‌شود محو می‌شود. بعد از اینکه گفت: من هرگز نمی‌بازم! اینک وظیفه او هم به انجام رسیده‌است.

مکس و آرینه، هر دو شبی را با شمایلی برازنده از مرگ به سحر رساندند و به مدد این سلوک دشوار، قادر به عبور از سرکوبی شدند که زندگی هردو را معیوب کرده‌بود. هر دو برای نجات جان آنکه دوستش می‌داشتند برای اولین بار ترس و محافظه‌کاری را پشت سر گذاشتند و تا پای جان جنگیدند. هرچه بادآبادی گفتند و شکست احتمالی را ترجیح دادند به ترک میدان. دیگر امکان ندارد مکس به روزمرگی خموده و نومیدش بازگردد، حالا اوست که رویای شخصی خود را به اراده خود می‌سازد چون دیگر نمی‌تواند مقهور و مغلوب بماند. آرینه هم دیگر از زندگی و آنچه دوست دارد و آنچه رنجش می‌دهد فرار نخواهد کرد چون دیگر جسارت مواجهه با انتخاب را آموخته. آنها از جوار مرگ با چشمانی باز به زندگی برخواستند که فرموده‌اند آدمها خوابند وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.

آرمیده در رنج*

به بهانه پایان پخش سومین فصل سریال تویین پیکس
اثر دیوید لینچ محصول ۲۰۱۷
این یادداشت در تاریخ بیست و یکم شهریورماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

david lynch twin peaks
ده سالی گذشته بود و دیگر پایان طربناک و مومنانه اینلند امپایر را نقطه وداع دیوید لینچ با سینما پنداشته بودیم که خبر رسید استاد فصل سوم تویین‌پیکس را در هجده قسمت یک‌تنه کارگردانی خواهد کرد! این یعنی بشارت هجده ساعت تجربه لینچی تازه که سخت بود باورش اما در کمال ناباوری با همت همه خانواده تویین‌پیکس این پروژه رویایی به سرانجام رسید. پخش این فصل بی‌تردید از مهمترین رویدادهای سینمایی امسال‌است چرا که دیوید لینچ در طول این هجده قسمت، باز هم توانست مخاطب کارآزموده‌اش را غافلگیر کند و همچنان چندین قدم از او پیش بماند.

فصل سوم تویین‌پیکس نه شباهتی به سریالهای عصر‌طلایی دارد و نه حتی شباهتی به فصلهای قبلی خودش دارد! فضاهای آشنای لینچ را دارد اما مگر می‌شود با لینچ دست لینچ را خواند که در هر فیلم،  برگی تازه از جعبه جادوی منحصربفردش برایمان رو می‌کند. پس تماشاگر بینوا در مواجهه با دنیای غریب فصل تازه، هیچ دستاویزی نمی‌یابد. دربه‌در دنبال چیزهای آشنا و آدمهای آشنا می‌گردد و کلی از آشنایان تویین‌پیکس را هم ملاقات می‌کند اما در آنها دیگر هیچ‌چیزی آشنا نیست. انگار سایه‌ای همه‌چیز آن دنیا را در برگرفته، سایه‌ای از اندوه، از ترس. تماشاگر سرنخ‌های کهنه‌ای از داستان دارد که سریعا متوجه می‌شود دیگر استفاده‌ای ندارند و سرنخ‌های تازه‌ نیز به این آسانی‌ها به دست نمی‌آیند.

توی این تویین‌پیکس، علی‌الظاهر همه چیز سرجایش هست اما هیچ‌چیز مثل سابق نمانده. انگار در طول ۲۵سال، گردی غریبه روی تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهریمن و زمان به هم ساخته‌اند و بی‌وقفه بر این شهر تاخته‌اند و همه شادابی و پویایی شهر را زدوده‌اند. آنچه باقی مانده بیشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهری بازمانده از جنگی خانمان‌سوز. آدمهای آشنای داستان ما یا گرفتار اندوه پیری‌اند یا فرورفته در جنونی تلخ  یا در تلاشی نومید برای نجات شهر. جوانان نورس داستان هم که بی‌خبرند از آنچه از سرگذرانده‌اند و آنچه در پیش‌است.  برادران هورن را می‌بینیم که دیگر آن هماهنگی شیربن را با هم ندارند و دور شده‌اند از هم. جری هورن پیرمردی دیوانه‌ شده که مدام در گریز‌است و  مدام سر به کوه و بیابان می‌گذارد. بن هورن هنوز هتلش را می‌گرداند اما دل و دماغ سابق را ندارد، انگار او آخرین بازمانده نرمال‌ خانواده‌‌است که مسوول پرداخت همه تاوان‌هاست آن هم به دلار! همین‌است که بن هورن دیگر از همه شیطنت‌های تازه واهمه و پرهیز دارد. دکتر جاکوبی همچون خطیبی مصلح در تلویزیون اینترنتی خودش، برای مردم شهر سخنرانی می‌کندتا بیدارشان کند و نجاتشان دهد آن هم با تبلیغ برای بیل‌های طلایی به قیمت ۲۹٫۹۹ دلار! که ای مردم بشتابید و یک بیل بخرید و با آن خود را از این کثافت بیرون بکشید! همان بیل‌‌هایی که دکتر خودش می‌خرد و خودش رنگ طلایی به آنها می‌زند. توی شهر، جیمز موتورسوار، مبهوت و سرگردان ‌است و هنوز عشق از او می‌گریزد. عمویش اد در سکوتی از سر تسلیم، فقط پمپ بنزینش را می‌چرخاند و نورما نیز همه وجودش را روی توسعه کافه دابل‌آر گذاشته تا یاد نکند از تک‌افتادگی‌اش. دختر شلی گرفتار ازدواجی نحس شده و خود شلی هم کمافی‌السابق دل به شیاطین ‌می‌بازد! از آدری پسری شرور به جا مانده که در شهر مصیبت می‌آفریند و خود آدری زندانی برزخی دیگر‌ است. توی کلانتری هم اوضاع بهتر نیست و آنجا هم اگر زندگی‌واری لوسی نباشد ماتم و رکودش امان می‌برد. آن وسط هاوک گیس‌سپید‌کرده وظیفه‌اش را در مراقبت از همه آدمهایی می‌داند که از آن تندباد جان به در برده‌اند یا ظاهرا جان به در برده‌اند. او همچون آن پیرمرد لولی‌وش که هری دین استنتون عالی بازی‌اش می‌کند، در عین اینکه امیدشان رو به نومیدی‌است باز دست از مبارزه و تلاش نمی‌کشند.

این شهر انگار همه نبردهای پیشین را به آن شیطان مقیم باخته و دیگر دارد از رمق می‌افتد. ابلیسی که نطفه‌اش، خیلی پیشتر در جریان یک سرآغاز شوم در تاریخ بشریت و در دل آن شرارت آغازین بسته شد و از همان لحظه قلمرو گسترد و در زیر پوست زندگی و زندگان نبردی آغاز کرد. مصافی پنهان که با کشف جسد لورا پالمر بود که تازه شروع کرد به عیان شدن. لورا پالمری که فقدانش پر شد از ویرانی و از تسخیر و غلبه گام به گام اهریمن بر شهر و آدمها.

اما روزگاری یک دیل کوپر پای در شهر نهاد و شد امید نجات و طلیعه پیروزی. کاراگاهی جوان، زیبا و پرنشاط و در عین حال مصمم و بی‌باک. او عاشق قهوه و پای گیلاس بود اما تیرش هم خطا نمی‌رفت. او به مرز پیروزی هم رسید اما در نبردی نزدیک مغلوب عاشق بودنش شد و ۲۵ سال آزگار در اغمایی بیدار به سر برد در بازداشت خانه ‌سیاه. آن بیرون ۲۵ سال آزگار بدل پلیدش یا همان کوپر بد، در غیبت حریف، هرچه خواست تاخت و تسخیر کرد و داشت بی‌هیچ دردسری مقدمات غلبه نهایی‌اش را مهیا می‌کرد اگر مردمان پیر می‌گذاشتند.

انگار تنها این مردمان سالخورده هستند که نگران تباهی این دنیا هستند و عاقبت نیز همانان دست به کار می‌شوند برای نجاتش. پیرمرد تک‌بازوست که دیل را همچون نوزادی به دنیا برمی‌گرداند و می‌گذاردش کنار زنی لایق که در وجودش عشق بدمد تا وقت بیداری‌اش زودتر فرارسد. آن رییس نازنینش در بیمه‌است که همچون پدری دلسوز زبان کودکانه دیل خواب‌زده را می‌فهمد و حمایتش می‌کند. کلانتر ترومن و معاونش هاوک که هنوز سرنخ‌های آن پرونده نفرینی را دنبال می‌کنند تا روز مبادایش فرارسد. و آن بانوی پیر و کنده چوبی جادویی‌اش که تا آخرین نفسش هاوک را هدایت می‌کنند در این مبارزه. خود جناب لینچ، در نقش گوردون کول مامور پیر FBI  به فرجام رساندن این پرونده را که چند همکار و دوستش را بلعیده، رسالت تاریخی خود می‌داند و انگار هیچ دمی از عمر نمی‌تواند فارغ از نفرین این راز سربه‌مهر باشد.

مجموع همه این تلاش‌های همسو و باورمند است که عاقبت مایه بیداری دیل کوپر می‌شود و او را شش‌دانگ به رینگ مبارزه می‌فرستد. اویی که به پشتوانه این همه عمر تلخ که بر همه گذشت و این همه آدم نازنین که توی این مصاف دوام نیاوردند این بار نباید بازنده باشد. اما انگار بردها و باخت‌ها مراحلی بیش نیستند. هر مرحله مخوف‌تر و دشوارتر از مرحله قبل و هر منزل فریبنده‌تر. دیل کوپر در تصمیمی جسورانه و آرمانی می‌کوشد شکست بزرگتری بر حریف تحمیل کند. او وارد بعدی دیگر می‌شود و از مرزی ترسناک می‌گذرد بلکه بتواند همه آب رفته را به جوی برگرداند اما در هولناکترین و ملتهب‌ترین لحظه این مرحله‌است که دیوید لینچ نقطه پایانش را بر این واپسین اثرش می‌گذارد. این بار هم نتوانستیم دست استاد را بخوانیم و این بار نیز ما را در حیرت و اندوهی عمیق به حال خود رها کرد. اندوهی که نه به سیاهی پایان بزرگراه گمشده و جاده مالهالند است و نه به قدر انتهای اینلند امپایر روشن‌است. اندوهی ناشی از کشف این مهم که این مبارزه را هیچ پایانی‌ در کار نیست و آنان که مردان مبارزه با سیاهی باشند رنجی ابدی را به جان خواهند خرید در این کابوس واقع‌نما یا این واقعیت کابوس‌گونه تا بلکه روزگاری پاسخ پرسش مونیکا بلوچی در رویای گوردن کول را بیابند که چه کسی دارد رویای ما را می‌بیند؟

*برگرفته از عنوان اپیزود سوم فصل اول “Rest in Pain” (در رنج بیارامد) که به خاکسپاری لورا پالمر می‌پردازد و دستکاری کنایه‌واری‌است از عبارت rest in peace (معادل روحش شاد) که از ذکرهای تدفین‌است.

باید این خاک گرم بماند

به بهانه اکران دیرهنگام فیلم زادبوم
ساخته ابوالحسن داودی محصول ۱۳۸۷
این یادداشت در تاریخ بیست و نهم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

آن زمان‌ها باورش سخت بود کمدی‌ساز کاربلدی که کمدی خوب من زمین را دوست دارم را ساخته‌بود می‌گفت دیگر کمدی ساختن را دوست ندارد و شاید دیگر هم نسازد! اولین فیلم جدی‌اش، مرد بارانی، اثری متوسط از کار درآمد پس داودی بار دیگر بناچار به کمدی‌سازی بازگشت و کمدی خوب دیگری ساخت، نان و عشق و موتور هزار. اثری جدی بعدی داودی یعنی تقاطع کار سنجیده‌‌تری بود و با فرم و اجرایی فراتر از استانداردهای آن سالهای سینمای ایران نگاه منتقدان را جلب خود کرد اما حیرتا که در گذر سالیان از این فیلم خوش‌ساخت هم چیز زیادی به یاد نماند شاید چون گرته‌برداری تمیزی از چندین فیلم مهم سینمای جهان بود بدون اینکه بقدر کافی اینجایی‌شده باشد. طبعا دیگر منتظر کمدی تازه‌ای از داودی نبودیم و همزمان تقاطع هم انتظاراتمان را از او بالا برده بود که زادبوم را آغاز کرد، پروژه‌ای جاه‌طلبانه‌ با تولیدی پرزحمت در چند شهر که به سنت تولیدات آن سالها سری به اروپا هم می‌زد! صحبت از طراحی تعداد زیادی لاک‌پشت مکانیکی برای فیلمبرداری سکانس تولد لاک‌پشتها هم پروژه زادبوم را سر زبانها انداخته بود. پس توی جشنواره همان  ۹سال پیش و در اولین نمایش‌هایش به تماشایش نشستم. خاطرم هست که اثر دومی بود که در یک روز می‌دیدم ولی با این وجود جذبم کرد. فیلم را چند گام جلوتر از تقاطع یافتم به شرط تدوین مجدد آن هم به دست تدوینگری بی‌رحم که بزند آن همه نمای معرف طولانی و ریتم‌شکن را سر و سامان دهد وگرنه زادبوم خوب شروع می‌شود و خیلی زود قلابش تماشاگر را درگیر می‌کند که جریان این آدمهای بظاهر بی‌ربط که موازیانه دارند روایت می‌شوند چیست؟ البته فیلم قدری به لکنت می‌افتد تا خط و ربط‌ها را معلوم کند و به قصه جان دهد اما نهایتا با پایان‌بندی تاثیرگذارش در جوار موسیقی بسیار زیبای کارن همایونفر عاقبت بخیر می‌شود. از سینما که زدم بیرون احساس خوبی داشتم. مصمم بودم که زادبوم را در اکران هم دوباره ببینم و خوش‌بین بودم که خیلی نقایص کار در تدوین مجدد رفع خواهد شد و فیلم چندین درجه بهتر خواهد شد اما آن روز موعود هرگز فرا نرسید و خاطره آن نمایش جشنواره‌ای در ذهنم مستقل از فیلم شروع کرد به بهتر شدن و شیرین‌تر شدن.

پس از ۹سال خبر آمد که زادبوم عاقبت اکران خواهد‌شد و از قضا این یکی خبر اکران زادبوم جدی شد. زادبوم و خاطره‌اش در غیابش انقدر برایم عزیز شده‌بود که زود به دیدارش شتافتم و به تماشایش نشستم اما مواجهه با واقعیت آسان نبود. دیدم گرچه همه نقایص تدوینی را رفع کرده‌اند و فیلم به مراتب روانتر از نسخه اولیه‌اش شده اما انگار در عبور سالها زیبایی‌هایش رنگ‌باخته و طراوتش تکیده. در این مواجهه تاریخی دریافتم که باتوجه به کیفیت بد سالنهای سینما در آن سالها لابد من متوجه خیلی دیالوگهای گلدرشت و نچسب نمی‌شده‌ام چون شنیدن دقیق دیالوگها با آن کیفیت نزدیک به محال بود. متوجه خیلی از اشکالات بصری هم نمی‌شدم چون آن آپارات‌های کهنه، چنان تصویر عجیبی می‌انداختند روی پرده که فلو را از فوکوسش را نمی‌شد از هم تشخیص داد. انگار تماشای مجدد فیلمهایی که قدیمها در سینما دیده‌ای در سینماهای باکیفیت امروزی ریسک بزرگی‌است چراکه این همه وضوح صدا و تصویر ممکن‌است فیلم عزیزکرده‌ سالیانت را براحتی بشورد و ببرد و تو بمانی و این سوال که سینما بخاطر آنچه می‌بینیم در دل می‌نشیند یا آنچه نمی‌بینیم؟ شاید اگر دیالوگی را درست نمی‌شنویم تخیل ما بمرور بهترین کلام را می‌گذارد جایش و وقتی نمایی را درست تشخیص نمی‌دهیم خاطره ما بعدا در اوج می‌پردازدش. از خود می‌پرسم این زادبوم که تا قبل از تماشای دوم ۹سال در ذهن من زیسته‌بود و رشد کرده‌بود چقدرش محصول فیلمساز بوده و چقدرش پرداخته ذهن من و تابع تغییرات من در این همه سال بوده؟
کنکاش در این پرسشها بحث مفصلی می‌طلبد اما عجالتا عقل حکم می‌کند موضع منصفانه‌ام در خصوص زادبوم میانگین دو احساس متفاوتم به فیلم در سالهای ۸۷ و ۹۶ باشد. بدین‌سان باید گفت که زادبوم اثر شریفی‌است. تولید قابل دفاعی دارد و لحظات تاثیرگذاری بعلاوه فیلمنامه‌ای هوشمندانه‌ و نمادگرا که مسیر باورپذیری را از اوج پراکندگی داستان و آدمها به سمت همگرایی آنها می‌پیماید. داستانی درباره لاک‌پشتهایی سی‌ساله و هم‌عمر انقلاب اسلامی در آن سال که پس از تولدشان در سواحل ایران در اقیانوسهای جهان طی‌طریق می‌کنند و هنوز به زادبومشان بازنگشته‌اند. درباره اعضای یک خانواده سطح بالای ایرانی که هر یک در گوشه‌ای از زمین به تنهایی اهداف شخصی خود را دنبال می‌کنند و چراغ‌های رابطه‌شان یا خاموش‌شده و یا دارد سوسو می‌زند. درباره خانواده‌ای بی‌کانون و در مرحله پذیرش جدایی و فراموشی هم. اما سیر تنزل روابط اعضای خانواده زمانی متوقف می‌شود که پدر در فعالیت سیاسی انتخاباتی‌اش شکست می‌خورد و بیمار می‌شود و بناچار به آغوش همسر دل‌آزرده‌اش بازمی‌گردد و از قضا مقارن همین بازگشت، آن لاک‌پشتهای سی ساله هم سرانجام سر و کله‌شان پیدا می‌شود برای تخم‌گذاری و چقدر در جوار لاک‌پشتها حال فیلم بهتر‌ است. از این نقطه‌است که خطوط داستان هر کاراکتر بسمت نقطه‌ای کانونی شیب می‌گیرند. این همگرایی و نزدیک‌شدن آدمها از زخمهای کهنه می‌گذرد تا اگر محبتی مانده باشد که مانده، گذشت‌ها و جبران‌ها و باهم از نوساختن‌ها بتدریج جوانه ‌زند و مرهم شود. زمانی که تک تک اعضای این خانواده محبت خود را به یکدیگر بازیافتند و دست در دست هم نهادند و آن هنگام که پای همه آنها روی این خاک ‌استوار گردید و دلهاشان گرم‌تر و سرخ‌تر شد، آن زمان است که باید بدانند خاک زادبوم باید گرم باشد و بماند و باید آتشی شورانگیز نثار تولدی تازه کنند و در آن سپیده سحر است که جوجه لاکپشت‌ها سر از خاک گرم و پذیرا درمی‌آورند و خرامان خرامان به سوی دریا می‌روند تا طی طریق اقیانوسی خود را آغاز کنند بدون اینکه مزاحم اولین خواب شیرین این خانواده تازه‌ بازیافته شوند. چه زیباست وقتی فیلم جایی قبل از آن نقطه کانونی تمام می‌شود و این تماشاگر است که باید خطوط را امتداد دهد و برساند به آن نقطه که هر چهار عضو خانواده در یک نقطه از خاک ایران گرد هم می‌آیند تا این بار اهداف شخصی خود را در سایه هدف جمعی یک خانواده بازتعریف کنند تا برای کودکانی که در راهند زادبوم گرم‌تر و پذیراتری بسازند. همین‌است که معتقدم دعوت مصلحانه فیلم ۱۰ سال پیش به همدلی و همسازی برای میهن و برای نسل آینده، بیشتر به درد امروز ما می‌خورد که این همه گرفتار شدیم در منازعات بیهوده و داریم وظایفمان را بعنوان اعضای خانواده بزرگ ملت نسبت به هم و نسبت به فرزندانمان فراموش می‌کنیم. شاید اگر پدر سیاستمدار شکست‌خورده فیلم در آینده به انتخابات ورود می‌کرد نگاهش از لون دیگر می‌بود. همچون آن کاندیدای محترم ریاست جمهوری که‌ در انتهای مناظره‌ای ملتهب، همچون پدربزرگی دلسوز تذکرمان داد به وظیفه و به آینده و به خاکی که باید گرم نگاهش داریم! وقتی آن شعر کودکانه‌ را همچون نهیبی تکان‌دهنده برای میلیون‌ها بیننده تا انتها خواند، تا آنجا که: آباد باش ای ایران، آزاد باش ای ایران، از ما فرزندان خود دلشاد باش ای‌ایران!

عروسکهای شکسته

به بهانه نمایش خانگی فیلم نفس
ساخته نرگس آبیار محصول ۱۳۹۴
این یادداشت در تاریخ بیست دوم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

تراژدی کودکانه «نفس» در وهله اول یادآور اپیزود دوم فیلم «تویی که نمی‌شناختمت» است. فیلمی متفاوت و در خور تامل  در ژانر دفاع مقدس محصول سال ۱۳۶۹ که پس از اکران، بسیار از شبکه‌های سیما پخش شد اما شاید به دلایل فرامتنی چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. آن اپیزود «آبی اما به رنگ غروب» نام داشت و یک روز از زندگی دخترک کوچکی را روایت می‌کرد. داستان دخترکی که در تنهایی خیال‌انگیزش توی خانه‌ بی‌صبرانه منتظر بازگشت قریب‌الوقوع پدر رزمنده‌اش از جبهه‌ بود و این چشم به دری بی‌تاب را برای ما و برای ماهی‌قرمز کوچک توی حوض با زبان کودکانه‌اش روایت می‌کرد. اما درست موقع وصل، پدر نرسیده به خانه توسط موتورسوارانی مسلح ترور می‌شود و به شهادت می‌رسد. دخترک سیاهپوش می‌شود و در تنهایی محزون خودش، سوگ پدر را هم با همان ماهی قرمز کوچک همدرد می‌شود حالا که ماهی‌قرمز بزرگتر هم شکار گربه‌ای گرسنه شده بود.

پس با یک الگو طرفیم، یک روایت مثالی از دخترکی که با دل‌نگرانی مبارزه نابرابر پدر قهرمانش با دشمنی بدسگال را به تماشا نشسته تا ما از صافی ذهن کودکانه‌اش بخوانیم که ایثار اصلی فراتر از تقدیم جان که‌ در پذیرش هجرانی‌است که بر این رابطه عاشقانه باستانی تحمیل می‌شود. این الگو خیلی قبل‌تر و در سال ۱۳۵۱ توسط هوشنگ گلشیری در داستان کوتاه شاهکارش «عروسک چینی من» به کمال روایت شده بود. اینجا هم درگیر فضایی آرمانی‌-عاطفی می‌شویم که بصورت کاملا اول‌شخص توسط دخترکی خردسال روایت می‌شود. دخترک با زبان کودکانه و بواسطه بازی با عروسکهایش آنچه بر خانواده و پدرش، بعنوان یک زندانی انقلابی، رفته را روایت می‌کند. روایتی درخشان که خود را کاملا بر نقطه دید کودک منطبق کرده تا مخاطب از خلال قصه‌گفتن‌ها و خاله‌بازی این بچه که اتفاقا سرراست هم نیست و مدام پس و پیش می‌شود و مدام سری به خاطرات شیرینش از پدر هم می‌زند، ابتدا برداشت‌های نامفهوم دخترک از واکنشهای بزرگترها به مساله پدرش را درک کند سپس با تحلیل آن برداشت‌های کودکانه، اصل واقعه را استنباط کند که مثلا آن عروسک چینی که محبوب بچه‌است چون یادگار پدر است و توی خاله‌بازی هم نقش پدر را دارد و حالا شکسته، دارد بی‌صدا اعدام‌شدن پدر را هم القا می‌کند. مخاطب با طی‌کردن این مراحل در شناخت اثر، عمق فاجعه رخ‌داده برای طفلی بی‌گناه و دور از مناسبات خشن آدم بزرگها را به تمامی لمس می‌کند. استفاده دقیق از مکانیزم روایت اول شخص کودکانه‌‌است که اینچنین اثر مهیبی بر نسلهای مختلف مخاطبانش گذاشته که هنوز در بیان دوقطبی دردناک عشق و وظیفه منبع الهام‌‌است. مثل آنجا که مرد در وقت ملاقات زندانیان از دخترش می‌خواهد گریه نکند و از همسرش می‌خواهد التماس کسی را نکند، آنجا که آشکار می‌شود مرد دیگر تصمیمش را گرفته.

اگر «عروسک چینی من» را منبع اقتباس این دو اثر سینمایی فرض کنیم، از نظر اندازه روایت «تویی که نمی‌شناختمت» وفاداری بیشتری به داستان گلشیری دارد، فقط شهادت پدر را به زمان حال آورده تا بار دراماتیک داستان را افزایش دهد. از این سو «نفس» با اینکه روایت اصلی را بسیار گسترش داده و چرخانده اما در فرم نزدیکتر شده به داستان گلشیری چرا که بیشتر کوشیده جهان و رخدادهای ریز و درشتش را از دیدگاه کودک بنگرد و در تصویر کردن نگاه خیال‌پرداز دختر به پدرش، تاریخ و عشق از بیان و پرداخت سینمایی هواشمندانه‌تری بهره برده. با این حال می‌توان گفت هیچیک به پای کوه یخ رفیع این داستان کوتاه هم نرسیده‌اند زیرا هر چقدر هم که کوشیده‌باشند که فیلم را اول شخص روایت کنند باز هم تصاویر، واقعیات زندگی دخترک‌ها را لو می‌دهد و مخاطب دیگر درگیر ابهام‌ نمی‌شود چون درست مثل یک راوی دانای کل جهان قصه را می‌بیند و قضاوت می‌کند. بنابراین احساس مخاطب به سرنوشت دخترک، منطقی بزرگسالانه خواهد داشت به همراه اندوهی رقیق. چراکه روایت بصری این الگو، تفاوت چشمگیری دارد با زندانی شدن در حصار واژگان یک کودک که همچون پازلی به هم ریخته باید قطعاتش را هم یافت و هم چید تا به تصویری شاید، آن هم شاید واضح از تراژدی رسید که این وجه اقتباس‌ناپذیر این اثر ادبی ‌است.
اما در هر سه روایت با دخترکی مواجهیم که نزد او پدر، قهرمانی دلیر است که به جنگ ستمگران رفته و یاور ضعیفان‌است. از آن سو با پدری مواجهیم که گرچه فرزند کوچکش همه دنیایش‌است اما برای تحقق آرمانش و ادای تکلیف به دل خطر می‌زند و این دختران و این پدران عاقبت به لحظه سرنوشت می‌رسند، سرنوشتی که بسیار متاثر از انتخاب اعتقادی پدران‌ است و آن که می‌ماند همه عمر با عواقب دردناک آن انتخاب زندگی خواهد کرد و کاش محکم و مؤمن بماند که بقول استاد ایمون، این است شکوه انسان و این است تراژدی عظیم انسان.

بازمانده

(یادداشتی آزاد درباره آنچه از زندگی و مرگ مریم میرزاخانی می‌دانستم)
این نوابغ هم عجب زندگی و مرگ دراماتیکی دارند برعکس ما که نهایتا یک ابد و یک روز از کل حیاتمان دربیاید و نه ابدیت و یک روز! اینکه نوبل ریاضیات یعنی رفیع‌ترین قله علمی را فتح کرده‌باشی و اندکی بعد در آن اوج دست نیافتنی از دنیا رفته باشی، بدون اینکه پیر شوی، بدون اینکه زیبایی‌ات رنگ ببازد و بدون اینکه فراموشی ببلعدتت، ته سینمایی زیستن و سینمایی مردن‌است. توی وادی سینما جیمز دین را اینگونه سراغ داریم که پس از تنها سه فیلم در اوج جوانی و جمال در تصادف از بین رفت و محبوبیتی جاودانه یافت.
باز یادم می‌افتد که او هم از گروه آن نوابغ جوانی بود که در المپیاد‌های جهانی افتخار کسب کردند اما اندکی بعد اتوبوس‌شان به قعر دره رفت، این‌بار هم مرگهایی سینمایی پس از یک اوج افتخارآمیز اما توامان در ناکامی و ناشکوفایی. او عضو همان تیم بود و شایدتنها بازمانده آنها که از اتوبوس جاماند اما نه به مدت خیلی طولانی. عین فیلمهای مقصد نهایی که نفرین مرگ بدون اینکه حکمتش را بفهمیم گروهی جوان را نشانه‌‌گذاری می‌کند و سپس یکی یکی آنها را شکار می‌کند و همیشه تمام تلاشها برای گریز یا شکستن طلسم بی‌فایده‌است چون دیر یا زود دارد اما سوخت وسوز ندارد. اما تنها او بود که در بین آن تیم که این خوشبختی را یافت تا پایش روی زمین سفت بماند به اندازه بیست‌ و چند سال که در مقایسه با آن هم‌تیمی‌هایش که بیست سالگی را هم ندیدند عمری‌است که او هدرش نداد و نقشش را به کمال خاتمه بخشید.
توی این بیست و چند سال به اندازه همه آن هم‌تیمی‌هایش که دستشان از دنیا کوتاه شد کوشید و پرشتاب کوشید و مدارج را پیمود و پله‌‌ها را بالا رفت و خود را به سکوی نخست رساند و درخشید و دانشمند برتر شد و معلم شد و بسیار دوست داشته‌شد. توی این‌ سالها خانواده تشکیل داد و دختری زیبا به دنیا آورد و مادر شد و چند سالی اقبال یافت تا به آن چشمان کوچک و زیبا، عاشقانه چشم بدوزد. باز یاد فیلمی دیگر افتادم، فیلم ورود و آن موجود فضایی که به همه زمانها علم داشت و از آینده خبری به آن زن دانشمند زبان‌شناس داد تا انتخاب و اختیاری به او هدیه داده باشد. خبر داد که تو در آینده دختری زیبا خواهی‌داشت و تمام آن تصاویر خوشبخت با فرزند را نشانش داد اما غایت را هم نشانش داد که آن دخترک قبل از نوجوانی بیمار خواهد شد و خواهد مرد. زن انتخاب می‌کند که همه آن رنج غایی را به جان بخرد تا به خودش بخت مادر شدن و به دخترک بخت زیستن دهد و از همه مهمتر به جهان این خوشبختی را تقدیم‌کند تا اندک زمانی پذیرای گامهای چنین فرشته‌ زیبایی شود بلکه بقدر ذره‌ای زیباتر شود.
دوست دارم تصور کنم که آن موجود فضایی آینده را به نابغه ما هم نشان داد و چنین انتخابی به او داد که تو سوار اتوبوس نخواهی بود اما این هیچ آسانتر نخواهد بود چون تو مهلتی خواهی داشت که آرزوهای هم‌تیمی‌هایت را به جای آنها برآورده کنی! وظیفه‌ای سنگین بر دوش تو خواهد بود! پس تو خواهی کوشید و به سرعت به بالاترین مدارج علمی جهان خواهی رسید! تو همسری خواهی‌ داشت، مادر خواهی‌شد، تو فرزندی زیبا را به آغوش خواهی کشید و به چشمانش چشم خواهی دوخت اما فرصت به پایان خواهد رسید. خیلی زود آنچه به دست آوردی و فرزندت را در زمین باقی خواهی گذاشت و زمین‌ زیباتر خواهد ماند و تو همه را ترک خواهی گفت و دخترک را! و این بسیار درد خواهد داشت و تو بسیار درد خواهی کشید. عاقبت در لحظه موعود درد به پایان خواهد رسید. تو سوار اتوبوسی خواهی شد که منتظر توست. همان اتوبوس که می‌دانی با همان سرنشینان که می‌شناختی! همه هم‌تیمی‌های قدیمت که انگار از سقوط به دره رهیده باشند! همان نوابغ هفده هجده ساله پر از امید! آنگاه تو هم هفده ساله خواهی بود و پر از امید و آرمان و ایمان . شما خواهید رفت باز کنار هم عکسی زیبا و پرلبخند به یادگار خواهید گرفت و این بار نه دیگر عکسی رسمی و اتوکشیده و اخمو با آن لباس‌های فرم کذایی! و تو آنگاه خواهی فهمید که وظیفه به انجام رسیده‌است و دل خواهی سپرد به حرکت رهوار آن اتوبوس که سبک و رها از قید همه احتمالات و امکان‌ها ابدیت را درمی‌نوردد! البته نه از نوع زندگی ابد و یک روزی ماها!

فصل دوم شهرزاد، آری یا خیر؟

انگیزه‌هایم برای اینکه تماشای فصل دوم شهرزاد را آغاز کنم کافی‌ نیست. یادش بخیر برای آغاز فصل اول انگیزه که هیچ بی‌قراری هم داشتم. خاطرات خوب از آثار حسن فتحی داشتم و انتظار می‌رفت شهرزاد از دسته آثار خوب و تاثیرگذار خالقش باشد چرا که علی‌الظاهر درام اثر بر مبنای عناصری بنا شده بود که حوزه قدرت حسن فتحی محسوب می‌شوند در آثار مهم و محبوبش، عاشقانه‌ای در بستر تاریخ و جنایت و خون!
شوق داشتم و برای هر قسمت اپیزود‌نگاری کردم و نوشتم از بیم‌ها و امیدهایم و ذوق کردم از لحظات اوج و امیدبخش و فرو ریختم از آن لحظات سردستی و بی‌هدف.
اما دریغ که عاقبت هم قافله به منزل نرسید و به ناکجا رفت چون اصلا برنامه و نقشه‌ای برای به منزل رسیدنش وجود نداشت و خوش‌خیال بودیم که پنداشتیم سازندگان تا ته قصه را فکر کرده‌اند! آخر سر درام شهرزاد دیگر نه تاریخی بود و نه جنایی و نه حتی عاشقانه. درامی بود معمولی که باید می‌آمد و می‌رفت و این همه سر و صدا شایسته‌اش نبود اما چون اولین سریال موفق در مارکت شبکه خانگی بود بیشتر از آنچه باید دیده‌شد و قدر دید، آنقدر که مدام حاشیه بر حاشیه افزود تا رسید به فصل دوم و حالا دوباره سراغش رفتن دشوار است مگر اینکه دستور از مقامات بالای خانه برسد به تماشا یا اینکه چند قسمت بگذرد و آنها که می‌بینند به قدر کافی امیدواری دهند که قابل تماشاست! بعیداست اما دیدی سریال در فصل دوم خودش را کشید بالا!

پی‌نوشت: شاید بد نباشد همین آغاز فصل دوم مروری کنیم بر اپیزودنگاری‌هایم بر فصل اول شهرزاد که در پستی طولانی در همین وبلاگ.

اپیزودنگاری سریال جن‌گیر

the exorcistThe Exorcist (TV series) 2016
Created by Jeremy Slater

هشدار: تماشای فشرده این سریال ممکن‌است مایه پریشانی روان شود انگار که اهریمن خیالی سریال درون مخاطب هم می‌تواند لانه کند و خلاص شدن از دستش مدتی کار می‌برد.

(اپیزود اول)
برای من ژانر وحشت همیشه در مراجعه‌است!
اپیزود اول تماشا شد. شروعی خوب و ترغیب‌کننده مخصوصا از نظر آشنایی با شخصیت قوی پدر مارکوس.

(اپیزود دوم)
داستان بیشتر و جدی‌تر از حد تصور دارد درگیرم می‌کند و همین اول‌الامر یادآور بهترین‌های سریال‌بینی عمرم شده. گسترش لایه‌ لایه و مرحله‌ای فضای اهریمنی در قصه همچون پوست‌اندازی مخوف برای رسیدن به منشا ظلمت، آن هم در مقابل دیدگان دو کشیشی که قرار است تمام‌قد با این سیاهی وارد مبارزه شوند، مرا به یاد فصل اول ترودیتکتیو انداخت و جدال میان آن دو پلیس و پادشاه زردپوش. از طرف دیگر بازیگوشی‌ها در فرم و تدوین اثر و نیز شمایل آن قهرمان ناسازگار (پدر مارکوس) با آن کلاه خاص آدم را می‌برد به دوران برکینگ‌بد و جناب هایزنبرگ. برای سیر و سیاحت این تاریکی تا ایستگاه آخر، کمربندها را  باید محکمتر ببندم.

(اپیزود سوم و چهارم)
در بدنه داستان به سر می‌بریم و سازندگان سریال در این بازه آرامش قبل و بعد از طوفان و میان نقاط اوج به شدت درگیر استحکام ساختمان قصه‌اند. اساسا سریال بعنوان اثری متعلق به ژانر وحشت جای آن که خود را موظف به مرعوب کردن دم به دم مخاطبان کند، خود را مکلف می‌داند به پی‌‌ریزی درست و دقیق ساختمان داستان و نیز ساخت و پرداخت لایه‌های جهان قصه‌ و کاراکتر‌ها، تا اینگونه مخاطب را قبل از مرعوب کردن مجاب نیز کرده باشد و این امتیاز این سریال‌است. عجالتا درباره موسیقی بگویم که دارد متفاوت از کلیشه‌های ژانر تاثیر می‌گذارد بر ذهنم.

(اپیزود پنجم)
۱- اپیزودی مهم و در عین حال آشفته که انگار قرار است ایده‌های متعدد نویسندگان در پیرنگ را به سرعت و پیاپی به مخاطب منتقل کند و این باعث شده تمرکز بر موقعیت مرکزی و شخصیت‌های اصلی تا حدودی سست گردد ولذا تک‌خالی که در انتهای اپیزود رو می‌شود توامان هم مایه وجد و امیدواری می‌شود و هم مایه نگرانی و بدبینی به فرجام سریال. درخشان‌ترین ایده نیز اگر در فرایندی منظم و در منحنی تاثیرگذاری سنجیده‌شده چیده نشود به سرعت خنثی خواهد شد و حیف خواهد بود سریالی در این ژانر گرامی که با چنین متانت و وقاری آغاز شده نتواند در انتها گلیم خود را از آب بیرون بکشد.
۲- تا قبل از کانجرینگ بحث تسخیرشدگی انسان و در پی آن برگزاری مراسم جن‌گیری توسط افراد مومن برای آزادی روح آن انسان به نظر نوعی استعاره و مثال دینی بود و حتی فیلم مهمی مثل خود جن‌‌گیر اصلی هم از این منظر نمادین نگریسته می‌شد. اما دو فیلم موفق کانجرینگ این مبحث را به حوزه مستند و تجربی وارد کردند که یعنی واقعا کلیسا و دانشمندان همیشه درگیر پرونده‌هایی از این دست بوده‌ و هستند و این تزریق رئالیسم (گرچه نامعتبر) به ژانر سراسر خیالی وحشت تکانی به ژانر داد که یعنی آنچه تاکنون می‌دیدیم الزاما یک داستان استعاری نبوده و حقیقت احتمالا رعب‌انگیزتر از حد تصور ماست. حالا سریال جن‌گیر هم روی همین خط رئالیسم راه می‌رود و این بیننده را بیشتر کنجکاو می‌کند که آیا در میان روزمرگی زیادی واقعی ما هنوز ممکن‌است لایه دیگری از هستی و وجود هرچند ترسناک خودنمایی کند؟

(اپیزود ششم و هفتم)
داستان دوباره اوج می‌گیرد و این اوج دوم نه از نوع هیجان که از گونه اندوه‌است. اهریمن فراتر از تسخیر یک دختر به وسعت یک شهر گسترش می‌یابد، یک شهر و آدمهایش از فقیر تا غنی و از محروم تا ذی‌نفوذ. این وسط رهایی از ابلیس مبارزه اندک افرادی‌است که ایمان دارند به زندگی و به عشق. آدمهایی که گرچه مدام عرصه بر آنان تنگ‌تر می‌شود و گرچه امید پیروزی‌شان هر لحظه محوتر می‌شود ولی همین‌که دستهایشان را می‌توانند به دست هم دهند و دست از خواستن و کوشش برندارند آخرین امید نجات دنیا می‌شوند و از همین بیم و امید‌ها و از همین گسترش زخمها و به شماره افتادن نفسها و باز رها نکردن‌هاست که آن رنج شاعرانه و مسیح‌گونه در تک تک این آدمها شکل می‌گیرد تا این درام به ظاهر هراس‌انگیر، به مرزهای یک تراژدی تامل‌برانگیز و ماندگار نزدیک شود تنها اگر سریال با همین کیفیت سه قسمت دیگر دوام بیاورد.

(اپیزودهای هشتم، نهم و دهم)
(سه اپیزود پایانی فصل اول)
پس از ۹ قسمت گسترش دم به دم مرزهای تاریکی و پلیدی و در معرض شکست کامل قرار گرفتن قطب خیر، دست آخر رسیدن کشتی مومنان داستان به ساحل نجات همچون تیغ دو لبه‌ عمل می‌کند که تا فصل دوم پخش نشود، آن هم اگر فصل دومی در کار باشد، نمی‌شود گفت کدام لبه خواهید برید. از یک سو این نگاه امیدوارانه و مومنانه می‌تواند باج‌دادن سازندگان به شبکه و مخاطبان تعبیر شود برای تضمین تولید فصلهای بعدی سریال و از سوی دیگر می‌تواند این احتمال را تقویت کند که سازندگان به مقوله امید همچون رسالتی اخلاقی پایبند مانده‌اند و خواسته‌اند حساب خود را از تلخی و تیرگی منتشر در دنیای سریال‌سازی جدا کرده باشند و مدعی شوند که ما برای این تاریکی پر وحشت و این درد کشنده درمان هم سراغ داریم، درمانی پنهان‌شده در اعماق درون خود انسان و در نادیده‌گرفته‌شده‌ترین نقطه آن که رسیدن و دست‌یافتن به آن اکسیر بهای خودش را دارد و این بها گاه بسیار سنگین‌است تا هر فرد به قدر لیاقت خود بتواند از آن توشه برگیرد. در حال حاضر لبه دوم مرا بیشتر خشنود ساخته چرا که پس از پایان سریال حلاوتش را در وجودم احساس می‌کنم، پس لابد صداقت و باور سازندگان بر این پایان‌بندی به باور من نیز نشسته‌است چراکه ساده‌دلانه هم به نظر نمی‌رسد چون از مسیر دشواری می‌گذرد و شاید همین‌ش خوشایند‌است و بر دلنشاننده.
جن‌گیر سریال شریفی‌است که نوعی صمیمیت در ژانر وحشت ایجاد می‌کند که تقلبی و یا بازی فرمی برای غافلگیری‌ به نظر نمی‌رسد. صمیمیتی برآمده از کوتاه آمدن نسبی سازندگان اثر از عناصر میخکوب‌کوننده و منزجر‌کننده ژانر به نفع تقویت درام و درونمایه‌است تا بیش از هر درام ترسناک دیگری با شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنی و سرنوشتشان برایت مهم شود جای اینکه مدام نگران رودست خوردن و شوکه‌شدن باشی. شاید این تعدیل فرمی، خاصیت ژانر وحشت در مدیوم سریال باشد اما چندان هم مهم‌نیست که افتخار این فضیلت چقدرش متعلق به خالق اثر باشد و چقدرش متعلق به مدیوم اثر، مهم‌ این‌است که این امتیاز و اعتبارش می‌رسد به ژانر‌ی عامه‌پسند که در تاریخ سینما بندرت خودش را جدی گرفته‌است و این می‌شود چشم‌اندازی امیدوار‌کننده برای دوستداران این تنها ژانر مرتبط با عالم ماورا.

خیلی باهات حرف دارم مهندس!

هم‌نسلان من این قسمت معروف سریال زی‌زی‌گولو احیانا خوب یادشان هست. قسمتی که برایمان چند ضرب‌المثل تازه ساخت و ماندگار شد. همان قسمت که کلی مهمان ناخوانده از شهرستان، نصف شبی سرازیر شده بودند به خانه آقای پدر و مادرخانومی. می‌گفتند همولایتی‌ها و اقوام آقای پدر هستند و حتی نسبت خیلی دوری هم ذکر می‌کردند که آقای پدر باز هم چیز زیادی یادش نمی‌آمد ولی چنان صمیمیت ابراز می‌کردند که برای آن زوج جوان چاره‌ای نماند جز پذیرایی از آن همه مهمان ناخوانده و ناشناخته. در راس مهمانها مرحوم جمشید اسماعیل‌خانی بود که انگار عمری بود آقای پدر را که مردم مهندس صدایش می‌کردند می‌شناخته و با او خاطره داشته و البته همو بود که کمی در نظر مهندس آشنا می‌زد، فقط کمی. از همان ابتدا که آمد و کلی مهندس را در آغوش گرفت و کلی عشق و علاقه خرج کرد مدام می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! بنده خدا انگار مدام مترصد بود سر فرصت مناسب سفره دلش را باز کند. اما توی آن شلوغی و با آن بهت مهندس مگر می‌شد؟ تازه مهمانها گشنه و تشنه هم بودند و باز آقای پدر و مادرخانومی درمانده که این همه آدم را چگونه شام بدهند و جای خواب تدارک ببینند که زی‌زی‌گولو با ملاقه و دیگ جادویی‌اش ورود کرد و با ورد جادویی‌اش مدام غذا پدیدار کرد و راهی سفره کرد. غذاهای رنگارنگی که بعدا معلوم شد خاصیتش این‌است که آدم هرچه بخورد سیر نمی‌شود و مدام گشنه‌تر هم می‌شود و این قرار بود تنبیه میهمانان ناخوانده و بی‌دعوت باشد. غذای زی‌زی‌گولویی ضرب‌المثل اول ما بود از این قسمت سریال که هر وقت غذایی خیلی خوشمزه‌است و آدم سیر نمی‌شود از خوردنش، می‌گوییم از آن غذاهای زی‌زی‌گولویی‌است!
سر آن سفره جادویی همه ساعتها مشغول صرف شام بودند. آن وسط هم جمشید‌ اسماعیل‌خانی در حال دولپی خوردن باز می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! مهمانها شاکی و حیران بودند که خسته شدیم ولی سیر نشدیم تا اینکه صبح شد و سر سفره نیمه خواب و نیمه بیدار هنوز مشغول خوردن بودند که عاقبت تصمیم گرفتند به فرار بلکه بتوانند جای دیگر و جور دیگر این عطش و گرسنگی را فرونشانند مثلا در کله‌پزی. پس همگی بی‌رمق و کوفته خداحافظی کردند و آخر از همه هم باز جمشید اسماعیل‌خانی بود که با همان معصومیت نگاه و لبخند و صدایش به مهندس گفت: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی باهات حرف داشتم ولی نشد! … و رفت. من از همان زمان نوجوانی باهاش همدل بودم و باورش داشتم که مهندس را می‌شناسد و صادقانه دوستش دارد و می‌خواهد از خاطرات قدیم در ولایتشان با او سخن بگوید. از این که  چقدر خوب مهندس را می‌شناسد اما چطور مهندس به کل او را فراموش کرده!
پس این «خیلی باهات حرف دارم مهندس» که مجال گفتن و شنفتن نمی‌یابد و در آخر می‌رسد به «خیلی باهات حرف داشتم مهندس» شد ضرب‌المثل من برای تمام حرفهای در دل مانده میان شلوغی‌ها و گرفتاری‌ها. سخنانی که مجال بروزشان را گم می‌کنند و بازنمی‌یابندش. مدام می‌خواهی بگویی اما هر بار چیزی مانع می‌شود و اگر هم هیچ چیز مانع نشود و همه چیز به ظاهر مهیا باشد هم گاهی احساس می‌کنی حال و هوایت مناسب گفتن نیست و باز فرصت از کف می‌رود و گاه ترس برت می‌دارد که برای نشستنها و گفتن‌ها دارد دیر می‌شود و قدمی برداشته نمی‌شود. مجال و حال و هوای گفتن هم که رخ دهد کجا معلوم که حال و هوای شنیدن در طرف مقابل مهیا باشد! پس اگر روزگاری همه شرایط مکالمه جور باشند و آدم آنچه در دل دارد بگوید و آن چه از دل بر‌آید گوش دهد، انگار معجزه‌ای رخ داده، پس باید همه عمر شکرگزار و قدرشناس آن چنان لحظاتی باشد که گویی برآیند کمیاب هنر و مهر دو انسان و همه هستی پیرامونشان است. بشماریم ببینیم چقدر حرف با چند نفر بر دلمان مانده و هنوز در نوبت مانده‌اند که آیا بشود یا نشود. استثنائا عجله در این یک قلم گمانم روا باشد که حوادث در کمین نشسته‌اند و حسرت‌ به دلی‌ها بی‌رحمانه در انتظارند و هرگز هرگز نباید و نشاید که میدان را خالی کنیم، همه خوب می‌دانیم که ارزشش را دارد.
آن شب جمشید اسماعیل‌خانی مجال گفتن نیافت و مهندس هم هوای شنیدن نداشت. فصل دوم سریال هم هرگز ساخته نشد و همان‌ سالها بود که جمشید اسماعیل‌خانی نازنین ناگهان از دنیا رفت تا همه رویای کودکانه‌ام درباره این‌ داستان به باد رود که روزگاری مثلا در فصل بعدی سریال خواهم فهمید که او چه سخنها داشته با مهندس. هنوز نگاه پرمهرش در انتهای قسمت با من‌است، نگاهی که حسرتی را پنهان می‌کرد: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی! اما نشد! … چه حیف …

لینک مرتبط:
همان اپیزود ماندگار زی‌زی‌گولو در آپارات

سینما از نو

سینمای شهرمان جمعه‌ها انیمیشن اکران می‌کند. هر از گاهی با دخترک می‌رویم کارتونی تماشا می‌کنیم و ذوق و شوق و برق سینما در چشمانش را زندگی می‌کنیم. این جمعه مادرش امتحان داشت پس پدر و دختری رفتیم زندگی مخفی حیوانات خانگی دیدیم آن هم سه‌بعدی! دخترک چند دقیقه بیشتر عینک سه‌بعدی را تحمل نکرد و تقریبا کل فیلم را به چشم خودش و با همان وضعیت مات و دولایه دید و همچنان کیفور و سرمست بود به همراه مواردی تذکر به من که عینک نزن و من هم بناچار لحظاتی عینک را برمی‌داشتم تا دخترک دوباره برود توی فیلم و من بتوانم باز یواشکی عینک بزنم و درک اولین تجربه سینمای سه‌بعدی را در کنار فرزندم ادامه دهم. بچه‌م اساسا سینما دوست دارد و فاصله که می‌افتد درخواستش را به انحاء مختلف اعلام میکند مثلا شبها که به این تلویزیون های بزرگ تبلیغاتی در میدانها و چهارراه‌های شهر می‌رسیم با دست اشاره میکند که نگا سینماااا!!!‌ خب البته باباش هم عمری‌است سینما دوست دارد… از سینما که بیرون آمدیم، در راه خانه، دخترک در کنار هیجانات بعد از فیلم‌بینی‌اش چند بار با همان فارسی نوپایش از من هی تشکر کرد و هی گفت مرسی بابا منو بردی سینما! قند در دلم آب شد و همزمان رندی کردم و گفتم خب یه بارم تو دست بابا رو بگیر ببرش سینما ببرش ایستاده در غبار، ببرش نفس! طبعا درست متوجه وجه کنایی سخنم نشد چون هنوز فارسی‌اش به این حدود عمیق و مردم‌آزارانه زبان نرسیده ولی کودکانه و موافقانه خندید که یعنی خب بریم! حواسم هست که دخترک که خود لمس ناب زندگی‌است از هر فیلمی تماشایی‌تر است ولی زندگی هم مجموعه وصل‌ها و هجرهاست و نمی‌شود دلتنگ نشد برای سینما و دوران‌های پرسینما.  پس حالا انیمیشن در سالن سینما می‌بینیم تا رشته ارتباط من و سینما گسسته نشود ای کاش جشنواره فجر که در پیش‌است هم تماما انیمیشن بود! بگذار یک بار دیگر با دخترک بزرگ شوم و ژانرها را این‌بار کنار او مرور کنم. از انیمیشن به موزیکال از موزیکال به کمدی از کمدی به اکشن و از اکشن به درام و جنایی و الخ. این‌بار شاید داستان من و سینما به فرجام تازه‌ای رسید بهتر از فرجام سابق. راستی آقای کیمیایی انیمیشن نمی‌سازد؟!

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!