بازمانده

(یادداشتی آزاد درباره آنچه از زندگی و مرگ مریم میرزاخانی می‌دانستم)
این نوابغ هم عجب زندگی و مرگ دراماتیکی دارند برعکس ما که نهایتا یک ابد و یک روز از کل حیاتمان دربیاید و نه ابدیت و یک روز! اینکه نوبل ریاضیات یعنی رفیع‌ترین قله علمی را فتح کرده‌باشی و اندکی بعد در آن اوج دست نیافتنی از دنیا رفته باشی، بدون اینکه پیر شوی، بدون اینکه زیبایی‌ات رنگ ببازد و بدون اینکه فراموشی ببلعدتت، ته سینمایی زیستن و سینمایی مردن‌است. توی وادی سینما جیمز دین را اینگونه سراغ داریم که پس از تنها سه فیلم در اوج جوانی و جمال در تصادف از بین رفت و محبوبیتی جاودانه یافت.
باز یادم می‌افتد که او هم از گروه آن نوابغ جوانی بود که در المپیاد‌های جهانی افتخار کسب کردند اما اندکی بعد اتوبوس‌شان به قعر دره رفت، این‌بار هم مرگهایی سینمایی پس از یک اوج افتخارآمیز اما توامان در ناکامی و ناشکوفایی. او عضو همان تیم بود و شایدتنها بازمانده آنها که از اتوبوس جاماند اما نه به مدت خیلی طولانی. عین فیلمهای مقصد نهایی که نفرین مرگ بدون اینکه حکمتش را بفهمیم گروهی جوان را نشانه‌‌گذاری می‌کند و سپس یکی یکی آنها را شکار می‌کند و همیشه تمام تلاشها برای گریز یا شکستن طلسم بی‌فایده‌است چون دیر یا زود دارد اما سوخت وسوز ندارد. اما تنها او بود که در بین آن تیم که این خوشبختی را یافت تا پایش روی زمین سفت بماند به اندازه بیست‌ و چند سال که در مقایسه با آن هم‌تیمی‌هایش که بیست سالگی را هم ندیدند عمری‌است که او هدرش نداد و نقشش را به کمال خاتمه بخشید.
توی این بیست و چند سال به اندازه همه آن هم‌تیمی‌هایش که دستشان از دنیا کوتاه شد کوشید و پرشتاب کوشید و مدارج را پیمود و پله‌‌ها را بالا رفت و خود را به سکوی نخست رساند و درخشید و دانشمند برتر شد و معلم شد و بسیار دوست داشته‌شد. توی این‌ سالها خانواده تشکیل داد و دختری زیبا به دنیا آورد و مادر شد و چند سالی اقبال یافت تا به آن چشمان کوچک و زیبا، عاشقانه چشم بدوزد. باز یاد فیلمی دیگر افتادم، فیلم ورود و آن موجود فضایی که به همه زمانها علم داشت و از آینده خبری به آن زن دانشمند زبان‌شناس داد تا انتخاب و اختیاری به او هدیه داده باشد. خبر داد که تو در آینده دختری زیبا خواهی‌داشت و تمام آن تصاویر خوشبخت با فرزند را نشانش داد اما غایت را هم نشانش داد که آن دخترک قبل از نوجوانی بیمار خواهد شد و خواهد مرد. زن انتخاب می‌کند که همه آن رنج غایی را به جان بخرد تا به خودش بخت مادر شدن و به دخترک بخت زیستن دهد و از همه مهمتر به جهان این خوشبختی را تقدیم‌کند تا اندک زمانی پذیرای گامهای چنین فرشته‌ زیبایی شود بلکه بقدر ذره‌ای زیباتر شود.
دوست دارم تصور کنم که آن موجود فضایی آینده را به نابغه ما هم نشان داد و چنین انتخابی به او داد که تو سوار اتوبوس نخواهی بود اما این هیچ آسانتر نخواهد بود چون تو مهلتی خواهی داشت که آرزوهای هم‌تیمی‌هایت را به جای آنها برآورده کنی! وظیفه‌ای سنگین بر دوش تو خواهد بود! پس تو خواهی کوشید و به سرعت به بالاترین مدارج علمی جهان خواهی رسید! تو همسری خواهی‌ داشت، مادر خواهی‌شد، تو فرزندی زیبا را به آغوش خواهی کشید و به چشمانش چشم خواهی دوخت اما فرصت به پایان خواهد رسید. خیلی زود آنچه به دست آوردی و فرزندت را در زمین باقی خواهی گذاشت و زمین‌ زیباتر خواهد ماند و تو همه را ترک خواهی گفت و دخترک را! و این بسیار درد خواهد داشت و تو بسیار درد خواهی کشید. عاقبت در لحظه موعود درد به پایان خواهد رسید. تو سوار اتوبوسی خواهی شد که منتظر توست. همان اتوبوس که می‌دانی با همان سرنشینان که می‌شناختی! همه هم‌تیمی‌های قدیمت که انگار از سقوط به دره رهیده باشند! همان نوابغ هفده هجده ساله پر از امید! آنگاه تو هم هفده ساله خواهی بود و پر از امید و آرمان و ایمان . شما خواهید رفت باز کنار هم عکسی زیبا و پرلبخند به یادگار خواهید گرفت و این بار نه دیگر عکسی رسمی و اتوکشیده و اخمو با آن لباس‌های فرم کذایی! و تو آنگاه خواهی فهمید که وظیفه به انجام رسیده‌است و دل خواهی سپرد به حرکت رهوار آن اتوبوس که سبک و رها از قید همه احتمالات و امکان‌ها ابدیت را درمی‌نوردد! البته نه از نوع زندگی ابد و یک روزی ماها!

عید خوب اندکی دلتنگ

عید فطر که می‌شود آدم دلش تنگ می‌شود برای نوعی از آرامش که اگر نبود آن همه دعوت و مهمانی افطار، بیشتر از اینها هم به جانمان می‌نشست.
آدم دلش تنگ می‌شد برای آن سفره‌های ساده و شاهانه در خانه، برای چایی نبات و نان و پنیر و سبزی، برای خرما و زولبیا بامیه.
آدم دلش تنگ می‌شود برای یک ماه در سال که استرس‌های روزمره شکمی تعطیل می‌شود و هر روز درگیر این سوالات نمی‌شوی که چایی دم کردی؟ صبحانه چی بخوریم؟  چایی دم کردی؟ میان‌وعده چی بخریم؟ ناهار چکار کنیم؟ ناهار میرسی یا نمی‌رسی؟ چایی دم کنم؟ میوه بخوریم؟ شام چه کار کنیم؟ بیرون یا خونه؟ چایی؟ و … الخ. آخ که چقدر ذهن و وقت و دل آزاد می‌شود وقتی رها می‌شوی از این پرسشها!
آدم دلش تنگ می‌شود برای روزهایی که نان و پنیر و چایی نبات خودت را گوشه خانه خودت و در جوار نوای رادیوی خودت، قلبا ترجیح می‌دهی به سفره‌های رنگین و مجلل مهمانی‌ها. روزهایی که سادگی بدون شعار و ادا به دلت می‌نشیند.
آدم دلش تنگ می‌شود برای آن سنت یک‌ماهه که کلی از زیور و زوائد الکی زندگی‌ات را حذف می‌کند و اندکی خالصش می‌کند تا بفهمی زندگی لایه‌های فراموش‌شده دیگری هم دارد و البته لذات دیگری.
و ما دوباره و به مدت یازده ماه به همان زندگی مضطربانه خود بازمی‌گردیم اما چه خوب که سالی یک‌ ماه باز یادمان می‌آید ارزش واقعی هر جزء از زندگی روزمره‌مان‌ را تا شاید اندکی کمتر دل به ببندیم به آنچه دل ندارد.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده لقمه‌های راز شد

فصل دوم شهرزاد، آری یا خیر؟

انگیزه‌هایم برای اینکه تماشای فصل دوم شهرزاد را آغاز کنم کافی‌ نیست. یادش بخیر برای آغاز فصل اول انگیزه که هیچ بی‌قراری هم داشتم. خاطرات خوب از آثار حسن فتحی داشتم و انتظار می‌رفت شهرزاد از دسته آثار خوب و تاثیرگذار خالقش باشد چرا که علی‌الظاهر درام اثر بر مبنای عناصری بنا شده بود که حوزه قدرت حسن فتحی محسوب می‌شوند در آثار مهم و محبوبش، عاشقانه‌ای در بستر تاریخ و جنایت و خون!
شوق داشتم و برای هر قسمت اپیزود‌نگاری کردم و نوشتم از بیم‌ها و امیدهایم و ذوق کردم از لحظات اوج و امیدبخش و فرو ریختم از آن لحظات سردستی و بی‌هدف.
اما دریغ که عاقبت هم قافله به منزل نرسید و به ناکجا رفت چون اصلا برنامه و نقشه‌ای برای به منزل رسیدنش وجود نداشت و خوش‌خیال بودیم که پنداشتیم سازندگان تا ته قصه را فکر کرده‌اند! آخر سر درام شهرزاد دیگر نه تاریخی بود و نه جنایی و نه حتی عاشقانه. درامی بود معمولی که باید می‌آمد و می‌رفت و این همه سر و صدا شایسته‌اش نبود اما چون اولین سریال موفق در مارکت شبکه خانگی بود بیشتر از آنچه باید دیده‌شد و قدر دید، آنقدر که مدام حاشیه بر حاشیه افزود تا رسید به فصل دوم و حالا دوباره سراغش رفتن دشوار است مگر اینکه دستور از مقامات بالای خانه برسد به تماشا یا اینکه چند قسمت بگذرد و آنها که می‌بینند به قدر کافی امیدواری دهند که قابل تماشاست! بعیداست اما دیدی سریال در فصل دوم خودش را کشید بالا!

پی‌نوشت: شاید بد نباشد همین آغاز فصل دوم مروری کنیم بر اپیزودنگاری‌هایم بر فصل اول شهرزاد که در پستی طولانی در همین وبلاگ.

نان‌ها دیگر پادشاهی ندارند

نان سنگک چرا روزگاری برای قرن‌ها پادشاه نان‌ها بود؟ درست خواندید گفتم بود! چون دیگر نیست و خواهم گفت چرا. ولی فکر می‌کنید چرا پادشاه نان‌ها بود؟ پاسخ‌های بدیهی ندهید که دقیق نیست. نان سنگک قدمت دارد درست، خوشمزه‌است درست، مفید است درست، توامان کیفیت و کمیت دارد درست، گران‌است درست، خوب می‌چسبد به آدم درست اما این نان به این دلایل نبود که به مقام پادشاهی نان‌ها دست یافت نه! بلکه رمزش این بود که با سختی و مرارت به دست مشتری می‌رسید. نانی بود که از همان مرحله آرد تا مرحله سفره مسیری دشوار و جانکاه می‌پیمود پر از مخاطرات و هزینه از این رو قرن‌ها بازارش داغ بود چون چنین شیفتگان رنج‌کشیده‌ای داشت. روزگاری که سنگک برای خودش ضرب‌المثلی داشت که ورد زبان مردمان بود: «سه چیز واجب آمد نزد گشنه / پنیر و نان سنگک آب چشمه». آن سالهایی که سنگک برای خودش افسانه‌ای داشت که سینه به سینه نقل می‌شد از پادشاهی که دستور داده بود شاطر یک نانوایی سنگکی را بخاطر کیفیت بد نانش توی تنور بیاندازند تا بسوزد تا زان‌ پس همه شاطرها حساب کار دستشان آید و نان خوب دست مردم دهند. آن زمانی که روستای ما در جنوب خراسان مدام شاطر خبره صادر می‌کرد به تهران و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ، آن دورانی که در هر منطقه به زحمت یک نانوایی سنگک پیدا می‌شد و باقی نانوایی‌ها هم نان ماشینی خمیر و سوخته تولید می‌کردند و بعدش همه که پیشرفت کردند نان متری و فتوکپی تولید کردند بدتر از نوع قبلی که همه این انواع خودش تبلیغات غیرمستقیم برای آن سنگک نایاب بود.
خلاصه تکان‌دهنده‌ترین حکمی که والدین یک خانواده آن زمان می‌توانستند به کودک خود بدهند این بود که برو نان سنگک بخر. انگار که بگویند همین الان برو سربازی یا بگویند برو یک نبردی شرکت کن ولی برای ناهار برگرد خانه. کودک بعد از هضم اینکه این ماموریت غیرممکن نمی‌دانم شماره چندم قطعا به دوشش افتاده و راه دررو ندارد، باید زنبیل را توی دسته دوچرخه ۱۶ کوچکش می‌انداخت و سوار می‌شد و تا چند محله آن‌ورتر رکاب می‌زد تا برسد به آن نانوایی مقدس، به آن معبد موعود، به جایی که چهل پنجاه مرد و زن و کودک زنبیل به دست از در کوچکش هجوم برده‌اند تو که حاجت ‌طلبند، حاجت نان. به جایی که باید هنوز خیلی منتظر بمانی تا بتوانی بروی تو و بفهمی اوضاع پخت و فروش نان واقعا از چه قرار‌است و چرا این صف اصلا پیش نمی‌رود؟ پس کودک دوچرخه را کنار درختی می‌ایستاند و می‌رود ته صفی که رسیده تا چند مغازه بعد آن نانوایی، می‌ایستد و گاه می‌نشیند تا بعد کلی انتظار ببیند یک نفر نان‌به‌دست و با چهره پیروز‌مند از نانوایی خارج می‌شود بلکه کودک بتواند سی سانتی‌متر در صف پیشروی کند و سی سانتی‌متر آنطرف‌تر بنشیند آن همه در صفی که اقلا ده مترش بیرون نانوایی‌است و توی نانوایی‌ هم که خود غوغای دیگری‌است.
کودک نشسته در صف کلی فرصت دارد نگاه جامعه‌شناسانه بیاندازد به رفتار مردم آن محله، به عبور پسران و دختران مدرسه‌ای و به برخورد لطیف و گاه شدید این دو گونه و متلک‌ها و پوزخندها و جیغ‌هاشان، به کشیده‌ای که پسر از پدر می‌خورد، به مادری چادر به سر که لنگان لنگان بار گران خرید خانه را به خانه می‌برد، به مردانی که با اعتماد به نفس ویژه‌‌ای، بی‌نوبت راه خود را باز می‌کردند به داخل نانوایی و در اندک زمانی با نان برمی‌گشتند بیرون. به مغازه الکتریکی که صف به مقابلش رسیده و مردی مو سیخ‌ سیخی میان انبوه تلویزیون‌های خراب چیزی تعمیر می‌کرد و پسری که وردستش بود امر و نهی می‌کرد. پسری که کودک بعدا در مدرسه دیده بود و فهمیده بود خواهرزاده مرد مو سیخ‌سیخی‌است و جز دایی‌اش کسی را ندارد. به آرایشگاهی که صف از مغازه او هم می‌گذشت و مرد سلمانی اگر مشتری‌اش بودی سلام گرمی می‌کرد و تعارفی می‌کرد و عموجانی می‌گفت و اگر مشتری‌اش نبودی و یا قبلا مشتری‌اش بودی و مدتی بهش سرنزدی جوری از تو رو برمی‌گرداند که این مجازات یادت نرود و یک وقت شک نکنی که اتفاقی بود و حواسش نبوده و فلان. این تامل جامعه‌شناسانه وقتی عمیق‌تر می‌شود که بچه‌های رذل محله دوچرخه ۱۶ را پیش چشمت برمی‌دارند و می‌برند و زبان‌درازی هم می‌کنند که دوچرخه‌تو بردیم بچه‌ننه! و کودک باید جای گرانبهایش را در صف ترک کند و بدود و گریه کند و تمام آینده این اتفاق را تصور کند که توی خانه چه بگوید و چه‌ها خواهد شنید اگر خاک و خلی و گریان و بدون دوچرخه و از آن مهمتر بدون نان برگردی خانه!؟ تا یک بچه بامرام از همان محل ب‍پاخیزد و دوچرخه را مقتدرانه از آنها برایش بگیرد و تحویلش دهد تا کودک قدرشناسانه و شکرگزارانه به جای خودش در صف برگردد، تازه اگر بتواند به مدد معرفت آدمهای توی صف برگردد سرجایش، تا باز همانجا بنشیند به پاک کردن اشکهاش و باز وجب به وجب نزدیک شود به سرمنزل مقصودش، آنجا که نان سنگک داغ می‌دهند دست آدمهای خسته و گرسنه.
اگر زنده بمانی و برسی به داخل مغازه، تازه دو زاری‌ات جا می‌افتد که داستان چیست که این صف این همه حلزونی پیش می‌رود. نانوایی کلهم دو تا کارگر دارد که یکی شاطر‌ است که با ظرافت و احساسی ریتمیک خمیر پهن می‌کند روی صفحه‌اش که هنوز نمی‌دانم اسمش چیست و انگشت می‌زند و شکل می‌دهد و با دقتی حماسی می‌برد توی تنور و می‌چسباند به سنگهای داغ. آن یکی که نمی‌دانم چی بهش می‌گویند، با آرامش کامل بازای هر خمیری که شاطر توی تنور می‌چسباند اقلا هجده نوع سیخ و میله مختلف هی میکند توی تنور و هی در می‌آورد تا نهایتا اگر دلش بخواهد یکی دو نان پخته از آن تو دربیاورد در آورد و پرت کند روی تخته سمت مشتریان. نانوایی هم آن زمان پرسنلی بعنوان فروشنده که نداشت، پس نفر اول صف خودش باید به نانش رسیدگی می‌کرد و سنگ‌زدایی‌اش می‌کرد و به میخ می‌زد و سرد می‌کرد و بعد می‌کند که ببرد. گاهی هم یک مشتری آشنا یکهو بی‌صف و با کلی چاق‌سلامتی خطاب به شاطر و شاگردش می‌آمد تو که مثلا برای کمک نقش فروشنده را بازی کند. پس کار چند مشتری را راه می‌انداخت و بعد نان خودش را هم جمع می‌کرد و با خداحافظی بلند و قرایی می‌رفت که به ناهار خانه‌شان برسد! تازه یک نفر دیگر هم همیشه بود که آدم اولش فکر می‌کرد از کارکنان نانوایی‌است ولی بعدش می‌فهمیدی که این خود دشمن اصلی‌است و این همان‌ کسی‌است که برای کبابی‌اش یا برای یک مهمانی یا هرچی بازای هر سه تا نانی که از تنور بیرون می‌آید دارد دوتایش را برای خودش رو هم می‌گذارد تا مثلا بشود رقم رویایی پنجاه‌تا صدتا نان که آماده‌ شدنش یک عمر طول کشیده، بلکه راضی‌ بشود بغچه عظیم نانهایش را بردارد و برود و بلکه انتظار بی‌پایان کودک هم زودتر پایان یابد.
اما هرچه به جلوی صف و به پیشخوان نانوایی نزدیک‌تر می‌شدی اوضاع وخیم‌تر می‌شد. صف از حالت قطاری منظمش به حالت تجمعی شورشی تبدیل می‌شد و اضافه‌شدن صفهای یکی هم به عمق فاجعه می‌افزود. یک صف مردانه و یک صف زنانه و یک صف یکی مردانه و یک صف یکی زنانه، جمعا چهار صف، بدون صف، بصورت مخلوط آنجا ایستاده‌بودند که فقط تفکیک زنان و مردان کمی معنا داشت والا آن جلو نه نانوا می‌فهمید کی‌به‌کی‌است و نه مردم. چه بسیار افراد زبل از این آنارشی بهره جستند و بعنوان صف یکی وارد شدند و با ده تا نان خارج شدند و چه بسیار افراد مظلوم که خیلی دیر به حقشان می‌رسیدند و یا حتی نان تمام می‌شد و نمیر‌سند. آن جلو تنازع بقا حرف اول را می‌زد، نوع قوی صاحب نان خاشخاشی می‌شد و نوع ضعیف می‌ماند روی دست خودش. توی نانوایی گرما بود و نبود و کودک به آن جلوی پیشخوان که رسید از ازدحام پشت سر و از انتظار بی‌پایان و از نانهایی که مدام فکر می‌کرد مال اوست و به دیگری می‌رسید داشت از حال می‌رفتم و داشت التماس می‌کرد که آقای شاطر! من پسر فلانی‌ام! من فشارم افتاده! نانم را تو رو خدا بده بروم لب جدول بنشینم که حالم جا بیاید! اما چنان نگاهش کردند که این دیگر چه کلک جدیدی‌است برای زود نان گرفتن! از آفت کنجدی و ساده بودن نان بگذریم که خودش داستانی بود و هرکدام را می‌خواستی آن یکی را داشتند و این حقه که ساده و کنجدی‌اش برایم فرقی نمی‌کند هم جواب نمی‌داد، کسی نان آماده‌ای به دستت نمی‌داد چون اساسا نان آماده‌ای درکار نبود و با وجود آن هجده سیخی که طرف یکایک و با دقت توی تنور می‌کردند و آن عشوه و رقص‌پای شاطر همین که گهگاهی نانی از آن تنور بیرون می‌آمد خدا را شکر می‌کردیم.
کودک عاقبت به نانهایش رسیده‌بود و همه سنگهای داغ روی نان را با دقت و به بهای انگشت‌سوزی کنده‌بوده. بعد همه نان‌ها را تا کرده بود و با زحمت توی زنبیل قرمزش چپانده بود و از نانوایی زده بود بیرون تا لحظاتی روی جدول پیاده‌رو بنشیند بلکه حالش جا بیاید و بلکه اصوات اطراف از آن حالت معوج خارج شود و وضوع یابد و تصاویر همان جلای قبل را بیابد. کودک وقتی توانست بی‌دلهره از هوش رفتن روی پاهایش بایستد و یقین کند که زانوهایش دیگر سست نیستند، سمت دوچرخه‌اش می‌رود و دسته زنبیل را از دسته دوچرخه رد می‌کند و سوار می‌شود و رکاب می‌زند به سمت خانه. چین و زخم تجربه بر پیشانی اندوخته همچون کهنه‌سربازی جان به در برده از مهلکه، خرامان خرامان وارد خانه می‌شود و نانها و مابقی پول را تحویل مادر می‌دهد و مادر دستت درد نکندی می‌گوید به علاوه انتقاداتی در مایه‌های چرا خمیر‌ است؟ چرا سوخته؟ چرا خوب سردشان نکردی؟ چرا سنگ دارد؟ چرا ریز ریزشان کردی تو راه؟ چرا کنجدی؟ چرا ساده؟ و … کودک هم می‌رود دست و رو و خستگی می‌شوید و بر که می‌گردد سفره را می‌بیند که دارد پهن می‌شود و آذین می‌بندد و همه همه یکایک دارند دورش جمع می‌شوند تا خورشت گوجه بادمجان مامان‌پز را با نان سنگک تازه در جوار سبزی تازه و دوغ خانگی بزنند به بدن. با ورود پدر به سفره مراسم صرف ناهار رسما آغاز می‌شود و همه این نان سنگک را به چشم می‌کشند، کودکی که رنجش را کشیده به نوعی کیفور می‌شود و حاصل زحمتش قشنگ به جانش می‌نشیند و آن کودک دیگر که می‌داند این نان خریدنش چه بیچارگی‌ها دارد و الان مفت به دستش رسیده یک حال دیگری می‌برد البته اگر حواسش نباشد که فردا نوبت اوست! توی صلات ظهر تابستان و در جوار باد پنکه، آن لقمه سنگکی که گوجه و بادمجان و سبزی را بغل کرده بود تا نوش جانمان شود دنیایی می‌ارزید.
اما حالا چی؟ حالا چی وجدانا؟ حالا کافیست با تنبان راه‌راه و زیرپوش و دمپایی از در خانه بیرون بیایی و چهل قدم به هر سمتی دلت خواست بصورت لخ‌لخ بروی تا برسی به یک مجتمع نان. اگر عجله داشتی از بسته‌های آماده نان سنگک، مربوط به پخت قبلی، فی‌الفور خریداری می‌کنی و همانطور لخ‌لخ برمیگردی خانه و نان را می‌گذاری روی میز! اگر هم کمتر عجله‌داشتی چند دقیقه صبر می‌کنی نان تازه از تنور درآمده میگیری و باز لخ‌لخ می‌روی خانه. اگر با لباس و کفش رسمی و سوار بر خودرو بودی هم اصلا لازم نیست به دور زدن و تغییر مسیر و جستجو و جاپارک و الخ فکر کنی حتی. کافی‌است هر سمت خیابان که هستی به همان سمت اندکی پیش بروی، قطعا نانوایی سنگکی پیدا می‌کنی و پارک دوبل هم جواب می‌دهد چون اصلا معطل نخواهی شد. خلاصه تا آن روز که هر وعده نان سنگک بیاورند درب منزل چیزی نمانده. اینطورها شد که عبارت «وای خدای من نون سنگک گرفتی!!!» به مرور بدل شد به عبارت «باز نون سنگک گرفتی!» یا  «باز از این سنگکیه گرفتی! از اون یکی می‌گرفتی اقلا!» و حتی عبارت تازه‌ای خلق شد بدین مضمون که «من نون سنگک دوس ندارم چیه همه انقدر دنبالشن؟!» عبارتی که بار اول که می‌شنیدی کم از کفر نداشت که مگر می‌شود کسی از سنگک خوشش نیاید؟ به مرور زمان گویندگان این عبارت شالوده‌شکن انقدر زیاد شدند که برای خودشان فراکسیون مقتدری شدند و در همین نقطه‌ها بود که چند قرن پادشاهی باشکوه نان سنگک داشت به پایان نه چندان باشکوهش می‌رسید تا پس از ویرانی تاج و تختش، این نان تاریخی، تنها بعنوان یک شهروند معمولی و آسیب‌پذیر به زندگی خود در جامعه و میان آدمها و نانها ادامه‌دهد تا پادشاهی از سرش بیفتد. نان سنگک حالا گاهی دست توی جیب ‌می‌کند و بی‌هدف کوچه‌ها و خیابان‌ها را متر می‌کند و گاهی چشمش به انبوه همخون‌های والامقامش ‌می‌افتد که میان کیسه نان‌خشکهای دور ریخته مردم دارند ضجه‌زنان جان می‌کنند و جان می‌دهند. آنگاه افسوسی عمیق جانش را می‌سوزاند در مایه‌های «گهی پشت بزین و گهی زین به پشت ای دااااد» اما قطعا آنچه به زبان می‌آورد بیان خشمگین‌تری‌است و احتمالا خطاب به ما و روزگار ما و همه نان‌های ما خواهد گفت: «آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست/گرد سم خران شما نیز بگذرد»!

نگران نباشم؟

یکی دو سال پیش که رمان نگران نباش نوشته مهسا محب‌علی را می‌خواندم خیلی از سر سیری باهاش برخورد کردم تو مایه‌های: عه عه نگا یه شایعه الکی چقدر ترسوندشون کتابم براش نوشتن! اوه اوه زلزله تهران! آخ آخ چه داغون! وای وای شرایط آخرالزمانی! نوچ نوچ طفلی تهرونیا! اه اه چقدر علمی تخیلی! ای جان ما که جامون امنه! آخ که نویسنده چقدر دلش خواسته ناطوردشت بنویسه! و …
از دیروز که دیدم نه تنها چنین چیزی به سر تهران و تهرانیا نیومد، بلکه وحشت چرخید و چرخید و گریبان نامحتمل مشهد رو گرفت و به تعبیر کتاب اون بندری رقصیدنای محتمل زمین تهرانو یهو زدن به نام زمین مشهد دیگه بر آن شدم یه حلالیتی بطلبم از خانم نویسنده و از مردم تهران و ابراز برائتی بجویم از این تریپ ساحل امن‌نشینی سابق خودم که همانا زلزله فقط کارش خراب‌کردن که نیست، زلزله یک چیزهایی هم می‌سازد و زلزله از قضا آدم می‌سازد!
….
اما زمان گذشت و روزها گذشتند و زمین سفت زیر پامان آنقدر لرزید و پس‌لرزید که عادت کردیم و دیگر تحویلش نگرفتیم و در جوارش زیستیم. مرگ‌‌ها و جوانمرگی‌های ناگهانی اطرافمان آنقدر تکرار شد که دیگر تکانمان نداد و برایمان شد مرگهای متداول. پس بی‌تعجب از کنار بی‌گمان‌ترین اخبار مرگ و فاجعه گذشتیم. نمی‌دانم داستان از چه قرار‌ است؟ خدا دارد ما را امتحان می‌کند یا دارد مهیا می‌کندمان؟ یعنی آماده‌ایم؟

خیلی باهات حرف دارم مهندس!

هم‌نسلان من این قسمت معروف سریال زی‌زی‌گولو احیانا خوب یادشان هست. قسمتی که برایمان چند ضرب‌المثل تازه ساخت و ماندگار شد. همان قسمت که کلی مهمان ناخوانده از شهرستان، نصف شبی سرازیر شده بودند به خانه آقای پدر و مادرخانومی. می‌گفتند همولایتی‌ها و اقوام آقای پدر هستند و حتی نسبت خیلی دوری هم ذکر می‌کردند که آقای پدر باز هم چیز زیادی یادش نمی‌آمد ولی چنان صمیمیت ابراز می‌کردند که برای آن زوج جوان چاره‌ای نماند جز پذیرایی از آن همه مهمان ناخوانده و ناشناخته. در راس مهمانها مرحوم جمشید اسماعیل‌خانی بود که انگار عمری بود آقای پدر را که مردم مهندس صدایش می‌کردند می‌شناخته و با او خاطره داشته و البته همو بود که کمی در نظر مهندس آشنا می‌زد، فقط کمی. از همان ابتدا که آمد و کلی مهندس را در آغوش گرفت و کلی عشق و علاقه خرج کرد مدام می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! بنده خدا انگار مدام مترصد بود سر فرصت مناسب سفره دلش را باز کند. اما توی آن شلوغی و با آن بهت مهندس مگر می‌شد؟ تازه مهمانها گشنه و تشنه هم بودند و باز آقای پدر و مادرخانومی درمانده که این همه آدم را چگونه شام بدهند و جای خواب تدارک ببینند که زی‌زی‌گولو با ملاقه و دیگ جادویی‌اش ورود کرد و با ورد جادویی‌اش مدام غذا پدیدار کرد و راهی سفره کرد. غذاهای رنگارنگی که بعدا معلوم شد خاصیتش این‌است که آدم هرچه بخورد سیر نمی‌شود و مدام گشنه‌تر هم می‌شود و این قرار بود تنبیه میهمانان ناخوانده و بی‌دعوت باشد. غذای زی‌زی‌گولویی ضرب‌المثل اول ما بود از این قسمت سریال که هر وقت غذایی خیلی خوشمزه‌است و آدم سیر نمی‌شود از خوردنش، می‌گوییم از آن غذاهای زی‌زی‌گولویی‌است!
سر آن سفره جادویی همه ساعتها مشغول صرف شام بودند. آن وسط هم جمشید‌ اسماعیل‌خانی در حال دولپی خوردن باز می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! مهمانها شاکی و حیران بودند که خسته شدیم ولی سیر نشدیم تا اینکه صبح شد و سر سفره نیمه خواب و نیمه بیدار هنوز مشغول خوردن بودند که عاقبت تصمیم گرفتند به فرار بلکه بتوانند جای دیگر و جور دیگر این عطش و گرسنگی را فرونشانند مثلا در کله‌پزی. پس همگی بی‌رمق و کوفته خداحافظی کردند و آخر از همه هم باز جمشید اسماعیل‌خانی بود که با همان معصومیت نگاه و لبخند و صدایش به مهندس گفت: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی باهات حرف داشتم ولی نشد! … و رفت. من از همان زمان نوجوانی باهاش همدل بودم و باورش داشتم که مهندس را می‌شناسد و صادقانه دوستش دارد و می‌خواهد از خاطرات قدیم در ولایتشان با او سخن بگوید. از این که  چقدر خوب مهندس را می‌شناسد اما چطور مهندس به کل او را فراموش کرده!
پس این «خیلی باهات حرف دارم مهندس» که مجال گفتن و شنفتن نمی‌یابد و در آخر می‌رسد به «خیلی باهات حرف داشتم مهندس» شد ضرب‌المثل من برای تمام حرفهای در دل مانده میان شلوغی‌ها و گرفتاری‌ها. سخنانی که مجال بروزشان را گم می‌کنند و بازنمی‌یابندش. مدام می‌خواهی بگویی اما هر بار چیزی مانع می‌شود و اگر هم هیچ چیز مانع نشود و همه چیز به ظاهر مهیا باشد هم گاهی احساس می‌کنی حال و هوایت مناسب گفتن نیست و باز فرصت از کف می‌رود و گاه ترس برت می‌دارد که برای نشستنها و گفتن‌ها دارد دیر می‌شود و قدمی برداشته نمی‌شود. مجال و حال و هوای گفتن هم که رخ دهد کجا معلوم که حال و هوای شنیدن در طرف مقابل مهیا باشد! پس اگر روزگاری همه شرایط مکالمه جور باشند و آدم آنچه در دل دارد بگوید و آن چه از دل بر‌آید گوش دهد، انگار معجزه‌ای رخ داده، پس باید همه عمر شکرگزار و قدرشناس آن چنان لحظاتی باشد که گویی برآیند کمیاب هنر و مهر دو انسان و همه هستی پیرامونشان است. بشماریم ببینیم چقدر حرف با چند نفر بر دلمان مانده و هنوز در نوبت مانده‌اند که آیا بشود یا نشود. استثنائا عجله در این یک قلم گمانم روا باشد که حوادث در کمین نشسته‌اند و حسرت‌ به دلی‌ها بی‌رحمانه در انتظارند و هرگز هرگز نباید و نشاید که میدان را خالی کنیم، همه خوب می‌دانیم که ارزشش را دارد.
آن شب جمشید اسماعیل‌خانی مجال گفتن نیافت و مهندس هم هوای شنیدن نداشت. فصل دوم سریال هم هرگز ساخته نشد و همان‌ سالها بود که جمشید اسماعیل‌خانی نازنین ناگهان از دنیا رفت تا همه رویای کودکانه‌ام درباره این‌ داستان به باد رود که روزگاری مثلا در فصل بعدی سریال خواهم فهمید که او چه سخنها داشته با مهندس. هنوز نگاه پرمهرش در انتهای قسمت با من‌است، نگاهی که حسرتی را پنهان می‌کرد: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی! اما نشد! … چه حیف …

لینک مرتبط:
همان اپیزود ماندگار زی‌زی‌گولو در آپارات

می‌دونی دنیا وفا نداره یا اگر داره بقا نداره؟

دیشب هم برف می‌بارید و هم آسمان غرق رعد و برق بود و هم برق محله قطع شد. دخترک ترسیده بود اما به روی خودش هم نمی‌آورد و با هیجان مشغول توصیف وضعیت بود که یعنی خیلی هم باحال‌است و من هم عین خیالم نیست! هی می‌رفت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد که ببین همه جا تاریکه! ببین آسمون هی روشن میشه! بعد هم با هر صدای رعدی بدو بدو می‌آمد روی پای من می‌نشست با لبخند و خیلی طبیعی که ترس چیه همه‌ش هیجان و فانه اصلا! مدتی که گذشت نگرانتر شد که اگه برق نیست و تاریکی هست پس خورشیدخانوم کو؟ خیلی جدی به ذهنش رسید به خورشیدخانوم زنگ بزند و زنگ هم زد و توی گوشی گفت: سلام خورشید خانوم! خوابیدی؟ اینجا تاریک شده! ماه و ستاره‌ها خوابیدن! زود بیا! کار نداری خدافظ!!! طبعا خورشیدخانوم نیامد و ولی مدتی بعد برق و نور بازگشت به خانه ولی بچه‌م انقدر در دلش اضطراب کشیده بود که رمقش رفته‌بود و زود رفت گرفت خوابید! شاید هم وقتی دید این دنیا نه برق و نورش به آدم وفا می‌کند و نه به وقت نیاز خورشیدخانومش به دادت می‌رسد برای نخستین بار واقف شد بر بی‌اعتباری کار دنیا و لذا اندکی سرخورده و اندوهناک شد. آنقدر که شمع و سایه‌بازی هم گرچه خنداندش اما قلبا چندان تسکینش نداد آن هم وقتی دنیایی که این همه دوستش داشت اینگونه ناجوانمردانه احساس ناامنی در دلش کاشته بود. پس همین‌طور که خیلی جدی از جور دنیا توی فکر و توی خودش رفته بود، رفت تو تختش دراز کشید و خیلی جدی تقاضای قصه کدوی قلقله‌زن داد و من هم به این فکر می‌کردم حالا که انقدر فضا سنگین‌است بیایم مثلا پایان‌بندی قصه پیرزن را عوض کنم یا این بار از دیدگاه گرگ یا پسر پیرزن داستان هرشب را روایت کنم بلکه یک غافلگیری روایی، جدیت فضا را بشکند اما جرات نکردم گفتم نکند نومیدتر شود اگر خط داستانی آشنایش هم بهش خیانت کند. پس همان روایت کلاسیک قصه را خیلی جدی و دقیق گفتم و دخترک هم خیلی جدی و دقیق گوش داد و خیلی جدی و دقیق خوابش برد. خواستم توی دلم به دخترک بگویم که این تازه اول ماجراست و حالا کجایش را دیده‌ای!؟ توی دلم هم دلم نیامد. خوب هر آدمیزادی حق دارد روی خورشیدخانوم، روی نور، حساب کند و حالا هر چقدر هم که در محاصره تاریکی باشد. بالاخره خورشید‌خانوم اگرچه در دل ظلمت و سرمای شب، فریادرس نیست اما مادام که سر قول و قرارش هست و در انتهای هر شب، سر وعده‌اش، می‌آید سر پستش و نور و گرما می‌افشاند، دمش‌ گرم‌است. ولی امان از روزی که او هم بخواهد به عهدی کهنه بی‌وفایی کند که در آن صورت این دخترک‌است که باید مرا آرام کند!

نوشابه سرد

پدرم معلم بود و کاسب نبود و کاسب هم نشد. چند باری مغازه‌ای گشود و کاسبی را آزمود اما نشد چون آدم کاسبی نبود. آن مغازه اسباب قالیبافی، شاید آخرین سعی و خطایش بود در امر بازار. واقع در کوچه‌ای حوالی تعبدی که از سوی آشنایی به پدر واگذار شده بود تا بچرخاندش و اقلا سبب مشغولیتش باشد. آن موقع نوجوانی دبیرستانی بودم و با اینکه مدتی می‌گذشت که پدر هر روز سرگرم این مغازه بود من هنوز برای دیدنش و اینکه بدانم این دکان اساسا کجاست و چه‌شکلی و چگونه‌است، سری نزده بودم و تمایلی هم نداشتم و کنجکاو هم نبودم و لابد سرگرم چیزهای مهمتری بود به زعم خودم. انقدر مهم که الان اصلا یادم نیست چی‌ها بوده اما روایت رسمی این بود که خب درس و مدرسه دارم و گرفتاری دارم!
فقط یکبار، شاید به اصرار مادر بود یا شاید برای عذری دیگر بود اما تنها برای سرزدن و خداقوت‌گویی نبود که عاقبت رفتم به آن مغازه کوچک نزد پدر. روی صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان نشسته بود که مرا دید، خوشحال شد، داخل مغازه را نشانم داد، چند دارقالی و کلی کلاف رنگارنگ نخ و مقداری وسایل قالیبافی و تعدای نقشه قالیچه و تابلوفرش خوش‌نقش و ظریف که روی کاغذهای شطرنجی مخصوص با آب‌رنگ یا گواش یا چنین چیزی به دقت و خانه به خانه رنگ‌آمیزی شده بود و شده نقش مرغی و گلی و آدمی و مینیاتوری. گفتم این‌ها چه قشنگ‌است. گفت کار دست دختر جوانی‌است که این‌ها را کشیده و اینجا گذاشته که حاج‌آقا اگر توانستی برایم بفروششان و هنوز هم کسی نخریده و کلا هم کسی نمی‌آید دم این دکان بگوید خرت به چند؟ این را با خنده‌ای تلخ گفت. خبری از مشتری و معامله‌ای نبود پس پدر که آدم خوش‌بزمی بود گرم معاشرت با همسایه‌ها و همسالانش می‌شد تا در نبود کسب اقلا بازنشستگی بگذراند و این‌بار با افتخار مرا هم به آن حاج‌آقاها معرفی کرد که پسرمه! من هم که خجالتی، چپیدم در پناه مغازه و پدر و حاج‌آقاها بیرون ماندند.
خیلی زود حوصله‌ام سر رفت و به پدر گفتم من دیگر بروم خانه. پدر گفت: بمان تا ظهر چیزی نمانده با هم با ماشین می‌رویم. گفتم کار دارم یا همچی چیزی! گفت پس صبر کن بستنی‌ای نوشابه‌ سردی چیزی برایت بگیرم از بقالی این بغل. قبول کردم و بعد پرسید بستنی می‌خواهی یا نوشابه؟ یادم نیست گفتم فرقی نمی‌کند یا گفتم نوشابه ولی او رفت لنگان لنگان دو شیشه نوشابه زرد و خنک خرید و آورد و نشستیم و خوردیم، من توی مغازه و پدر توی پیاده‌رو شایدم هم هر دو در مغازه ولی در سکوت. نوشابه که تمام شد باز بلند شدم که بروم خانه و پدر این‌بار تسلیم شد. تازه یک پنج تومنی هم گرفتم ازش که با یک کورس تاکسی خودم را به خیابان خودمان برسانم و رفتم. پدرم هم نشسته بر صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان، رفتنم را نگریست بعد لابد باز گرم صحبت شد با حاج‌آقاها.
رفتم و الان هیچ یادم نیست که چکار داشتم که باید می‌رفتم و چه دلمشغولی مهمی داشتم؟ شاید خواندن مجله‌ای، تماشای فیلم و تلویزیونی، یا تلفن زدن به دوستی اصلا یادم نمی‌آید که چه بود که ارزش این بی‌معرفتی را داشت اما از همان لحظه که عزم خانه کردم تا همین امروز هنوز حیرانم که چرا این همه سرد و نامهربان بودم. مدام به خودم می‌گفتم از فردا جبران خواهم کرد و با پدرم گرم‌تر و صمیمی‌تر خواهم شد و روزی را تمام و کمال درکنارش در مغازه خواهم گذراند و سخنانش را گوش خواهم کرد و از او خواهم خواست از یک عمر تجربه و خاطره‌ که در سینه دارد برایم تعریف کند و من را بسازد و روزی را بسازیم که خاطره‌اش را با افتخار برای فرزندانم بازگو کنم. اما دریغ که این اتفاق نیفتاد و آن آخرین مغازه هم بسته شد و من هنوز هرشب قبل از خواب با خودم و خدای خودم عهد می‌بستم که از فردا در جهت گرم کردن رابطه‌ام با پدر گامهای عملی بردارم اما نمی‌دانم با وجود این همه عهد شبانه، چرا فردا که می‌شد باز در مقابلش همان موجود نچسب بودم که ناتوان بود از برقراری رابطه‌ای شخصی با پدر و شب‌هنگام، قبل از خواب، باز همان موجود پشیمان بودم.
این وعده‌های شبانه که همچنان برقرار ماند، سالها بعد رسید به شبی که بین خواب و بیداری صدای پدر را شنیدم در ذهنم که بلند صدایم می‌کند: رضاااا! نیمه‌شب بیدار شدم و انگار که تا به حال ندانم و حساب نکرده باشم، دوباره شمردم و با خود گفتم بابا الان هفتاد و سه سالشه! ناگهان حقیقت دهشتناکی در سرم صدا کرد که دیگر فرصتی نمانده، زودتر عهدت را عملی کن! آن روزها، آن نهیب؛ اندکی سرعقلم آورده بود و چندباری با پدر حرف زدیم و خوشحال بودم که هنوز هست اما پدر، دو سه هفته بعد از آن نهیب شبانه، برای همیشه ترکم کرد. حالا چهار سال از روز جدایی گذشته و من هنوز آن نوشابه زرد که برایم خرید که محبتش را نشان دهد و آن سکه پنج تومنی که در دستم گذاشت که به رفتنم رضا شود از یادم نمی‌رود و همچون زخمی کهنه همراهم‌است، بی‌درمان. حالا که دیگر نه عهد شبانه‌ای دارم و نه زمانی برای جبران، توی نقش فرزند مقابل پدر، اقلا از نظر عاطفی بازنده و ورشکسته‌ام. من هم انگار آدم کاسبی نیستم و کاسب هم نمی‌شوم. پدرم هم آدم کاسبی نبود و کاسب هم نشد اما پدرم معلم بود.

سینما از نو

سینمای شهرمان جمعه‌ها انیمیشن اکران می‌کند. هر از گاهی با دخترک می‌رویم کارتونی تماشا می‌کنیم و ذوق و شوق و برق سینما در چشمانش را زندگی می‌کنیم. این جمعه مادرش امتحان داشت پس پدر و دختری رفتیم زندگی مخفی حیوانات خانگی دیدیم آن هم سه‌بعدی! دخترک چند دقیقه بیشتر عینک سه‌بعدی را تحمل نکرد و تقریبا کل فیلم را به چشم خودش و با همان وضعیت مات و دولایه دید و همچنان کیفور و سرمست بود به همراه مواردی تذکر به من که عینک نزن و من هم بناچار لحظاتی عینک را برمی‌داشتم تا دخترک دوباره برود توی فیلم و من بتوانم باز یواشکی عینک بزنم و درک اولین تجربه سینمای سه‌بعدی را در کنار فرزندم ادامه دهم. بچه‌م اساسا سینما دوست دارد و فاصله که می‌افتد درخواستش را به انحاء مختلف اعلام میکند مثلا شبها که به این تلویزیون های بزرگ تبلیغاتی در میدانها و چهارراه‌های شهر می‌رسیم با دست اشاره میکند که نگا سینماااا!!!‌ خب البته باباش هم عمری‌است سینما دوست دارد… از سینما که بیرون آمدیم، در راه خانه، دخترک در کنار هیجانات بعد از فیلم‌بینی‌اش چند بار با همان فارسی نوپایش از من هی تشکر کرد و هی گفت مرسی بابا منو بردی سینما! قند در دلم آب شد و همزمان رندی کردم و گفتم خب یه بارم تو دست بابا رو بگیر ببرش سینما ببرش ایستاده در غبار، ببرش نفس! طبعا درست متوجه وجه کنایی سخنم نشد چون هنوز فارسی‌اش به این حدود عمیق و مردم‌آزارانه زبان نرسیده ولی کودکانه و موافقانه خندید که یعنی خب بریم! حواسم هست که دخترک که خود لمس ناب زندگی‌است از هر فیلمی تماشایی‌تر است ولی زندگی هم مجموعه وصل‌ها و هجرهاست و نمی‌شود دلتنگ نشد برای سینما و دوران‌های پرسینما.  پس حالا انیمیشن در سالن سینما می‌بینیم تا رشته ارتباط من و سینما گسسته نشود ای کاش جشنواره فجر که در پیش‌است هم تماما انیمیشن بود! بگذار یک بار دیگر با دخترک بزرگ شوم و ژانرها را این‌بار کنار او مرور کنم. از انیمیشن به موزیکال از موزیکال به کمدی از کمدی به اکشن و از اکشن به درام و جنایی و الخ. این‌بار شاید داستان من و سینما به فرجام تازه‌ای رسید بهتر از فرجام سابق. راستی آقای کیمیایی انیمیشن نمی‌سازد؟!

حیف از این روزا که من به … زدم*

مرغو که گذاشتیم تو فر بپزه، چند دقیقه بعد بوی تابستون همه خونه رو ورداشت اونم تو شب برف، دم‌دمای چله زمستون! دلم گرفت، یاد اون زیرانداز افتادم و اسباب کباب‌پزی که همون اول بهار گذاشته‌بودم تو صندوق‌عقب ماشین و مصمم بود دیگه هر جمعه فصل گرما بریم یه گوشه طبیعت بلکه دمی بیاساییم و خوش بگذرونیم. اما دریغا که تابستون هم تموم شد و ما تقریبا همه جمعه‌هاشو خوابیده‌بودیم، علل و عذرها و بهانه‌ها هم که تکراریه و دیگه گفتنم نداره، پس بماند. عجالتا که بوی تابستونای ناکام بدجور پیچیده تو خونه‌مون و اون طرف پنجره هم دیگه قشنگ داره برف میاد. تا باز عطر زمستون از کدوم دیگ تابستون دربیاد و بپیچه تو فضای خونه‌‌ که من باز دلم بگیره از یه فصل دیگه که زندگیش نکردیم.

بندی از ترانه پیش‌درآمد علی عظیمی*