عروسکهای شکسته

به بهانه نمایش خانگی فیلم نفس
ساخته نرگس آبیار محصول ۱۳۹۴
این یادداشت در تاریخ بیست دوم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

تراژدی کودکانه «نفس» در وهله اول یادآور اپیزود دوم فیلم «تویی که نمی‌شناختمت» است. فیلمی متفاوت و در خور تامل  در ژانر دفاع مقدس محصول سال ۱۳۶۹ که پس از اکران، بسیار از شبکه‌های سیما پخش شد اما شاید به دلایل فرامتنی چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. آن اپیزود «آبی اما به رنگ غروب» نام داشت و یک روز از زندگی دخترک کوچکی را روایت می‌کرد. داستان دخترکی که در تنهایی خیال‌انگیزش توی خانه‌ بی‌صبرانه منتظر بازگشت قریب‌الوقوع پدر رزمنده‌اش از جبهه‌ بود و این چشم به دری بی‌تاب را برای ما و برای ماهی‌قرمز کوچک توی حوض با زبان کودکانه‌اش روایت می‌کرد. اما درست موقع وصل، پدر نرسیده به خانه توسط موتورسوارانی مسلح ترور می‌شود و به شهادت می‌رسد. دخترک سیاهپوش می‌شود و در تنهایی محزون خودش، سوگ پدر را هم با همان ماهی قرمز کوچک همدرد می‌شود حالا که ماهی‌قرمز بزرگتر هم شکار گربه‌ای گرسنه شده بود.

پس با یک الگو طرفیم، یک روایت مثالی از دخترکی که با دل‌نگرانی مبارزه نابرابر پدر قهرمانش با دشمنی بدسگال را به تماشا نشسته تا ما از صافی ذهن کودکانه‌اش بخوانیم که ایثار اصلی فراتر از تقدیم جان که‌ در پذیرش هجرانی‌است که بر این رابطه عاشقانه باستانی تحمیل می‌شود. این الگو خیلی قبل‌تر و در سال ۱۳۵۱ توسط هوشنگ گلشیری در داستان کوتاه شاهکارش «عروسک چینی من» به کمال روایت شده بود. اینجا هم درگیر فضایی آرمانی‌-عاطفی می‌شویم که بصورت کاملا اول‌شخص توسط دخترکی خردسال روایت می‌شود. دخترک با زبان کودکانه و بواسطه بازی با عروسکهایش آنچه بر خانواده و پدرش، بعنوان یک زندانی انقلابی، رفته را روایت می‌کند. روایتی درخشان که خود را کاملا بر نقطه دید کودک منطبق کرده تا مخاطب از خلال قصه‌گفتن‌ها و خاله‌بازی این بچه که اتفاقا سرراست هم نیست و مدام پس و پیش می‌شود و مدام سری به خاطرات شیرینش از پدر هم می‌زند، ابتدا برداشت‌های نامفهوم دخترک از واکنشهای بزرگترها به مساله پدرش را درک کند سپس با تحلیل آن برداشت‌های کودکانه، اصل واقعه را استنباط کند که مثلا آن عروسک چینی که محبوب بچه‌است چون یادگار پدر است و توی خاله‌بازی هم نقش پدر را دارد و حالا شکسته، دارد بی‌صدا اعدام‌شدن پدر را هم القا می‌کند. مخاطب با طی‌کردن این مراحل در شناخت اثر، عمق فاجعه رخ‌داده برای طفلی بی‌گناه و دور از مناسبات خشن آدم بزرگها را به تمامی لمس می‌کند. استفاده دقیق از مکانیزم روایت اول شخص کودکانه‌‌است که اینچنین اثر مهیبی بر نسلهای مختلف مخاطبانش گذاشته که هنوز در بیان دوقطبی دردناک عشق و وظیفه منبع الهام‌‌است. مثل آنجا که مرد در وقت ملاقات زندانیان از دخترش می‌خواهد گریه نکند و از همسرش می‌خواهد التماس کسی را نکند، آنجا که آشکار می‌شود مرد دیگر تصمیمش را گرفته.

اگر «عروسک چینی من» را منبع اقتباس این دو اثر سینمایی فرض کنیم، از نظر اندازه روایت «تویی که نمی‌شناختمت» وفاداری بیشتری به داستان گلشیری دارد، فقط شهادت پدر را به زمان حال آورده تا بار دراماتیک داستان را افزایش دهد. از این سو «نفس» با اینکه روایت اصلی را بسیار گسترش داده و چرخانده اما در فرم نزدیکتر شده به داستان گلشیری چرا که بیشتر کوشیده جهان و رخدادهای ریز و درشتش را از دیدگاه کودک بنگرد و در تصویر کردن نگاه خیال‌پرداز دختر به پدرش، تاریخ و عشق از بیان و پرداخت سینمایی هواشمندانه‌تری بهره برده. با این حال می‌توان گفت هیچیک به پای کوه یخ رفیع این داستان کوتاه هم نرسیده‌اند زیرا هر چقدر هم که کوشیده‌باشند که فیلم را اول شخص روایت کنند باز هم تصاویر، واقعیات زندگی دخترک‌ها را لو می‌دهد و مخاطب دیگر درگیر ابهام‌ نمی‌شود چون درست مثل یک راوی دانای کل جهان قصه را می‌بیند و قضاوت می‌کند. بنابراین احساس مخاطب به سرنوشت دخترک، منطقی بزرگسالانه خواهد داشت به همراه اندوهی رقیق. چراکه روایت بصری این الگو، تفاوت چشمگیری دارد با زندانی شدن در حصار واژگان یک کودک که همچون پازلی به هم ریخته باید قطعاتش را هم یافت و هم چید تا به تصویری شاید، آن هم شاید واضح از تراژدی رسید که این وجه اقتباس‌ناپذیر این اثر ادبی ‌است.
اما در هر سه روایت با دخترکی مواجهیم که نزد او پدر، قهرمانی دلیر است که به جنگ ستمگران رفته و یاور ضعیفان‌است. از آن سو با پدری مواجهیم که گرچه فرزند کوچکش همه دنیایش‌است اما برای تحقق آرمانش و ادای تکلیف به دل خطر می‌زند و این دختران و این پدران عاقبت به لحظه سرنوشت می‌رسند، سرنوشتی که بسیار متاثر از انتخاب اعتقادی پدران‌ است و آن که می‌ماند همه عمر با عواقب دردناک آن انتخاب زندگی خواهد کرد و کاش محکم و مؤمن بماند که بقول استاد ایمون، این است شکوه انسان و این است تراژدی عظیم انسان.

بازمانده

(یادداشتی آزاد درباره آنچه از زندگی و مرگ مریم میرزاخانی می‌دانستم)
این نوابغ هم عجب زندگی و مرگ دراماتیکی دارند برعکس ما که نهایتا یک ابد و یک روز از کل حیاتمان دربیاید و نه ابدیت و یک روز! اینکه نوبل ریاضیات یعنی رفیع‌ترین قله علمی را فتح کرده‌باشی و اندکی بعد در آن اوج دست نیافتنی از دنیا رفته باشی، بدون اینکه پیر شوی، بدون اینکه زیبایی‌ات رنگ ببازد و بدون اینکه فراموشی ببلعدتت، ته سینمایی زیستن و سینمایی مردن‌است. توی وادی سینما جیمز دین را اینگونه سراغ داریم که پس از تنها سه فیلم در اوج جوانی و جمال در تصادف از بین رفت و محبوبیتی جاودانه یافت.
باز یادم می‌افتد که او هم از گروه آن نوابغ جوانی بود که در المپیاد‌های جهانی افتخار کسب کردند اما اندکی بعد اتوبوس‌شان به قعر دره رفت، این‌بار هم مرگهایی سینمایی پس از یک اوج افتخارآمیز اما توامان در ناکامی و ناشکوفایی. او عضو همان تیم بود و شایدتنها بازمانده آنها که از اتوبوس جاماند اما نه به مدت خیلی طولانی. عین فیلمهای مقصد نهایی که نفرین مرگ بدون اینکه حکمتش را بفهمیم گروهی جوان را نشانه‌‌گذاری می‌کند و سپس یکی یکی آنها را شکار می‌کند و همیشه تمام تلاشها برای گریز یا شکستن طلسم بی‌فایده‌است چون دیر یا زود دارد اما سوخت وسوز ندارد. اما تنها او بود که در بین آن تیم که این خوشبختی را یافت تا پایش روی زمین سفت بماند به اندازه بیست‌ و چند سال که در مقایسه با آن هم‌تیمی‌هایش که بیست سالگی را هم ندیدند عمری‌است که او هدرش نداد و نقشش را به کمال خاتمه بخشید.
توی این بیست و چند سال به اندازه همه آن هم‌تیمی‌هایش که دستشان از دنیا کوتاه شد کوشید و پرشتاب کوشید و مدارج را پیمود و پله‌‌ها را بالا رفت و خود را به سکوی نخست رساند و درخشید و دانشمند برتر شد و معلم شد و بسیار دوست داشته‌شد. توی این‌ سالها خانواده تشکیل داد و دختری زیبا به دنیا آورد و مادر شد و چند سالی اقبال یافت تا به آن چشمان کوچک و زیبا، عاشقانه چشم بدوزد. باز یاد فیلمی دیگر افتادم، فیلم ورود و آن موجود فضایی که به همه زمانها علم داشت و از آینده خبری به آن زن دانشمند زبان‌شناس داد تا انتخاب و اختیاری به او هدیه داده باشد. خبر داد که تو در آینده دختری زیبا خواهی‌داشت و تمام آن تصاویر خوشبخت با فرزند را نشانش داد اما غایت را هم نشانش داد که آن دخترک قبل از نوجوانی بیمار خواهد شد و خواهد مرد. زن انتخاب می‌کند که همه آن رنج غایی را به جان بخرد تا به خودش بخت مادر شدن و به دخترک بخت زیستن دهد و از همه مهمتر به جهان این خوشبختی را تقدیم‌کند تا اندک زمانی پذیرای گامهای چنین فرشته‌ زیبایی شود بلکه بقدر ذره‌ای زیباتر شود.
دوست دارم تصور کنم که آن موجود فضایی آینده را به نابغه ما هم نشان داد و چنین انتخابی به او داد که تو سوار اتوبوس نخواهی بود اما این هیچ آسانتر نخواهد بود چون تو مهلتی خواهی داشت که آرزوهای هم‌تیمی‌هایت را به جای آنها برآورده کنی! وظیفه‌ای سنگین بر دوش تو خواهد بود! پس تو خواهی کوشید و به سرعت به بالاترین مدارج علمی جهان خواهی رسید! تو همسری خواهی‌ داشت، مادر خواهی‌شد، تو فرزندی زیبا را به آغوش خواهی کشید و به چشمانش چشم خواهی دوخت اما فرصت به پایان خواهد رسید. خیلی زود آنچه به دست آوردی و فرزندت را در زمین باقی خواهی گذاشت و زمین‌ زیباتر خواهد ماند و تو همه را ترک خواهی گفت و دخترک را! و این بسیار درد خواهد داشت و تو بسیار درد خواهی کشید. عاقبت در لحظه موعود درد به پایان خواهد رسید. تو سوار اتوبوسی خواهی شد که منتظر توست. همان اتوبوس که می‌دانی با همان سرنشینان که می‌شناختی! همه هم‌تیمی‌های قدیمت که انگار از سقوط به دره رهیده باشند! همان نوابغ هفده هجده ساله پر از امید! آنگاه تو هم هفده ساله خواهی بود و پر از امید و آرمان و ایمان . شما خواهید رفت باز کنار هم عکسی زیبا و پرلبخند به یادگار خواهید گرفت و این بار نه دیگر عکسی رسمی و اتوکشیده و اخمو با آن لباس‌های فرم کذایی! و تو آنگاه خواهی فهمید که وظیفه به انجام رسیده‌است و دل خواهی سپرد به حرکت رهوار آن اتوبوس که سبک و رها از قید همه احتمالات و امکان‌ها ابدیت را درمی‌نوردد! البته نه از نوع زندگی ابد و یک روزی ماها!

نان‌ها دیگر پادشاهی ندارند

نان سنگک چرا روزگاری برای قرن‌ها پادشاه نان‌ها بود؟ درست خواندید گفتم بود! چون دیگر نیست و خواهم گفت چرا. ولی فکر می‌کنید چرا پادشاه نان‌ها بود؟ پاسخ‌های بدیهی ندهید که دقیق نیست. نان سنگک قدمت دارد درست، خوشمزه‌است درست، مفید است درست، توامان کیفیت و کمیت دارد درست، گران‌است درست، خوب می‌چسبد به آدم درست اما این نان به این دلایل نبود که به مقام پادشاهی نان‌ها دست یافت نه! بلکه رمزش این بود که با سختی و مرارت به دست مشتری می‌رسید. نانی بود که از همان مرحله آرد تا مرحله سفره مسیری دشوار و جانکاه می‌پیمود پر از مخاطرات و هزینه از این رو قرن‌ها بازارش داغ بود چون چنین شیفتگان رنج‌کشیده‌ای داشت. روزگاری که سنگک برای خودش ضرب‌المثلی داشت که ورد زبان مردمان بود: «سه چیز واجب آمد نزد گشنه / پنیر و نان سنگک آب چشمه». آن سالهایی که سنگک برای خودش افسانه‌ای داشت که سینه به سینه نقل می‌شد از پادشاهی که دستور داده بود شاطر یک نانوایی سنگکی را بخاطر کیفیت بد نانش توی تنور بیاندازند تا بسوزد تا زان‌ پس همه شاطرها حساب کار دستشان آید و نان خوب دست مردم دهند. آن زمانی که روستای ما در جنوب خراسان مدام شاطر خبره صادر می‌کرد به تهران و مشهد و دیگر شهرهای بزرگ، آن دورانی که در هر منطقه به زحمت یک نانوایی سنگک پیدا می‌شد و باقی نانوایی‌ها هم نان ماشینی خمیر و سوخته تولید می‌کردند و بعدش همه که پیشرفت کردند نان متری و فتوکپی تولید کردند بدتر از نوع قبلی که همه این انواع خودش تبلیغات غیرمستقیم برای آن سنگک نایاب بود.
خلاصه تکان‌دهنده‌ترین حکمی که والدین یک خانواده آن زمان می‌توانستند به کودک خود بدهند این بود که برو نان سنگک بخر. انگار که بگویند همین الان برو سربازی یا بگویند برو یک نبردی شرکت کن ولی برای ناهار برگرد خانه. کودک بعد از هضم اینکه این ماموریت غیرممکن نمی‌دانم شماره چندم قطعا به دوشش افتاده و راه دررو ندارد، باید زنبیل را توی دسته دوچرخه ۱۶ کوچکش می‌انداخت و سوار می‌شد و تا چند محله آن‌ورتر رکاب می‌زد تا برسد به آن نانوایی مقدس، به آن معبد موعود، به جایی که چهل پنجاه مرد و زن و کودک زنبیل به دست از در کوچکش هجوم برده‌اند تو که حاجت ‌طلبند، حاجت نان. به جایی که باید هنوز خیلی منتظر بمانی تا بتوانی بروی تو و بفهمی اوضاع پخت و فروش نان واقعا از چه قرار‌است و چرا این صف اصلا پیش نمی‌رود؟ پس کودک دوچرخه را کنار درختی می‌ایستاند و می‌رود ته صفی که رسیده تا چند مغازه بعد آن نانوایی، می‌ایستد و گاه می‌نشیند تا بعد کلی انتظار ببیند یک نفر نان‌به‌دست و با چهره پیروز‌مند از نانوایی خارج می‌شود بلکه کودک بتواند سی سانتی‌متر در صف پیشروی کند و سی سانتی‌متر آنطرف‌تر بنشیند آن همه در صفی که اقلا ده مترش بیرون نانوایی‌است و توی نانوایی‌ هم که خود غوغای دیگری‌است.
کودک نشسته در صف کلی فرصت دارد نگاه جامعه‌شناسانه بیاندازد به رفتار مردم آن محله، به عبور پسران و دختران مدرسه‌ای و به برخورد لطیف و گاه شدید این دو گونه و متلک‌ها و پوزخندها و جیغ‌هاشان، به کشیده‌ای که پسر از پدر می‌خورد، به مادری چادر به سر که لنگان لنگان بار گران خرید خانه را به خانه می‌برد، به مردانی که با اعتماد به نفس ویژه‌‌ای، بی‌نوبت راه خود را باز می‌کردند به داخل نانوایی و در اندک زمانی با نان برمی‌گشتند بیرون. به مغازه الکتریکی که صف به مقابلش رسیده و مردی مو سیخ‌ سیخی میان انبوه تلویزیون‌های خراب چیزی تعمیر می‌کرد و پسری که وردستش بود امر و نهی می‌کرد. پسری که کودک بعدا در مدرسه دیده بود و فهمیده بود خواهرزاده مرد مو سیخ‌سیخی‌است و جز دایی‌اش کسی را ندارد. به آرایشگاهی که صف از مغازه او هم می‌گذشت و مرد سلمانی اگر مشتری‌اش بودی سلام گرمی می‌کرد و تعارفی می‌کرد و عموجانی می‌گفت و اگر مشتری‌اش نبودی و یا قبلا مشتری‌اش بودی و مدتی بهش سرنزدی جوری از تو رو برمی‌گرداند که این مجازات یادت نرود و یک وقت شک نکنی که اتفاقی بود و حواسش نبوده و فلان. این تامل جامعه‌شناسانه وقتی عمیق‌تر می‌شود که بچه‌های رذل محله دوچرخه ۱۶ را پیش چشمت برمی‌دارند و می‌برند و زبان‌درازی هم می‌کنند که دوچرخه‌تو بردیم بچه‌ننه! و کودک باید جای گرانبهایش را در صف ترک کند و بدود و گریه کند و تمام آینده این اتفاق را تصور کند که توی خانه چه بگوید و چه‌ها خواهد شنید اگر خاک و خلی و گریان و بدون دوچرخه و از آن مهمتر بدون نان برگردی خانه!؟ تا یک بچه بامرام از همان محل ب‍پاخیزد و دوچرخه را مقتدرانه از آنها برایش بگیرد و تحویلش دهد تا کودک قدرشناسانه و شکرگزارانه به جای خودش در صف برگردد، تازه اگر بتواند به مدد معرفت آدمهای توی صف برگردد سرجایش، تا باز همانجا بنشیند به پاک کردن اشکهاش و باز وجب به وجب نزدیک شود به سرمنزل مقصودش، آنجا که نان سنگک داغ می‌دهند دست آدمهای خسته و گرسنه.
اگر زنده بمانی و برسی به داخل مغازه، تازه دو زاری‌ات جا می‌افتد که داستان چیست که این صف این همه حلزونی پیش می‌رود. نانوایی کلهم دو تا کارگر دارد که یکی شاطر‌ است که با ظرافت و احساسی ریتمیک خمیر پهن می‌کند روی صفحه‌اش که هنوز نمی‌دانم اسمش چیست و انگشت می‌زند و شکل می‌دهد و با دقتی حماسی می‌برد توی تنور و می‌چسباند به سنگهای داغ. آن یکی که نمی‌دانم چی بهش می‌گویند، با آرامش کامل بازای هر خمیری که شاطر توی تنور می‌چسباند اقلا هجده نوع سیخ و میله مختلف هی میکند توی تنور و هی در می‌آورد تا نهایتا اگر دلش بخواهد یکی دو نان پخته از آن تو دربیاورد در آورد و پرت کند روی تخته سمت مشتریان. نانوایی هم آن زمان پرسنلی بعنوان فروشنده که نداشت، پس نفر اول صف خودش باید به نانش رسیدگی می‌کرد و سنگ‌زدایی‌اش می‌کرد و به میخ می‌زد و سرد می‌کرد و بعد می‌کند که ببرد. گاهی هم یک مشتری آشنا یکهو بی‌صف و با کلی چاق‌سلامتی خطاب به شاطر و شاگردش می‌آمد تو که مثلا برای کمک نقش فروشنده را بازی کند. پس کار چند مشتری را راه می‌انداخت و بعد نان خودش را هم جمع می‌کرد و با خداحافظی بلند و قرایی می‌رفت که به ناهار خانه‌شان برسد! تازه یک نفر دیگر هم همیشه بود که آدم اولش فکر می‌کرد از کارکنان نانوایی‌است ولی بعدش می‌فهمیدی که این خود دشمن اصلی‌است و این همان‌ کسی‌است که برای کبابی‌اش یا برای یک مهمانی یا هرچی بازای هر سه تا نانی که از تنور بیرون می‌آید دارد دوتایش را برای خودش رو هم می‌گذارد تا مثلا بشود رقم رویایی پنجاه‌تا صدتا نان که آماده‌ شدنش یک عمر طول کشیده، بلکه راضی‌ بشود بغچه عظیم نانهایش را بردارد و برود و بلکه انتظار بی‌پایان کودک هم زودتر پایان یابد.
اما هرچه به جلوی صف و به پیشخوان نانوایی نزدیک‌تر می‌شدی اوضاع وخیم‌تر می‌شد. صف از حالت قطاری منظمش به حالت تجمعی شورشی تبدیل می‌شد و اضافه‌شدن صفهای یکی هم به عمق فاجعه می‌افزود. یک صف مردانه و یک صف زنانه و یک صف یکی مردانه و یک صف یکی زنانه، جمعا چهار صف، بدون صف، بصورت مخلوط آنجا ایستاده‌بودند که فقط تفکیک زنان و مردان کمی معنا داشت والا آن جلو نه نانوا می‌فهمید کی‌به‌کی‌است و نه مردم. چه بسیار افراد زبل از این آنارشی بهره جستند و بعنوان صف یکی وارد شدند و با ده تا نان خارج شدند و چه بسیار افراد مظلوم که خیلی دیر به حقشان می‌رسیدند و یا حتی نان تمام می‌شد و نمیر‌سند. آن جلو تنازع بقا حرف اول را می‌زد، نوع قوی صاحب نان خاشخاشی می‌شد و نوع ضعیف می‌ماند روی دست خودش. توی نانوایی گرما بود و نبود و کودک به آن جلوی پیشخوان که رسید از ازدحام پشت سر و از انتظار بی‌پایان و از نانهایی که مدام فکر می‌کرد مال اوست و به دیگری می‌رسید داشت از حال می‌رفتم و داشت التماس می‌کرد که آقای شاطر! من پسر فلانی‌ام! من فشارم افتاده! نانم را تو رو خدا بده بروم لب جدول بنشینم که حالم جا بیاید! اما چنان نگاهش کردند که این دیگر چه کلک جدیدی‌است برای زود نان گرفتن! از آفت کنجدی و ساده بودن نان بگذریم که خودش داستانی بود و هرکدام را می‌خواستی آن یکی را داشتند و این حقه که ساده و کنجدی‌اش برایم فرقی نمی‌کند هم جواب نمی‌داد، کسی نان آماده‌ای به دستت نمی‌داد چون اساسا نان آماده‌ای درکار نبود و با وجود آن هجده سیخی که طرف یکایک و با دقت توی تنور می‌کردند و آن عشوه و رقص‌پای شاطر همین که گهگاهی نانی از آن تنور بیرون می‌آمد خدا را شکر می‌کردیم.
کودک عاقبت به نانهایش رسیده‌بود و همه سنگهای داغ روی نان را با دقت و به بهای انگشت‌سوزی کنده‌بوده. بعد همه نان‌ها را تا کرده بود و با زحمت توی زنبیل قرمزش چپانده بود و از نانوایی زده بود بیرون تا لحظاتی روی جدول پیاده‌رو بنشیند بلکه حالش جا بیاید و بلکه اصوات اطراف از آن حالت معوج خارج شود و وضوع یابد و تصاویر همان جلای قبل را بیابد. کودک وقتی توانست بی‌دلهره از هوش رفتن روی پاهایش بایستد و یقین کند که زانوهایش دیگر سست نیستند، سمت دوچرخه‌اش می‌رود و دسته زنبیل را از دسته دوچرخه رد می‌کند و سوار می‌شود و رکاب می‌زند به سمت خانه. چین و زخم تجربه بر پیشانی اندوخته همچون کهنه‌سربازی جان به در برده از مهلکه، خرامان خرامان وارد خانه می‌شود و نانها و مابقی پول را تحویل مادر می‌دهد و مادر دستت درد نکندی می‌گوید به علاوه انتقاداتی در مایه‌های چرا خمیر‌ است؟ چرا سوخته؟ چرا خوب سردشان نکردی؟ چرا سنگ دارد؟ چرا ریز ریزشان کردی تو راه؟ چرا کنجدی؟ چرا ساده؟ و … کودک هم می‌رود دست و رو و خستگی می‌شوید و بر که می‌گردد سفره را می‌بیند که دارد پهن می‌شود و آذین می‌بندد و همه همه یکایک دارند دورش جمع می‌شوند تا خورشت گوجه بادمجان مامان‌پز را با نان سنگک تازه در جوار سبزی تازه و دوغ خانگی بزنند به بدن. با ورود پدر به سفره مراسم صرف ناهار رسما آغاز می‌شود و همه این نان سنگک را به چشم می‌کشند، کودکی که رنجش را کشیده به نوعی کیفور می‌شود و حاصل زحمتش قشنگ به جانش می‌نشیند و آن کودک دیگر که می‌داند این نان خریدنش چه بیچارگی‌ها دارد و الان مفت به دستش رسیده یک حال دیگری می‌برد البته اگر حواسش نباشد که فردا نوبت اوست! توی صلات ظهر تابستان و در جوار باد پنکه، آن لقمه سنگکی که گوجه و بادمجان و سبزی را بغل کرده بود تا نوش جانمان شود دنیایی می‌ارزید.
اما حالا چی؟ حالا چی وجدانا؟ حالا کافیست با تنبان راه‌راه و زیرپوش و دمپایی از در خانه بیرون بیایی و چهل قدم به هر سمتی دلت خواست بصورت لخ‌لخ بروی تا برسی به یک مجتمع نان. اگر عجله داشتی از بسته‌های آماده نان سنگک، مربوط به پخت قبلی، فی‌الفور خریداری می‌کنی و همانطور لخ‌لخ برمیگردی خانه و نان را می‌گذاری روی میز! اگر هم کمتر عجله‌داشتی چند دقیقه صبر می‌کنی نان تازه از تنور درآمده میگیری و باز لخ‌لخ می‌روی خانه. اگر با لباس و کفش رسمی و سوار بر خودرو بودی هم اصلا لازم نیست به دور زدن و تغییر مسیر و جستجو و جاپارک و الخ فکر کنی حتی. کافی‌است هر سمت خیابان که هستی به همان سمت اندکی پیش بروی، قطعا نانوایی سنگکی پیدا می‌کنی و پارک دوبل هم جواب می‌دهد چون اصلا معطل نخواهی شد. خلاصه تا آن روز که هر وعده نان سنگک بیاورند درب منزل چیزی نمانده. اینطورها شد که عبارت «وای خدای من نون سنگک گرفتی!!!» به مرور بدل شد به عبارت «باز نون سنگک گرفتی!» یا  «باز از این سنگکیه گرفتی! از اون یکی می‌گرفتی اقلا!» و حتی عبارت تازه‌ای خلق شد بدین مضمون که «من نون سنگک دوس ندارم چیه همه انقدر دنبالشن؟!» عبارتی که بار اول که می‌شنیدی کم از کفر نداشت که مگر می‌شود کسی از سنگک خوشش نیاید؟ به مرور زمان گویندگان این عبارت شالوده‌شکن انقدر زیاد شدند که برای خودشان فراکسیون مقتدری شدند و در همین نقطه‌ها بود که چند قرن پادشاهی باشکوه نان سنگک داشت به پایان نه چندان باشکوهش می‌رسید تا پس از ویرانی تاج و تختش، این نان تاریخی، تنها بعنوان یک شهروند معمولی و آسیب‌پذیر به زندگی خود در جامعه و میان آدمها و نانها ادامه‌دهد تا پادشاهی از سرش بیفتد. نان سنگک حالا گاهی دست توی جیب ‌می‌کند و بی‌هدف کوچه‌ها و خیابان‌ها را متر می‌کند و گاهی چشمش به انبوه همخون‌های والامقامش ‌می‌افتد که میان کیسه نان‌خشکهای دور ریخته مردم دارند ضجه‌زنان جان می‌کنند و جان می‌دهند. آنگاه افسوسی عمیق جانش را می‌سوزاند در مایه‌های «گهی پشت بزین و گهی زین به پشت ای دااااد» اما قطعا آنچه به زبان می‌آورد بیان خشمگین‌تری‌است و احتمالا خطاب به ما و روزگار ما و همه نان‌های ما خواهد گفت: «آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست/گرد سم خران شما نیز بگذرد»!

نگران نباشم؟

یکی دو سال پیش که رمان نگران نباش نوشته مهسا محب‌علی را می‌خواندم خیلی از سر سیری باهاش برخورد کردم تو مایه‌های: عه عه نگا یه شایعه الکی چقدر ترسوندشون کتابم براش نوشتن! اوه اوه زلزله تهران! آخ آخ چه داغون! وای وای شرایط آخرالزمانی! نوچ نوچ طفلی تهرونیا! اه اه چقدر علمی تخیلی! ای جان ما که جامون امنه! آخ که نویسنده چقدر دلش خواسته ناطوردشت بنویسه! و …
از دیروز که دیدم نه تنها چنین چیزی به سر تهران و تهرانیا نیومد، بلکه وحشت چرخید و چرخید و گریبان نامحتمل مشهد رو گرفت و به تعبیر کتاب اون بندری رقصیدنای محتمل زمین تهرانو یهو زدن به نام زمین مشهد دیگه بر آن شدم یه حلالیتی بطلبم از خانم نویسنده و از مردم تهران و ابراز برائتی بجویم از این تریپ ساحل امن‌نشینی سابق خودم که همانا زلزله فقط کارش خراب‌کردن که نیست، زلزله یک چیزهایی هم می‌سازد و زلزله از قضا آدم می‌سازد!
….
اما زمان گذشت و روزها گذشتند و زمین سفت زیر پامان آنقدر لرزید و پس‌لرزید که عادت کردیم و دیگر تحویلش نگرفتیم و در جوارش زیستیم. مرگ‌‌ها و جوانمرگی‌های ناگهانی اطرافمان آنقدر تکرار شد که دیگر تکانمان نداد و برایمان شد مرگهای متداول. پس بی‌تعجب از کنار بی‌گمان‌ترین اخبار مرگ و فاجعه گذشتیم. نمی‌دانم داستان از چه قرار‌ است؟ خدا دارد ما را امتحان می‌کند یا دارد مهیا می‌کندمان؟ یعنی آماده‌ایم؟

خیلی باهات حرف دارم مهندس!

هم‌نسلان من این قسمت معروف سریال زی‌زی‌گولو احیانا خوب یادشان هست. قسمتی که برایمان چند ضرب‌المثل تازه ساخت و ماندگار شد. همان قسمت که کلی مهمان ناخوانده از شهرستان، نصف شبی سرازیر شده بودند به خانه آقای پدر و مادرخانومی. می‌گفتند همولایتی‌ها و اقوام آقای پدر هستند و حتی نسبت خیلی دوری هم ذکر می‌کردند که آقای پدر باز هم چیز زیادی یادش نمی‌آمد ولی چنان صمیمیت ابراز می‌کردند که برای آن زوج جوان چاره‌ای نماند جز پذیرایی از آن همه مهمان ناخوانده و ناشناخته. در راس مهمانها مرحوم جمشید اسماعیل‌خانی بود که انگار عمری بود آقای پدر را که مردم مهندس صدایش می‌کردند می‌شناخته و با او خاطره داشته و البته همو بود که کمی در نظر مهندس آشنا می‌زد، فقط کمی. از همان ابتدا که آمد و کلی مهندس را در آغوش گرفت و کلی عشق و علاقه خرج کرد مدام می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! بنده خدا انگار مدام مترصد بود سر فرصت مناسب سفره دلش را باز کند. اما توی آن شلوغی و با آن بهت مهندس مگر می‌شد؟ تازه مهمانها گشنه و تشنه هم بودند و باز آقای پدر و مادرخانومی درمانده که این همه آدم را چگونه شام بدهند و جای خواب تدارک ببینند که زی‌زی‌گولو با ملاقه و دیگ جادویی‌اش ورود کرد و با ورد جادویی‌اش مدام غذا پدیدار کرد و راهی سفره کرد. غذاهای رنگارنگی که بعدا معلوم شد خاصیتش این‌است که آدم هرچه بخورد سیر نمی‌شود و مدام گشنه‌تر هم می‌شود و این قرار بود تنبیه میهمانان ناخوانده و بی‌دعوت باشد. غذای زی‌زی‌گولویی ضرب‌المثل اول ما بود از این قسمت سریال که هر وقت غذایی خیلی خوشمزه‌است و آدم سیر نمی‌شود از خوردنش، می‌گوییم از آن غذاهای زی‌زی‌گولویی‌است!
سر آن سفره جادویی همه ساعتها مشغول صرف شام بودند. آن وسط هم جمشید‌ اسماعیل‌خانی در حال دولپی خوردن باز می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! مهمانها شاکی و حیران بودند که خسته شدیم ولی سیر نشدیم تا اینکه صبح شد و سر سفره نیمه خواب و نیمه بیدار هنوز مشغول خوردن بودند که عاقبت تصمیم گرفتند به فرار بلکه بتوانند جای دیگر و جور دیگر این عطش و گرسنگی را فرونشانند مثلا در کله‌پزی. پس همگی بی‌رمق و کوفته خداحافظی کردند و آخر از همه هم باز جمشید اسماعیل‌خانی بود که با همان معصومیت نگاه و لبخند و صدایش به مهندس گفت: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی باهات حرف داشتم ولی نشد! … و رفت. من از همان زمان نوجوانی باهاش همدل بودم و باورش داشتم که مهندس را می‌شناسد و صادقانه دوستش دارد و می‌خواهد از خاطرات قدیم در ولایتشان با او سخن بگوید. از این که  چقدر خوب مهندس را می‌شناسد اما چطور مهندس به کل او را فراموش کرده!
پس این «خیلی باهات حرف دارم مهندس» که مجال گفتن و شنفتن نمی‌یابد و در آخر می‌رسد به «خیلی باهات حرف داشتم مهندس» شد ضرب‌المثل من برای تمام حرفهای در دل مانده میان شلوغی‌ها و گرفتاری‌ها. سخنانی که مجال بروزشان را گم می‌کنند و بازنمی‌یابندش. مدام می‌خواهی بگویی اما هر بار چیزی مانع می‌شود و اگر هم هیچ چیز مانع نشود و همه چیز به ظاهر مهیا باشد هم گاهی احساس می‌کنی حال و هوایت مناسب گفتن نیست و باز فرصت از کف می‌رود و گاه ترس برت می‌دارد که برای نشستنها و گفتن‌ها دارد دیر می‌شود و قدمی برداشته نمی‌شود. مجال و حال و هوای گفتن هم که رخ دهد کجا معلوم که حال و هوای شنیدن در طرف مقابل مهیا باشد! پس اگر روزگاری همه شرایط مکالمه جور باشند و آدم آنچه در دل دارد بگوید و آن چه از دل بر‌آید گوش دهد، انگار معجزه‌ای رخ داده، پس باید همه عمر شکرگزار و قدرشناس آن چنان لحظاتی باشد که گویی برآیند کمیاب هنر و مهر دو انسان و همه هستی پیرامونشان است. بشماریم ببینیم چقدر حرف با چند نفر بر دلمان مانده و هنوز در نوبت مانده‌اند که آیا بشود یا نشود. استثنائا عجله در این یک قلم گمانم روا باشد که حوادث در کمین نشسته‌اند و حسرت‌ به دلی‌ها بی‌رحمانه در انتظارند و هرگز هرگز نباید و نشاید که میدان را خالی کنیم، همه خوب می‌دانیم که ارزشش را دارد.
آن شب جمشید اسماعیل‌خانی مجال گفتن نیافت و مهندس هم هوای شنیدن نداشت. فصل دوم سریال هم هرگز ساخته نشد و همان‌ سالها بود که جمشید اسماعیل‌خانی نازنین ناگهان از دنیا رفت تا همه رویای کودکانه‌ام درباره این‌ داستان به باد رود که روزگاری مثلا در فصل بعدی سریال خواهم فهمید که او چه سخنها داشته با مهندس. هنوز نگاه پرمهرش در انتهای قسمت با من‌است، نگاهی که حسرتی را پنهان می‌کرد: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی! اما نشد! … چه حیف …

لینک مرتبط:
همان اپیزود ماندگار زی‌زی‌گولو در آپارات

و سرانجام پیش‌زمینه

foregroundمعرفی‌نامه نمایشگاه عکسی که در آن مشارکت دارم و امروز افتتاح می‌شود:

پردازش تجربه زیستن و معنای هستی یک عکس‌است، پردازش روان یک عکس‌است که مدتی پیش از تولد عکس و در آن لحظه که عکاس مصمم می‌شود تا رنگ نگاه خود را بر واقعیتی جاری کند متولد می‌شود و مادام که عمر عکس بپاید پردازش هم از پا نمی‌ایستد. پردازش از چشم عکاس آغاز می‌شود اما پیاده‌نظام پردازش را نمی‌شود به شخص یا اشخاص محدود کرد. عکس تیری‌است که از چله رها می‌شود و راه خود را می‌رود، زندگی و اوج و فرود خود را دارد، در راه با عوامل و عناصر بسیار دیدار می‌کند و از هر ملاقات نگاهش رنگی تازه می‌گیرد. پردازش، آن فکرهایی‌است که عکاس در اتاقهای تاریک و روشن بر عکس خود روا می‌دارد تا تصویر را به تناسب انواع شیوه‌های ارائه به نقطه‌ مطلوب خویش برساند و آنگاه که عکس مشهور شد و جغرافیا و تاریخ را پشت سر گذاشت حالا نوبت هنرمندان نسل‌های بعدی‌است که دست به کار ‌شوند و روایت خود را از این اثر کالت شده در قالب پوستر و طرح و کولاژ پردازش کنند و نهایتا پردازش، آن شیوه صبورانه‌ای‌است که عناصر طبیعت به مدد آن، از نور و دما تا نم و خاک، بی دخالت انسان و در تعاملی تنگاتنگ با زمان، بر جان عکس، نقش قدمت و خاطره می‌زنند. آری اینچنین‌است که عکس و پردازش یک عمر به پای هم پیر می‌شوند.

حالا دیگر چندین دوره‌است که پردازش عکس دیجیتال به همت استاد امین ابراهیمی در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی بی‌وقفه در حال تدریس‌است تا شناخت هنرجویان و عکاسان از فرهنگ پردازش و ابزارهای آن ژرف‌تر و کاربردی‌تر گردد. با استقبال هنرجویان این دوره به سرعت پا گرفت و پایدار شد. آن قدر که خیلی زود نیاز به برگزاری دوره‌ تکمیلی این مبحث احساس شد. سرانجام پس از رایزنی‌های بسیار این دوره پیشرفته با عنوان کارگاه پردازش برای اولین‌بار در ترم تابستان ۱۳۹۵ ارائه و برگزار شد تا هنرجویان را به شکلی عملی‌تر وارد گود پردازش کند. از قضا بخت یار ما هفت نفر شد تا نخستین افرادی باشیم که وارد این گود رنگ و نور و نگاه می‌شویم و توفیق یافتیم تا بی‌واسطه وارد مکالمه با عکسهای خودمان و دوستانمان‌ شویم. ابتدا آثار را از آن خود کنیم و آنگاه کمال مطلوب هر عکس را در ذهن تصور کنیم و در عمل اجرا. تا در این هماورد دریابیم ما از عکس چه می‌خواهیم و عکس از ما چه می‌خواهد و در سایه خرد جمعی و هدایت استاد، پردازشی مطلوب برای هر عکس برگزینیم. اینگونه شد که از گرماگرم کلاسی پرچالش و پر از بحث و نقد و از دل فضایی کاملا یادگیرانه و همفکرانه اولین نمایشگاه پیش‌زمینه متولد شود.

پیش زمینه نمایشگاهی به معنای واقعی گروهی‌است. از صفر تا صد این رویداد، تصمیمی یافت‌شدنی‌ نیست که تصمیم ما نباشد و همین است که به تمام اجزای پیش‌زمینه احساس تعلق داریم. به عکسهای یکدیگر چونان عکسهای خود می‌نگریم و با هیچیک غریبه نیستیم چون داستانشان را خوب بلدیم و هر ایده و هر نواخت پردازشی ما بر هر عکس، گوشه‌ای از خاطرات شیرین ما از این کارگاه شد. توی چله یک تابستان گرد هم آمدیم و عکسهایمان را یک به یک، موشکافانه و نقادانه تماشا کردیم و بهترین‌ها را با هم برگزیدیم. در کنار هم عکسها را به بوته پردازش سپردیم و آنقدر بالا و پایین کردیم و کلنجار رفتیم تا برسد به آنجا که بگوییم آهان حالا شد! باهم تصمیم‌گرفتیم که کدام شیوه ارائه، شایسته کدام عکس‌است و کدام جامه فاخر، برازنده کدام تن! با هم تولد عکسها بر کاغذ سفید را جشن گرفتیم و با هم بر قاب جاودانگی ایستادنشان را عشق کردیم و حالا توی چله یک زمستان این نمایشگاه ما و این عکسهای ما هفت‌نفر است که آماده تماشای شما و مفتخر به عنایت شماست. فقط از ما نپرسید کدام عکس کار کیست چون شاید یادمان نباشد! آخر، کجا دیده‌اید پردازش یک عکس کار ۷+۱ نفر باشد؟ همین‌است که مشخصات هر عکس را کنارش نصب کرده‌ایم! باور کنید همینقدر همدلانه و رفیقانه! آخر، کارگاه پردازش، پردازشگر دوستی‌ها هم شد و پیش‌زمینه دارد از ما انسان‌های بهتری ‌می‌سازد. دم شما گرم استاد ابراهیمی عزیز.

می‌دونی دنیا وفا نداره یا اگر داره بقا نداره؟

دیشب هم برف می‌بارید و هم آسمان غرق رعد و برق بود و هم برق محله قطع شد. دخترک ترسیده بود اما به روی خودش هم نمی‌آورد و با هیجان مشغول توصیف وضعیت بود که یعنی خیلی هم باحال‌است و من هم عین خیالم نیست! هی می‌رفت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد که ببین همه جا تاریکه! ببین آسمون هی روشن میشه! بعد هم با هر صدای رعدی بدو بدو می‌آمد روی پای من می‌نشست با لبخند و خیلی طبیعی که ترس چیه همه‌ش هیجان و فانه اصلا! مدتی که گذشت نگرانتر شد که اگه برق نیست و تاریکی هست پس خورشیدخانوم کو؟ خیلی جدی به ذهنش رسید به خورشیدخانوم زنگ بزند و زنگ هم زد و توی گوشی گفت: سلام خورشید خانوم! خوابیدی؟ اینجا تاریک شده! ماه و ستاره‌ها خوابیدن! زود بیا! کار نداری خدافظ!!! طبعا خورشیدخانوم نیامد و ولی مدتی بعد برق و نور بازگشت به خانه ولی بچه‌م انقدر در دلش اضطراب کشیده بود که رمقش رفته‌بود و زود رفت گرفت خوابید! شاید هم وقتی دید این دنیا نه برق و نورش به آدم وفا می‌کند و نه به وقت نیاز خورشیدخانومش به دادت می‌رسد برای نخستین بار واقف شد بر بی‌اعتباری کار دنیا و لذا اندکی سرخورده و اندوهناک شد. آنقدر که شمع و سایه‌بازی هم گرچه خنداندش اما قلبا چندان تسکینش نداد آن هم وقتی دنیایی که این همه دوستش داشت اینگونه ناجوانمردانه احساس ناامنی در دلش کاشته بود. پس همین‌طور که خیلی جدی از جور دنیا توی فکر و توی خودش رفته بود، رفت تو تختش دراز کشید و خیلی جدی تقاضای قصه کدوی قلقله‌زن داد و من هم به این فکر می‌کردم حالا که انقدر فضا سنگین‌است بیایم مثلا پایان‌بندی قصه پیرزن را عوض کنم یا این بار از دیدگاه گرگ یا پسر پیرزن داستان هرشب را روایت کنم بلکه یک غافلگیری روایی، جدیت فضا را بشکند اما جرات نکردم گفتم نکند نومیدتر شود اگر خط داستانی آشنایش هم بهش خیانت کند. پس همان روایت کلاسیک قصه را خیلی جدی و دقیق گفتم و دخترک هم خیلی جدی و دقیق گوش داد و خیلی جدی و دقیق خوابش برد. خواستم توی دلم به دخترک بگویم که این تازه اول ماجراست و حالا کجایش را دیده‌ای!؟ توی دلم هم دلم نیامد. خوب هر آدمیزادی حق دارد روی خورشیدخانوم، روی نور، حساب کند و حالا هر چقدر هم که در محاصره تاریکی باشد. بالاخره خورشید‌خانوم اگرچه در دل ظلمت و سرمای شب، فریادرس نیست اما مادام که سر قول و قرارش هست و در انتهای هر شب، سر وعده‌اش، می‌آید سر پستش و نور و گرما می‌افشاند، دمش‌ گرم‌است. ولی امان از روزی که او هم بخواهد به عهدی کهنه بی‌وفایی کند که در آن صورت این دخترک‌است که باید مرا آرام کند!

نوشابه سرد

پدرم معلم بود و کاسب نبود و کاسب هم نشد. چند باری مغازه‌ای گشود و کاسبی را آزمود اما نشد چون آدم کاسبی نبود. آن مغازه اسباب قالیبافی، شاید آخرین سعی و خطایش بود در امر بازار. واقع در کوچه‌ای حوالی تعبدی که از سوی آشنایی به پدر واگذار شده بود تا بچرخاندش و اقلا سبب مشغولیتش باشد. آن موقع نوجوانی دبیرستانی بودم و با اینکه مدتی می‌گذشت که پدر هر روز سرگرم این مغازه بود من هنوز برای دیدنش و اینکه بدانم این دکان اساسا کجاست و چه‌شکلی و چگونه‌است، سری نزده بودم و تمایلی هم نداشتم و کنجکاو هم نبودم و لابد سرگرم چیزهای مهمتری بود به زعم خودم. انقدر مهم که الان اصلا یادم نیست چی‌ها بوده اما روایت رسمی این بود که خب درس و مدرسه دارم و گرفتاری دارم!
فقط یکبار، شاید به اصرار مادر بود یا شاید برای عذری دیگر بود اما تنها برای سرزدن و خداقوت‌گویی نبود که عاقبت رفتم به آن مغازه کوچک نزد پدر. روی صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان نشسته بود که مرا دید، خوشحال شد، داخل مغازه را نشانم داد، چند دارقالی و کلی کلاف رنگارنگ نخ و مقداری وسایل قالیبافی و تعدای نقشه قالیچه و تابلوفرش خوش‌نقش و ظریف که روی کاغذهای شطرنجی مخصوص با آب‌رنگ یا گواش یا چنین چیزی به دقت و خانه به خانه رنگ‌آمیزی شده بود و شده نقش مرغی و گلی و آدمی و مینیاتوری. گفتم این‌ها چه قشنگ‌است. گفت کار دست دختر جوانی‌است که این‌ها را کشیده و اینجا گذاشته که حاج‌آقا اگر توانستی برایم بفروششان و هنوز هم کسی نخریده و کلا هم کسی نمی‌آید دم این دکان بگوید خرت به چند؟ این را با خنده‌ای تلخ گفت. خبری از مشتری و معامله‌ای نبود پس پدر که آدم خوش‌بزمی بود گرم معاشرت با همسایه‌ها و همسالانش می‌شد تا در نبود کسب اقلا بازنشستگی بگذراند و این‌بار با افتخار مرا هم به آن حاج‌آقاها معرفی کرد که پسرمه! من هم که خجالتی، چپیدم در پناه مغازه و پدر و حاج‌آقاها بیرون ماندند.
خیلی زود حوصله‌ام سر رفت و به پدر گفتم من دیگر بروم خانه. پدر گفت: بمان تا ظهر چیزی نمانده با هم با ماشین می‌رویم. گفتم کار دارم یا همچی چیزی! گفت پس صبر کن بستنی‌ای نوشابه‌ سردی چیزی برایت بگیرم از بقالی این بغل. قبول کردم و بعد پرسید بستنی می‌خواهی یا نوشابه؟ یادم نیست گفتم فرقی نمی‌کند یا گفتم نوشابه ولی او رفت لنگان لنگان دو شیشه نوشابه زرد و خنک خرید و آورد و نشستیم و خوردیم، من توی مغازه و پدر توی پیاده‌رو شایدم هم هر دو در مغازه ولی در سکوت. نوشابه که تمام شد باز بلند شدم که بروم خانه و پدر این‌بار تسلیم شد. تازه یک پنج تومنی هم گرفتم ازش که با یک کورس تاکسی خودم را به خیابان خودمان برسانم و رفتم. پدرم هم نشسته بر صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان، رفتنم را نگریست بعد لابد باز گرم صحبت شد با حاج‌آقاها.
رفتم و الان هیچ یادم نیست که چکار داشتم که باید می‌رفتم و چه دلمشغولی مهمی داشتم؟ شاید خواندن مجله‌ای، تماشای فیلم و تلویزیونی، یا تلفن زدن به دوستی اصلا یادم نمی‌آید که چه بود که ارزش این بی‌معرفتی را داشت اما از همان لحظه که عزم خانه کردم تا همین امروز هنوز حیرانم که چرا این همه سرد و نامهربان بودم. مدام به خودم می‌گفتم از فردا جبران خواهم کرد و با پدرم گرم‌تر و صمیمی‌تر خواهم شد و روزی را تمام و کمال درکنارش در مغازه خواهم گذراند و سخنانش را گوش خواهم کرد و از او خواهم خواست از یک عمر تجربه و خاطره‌ که در سینه دارد برایم تعریف کند و من را بسازد و روزی را بسازیم که خاطره‌اش را با افتخار برای فرزندانم بازگو کنم. اما دریغ که این اتفاق نیفتاد و آن آخرین مغازه هم بسته شد و من هنوز هرشب قبل از خواب با خودم و خدای خودم عهد می‌بستم که از فردا در جهت گرم کردن رابطه‌ام با پدر گامهای عملی بردارم اما نمی‌دانم با وجود این همه عهد شبانه، چرا فردا که می‌شد باز در مقابلش همان موجود نچسب بودم که ناتوان بود از برقراری رابطه‌ای شخصی با پدر و شب‌هنگام، قبل از خواب، باز همان موجود پشیمان بودم.
این وعده‌های شبانه که همچنان برقرار ماند، سالها بعد رسید به شبی که بین خواب و بیداری صدای پدر را شنیدم در ذهنم که بلند صدایم می‌کند: رضاااا! نیمه‌شب بیدار شدم و انگار که تا به حال ندانم و حساب نکرده باشم، دوباره شمردم و با خود گفتم بابا الان هفتاد و سه سالشه! ناگهان حقیقت دهشتناکی در سرم صدا کرد که دیگر فرصتی نمانده، زودتر عهدت را عملی کن! آن روزها، آن نهیب؛ اندکی سرعقلم آورده بود و چندباری با پدر حرف زدیم و خوشحال بودم که هنوز هست اما پدر، دو سه هفته بعد از آن نهیب شبانه، برای همیشه ترکم کرد. حالا چهار سال از روز جدایی گذشته و من هنوز آن نوشابه زرد که برایم خرید که محبتش را نشان دهد و آن سکه پنج تومنی که در دستم گذاشت که به رفتنم رضا شود از یادم نمی‌رود و همچون زخمی کهنه همراهم‌است، بی‌درمان. حالا که دیگر نه عهد شبانه‌ای دارم و نه زمانی برای جبران، توی نقش فرزند مقابل پدر، اقلا از نظر عاطفی بازنده و ورشکسته‌ام. من هم انگار آدم کاسبی نیستم و کاسب هم نمی‌شوم. پدرم هم آدم کاسبی نبود و کاسب هم نشد اما پدرم معلم بود.

رویای فلورسنت

هال خانه قدیم ما دو لامپ مهتابی داشت! نه یکی داشت! … اصلا بگذارید از اول تعریف کنم. هال مذکور چندان بزرگ نبود ولذا خیلی نمی‌شد بهش گفت هال! بیشتر نقش لابی و معبری را ایفا می‌کرد که کلی در داشت و کمی دیوار و وظیفه‌اش متصل کردن مهمانخانه و نشیمن و اتاقها و آشپزخانه و سرویس‌ بود لکن همجواری‌اش با آشپزخانه برای این هال مایه این توفیق بود که در فصول گرم، نقش نشیمن دوم را ایفا کند و پذیرای تجمع اعضای خانواده شود و عاقبت حتی موفق شد تلویزیون را هم در پیشانی خود جای دهد و اصلا بشود نشیمن اول. همین است که ما خیلی از عمر آن خانه را در همان هال گذراندیم با کلی خاطرات.
این به اصطلاح هال دو منبع نور داشت، یک تک لامپ فلورسنت یا همان مهتابی خودمان بر پیشانی دیوار و یه تک لامپ آویز در مرکز سقف که لامپش یا یک لامپ قدیمی گازی بود که دقایقی باید تمرکز می‌کرد و آبی و صورتی و بنفش می‌شد بلکه روشن شود و گاه اصلا بی‌خیال می‌شد و تو هم اصلا یادت می‌رفت که روشنش کرده‌ای و اصلا یادت می‌رفت چه کاری با نور داشتی و تازه روشن هم اگر می‌شد، بعد از مدتی به صلاحدید خودش یکهو خاموش می‌شد و خستگی در می‌کرد! اگر چراغ گازی دیگر محرز می‌شد که هرگز روشن نخواهد شد که تشخیصش هم به این آسانی‌ها نبود، بجایش یک لامپ رشته‌ای دویست می‌گذاشتند که آن هم چون مصرفش بالا بود، کلا مجوز روشن شدنش به این آسانی‌ها صادر نمی‌شد مگر روشن‌کردنهای یواشکی و دزدانه ما کودکان که خب قانونی نبود! لذا می‌ماند همان تک مهتابی که تا برق بود، بارِ روشن‌کردن هال را یک‌تنه به دوش می‌کشید و برق هم که می‌رفت، دو شعله چراغ گازسوز بر دیوار مقابلش نصب بودند، از آنها که یک توری سفید نسوز مثل جوراب پایشان می‌کردیم و همان توری بعد از چند بار سوزش و تابش می‌ریخت و نوبت به توری نوی بعدی می‌رسید! برق که می‌رفت همین عزیزان گازسوز، قبول زحمت می‌کردند و اندکی نور فراهم می‌کردند جهت درس و مشق ما البته در ازای تولید کلی سر و صدا و گُر و گُر و خُر و خُر! که یعنی قدر ما را بدانید که توی این بی‌برقی که دستتان به هیچ جا بند نیست، داریم می‌سوزیم و نور می‌دهیم به زندگی تان! ما هم لابد قدردانشان بودیم ولی توی دلمان هم می‌گفتیم گلی به گوشه جمال فانوس و گردسوز که نه این همه سر و صدا داشتند و نه این همه افاده!
خلاصه نشیمن شدن این هال پر از زیبایی بود، خاصه در تابستان که متصل بود به راهروی سرسبز و پر از گلدان که ما را می‌برد به بهارخوابی رویایی و به حیاطی که دیوار بلندش از فرط چسبک و تاک سبزِ سبز می‌شد. اما معایبی هم داشت مثلا وقتی مهمان داشتیم و مهمان‌ها می‌رفتند در مهمان‌خانه می‌نشستند که در این صورت دو حالت داشت: یا در مهمانخانه باز بود یا بسته بود، اگر باز بود که ما بچه‌های خجالتی چاره‌ای جز چپیدن در گوشه اتاقی که خانه بچه‌ها صدایش می‌زدیم، نداشتیم و انقدر قایم می‌شدیم تا مهمانها بروند تا بتوانیم بیاییم بیرون. از همه بدتر، بناچار قید تلویزیون مستقر در هال را هم باید می‌زدیم حالا هر برنامه حیاتی و مهمی که داشت. اما اگر در بسته بود که در مورد مهمان‌های مهم‌تر چنین بود، به شکل چریکی، تلویزیون را سینه‌خیز روشن می‌کردیم و صدایش را کم می‌کردیم و برمی‌گشتیم ته هال، دم ورودی خانه بچه‌ها، می‌نشستیم در حالت نیم‌خیز تلویزیون نگاه می‌کردیم و تا مادر در را باز می‌کرد که برود اسباب پذیرایی از آشپزخانه بیاورد با یک جست خودمان را به پناهگاه می‌رساندیم مبادا که دیده شویم! یک بار هم غافلگیر شدیم! در پناهگاهمان، خانه بچه‌ها، قایم شده بودیم با خیال راحت که ناگهان عموی بزرگ مادر، دم در اتاق ظاهر شد. خندید و صدایمان زد و بعد بغلمان کرد و بوسیدمان، خدا رحمتش کند، پیرمرد مهربان خودش آمده بود ما بچه‌ها را ببیند و چقدر شرمنده شدیم.
از یک زمانی اهمیت استراتژیک این هال نشیمن‌شده چنان رو به افزایش گذاشت که عاقبت پیشنهاد شد نورش را افزایش دهیم، البته همچنان مجوز روشن‌کردن لامپ دویست تغییری نکرد. پس از پیگیری‌های مداوم مادر قرار بر این شد که لامپ دویست، کمافی‌السابق، بماند برای اوقاتی که مهمان داریم و لاغیر! ولی تصویب شد یک مهتابی هم علاوه کنیم به هال برای خودمان که این‌همه اینجا دور هم می‌نشینیم دلمان نگیرد! پدر اجرای پروژه را برعهده گرفت و یک مهتابی روی دیوار مقابل مهتابی اولی، درست بالای سر چراغهای گازسوز، نصب کرد. لحظه‌ای که دوتا مهتابی روبروی هم روشن شدند لحظه‌ای شد تاریخی و عیشی شد بیان‌نشدنی برای ما بچه‌ها با کلی جیغ و ویغ که نگاه دیگه اینجوری سایه نداریم! نه الان باید دوتا سایه داشته باشیم، چون استادیومهای خارجی که از چهار سمت نورافکن دارن چارتا سایه داره هر بازیکن! مهتابی‌ها که تشبیه به نورافکن ورزشگاه شدند، دیگر جو گرفتمان و رفتیم توپ کوچکمان را آوردیم زیر نور و روی چمن فرش شروع کردیم به فوتبال و دریبل و شوت و گزارش و گل!!!!!! الان گمان نکنم در قرعه‌کشی بانک هم برنده شوم آن همه خوشحال شوم!
اصلا چی شد که یاد این مهتابی‌ها افتادم؟ ها داشتم با مهتابی اتاق دخترکم ور می‌رفتم که بدقلقی می‌کرد، سرصداهای عجیب و کلی پلک زدن بدون روشن‌شدن کامل و باز سر و صدا و باز پلک و باز هیچ. انقدر صداهای ناجور از خودش در می‌آورد که بچه را می‌ترساند. آستین بالا زدم به رفع اشکالش، استارتر عوض کردم، لامپ عوض کردم اما مهتابی پیر نمی‌خواست راه بیاید با ما و باز همان صداهای گوشخراش را درمیاورد! فریادی که صدای چراغهای گازسوز خانه قدیم، مقابلش نجوا بود! انگار که مهتابی پیر بهم بگوید: برو پسرجان! برو! من که می‌دانم آخرش می‌خواهی بروی از آن مهتابی‌های ترانس و استارت سرخود بخری و مرا بیندازی گوشه انبار یا قاطی زباله خشک بفروشی! پس برو و منِ پیرمرد را با این اداهای توخالی و امروزیِ ما تعمیر می‌کنیم تعویض نمی‌کنیم، مسخره نکن! برو کار آخرت را همین اول بکن! اینها را که گفت من هم خاطرات خوشم از مهتابی را برایش گفتم که بگویم من از اون خاطره دارم! من از اون خاطره دارم! ساکت و خاموش گوش داد و بیرون هم که آمدم از دالان خاطرات باز خاموش ماند. مهتابی پیر دیگر نه سر و صدا کرد و نه دیگر پلکی زد. الان چند روز است که بر دیوار اتاق دخترک هم هست و هم نیست. آخر پیرمرد! خاطراتم که این همه شاد بود، تو چرا رفتی توی خودت؟ چرا این همه روز بُغ کردی؟ حرفی بزن، پلکی بزن، نوری بریز! می‌شنوی صدایم را؟

روزگار سپری‌شده شمعک و ته‌دیگ

روزگاری بود که ما بچه بودیم و اجاق‌های گاز، فر نداشتند، سه‌تا شعله بیشتر نداشتند و حتی قدیمتر گاز هم نداشتند ولی کپسول گاز داشتند! در عصر پیشاگازکشی عمومی شهر، دورانی که دو شرکت پرسی‌گاز و بوتان با کامیونهایشان به محلات، کپسول گاز می‌رساندند، حکم مرگ و زندگی بود اگر نبودی یا نمی‌رسیدی به ماشین و به تعویض کپسول خالی با پر و این حرفها نبود که باید مرد خانه باشد و این کپسول سنگین را به دوش بگیرد و ببرد عوض کند نه! اگر مردی در دسترس نبود، زنان و کودکان بار این وظیفه حیاتی و البته بار گران وزن کپسول را به دوش می‌گرفتند و کار خانواده را راه می‌انداختند. حالا هرجور که مقدور بود، یک نفره، دو نفره، روی شانه، غل‌خوران روی آسفالت، ک‍‍پسول پر از گاز را به خانه می‌رساندند که اجاق خانه و خانواده کور نماند و چه بسیار می‌شنیدیم که کپسول روی پای مردم می‌افتاد و انگشتها را قلم می‌کرد یا زن و مرد و کودک در اثر انفجار کپسول جان‌داده‌بودند، خود جنگی تمام‌عیار بود برای خودش در روزگار جنگ. اما همان اجاق‌ها گرچه هیچ نداشتند اما اتفاقا همیشه روشن و پربرکت و پررونق بودند و در وجودشان جادویی داشتند به نام شمعک‌! شعله‌هایی کوچک و آبی اما همیشه فروزان که بعدها منقرض شدند بخاطر نمی‌دانم خطرناک‌بودن یا اسراف گاز یا چی!

روزگاری بود که ما بچه بودیم و بس که زیاد بودیم همه مدارس دو شیفته بودند و این شیفتها هفته به هفته می‌چرخید. آن هفته‌ که شیفت صبح بودیم، ناهارها دور سفره خانواده، خوش بودیم و آن هفته‌ای که شیفت ظهر بودیم، عصرها بعد از برگشتن از مدرسه ناهارمان را تنهایی می‌خوردیم اما این تنهایی هم خوشی خاص خودش را داشت. به خانه می‌رسیدی و لباس می‌کندی و بعد می‌رفتی روی همان اجاق‌گاز لکنتی، ظرف فلزی غذایت را زیارت می‌کردی که مادر برایت با سلیقه و به‌زیبایی چیده و گذاشته روی یک شعله‌پخش‌کن، روی شعله آبی و کوچک همان شمعک جادویی که گرم بماند، پلو و خورش و یک ته‌دیگ، ماکارونی و یک ته‌دیک، آبگوشت و یک‌ سیب‌زمینی، اشکنه و کشک و دم‌پختک، کتلت و گوجه و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده، آش و سوپ و شوربا و … الخ. غذا هرچه بود، وقتی می‌رسیدی، روی آن شمعک، حرارت دلبرانه‌ای داشت که اصلا دلت نمی‌خواست بیشتر از آن گرمش کنی. دمایی ایده‌آل که نه می‌شد گفت غذا یخ کرده و نه می‌شد گفت گرم‌است. اما شعبده شمعک این بود که تازگی غذا را برای چند ساعت در حد مطلوبی حفظ می‌کرد که نیازت به گرم کردن مجدد نیفتد که هر نوع حرارت‌دادن دوباره، اول کیفیت دلچسب و نخستین غذا را می‌کُشد بعد مثلا داغش می‌کند و غذای خنثی‌شده را تحویلت می‌دهد!

الان بحمدالله همه چیز هست! گاز لوله‌کشی هست و اجاق‌گازهای فردار که خودشان از خودشان شعور دارند و تا بوی گاز به مشامشان میرسد، رأسا فندک می‌زنند و خودشان را روشن می‌کنند و تایم معین‌شان هم که تمام شود خاموش می‌شوند و زنگ و آهنگ می‌زنند و فلان! مایکروفر هست که با متد اعتراف‌گیری، در اندک زمانی غذای یخ‌کرده را آنقدر می‌چرخاند و می‌چرخاند تا خودش کوتاه بیاید و گرم شود اما همچنان عاری از آن کیفیت اولیه! انواع آشپزخانه و فست‌فود هست که کافی‌است زنگ بزنی تا نیم‌ساعت بعد با موتور، درب منزلت غذا برسانند گرم و گیرا. سفره‌ هم که دارد به مرور منقرض می‌شود و به جایش میزهای چهار و شش و هشت و دوازده نفره داریم با صندلی‌های غالبا خالی که بندرت پیش می‌آید پذیرای کل خانواده‌ باشند. ساعات کاری مردم هم جوری نیست که به ناهار دور هم برسند تازه آن هم بدون احتساب ترافیک و مسافت‌های طویل شهری! پس وعده‌های تنها غذاخوردن آدمها رو به افزایش‌ گذاشت، وعده‌های پر کردن یک صندلی دور میز خالی خانواده، بی که احساس ناجوری ایجاد کند لابد. انگار هیچ کم نیست و ظاهرا همه چیز مرتب و مهیاست تا دوران مصرف و آسایش هنوز برجاست. دورانی که نه کپسول گاز روی پای کسی می‌افتد و نه چیزی در دل کسی منفجر می‌شود و نه مدرسه‌ها دیگر شیفت ظهر و عصر دارند. همه چیز امن و امان‌است و کسی لابد دلش تنگ نمی‌شود برای شیفت ظهر و آن اجاق‌گاز قراضه و مادری که با جادوی شمعک و ته‌دیگ، برای فرزند غایبش هم کنار سفره خانواده، حاضری می‌زد.