شب‌بیداری با مرگ

مقایسه دو فیلم مادر قلب اتمی (علی احمدزاده) و شریک‌جرم (مایکل مان)
این یادداشت در تاریخ شانزدهم مهرماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

پایان دهه ۹۰ و اوایل هزاره جدید، دوران پختگی آثار مایکل مان بود. شاهکارهایش را ساخته بود و هنوز مرتب فیلم می‌ساخت تا نوبت رسید به شاهکاری جمع و جورتر که ترجمه نام این اثر استاد هم تقریبا ناممکن‌است، وثیقه؟ شریک‌جرم؟ همدست؟ بهتر‌است همان Collateralصدایش کنیم. داستان یک راننده تاکسی به نام مکس که انگار سالهاست غرق‌شده در امنیت روزمرگی و به مرور هدفهایش بدل به آرزو و رویا و حسرت شده‌اند. او در عمق این تکرار بی‌غایت مجبور شد شبی برزخی را در جوار عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار وینسنت، یک آدمکش حرفه‌ای.collateralاین سو اما علی احمدزاده، فیلمسازی جوان و جویای نام‌است. او در دومین فیلمش می‌خواهد قدم بلندی بردارد و بر هم می‌دارد. مادر قلب اتمی را می‌سازد، داستان آرینه، یک دختر جوان مسیحی از خانواده‌ای مذهبی و مرفه که مثل بسیاری از هم‌نسلانش زندگی زیرزمینی سرخوش اما واقعیت‌گریزی دارد. عادت کرده به قانون‌شکنی‌های کوچک و دیگر عمقی در اعتراضش مشهود نیست، آخر او همیشه ورود ممنوع می‌رود! عیش‌های دست‌ساز و اعتراضات یواشکی! او به سرعت دارد از همه چیز می‌گریزد و همه‌چیز را دور می‌زند تا فقط عبور کرده‌باشد، از خانه، از خانواده، از مردان، از زنان، از آدمها و دست آخر هم از وطن. اما قبل از این گریز آخر است که او هم باید شبی برزخی را با عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار غریبه‌ای بی‌نام که حرفها و کارهایش ابتدا می‌خنداندت اما بتدریج سخت می‌ترساندت.
مادر قلب اتمیپس از شنیدن صدای نشستن یک هواپیما، وینسنت انگار از آسمان آمد، از کره‌ای دیگر یا از جهانی دیگر؟ یک مرد پرجذبه، خاکستری‌پوش و خاکستری‌موی! این مرد همه توجهش معطوف اجرای تمام و کمال ماموریتی‌است که هزینه‌اش را نقدا و کامل به او پرداخت‌شده، کشتن شاهدان و دادستان یک پرونده جنایی مهم! او همدستی از این دنیا لازم دارد و چه کسی بهتر از یک راننده تاکسی بزدل و بی‌خبر از همه‌جا که هم راننده‌اش باشد، هم گروگان و هم همدست! از گذشته وینسنت هیچ نمی‌دانیم مگر همان یک‌بار که خودش مدعی شد والدینش را کشته اما بعد گفت شوخی کرده! یا بعد از کشتن آن نوازنده جاز که انگار تداعی دردناکی از گذشته‌اش از ذهنش می‌گذرد اما باز هم هیچ نمی‌گوید. بهترین بازی کارنامه تام کروز!

غریبه انگار از ناکجا می‌آید. سبز می‌شود توی راه آرینه و نوبهار، تا به بهانه آن تصادف مدیونشان کند، تا اسیرش شوند. آدمی که انگار روی زمین بند نیست و هر لحظه همه‌جا می‌تواند باشد. مردی‌است جذاب و خاکستری موی اما حرفهایش جنس‌ حرفهایی نیست که این دختران جوان عادت به شنیدنش داشته باشند. می‌گوید از دنیایی موازی آمده، پدرش یک هیولاست و مادرش عاشق صدای هیتلر‌ بوده. انگار با تمام دیکتاتورها و مشاهیر عالم در همه اعصار ارتباط دارد. به چند زبان سخن می‌گوید اما زبان مشترکی بین او دختران شکل نمی‌گیرد و حتی کرشمه‌های دخترانه هم راهی باز نمی‌کند. غریبه بازی را تماما در دست می‌گیرد و صحنه‌گردان این کابوس می‌شود. این اجرای باورنکردنی بهترین بازی کارنامه محمدرضا گلزار است!

گرگی در چشمان وینسنت خیره می‌شود. او مکس را تمام شب، ایستگاه به ایستگاه مهمان ضیافت خونین و بی‌نقص خودش می‌کند تا شاهد باشد. مکس طاقت‌بریده، می‌خواهد هر جور که شده فرار کند از این وحشت و پناه ببرد به گوشه دنج و رنجور زندگی خودش اما از دست ویسنت نمی‌شود گریخت. وینسنت نهیبش می‌زند که چگونه اجازه داده شهر چنین اهلی و رامش کند و از آرزوهایش و از خودش مدام دور و دورترش کند. او را برمی‌انگیزد که به زنی که دوست دارد زنگ بزند و قدمی بردارد برای دلش، از مادر بیمارش عیادت کند و در مذاکره‌ای با یک رییس تبهکار مخوف نقش وینسنت را بازی کند! ویسنت این راننده تاکسی منزوی را از یک گروگان بی‌دست و پا رشد می‌دهد به یک حریف سرسخت. به کسی که لیاقت دارد ته ماجرا، مقابل وینسنت بایستد. وقتی زن مورد علاقه مکس بعنوان هدف بعدی ماموریت معرفی می‌شود دیگر این مکس‌است که‌ نمی‌تواند از قصه کنار بکشد. او باید با همه وجود به دل قمار حادثه بزند.

مرد غریبه پیش چشم دختران با صدام حسین دیدار می‌کند. این واقعیت‌است یا امتداد هپروت دختران؟ آرینه به عادت مالوفش این بار نیز فرار را می‌آزماید بلکه بتواند این دیوانگی را هم دور بزند اما غریبه دور زدنی نیست! او آرینه را حریف خود می‌خواهد پس خشونت آغاز می‌کند. نوبهار بیمار را با نهیب‌های تحقیرآمیز به دنیای خودش و به جوانمرگی دعوت می‌کند. هیچ راه سرراست و مسالمت‌آمیز و هیچ شیوه برآمده از عادت و انفعال ختم‌کننده این کابوس نیست. آرینه باید رخ به رخ با غریبه مواجه شود.

مکس حالا به خودآمده، باید جان آن زن را از چنگال تیز وینسنت برهاند. ویسنت حالا مکس را می‌بیند که می‌خواهد تمام‌قد در مقابلش بایستد پس با رجزی او را به مصاف می‌خواند و می‌گذارد گلوله‌های مکس بر جانش نشیند و تیرهای خودش این‌بار به خطا رود تا به او بگوید مکس تو دیگر عضو آن اجتماع میلیونی مردگان متحرک نیستی! تو دیگر بیدارشده‌ای! آنگاه جسم بی‌جان وینسنت توی آن سپیده سحر با قطاری که از چرخهایش شرر می‌بارد می‌رود که توی آن شهر برزخی بچرخد و بچرخد. و اینک وظیفه به انجام رسیده‌است.

آرینه برای جان نوبهار با غریبه وارد بازی مرگ می‌شود اما باز می‌کوشد تقلب کند،‌ آخرین تلاش برای دور زدن. سیلی برق‌آسای غریبه می‌فهماندش که این بازی را باید با جان و دلش بازی کند و هیچ جایی برای زیرکی نیست. بازی آغاز می‌شود و تهش غریبه که آرینه را هوشیار و بالغ مقابل خودش می‌بیند اجازه می‌دهد او برنده باشد و خود داوطلب سقوط می‌شود. غریبه در سپیده سحری که دارد بر شهر آشکار می‌شود محو می‌شود. بعد از اینکه گفت: من هرگز نمی‌بازم! اینک وظیفه او هم به انجام رسیده‌است.

مکس و آرینه، هر دو شبی را با شمایلی برازنده از مرگ به سحر رساندند و به مدد این سلوک دشوار، قادر به عبور از سرکوبی شدند که زندگی هردو را معیوب کرده‌بود. هر دو برای نجات جان آنکه دوستش می‌داشتند برای اولین بار ترس و محافظه‌کاری را پشت سر گذاشتند و تا پای جان جنگیدند. هرچه بادآبادی گفتند و شکست احتمالی را ترجیح دادند به ترک میدان. دیگر امکان ندارد مکس به روزمرگی خموده و نومیدش بازگردد، حالا اوست که رویای شخصی خود را به اراده خود می‌سازد چون دیگر نمی‌تواند مقهور و مغلوب بماند. آرینه هم دیگر از زندگی و آنچه دوست دارد و آنچه رنجش می‌دهد فرار نخواهد کرد چون دیگر جسارت مواجهه با انتخاب را آموخته. آنها از جوار مرگ با چشمانی باز به زندگی برخواستند که فرموده‌اند آدمها خوابند وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.

آرمیده در رنج*

به بهانه پایان پخش سومین فصل سریال تویین پیکس
اثر دیوید لینچ محصول ۲۰۱۷
این یادداشت در تاریخ بیست و یکم شهریورماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

david lynch twin peaks
ده سالی گذشته بود و دیگر پایان طربناک و مومنانه اینلند امپایر را نقطه وداع دیوید لینچ با سینما پنداشته بودیم که خبر رسید استاد فصل سوم تویین‌پیکس را در هجده قسمت یک‌تنه کارگردانی خواهد کرد! این یعنی بشارت هجده ساعت تجربه لینچی تازه که سخت بود باورش اما در کمال ناباوری با همت همه خانواده تویین‌پیکس این پروژه رویایی به سرانجام رسید. پخش این فصل بی‌تردید از مهمترین رویدادهای سینمایی امسال‌است چرا که دیوید لینچ در طول این هجده قسمت، باز هم توانست مخاطب کارآزموده‌اش را غافلگیر کند و همچنان چندین قدم از او پیش بماند.

فصل سوم تویین‌پیکس نه شباهتی به سریالهای عصر‌طلایی دارد و نه حتی شباهتی به فصلهای قبلی خودش دارد! فضاهای آشنای لینچ را دارد اما مگر می‌شود با لینچ دست لینچ را خواند که در هر فیلم،  برگی تازه از جعبه جادوی منحصربفردش برایمان رو می‌کند. پس تماشاگر بینوا در مواجهه با دنیای غریب فصل تازه، هیچ دستاویزی نمی‌یابد. دربه‌در دنبال چیزهای آشنا و آدمهای آشنا می‌گردد و کلی از آشنایان تویین‌پیکس را هم ملاقات می‌کند اما در آنها دیگر هیچ‌چیزی آشنا نیست. انگار سایه‌ای همه‌چیز آن دنیا را در برگرفته، سایه‌ای از اندوه، از ترس. تماشاگر سرنخ‌های کهنه‌ای از داستان دارد که سریعا متوجه می‌شود دیگر استفاده‌ای ندارند و سرنخ‌های تازه‌ نیز به این آسانی‌ها به دست نمی‌آیند.

توی این تویین‌پیکس، علی‌الظاهر همه چیز سرجایش هست اما هیچ‌چیز مثل سابق نمانده. انگار در طول ۲۵سال، گردی غریبه روی تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهریمن و زمان به هم ساخته‌اند و بی‌وقفه بر این شهر تاخته‌اند و همه شادابی و پویایی شهر را زدوده‌اند. آنچه باقی مانده بیشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهری بازمانده از جنگی خانمان‌سوز. آدمهای آشنای داستان ما یا گرفتار اندوه پیری‌اند یا فرورفته در جنونی تلخ  یا در تلاشی نومید برای نجات شهر. جوانان نورس داستان هم که بی‌خبرند از آنچه از سرگذرانده‌اند و آنچه در پیش‌است.  برادران هورن را می‌بینیم که دیگر آن هماهنگی شیربن را با هم ندارند و دور شده‌اند از هم. جری هورن پیرمردی دیوانه‌ شده که مدام در گریز‌است و  مدام سر به کوه و بیابان می‌گذارد. بن هورن هنوز هتلش را می‌گرداند اما دل و دماغ سابق را ندارد، انگار او آخرین بازمانده نرمال‌ خانواده‌‌است که مسوول پرداخت همه تاوان‌هاست آن هم به دلار! همین‌است که بن هورن دیگر از همه شیطنت‌های تازه واهمه و پرهیز دارد. دکتر جاکوبی همچون خطیبی مصلح در تلویزیون اینترنتی خودش، برای مردم شهر سخنرانی می‌کندتا بیدارشان کند و نجاتشان دهد آن هم با تبلیغ برای بیل‌های طلایی به قیمت ۲۹٫۹۹ دلار! که ای مردم بشتابید و یک بیل بخرید و با آن خود را از این کثافت بیرون بکشید! همان بیل‌‌هایی که دکتر خودش می‌خرد و خودش رنگ طلایی به آنها می‌زند. توی شهر، جیمز موتورسوار، مبهوت و سرگردان ‌است و هنوز عشق از او می‌گریزد. عمویش اد در سکوتی از سر تسلیم، فقط پمپ بنزینش را می‌چرخاند و نورما نیز همه وجودش را روی توسعه کافه دابل‌آر گذاشته تا یاد نکند از تک‌افتادگی‌اش. دختر شلی گرفتار ازدواجی نحس شده و خود شلی هم کمافی‌السابق دل به شیاطین ‌می‌بازد! از آدری پسری شرور به جا مانده که در شهر مصیبت می‌آفریند و خود آدری زندانی برزخی دیگر‌ است. توی کلانتری هم اوضاع بهتر نیست و آنجا هم اگر زندگی‌واری لوسی نباشد ماتم و رکودش امان می‌برد. آن وسط هاوک گیس‌سپید‌کرده وظیفه‌اش را در مراقبت از همه آدمهایی می‌داند که از آن تندباد جان به در برده‌اند یا ظاهرا جان به در برده‌اند. او همچون آن پیرمرد لولی‌وش که هری دین استنتون عالی بازی‌اش می‌کند، در عین اینکه امیدشان رو به نومیدی‌است باز دست از مبارزه و تلاش نمی‌کشند.

این شهر انگار همه نبردهای پیشین را به آن شیطان مقیم باخته و دیگر دارد از رمق می‌افتد. ابلیسی که نطفه‌اش، خیلی پیشتر در جریان یک سرآغاز شوم در تاریخ بشریت و در دل آن شرارت آغازین بسته شد و از همان لحظه قلمرو گسترد و در زیر پوست زندگی و زندگان نبردی آغاز کرد. مصافی پنهان که با کشف جسد لورا پالمر بود که تازه شروع کرد به عیان شدن. لورا پالمری که فقدانش پر شد از ویرانی و از تسخیر و غلبه گام به گام اهریمن بر شهر و آدمها.

اما روزگاری یک دیل کوپر پای در شهر نهاد و شد امید نجات و طلیعه پیروزی. کاراگاهی جوان، زیبا و پرنشاط و در عین حال مصمم و بی‌باک. او عاشق قهوه و پای گیلاس بود اما تیرش هم خطا نمی‌رفت. او به مرز پیروزی هم رسید اما در نبردی نزدیک مغلوب عاشق بودنش شد و ۲۵ سال آزگار در اغمایی بیدار به سر برد در بازداشت خانه ‌سیاه. آن بیرون ۲۵ سال آزگار بدل پلیدش یا همان کوپر بد، در غیبت حریف، هرچه خواست تاخت و تسخیر کرد و داشت بی‌هیچ دردسری مقدمات غلبه نهایی‌اش را مهیا می‌کرد اگر مردمان پیر می‌گذاشتند.

انگار تنها این مردمان سالخورده هستند که نگران تباهی این دنیا هستند و عاقبت نیز همانان دست به کار می‌شوند برای نجاتش. پیرمرد تک‌بازوست که دیل را همچون نوزادی به دنیا برمی‌گرداند و می‌گذاردش کنار زنی لایق که در وجودش عشق بدمد تا وقت بیداری‌اش زودتر فرارسد. آن رییس نازنینش در بیمه‌است که همچون پدری دلسوز زبان کودکانه دیل خواب‌زده را می‌فهمد و حمایتش می‌کند. کلانتر ترومن و معاونش هاوک که هنوز سرنخ‌های آن پرونده نفرینی را دنبال می‌کنند تا روز مبادایش فرارسد. و آن بانوی پیر و کنده چوبی جادویی‌اش که تا آخرین نفسش هاوک را هدایت می‌کنند در این مبارزه. خود جناب لینچ، در نقش گوردون کول مامور پیر FBI  به فرجام رساندن این پرونده را که چند همکار و دوستش را بلعیده، رسالت تاریخی خود می‌داند و انگار هیچ دمی از عمر نمی‌تواند فارغ از نفرین این راز سربه‌مهر باشد.

مجموع همه این تلاش‌های همسو و باورمند است که عاقبت مایه بیداری دیل کوپر می‌شود و او را شش‌دانگ به رینگ مبارزه می‌فرستد. اویی که به پشتوانه این همه عمر تلخ که بر همه گذشت و این همه آدم نازنین که توی این مصاف دوام نیاوردند این بار نباید بازنده باشد. اما انگار بردها و باخت‌ها مراحلی بیش نیستند. هر مرحله مخوف‌تر و دشوارتر از مرحله قبل و هر منزل فریبنده‌تر. دیل کوپر در تصمیمی جسورانه و آرمانی می‌کوشد شکست بزرگتری بر حریف تحمیل کند. او وارد بعدی دیگر می‌شود و از مرزی ترسناک می‌گذرد بلکه بتواند همه آب رفته را به جوی برگرداند اما در هولناکترین و ملتهب‌ترین لحظه این مرحله‌است که دیوید لینچ نقطه پایانش را بر این واپسین اثرش می‌گذارد. این بار هم نتوانستیم دست استاد را بخوانیم و این بار نیز ما را در حیرت و اندوهی عمیق به حال خود رها کرد. اندوهی که نه به سیاهی پایان بزرگراه گمشده و جاده مالهالند است و نه به قدر انتهای اینلند امپایر روشن‌است. اندوهی ناشی از کشف این مهم که این مبارزه را هیچ پایانی‌ در کار نیست و آنان که مردان مبارزه با سیاهی باشند رنجی ابدی را به جان خواهند خرید در این کابوس واقع‌نما یا این واقعیت کابوس‌گونه تا بلکه روزگاری پاسخ پرسش مونیکا بلوچی در رویای گوردن کول را بیابند که چه کسی دارد رویای ما را می‌بیند؟

*برگرفته از عنوان اپیزود سوم فصل اول “Rest in Pain” (در رنج بیارامد) که به خاکسپاری لورا پالمر می‌پردازد و دستکاری کنایه‌واری‌است از عبارت rest in peace (معادل روحش شاد) که از ذکرهای تدفین‌است.

باید این خاک گرم بماند

به بهانه اکران دیرهنگام فیلم زادبوم
ساخته ابوالحسن داودی محصول ۱۳۸۷
این یادداشت در تاریخ بیست و نهم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

آن زمان‌ها باورش سخت بود کمدی‌ساز کاربلدی که کمدی خوب من زمین را دوست دارم را ساخته‌بود می‌گفت دیگر کمدی ساختن را دوست ندارد و شاید دیگر هم نسازد! اولین فیلم جدی‌اش، مرد بارانی، اثری متوسط از کار درآمد پس داودی بار دیگر بناچار به کمدی‌سازی بازگشت و کمدی خوب دیگری ساخت، نان و عشق و موتور هزار. اثری جدی بعدی داودی یعنی تقاطع کار سنجیده‌‌تری بود و با فرم و اجرایی فراتر از استانداردهای آن سالهای سینمای ایران نگاه منتقدان را جلب خود کرد اما حیرتا که در گذر سالیان از این فیلم خوش‌ساخت هم چیز زیادی به یاد نماند شاید چون گرته‌برداری تمیزی از چندین فیلم مهم سینمای جهان بود بدون اینکه بقدر کافی اینجایی‌شده باشد. طبعا دیگر منتظر کمدی تازه‌ای از داودی نبودیم و همزمان تقاطع هم انتظاراتمان را از او بالا برده بود که زادبوم را آغاز کرد، پروژه‌ای جاه‌طلبانه‌ با تولیدی پرزحمت در چند شهر که به سنت تولیدات آن سالها سری به اروپا هم می‌زد! صحبت از طراحی تعداد زیادی لاک‌پشت مکانیکی برای فیلمبرداری سکانس تولد لاک‌پشتها هم پروژه زادبوم را سر زبانها انداخته بود. پس توی جشنواره همان  ۹سال پیش و در اولین نمایش‌هایش به تماشایش نشستم. خاطرم هست که اثر دومی بود که در یک روز می‌دیدم ولی با این وجود جذبم کرد. فیلم را چند گام جلوتر از تقاطع یافتم به شرط تدوین مجدد آن هم به دست تدوینگری بی‌رحم که بزند آن همه نمای معرف طولانی و ریتم‌شکن را سر و سامان دهد وگرنه زادبوم خوب شروع می‌شود و خیلی زود قلابش تماشاگر را درگیر می‌کند که جریان این آدمهای بظاهر بی‌ربط که موازیانه دارند روایت می‌شوند چیست؟ البته فیلم قدری به لکنت می‌افتد تا خط و ربط‌ها را معلوم کند و به قصه جان دهد اما نهایتا با پایان‌بندی تاثیرگذارش در جوار موسیقی بسیار زیبای کارن همایونفر عاقبت بخیر می‌شود. از سینما که زدم بیرون احساس خوبی داشتم. مصمم بودم که زادبوم را در اکران هم دوباره ببینم و خوش‌بین بودم که خیلی نقایص کار در تدوین مجدد رفع خواهد شد و فیلم چندین درجه بهتر خواهد شد اما آن روز موعود هرگز فرا نرسید و خاطره آن نمایش جشنواره‌ای در ذهنم مستقل از فیلم شروع کرد به بهتر شدن و شیرین‌تر شدن.

پس از ۹سال خبر آمد که زادبوم عاقبت اکران خواهد‌شد و از قضا این یکی خبر اکران زادبوم جدی شد. زادبوم و خاطره‌اش در غیابش انقدر برایم عزیز شده‌بود که زود به دیدارش شتافتم و به تماشایش نشستم اما مواجهه با واقعیت آسان نبود. دیدم گرچه همه نقایص تدوینی را رفع کرده‌اند و فیلم به مراتب روانتر از نسخه اولیه‌اش شده اما انگار در عبور سالها زیبایی‌هایش رنگ‌باخته و طراوتش تکیده. در این مواجهه تاریخی دریافتم که باتوجه به کیفیت بد سالنهای سینما در آن سالها لابد من متوجه خیلی دیالوگهای گلدرشت و نچسب نمی‌شده‌ام چون شنیدن دقیق دیالوگها با آن کیفیت نزدیک به محال بود. متوجه خیلی از اشکالات بصری هم نمی‌شدم چون آن آپارات‌های کهنه، چنان تصویر عجیبی می‌انداختند روی پرده که فلو را از فوکوسش را نمی‌شد از هم تشخیص داد. انگار تماشای مجدد فیلمهایی که قدیمها در سینما دیده‌ای در سینماهای باکیفیت امروزی ریسک بزرگی‌است چراکه این همه وضوح صدا و تصویر ممکن‌است فیلم عزیزکرده‌ سالیانت را براحتی بشورد و ببرد و تو بمانی و این سوال که سینما بخاطر آنچه می‌بینیم در دل می‌نشیند یا آنچه نمی‌بینیم؟ شاید اگر دیالوگی را درست نمی‌شنویم تخیل ما بمرور بهترین کلام را می‌گذارد جایش و وقتی نمایی را درست تشخیص نمی‌دهیم خاطره ما بعدا در اوج می‌پردازدش. از خود می‌پرسم این زادبوم که تا قبل از تماشای دوم ۹سال در ذهن من زیسته‌بود و رشد کرده‌بود چقدرش محصول فیلمساز بوده و چقدرش پرداخته ذهن من و تابع تغییرات من در این همه سال بوده؟
کنکاش در این پرسشها بحث مفصلی می‌طلبد اما عجالتا عقل حکم می‌کند موضع منصفانه‌ام در خصوص زادبوم میانگین دو احساس متفاوتم به فیلم در سالهای ۸۷ و ۹۶ باشد. بدین‌سان باید گفت که زادبوم اثر شریفی‌است. تولید قابل دفاعی دارد و لحظات تاثیرگذاری بعلاوه فیلمنامه‌ای هوشمندانه‌ و نمادگرا که مسیر باورپذیری را از اوج پراکندگی داستان و آدمها به سمت همگرایی آنها می‌پیماید. داستانی درباره لاک‌پشتهایی سی‌ساله و هم‌عمر انقلاب اسلامی در آن سال که پس از تولدشان در سواحل ایران در اقیانوسهای جهان طی‌طریق می‌کنند و هنوز به زادبومشان بازنگشته‌اند. درباره اعضای یک خانواده سطح بالای ایرانی که هر یک در گوشه‌ای از زمین به تنهایی اهداف شخصی خود را دنبال می‌کنند و چراغ‌های رابطه‌شان یا خاموش‌شده و یا دارد سوسو می‌زند. درباره خانواده‌ای بی‌کانون و در مرحله پذیرش جدایی و فراموشی هم. اما سیر تنزل روابط اعضای خانواده زمانی متوقف می‌شود که پدر در فعالیت سیاسی انتخاباتی‌اش شکست می‌خورد و بیمار می‌شود و بناچار به آغوش همسر دل‌آزرده‌اش بازمی‌گردد و از قضا مقارن همین بازگشت، آن لاک‌پشتهای سی ساله هم سرانجام سر و کله‌شان پیدا می‌شود برای تخم‌گذاری و چقدر در جوار لاک‌پشتها حال فیلم بهتر‌ است. از این نقطه‌است که خطوط داستان هر کاراکتر بسمت نقطه‌ای کانونی شیب می‌گیرند. این همگرایی و نزدیک‌شدن آدمها از زخمهای کهنه می‌گذرد تا اگر محبتی مانده باشد که مانده، گذشت‌ها و جبران‌ها و باهم از نوساختن‌ها بتدریج جوانه ‌زند و مرهم شود. زمانی که تک تک اعضای این خانواده محبت خود را به یکدیگر بازیافتند و دست در دست هم نهادند و آن هنگام که پای همه آنها روی این خاک ‌استوار گردید و دلهاشان گرم‌تر و سرخ‌تر شد، آن زمان است که باید بدانند خاک زادبوم باید گرم باشد و بماند و باید آتشی شورانگیز نثار تولدی تازه کنند و در آن سپیده سحر است که جوجه لاکپشت‌ها سر از خاک گرم و پذیرا درمی‌آورند و خرامان خرامان به سوی دریا می‌روند تا طی طریق اقیانوسی خود را آغاز کنند بدون اینکه مزاحم اولین خواب شیرین این خانواده تازه‌ بازیافته شوند. چه زیباست وقتی فیلم جایی قبل از آن نقطه کانونی تمام می‌شود و این تماشاگر است که باید خطوط را امتداد دهد و برساند به آن نقطه که هر چهار عضو خانواده در یک نقطه از خاک ایران گرد هم می‌آیند تا این بار اهداف شخصی خود را در سایه هدف جمعی یک خانواده بازتعریف کنند تا برای کودکانی که در راهند زادبوم گرم‌تر و پذیراتری بسازند. همین‌است که معتقدم دعوت مصلحانه فیلم ۱۰ سال پیش به همدلی و همسازی برای میهن و برای نسل آینده، بیشتر به درد امروز ما می‌خورد که این همه گرفتار شدیم در منازعات بیهوده و داریم وظایفمان را بعنوان اعضای خانواده بزرگ ملت نسبت به هم و نسبت به فرزندانمان فراموش می‌کنیم. شاید اگر پدر سیاستمدار شکست‌خورده فیلم در آینده به انتخابات ورود می‌کرد نگاهش از لون دیگر می‌بود. همچون آن کاندیدای محترم ریاست جمهوری که‌ در انتهای مناظره‌ای ملتهب، همچون پدربزرگی دلسوز تذکرمان داد به وظیفه و به آینده و به خاکی که باید گرم نگاهش داریم! وقتی آن شعر کودکانه‌ را همچون نهیبی تکان‌دهنده برای میلیون‌ها بیننده تا انتها خواند، تا آنجا که: آباد باش ای ایران، آزاد باش ای ایران، از ما فرزندان خود دلشاد باش ای‌ایران!

عروسکهای شکسته

به بهانه نمایش خانگی فیلم نفس
ساخته نرگس آبیار محصول ۱۳۹۴
این یادداشت در تاریخ بیست دوم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

تراژدی کودکانه «نفس» در وهله اول یادآور اپیزود دوم فیلم «تویی که نمی‌شناختمت» است. فیلمی متفاوت و در خور تامل  در ژانر دفاع مقدس محصول سال ۱۳۶۹ که پس از اکران، بسیار از شبکه‌های سیما پخش شد اما شاید به دلایل فرامتنی چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. آن اپیزود «آبی اما به رنگ غروب» نام داشت و یک روز از زندگی دخترک کوچکی را روایت می‌کرد. داستان دخترکی که در تنهایی خیال‌انگیزش توی خانه‌ بی‌صبرانه منتظر بازگشت قریب‌الوقوع پدر رزمنده‌اش از جبهه‌ بود و این چشم به دری بی‌تاب را برای ما و برای ماهی‌قرمز کوچک توی حوض با زبان کودکانه‌اش روایت می‌کرد. اما درست موقع وصل، پدر نرسیده به خانه توسط موتورسوارانی مسلح ترور می‌شود و به شهادت می‌رسد. دخترک سیاهپوش می‌شود و در تنهایی محزون خودش، سوگ پدر را هم با همان ماهی قرمز کوچک همدرد می‌شود حالا که ماهی‌قرمز بزرگتر هم شکار گربه‌ای گرسنه شده بود.

پس با یک الگو طرفیم، یک روایت مثالی از دخترکی که با دل‌نگرانی مبارزه نابرابر پدر قهرمانش با دشمنی بدسگال را به تماشا نشسته تا ما از صافی ذهن کودکانه‌اش بخوانیم که ایثار اصلی فراتر از تقدیم جان که‌ در پذیرش هجرانی‌است که بر این رابطه عاشقانه باستانی تحمیل می‌شود. این الگو خیلی قبل‌تر و در سال ۱۳۵۱ توسط هوشنگ گلشیری در داستان کوتاه شاهکارش «عروسک چینی من» به کمال روایت شده بود. اینجا هم درگیر فضایی آرمانی‌-عاطفی می‌شویم که بصورت کاملا اول‌شخص توسط دخترکی خردسال روایت می‌شود. دخترک با زبان کودکانه و بواسطه بازی با عروسکهایش آنچه بر خانواده و پدرش، بعنوان یک زندانی انقلابی، رفته را روایت می‌کند. روایتی درخشان که خود را کاملا بر نقطه دید کودک منطبق کرده تا مخاطب از خلال قصه‌گفتن‌ها و خاله‌بازی این بچه که اتفاقا سرراست هم نیست و مدام پس و پیش می‌شود و مدام سری به خاطرات شیرینش از پدر هم می‌زند، ابتدا برداشت‌های نامفهوم دخترک از واکنشهای بزرگترها به مساله پدرش را درک کند سپس با تحلیل آن برداشت‌های کودکانه، اصل واقعه را استنباط کند که مثلا آن عروسک چینی که محبوب بچه‌است چون یادگار پدر است و توی خاله‌بازی هم نقش پدر را دارد و حالا شکسته، دارد بی‌صدا اعدام‌شدن پدر را هم القا می‌کند. مخاطب با طی‌کردن این مراحل در شناخت اثر، عمق فاجعه رخ‌داده برای طفلی بی‌گناه و دور از مناسبات خشن آدم بزرگها را به تمامی لمس می‌کند. استفاده دقیق از مکانیزم روایت اول شخص کودکانه‌‌است که اینچنین اثر مهیبی بر نسلهای مختلف مخاطبانش گذاشته که هنوز در بیان دوقطبی دردناک عشق و وظیفه منبع الهام‌‌است. مثل آنجا که مرد در وقت ملاقات زندانیان از دخترش می‌خواهد گریه نکند و از همسرش می‌خواهد التماس کسی را نکند، آنجا که آشکار می‌شود مرد دیگر تصمیمش را گرفته.

اگر «عروسک چینی من» را منبع اقتباس این دو اثر سینمایی فرض کنیم، از نظر اندازه روایت «تویی که نمی‌شناختمت» وفاداری بیشتری به داستان گلشیری دارد، فقط شهادت پدر را به زمان حال آورده تا بار دراماتیک داستان را افزایش دهد. از این سو «نفس» با اینکه روایت اصلی را بسیار گسترش داده و چرخانده اما در فرم نزدیکتر شده به داستان گلشیری چرا که بیشتر کوشیده جهان و رخدادهای ریز و درشتش را از دیدگاه کودک بنگرد و در تصویر کردن نگاه خیال‌پرداز دختر به پدرش، تاریخ و عشق از بیان و پرداخت سینمایی هواشمندانه‌تری بهره برده. با این حال می‌توان گفت هیچیک به پای کوه یخ رفیع این داستان کوتاه هم نرسیده‌اند زیرا هر چقدر هم که کوشیده‌باشند که فیلم را اول شخص روایت کنند باز هم تصاویر، واقعیات زندگی دخترک‌ها را لو می‌دهد و مخاطب دیگر درگیر ابهام‌ نمی‌شود چون درست مثل یک راوی دانای کل جهان قصه را می‌بیند و قضاوت می‌کند. بنابراین احساس مخاطب به سرنوشت دخترک، منطقی بزرگسالانه خواهد داشت به همراه اندوهی رقیق. چراکه روایت بصری این الگو، تفاوت چشمگیری دارد با زندانی شدن در حصار واژگان یک کودک که همچون پازلی به هم ریخته باید قطعاتش را هم یافت و هم چید تا به تصویری شاید، آن هم شاید واضح از تراژدی رسید که این وجه اقتباس‌ناپذیر این اثر ادبی ‌است.
اما در هر سه روایت با دخترکی مواجهیم که نزد او پدر، قهرمانی دلیر است که به جنگ ستمگران رفته و یاور ضعیفان‌است. از آن سو با پدری مواجهیم که گرچه فرزند کوچکش همه دنیایش‌است اما برای تحقق آرمانش و ادای تکلیف به دل خطر می‌زند و این دختران و این پدران عاقبت به لحظه سرنوشت می‌رسند، سرنوشتی که بسیار متاثر از انتخاب اعتقادی پدران‌ است و آن که می‌ماند همه عمر با عواقب دردناک آن انتخاب زندگی خواهد کرد و کاش محکم و مؤمن بماند که بقول استاد ایمون، این است شکوه انسان و این است تراژدی عظیم انسان.

و سرانجام پیش‌زمینه

foregroundمعرفی‌نامه نمایشگاه عکسی که در آن مشارکت دارم و امروز افتتاح می‌شود:

پردازش تجربه زیستن و معنای هستی یک عکس‌است، پردازش روان یک عکس‌است که مدتی پیش از تولد عکس و در آن لحظه که عکاس مصمم می‌شود تا رنگ نگاه خود را بر واقعیتی جاری کند متولد می‌شود و مادام که عمر عکس بپاید پردازش هم از پا نمی‌ایستد. پردازش از چشم عکاس آغاز می‌شود اما پیاده‌نظام پردازش را نمی‌شود به شخص یا اشخاص محدود کرد. عکس تیری‌است که از چله رها می‌شود و راه خود را می‌رود، زندگی و اوج و فرود خود را دارد، در راه با عوامل و عناصر بسیار دیدار می‌کند و از هر ملاقات نگاهش رنگی تازه می‌گیرد. پردازش، آن فکرهایی‌است که عکاس در اتاقهای تاریک و روشن بر عکس خود روا می‌دارد تا تصویر را به تناسب انواع شیوه‌های ارائه به نقطه‌ مطلوب خویش برساند و آنگاه که عکس مشهور شد و جغرافیا و تاریخ را پشت سر گذاشت حالا نوبت هنرمندان نسل‌های بعدی‌است که دست به کار ‌شوند و روایت خود را از این اثر کالت شده در قالب پوستر و طرح و کولاژ پردازش کنند و نهایتا پردازش، آن شیوه صبورانه‌ای‌است که عناصر طبیعت به مدد آن، از نور و دما تا نم و خاک، بی دخالت انسان و در تعاملی تنگاتنگ با زمان، بر جان عکس، نقش قدمت و خاطره می‌زنند. آری اینچنین‌است که عکس و پردازش یک عمر به پای هم پیر می‌شوند.

حالا دیگر چندین دوره‌است که پردازش عکس دیجیتال به همت استاد امین ابراهیمی در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی بی‌وقفه در حال تدریس‌است تا شناخت هنرجویان و عکاسان از فرهنگ پردازش و ابزارهای آن ژرف‌تر و کاربردی‌تر گردد. با استقبال هنرجویان این دوره به سرعت پا گرفت و پایدار شد. آن قدر که خیلی زود نیاز به برگزاری دوره‌ تکمیلی این مبحث احساس شد. سرانجام پس از رایزنی‌های بسیار این دوره پیشرفته با عنوان کارگاه پردازش برای اولین‌بار در ترم تابستان ۱۳۹۵ ارائه و برگزار شد تا هنرجویان را به شکلی عملی‌تر وارد گود پردازش کند. از قضا بخت یار ما هفت نفر شد تا نخستین افرادی باشیم که وارد این گود رنگ و نور و نگاه می‌شویم و توفیق یافتیم تا بی‌واسطه وارد مکالمه با عکسهای خودمان و دوستانمان‌ شویم. ابتدا آثار را از آن خود کنیم و آنگاه کمال مطلوب هر عکس را در ذهن تصور کنیم و در عمل اجرا. تا در این هماورد دریابیم ما از عکس چه می‌خواهیم و عکس از ما چه می‌خواهد و در سایه خرد جمعی و هدایت استاد، پردازشی مطلوب برای هر عکس برگزینیم. اینگونه شد که از گرماگرم کلاسی پرچالش و پر از بحث و نقد و از دل فضایی کاملا یادگیرانه و همفکرانه اولین نمایشگاه پیش‌زمینه متولد شود.

پیش زمینه نمایشگاهی به معنای واقعی گروهی‌است. از صفر تا صد این رویداد، تصمیمی یافت‌شدنی‌ نیست که تصمیم ما نباشد و همین است که به تمام اجزای پیش‌زمینه احساس تعلق داریم. به عکسهای یکدیگر چونان عکسهای خود می‌نگریم و با هیچیک غریبه نیستیم چون داستانشان را خوب بلدیم و هر ایده و هر نواخت پردازشی ما بر هر عکس، گوشه‌ای از خاطرات شیرین ما از این کارگاه شد. توی چله یک تابستان گرد هم آمدیم و عکسهایمان را یک به یک، موشکافانه و نقادانه تماشا کردیم و بهترین‌ها را با هم برگزیدیم. در کنار هم عکسها را به بوته پردازش سپردیم و آنقدر بالا و پایین کردیم و کلنجار رفتیم تا برسد به آنجا که بگوییم آهان حالا شد! باهم تصمیم‌گرفتیم که کدام شیوه ارائه، شایسته کدام عکس‌است و کدام جامه فاخر، برازنده کدام تن! با هم تولد عکسها بر کاغذ سفید را جشن گرفتیم و با هم بر قاب جاودانگی ایستادنشان را عشق کردیم و حالا توی چله یک زمستان این نمایشگاه ما و این عکسهای ما هفت‌نفر است که آماده تماشای شما و مفتخر به عنایت شماست. فقط از ما نپرسید کدام عکس کار کیست چون شاید یادمان نباشد! آخر، کجا دیده‌اید پردازش یک عکس کار ۷+۱ نفر باشد؟ همین‌است که مشخصات هر عکس را کنارش نصب کرده‌ایم! باور کنید همینقدر همدلانه و رفیقانه! آخر، کارگاه پردازش، پردازشگر دوستی‌ها هم شد و پیش‌زمینه دارد از ما انسان‌های بهتری ‌می‌سازد. دم شما گرم استاد ابراهیمی عزیز.

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2يك جنايي‌نويس كسي‌است كه قوت غالب فكري او متريال جنايي‌است. پس بحر آثار جنايي دنيا از كتاب و شعر و ترانه تا نمايش و فيلم را عميقا غواصي مي‌كند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمي‌دهد و دست به گوگلش براي درآوردن جزئيات پرونده‌هاي معروف جنايي همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد كه در بسياري اوقات مي‌رسد يا مي‌رساند، از قاضي مستقيم آن پرونده مسلط‌تر مي‌شود بر ابعاد و زواياي پيدا و پنهان آن جنايت. جوري كه شايد به نظر خيلي‌ها جنايي‌نويس بودن مي‌تواند خود يك بيماري خطرناك باشد اما آنها اهميتي نمي‌دهند. وقت خلق داستانشان كه فرا مي‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنايي و پرونده‌هاي واقعي را لختي زمين مي‌گذارند و تخيل را پرواز مي‌دهند تا داستان خود را بسازند. يعني خلق جنايت شخصي و هيولاي شخصي و جهان تاريك شخصي در ذهن و آنگاه پنهان كردن تمام سرنخ‌هاي كشف جنايت جز معدودي و سپس ثبت آن بر صفحات كاغذ يا بر قطعات نگاتيو تا عرضه‌اش كنند به مخاطب كه مسحور گشودن اين گره‌هاي كور داستان شود، كه مبهوت ريزبيني باورنكردني طراح اين رمز و راز شود در تاريكترين نقطه درون انسان. جنايي‌نويس چيره دستانه نور را به سويه تاريك بشر مي‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا مي‌گذارد، آنجايي كه همه آدمها مي‌ترسند ازش اما كنجكاوند به ديدنش كه يعني بيمناك شدن از خويش كه يعني معلق ماندن مخاطب ميان سه‌گانه كارآگاه و جنايتكار و قرباني كه در هر يك نشاني آشنا از خود مي‌يابد. پس از نگاهي مي‌شود گفت جنايي‌نويس رسالت معلمي بدوش دارد در جامعه به مثابه يك مصلح اجتماعي. او مخاطبانش را مدام با آن روي خود آشنا مي‌كند و تذكر مي‌دهد تا دمي غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناك. اما نگاهي ديگر مي‌گويد جنايي‌نويس و مخاطب اجزاي يك چرخه معيوب و بيمارند كه شريكند در بازتوليد مكرر و بي‌پايان لذات ساديستي! انگار در دنياي جنايي‌نويسي دنبال هيچ قطعيتي نمي‌توان بود و همه چيز دو پهلو و فريبنده‌است. پيشه‌اي كه شالوده‌اش دست و پنجه نرم كردن با معما و راز است آن هم در غياب نور، گاه خودش بزرگترين معماست كه سرچشمه جوشش اين آثار حيرت‌انگيز را درون جنايي‌نويس بايد جست يا درون آن سويه تاريك؟ اين موضوع وقتي مرموز‌تر مي‌شود كه به اشتراكات و وقوع نوعي همزماني در آثار دو جنايي‌نويس مهم معاصر برمي‌خوريم كه نمي‌توان با قاطعيت حكم بر اتفاقي بودنش داد! آيا بايد پي يكجور ارتباط گشت بين نيك پيزولاتو و دنيس ويلنو؟ دو سينماگر كه در دو رسانه فيلم مي‌سازند دنيس ويلن كه فيلمهايش را براي پرده سينما مي‌سازد و تاكنون ژانرهاي متنوعي را آزموده اما فيلمهاي مهم او در گونه جنايي و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روايت‌هاي تازه و مؤثر جنايي از وجود شم قوي جنايي‌نويسي در ذهن او خبر مي‌دهد. نيك پيزولاتو كه خالق سريالهاي تلويزيوني‌است تنها در اين ژانر طبع‌آزمايي كرده و با توليد سريالهاي مهمي چون قتل و كاراگاه واقعي به نتايج درخشان و بديعي در اين ژانر كهنه دست يافته و نام خود را بعنوان يكي از بزرگترين جنايي‌نويس‌هاي امروز تثبيت كرده‌است.
اولين شباهت در آثاري كه اين دو سينماگر حوالي سال 2013 ساختند و نمايش دادند آشكار شد يعني فيلم زندانيان اثر ويلنو و فصل اول سريال كارآگاه واقعي اثر پيزولاتو كه حاوي نقاط مشترك كليدي بودند. نظير ناپديد شدن دختربچه‌هاي يك شهر و پيدا نشدن آنها، آدم‌ربايان و قاتلاني با گرايش‌هاي شيطان‌پرستانه كه خبر از گسترش ترسناك اينگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، يك مرد عقب‌مانده ذهني كه مظنون‌است و پليس و مخاطبان را گمراه مي‌كند، مبارزه جانانه دو مرد براي يافتن هيولا و غلبه بر وي كه در زندانيان يكي پليسي تودار است و ديگري پدر يكي از قربانيان كه جداگانه به دل تاريكي مي‌زنند براي يافتن هيولا و مقابله با او. اما در كاراگاه واقعي اين دو مرد مبارز هر دو پليس‌ند كه كه يكي پدر نگران دختركاني‌است كه قربانيان بالقوه‌اند و آن ديگري مردي تنها، خسته و تلخ. دو پليسي كه رابطه پر قبض و بسطي دارند اما در اين مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم مي‌شوند. هيولايي كه نهايتا رخ مي‌نمايد و معلوم مي‌شود شهروندي به ظاهر معمولي‌است كه هميشه همان اطراف بوده و از شدت پيدايي پنهان مانده‌است و مردان مبارزي كه در هر دو اثر به اين فهم مي‌رسند كه تازه بخش كوچكي از يك تاريكي بزرگ را كشف و خنثي كرده‌اند. بر همه اينها علاوه كنيد اجراي كمال‌گرايانه و پر وسواس اثر و وارد كردن اقليم و جغرافيا بعنوان يك عنصر اصلي درام در هر دو اثر. در اين سال علت شباهتهاي اين آثار هم‌دغدغگي دو هنرمند در يك همزماني جالب تفسير شد و اينكه بازتاب‌دهنده ناهنجاري‌هاي اجتماعي مشابه در زمانه خود هستند. همه چيز موجه بود تا اينكه اين دو سينماگر آثار بعدي خود را ساختند و نمايش دادند.
در حوالي سالهاي 2013-2014 فيلم جديد ويلنو يعني آدمكش‌حرفه‌اي (سيكاريو) ساخته شد. سيكاريو با اينكه اثري‌است در ژانر جنايي اما حال و هواي متفاوتي با زندانيان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پيزولاتو هم فصل دوم كارآگاه واقعي را در فضايي يكسر متفاوت با فصل اول توليد كرد اما اين‌بار هم شباهتها حيرت‌انگيز است! نظير فاصله‌گرفتن از كمال‌گرايي و وسواس براي نيل به اجرايي پوشيده و كمتر چشمگير با ظاهري معمولي براي تقويت تاثير ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روايت سربسته و گيج‌كننده اما هيپنوتيك يك قصه هولناك جنايي بجاي روايت بيانگر و توصيفي آن، معادل شدن پليس‌ها و تبهكاران و حل شدن‌شان در يكديگر بوجهي كه ديگر قابل تمييز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهاني كه خود به مثابه هيولايي مهيب دارد گرداب‌گونه آدمهايش را رو به تباهي و بدويتي دهشتناك مي‌برد، با مردابهاي انساني متعفني طرفيم كه در فيلم شهر خوآرز ناميده‌اندش و در سريال شهر وينچي. يك پليس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون كه بايد شاهدي شكننده باشد بر تمامي تباهي‌هاي جهان قصه، يك تبهكار سابق كه با پليس همدست مي‌شود براي اجراي انتقام شخصي و تمركز و تاكيد بر كودكاني كه گاه قربانيان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشيده اين جنايات مخوفند. باز علاوه كنيد كاربرد معنايي و روايي هلي‌شات به عنوان يكي از عناصر فرمي اثر كه در سريال نماهاي بي‌نظير و خوفناك شهر و بزرگراه‌هاي پيچ‌در‌پيچ و گره‌خورده را شامل مي‌شد و در فيلم تپه و كوههاي به ظاهر بكر را كه انگار دنيايي تجارت و تباهي در شاهرگهايشان جريان دارد مثل آن تونلي كه مسيري به سمت هيولا بود. و نهايتا موسيقي افكتيو و هراس‌آور و بسيار شبيه هر دو اثر.
تناظر ميان آثار اين دو هنرمند هنوز به عدد معروف 3 نرسيده‌است اما در همين دو مورد هم بقدر كافي عجيب‌ و پرسش‌برانگيز است براي ذهن‌هايي كه پرورده معماهاي جنايي در ادبيات و سينما هستند و از كنار هيچ نكته‌اي نمي‌توانند براحتي عبور كنند. پرسش‌هايي كه در عين تخيلي بودن مي‌توانند جدي هم باشند، پرسش‌هايي شايد فعلا بي‌پاسخ. آيا ما با دو جنايي‌نويس مؤلف مواجهيم كه همزمان الهاماتي مشابه دريافت مي‌كنند؟ آيا فرستنده الهامات از جهاني ديگر يا از آن سويه خيلي تاريك، خواسته يا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهي خاص را عينا به ذهن هر دو جنايي‌نويس ارسال كرده؟ اصلا كجا معلوم كه يكي ازاين دو نفر متناظر آن ديگري درجهاني موازي نباشد؟ رونوشتي برابر اصل كه از آن جهان به اين جهان گريخته پس اكنون هردو جنايي‌نويس در يك جهانند و نظام خلق آثار جنايي را به هم زده‌اند؟ شايد هم اين دو جنايي‌نويس در نقب زدنهاي ذهني عميقشان به دل تاريكي و گذرشان از تونل‌هاي پيچ در پيچ جنايت از قضا و همزمان به لانه هيولا دست يافته‌اند و اكنون دارند آن مشاهدات غريب را از ظن روايت مي‌كنند كه يقينا بي‌شباهت نخواهد بود روايتشان؟ يا برويم سراغ ملموس‌ترين احتمالات: اين دو با هم رفاقتي چيزي دارند و يكي‌شان‌ حواسش به آن يكي ‌و آثارش‌است و دارد از روي دستش مي‌نويسد؟ يعني امكان وقوع سرقت هنري؟ درباره آشنا بودن يا نبودنشان با هم مي‌توان پاسخ بلي يا خير يافت اما درباره احتمال تقلب و كپي‌كاري بايد گفت گرچه زميني‌تر و باورپذيرتر از آن احتمالات ماورائي قبلي به نظر مي‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا كه ويلنو و پيزولاتو هر يك در آثارشان سبك و اجراي شخصي خود را جهت خلق فرمهاي بديع در ژانر جنايي دنبال مي‌كنند كه واجد خصايص متمايز از يكديگر است و از قضا فاقد ردپاهايي كه افشاگر كپي‌كاري‌ باشد. كافيست طراحي و پردازش شخصيت كارآگاه راس كول فصل اول كاراگاه واقعي را با كارآگاه لوكي زندانيان يا فرانك فصل دوم كارآگاه واقعي را با آلخاندروي سيكاريو مقايسه كنيم تا آشكار گردد تمايز سبك دو جنايي‌نويس در تراشيدن پيكره آدمهاي داستان‌هايشان از مواد مشابه در زمينه مشابه. پيكره‌هايي يگانه‌ كه هر يك حاصل قلم و ضرب چكش جنايي‌نويس خودش‌است و بس. همين‌است كه بايد عبور كنيم از پرسش‌هاي كارآگاهي خودمان درباره چند و چون و چرايي شباهت دنياهاي دو هنرمند و برسيم به اينكه چه چيز هيجان‌انگيزتر از فرض چنين تقارني كه يعني تكاپويي جاندار براي جاري كردن خون تازه در رگهاي اين ژانر آن هم در دوراني كه حال جنايي‌نويسان بزرگش خوب‌ نيست، كه مايكل مان‌ش خسته‌است، ديويد لينچ‌ش با سينما قهر كرده‌است و ديويد فينچر‌ش ساختن فيلم شكيل و شسته و رفته برايش اولويت دارد بر فيلم تكان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سينماگر جنايي‌نويسي در عرصه هستند كه هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌هاي تاريك هيولايي قدم بردارند و حوصله دارند براي ساختن داستانشان با همه تاريخ يك ژانر كشتي بگيرند و خطر كنند و در نهايت روايتي را به مخاطب ارائه كنند كه تمام تصورات و پيشنهاده‌هاي ذهني‌اش را به هم بريزد و ديگر تضميني نباشد پس از اين فروپاشي آن مخاطب آيا اثر را باز هم پذيرا باشد و بفهمد يا اينكه اساسا از آن بيزار شود. هنوز هنرمنداني داريم كه با اين ژانر به دل خطر مي‌زنند تا در جايگاهي والاتر بنشانندش.
جنايي‌نويسي يعني پذيرش احتمال كشف نشدن. جنايي‌نويس و جنايتكار مخلوقش چه بسيار همانندند. هر دو اهدافي در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هايي كه تعمدا به جا مي‌گذارند باز هم ممكن‌است هيچكس نتواند ردشان را بزند. ممكن‌است كارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسيدن پروژه خونين هيولا شوند و دنياي اثر يك‌ جنايي‌نويس هم ممكن‌است نزد مخاطب نامكشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدني بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدي و فصلهاي بعدي كارهاي  ويلنو و پيزولاتو  را به انتظار نشسته‌ايم تا به مثابه قطعات پازل كنار هم قرارشان دهيم بلكه پيكره واحدي رخ نمايد كه پاسخ بسياري پرسشها شود. چه مهيج و ترسناك است همسفري با اين دو جنايي‌نويس در ظلمات دالانهاي مهيب ذهن انسان. اين داستان هنوز تمام نشده‌است.

واپسين زي

درباره فیلم جنگ جهاني زي(2013)
فیلمی از مارك فورستر
ماخذ: روزنامه اعتماد چهارشنبه ۱5 آبان ماه ۱۳۹۲

world war z

چنانچه هوادار این زیرگونه از سینمای وحشت باشید، تماشای هر زامبی‌فیلم جدیدی برای شما کنجکاوی‌برانگیز و مغتنم خواهد بود تا ببینید زامبی‌های اثر تازه چه ویژگی‌هایی دارند؟ آدمهای این قصه چگونه‌اند؟ آیا از پس زامبی‌ها برمی‌آیند و چگونه؟ مسلما جنگ جهانی زی‌ام هم از این قاعده مستنثنی نیست آن هم با این نام دوپهلو که اتفاقا از طریق همین نام چندوجهی می‌کوشد قلابش را حتی پیش از آغاز فیلم در ذهن مخاطبش بیاندازد! حرف زی در جنگ جهانی زی‌ام هم به زامبی و نبرد با زامبی‌ها اشاره دارد و هم به شماره‌گذاری جنگهای جهانی و اینکه زی حرف آخر حروف الفبای لاتین است و طبعا جنگ جهانی زی‌ام، آخرین جنگ جهانی‌است به معنای مطلق! چرا که این نبرد با هر جنگی که بشر سابق بر آن بر خود دیده متمایز‌است. در این جنگ نه خبری از حضور ایدئولوژی و عقیده به عنوان عنصر کلیدی نبرد هست و نه خبری از ستیز منافع و توسعه تسلط سیاسی. شالوده این جنگ حفظ بقای انسان در مقابل هجوم ارتش مرگ و تباهی‌است و در مقابل مرضی که به سرعت و به طرزی شیطانی همه آدمیان را مبتلا می‌کند و از چرخه آدمیت برون می‌اندازد. در پایان این آخرین نبرد یا گونه انسان منقرض می‌شود یا بیماری عقب می‌نشیند و حیات بشری باز هم از خطر دیگری می‌رهد. پس از چنین تجربه سترگی از وحدت انسانی لابد تفرقه و جنگ دیگری برای بشریت متصور نخواهد بود!

سرعت حیرت‌انگیز سرایت بیماری مبارزه با آن را تقریبا غیرممکن کرده‌است. دروازه شهرهای دنیا یکی پس از دیگری در مقابل این طاعون گشوده می‌شود و شهرها یکی پس از دیگری سقوط می‌کنند و ملک طلق این مردگان متحرک می‌شوند. ارتش تاریک هر خصلت انسانی را وحشیانه نشانه می‌رود و نابود می‌کند و شاهدش آخرین شهری است که توسط دیوارهای بلند و به مدد قوانینی انسانی، مستحکم و امن شده‌است اما سرود متحدانه مردمی با ادیان مختلف میان این دیوارها، زامبی‌های آن سوی دیوار را به چنان جنون و تحرکی وا‌می‌دارد که دیوار محافظ را هم فتح کنند و نهایتا بیت‌المقدس هم سقوط کند و البته فیلم از همین تمثیل‌های درشت است که ضربه می‌خورد.

سازندگان اثر انگار که خلق یک زامبی‌فیلم مهیج را ناکافی و کسر شأن بدانند کوشیده‌اند مقوله زامبی فیلم را جدی بگیرند و به آن وزن دهند، پس شانه‌های فیلم را سنگین کرده‌اند از پشته‌ای از مفاهیم و استعاره‌های درشت امروزی تا به بازتعریف تازه‌ای از ژانر و اجزایش برسند. مثلا زامبی‌ها استعاره‌ای از بنیادگرایی و افراط‌گرایی رو به تزاید در دنیای امروز باشند که طبق سنت هالیوود منشاء‌ ایشان هم باید جایی در شرق باشد تا دولتهای بزرگ غربی دلسوزانه و قهرمانانه، ریشه این تیرگی را بخشکانند و باز ناجی بشریت شوند و مقسم عدل و صلح در زمین! و حیف که خبر ندارند دنیای زامبی‌فیلمها خود فی‌نفسه شامل مفاهیمی عمیقتر و کهن تر از این موضوعات الصاقی‌است که این درونمایه‌ها معمولا بطرز فروتنانه‌ای در زیر لایه‌ای از هجو و کمدی سیاه پنهان می‌گردد تا ملوث نگردد. نبرد میان زندگی و مرگ، حیات و تباهی، بودن و نبودن، انسان و هیولا، روشنایی و تیرگی و دیگر تقابلهای اساطیری که در دل زامبی‌فیلمها هست به قدر کفایت خودبسنده هستند که نیازی به موکد کردن و مصادره به مطلوب نمودن طرفین نبرد نباشد و هرگونه تلاشی در این جهت، خلوص و بی‌پردگی آن دنیای آخرالزمانی را مکدر می‌سازد. پس سازندگان زامبی‌فیلمها به جای تزریق محتوای زورکی، سراغ پردازش صحیح شخصیتها می‌روند تا با نفوذ به درون آدمهایی که در مواجهه با فاجعه مهاجم رشد می‌کنند و فرجام خود را و حتی دنیا را رقم می‌زنند، محتوا را نه وسیع که عمیق سازند.

جنگ جهانی زی‌ام فاقد هرگونه شخصیت پردازی موثری‌است و آدمهایش قراراست تنها ابزاری برای بیان مفاهیم سیاسی اثر و تولید هیجان و حادثه باشند و انگار تفاوت عمده‌ای با آن زامبی‌های لاشعور ندارند. مثل برادپیت که یک ابرقهرمان تک بعدی و نامیرا بیش نیست که به مدد فیلمنامه‌نویس از هر مهلکه‌ای جان به در می‌برد و باقی آدمهای داستان هم که هیچ! در جنگ جهانی زی‌ام خبری از هجو سیاه زامبی‌فیلمها نیست و همه چیز جدی و در هر مقیاسی پراهمیت‌ و گنده‌است. زامبی‌های فیلم هم بسیار سریع و هم بسیار پرشمارند همچون خیل حشرات گرسنه که خونریزی و خشونتشان هم به چشم غیر مسلح دیدنی نیست در حالیکه یک زامبی تنها و تهدیدگر که در حال پوسیدن‌است، که به کندی و یک وری قدم می‌زند، که خرخر می‌کند، که پی گوشت زنده چشم و گوش و بینی می‌گرداند، که خشونتش آرام اما صریح و بی‌پرواست، خود گویاترین و شاعرانه‌ترین بیان استیلای تدریجی تباهی نامیراست برای زیستن فانی آن هم در لوای هجوی گزنده که آن هم از این اثر دریغ شده‌است.

زاویه دید مخاطب در غالب زامبی فیلم‌ها در سطحی نزدیک به زمین‌است. در این گونه مخاطب همچون آدمهای قصه محیط است در این تهاجم و هیچ خبر موثق یا دقیقی از خارج از شهر خود ندارد لذا آگاهی تماشاگر همراه با آگاهی شخصیت‌ها زیاد می‌شود یا اصلا تغییر نمی‌کند! مثل گمانه وجود شهر یا پایگاهی امن که اتوپیای این فیلمهاست برای آدمها که تصور می شود چنین جایی هست و گاه می‌پندارند که افسانه‌است و گاه پیدایش می‌کنند و سپس آن شهر آرمانی فرو‌ می‌ریزد و باز امیدوارانه دنبالش در جای دیگری می گردند یا نمی‌گردند اگر ایمانی بهش نداشته باشند چرا که وجودش هرگز به قطعیتی نمی‌رسد. اما در جنگ جهانی زی ام زاویه دید مخاطب بسیار از بالاست و کاملا محاط‌است بر قصه و آگاهی‌اش بطور فزاینده‌ای از فاجعه رشد می کند حتی بیش از آدمهای قصه. می‌داند وضعیت دنیا چیست و می‌داند آن جای امن وجود دارد و می‌داند نبردی‌ هست و از کوشش فداکارانه دولتهای بزرگ برای نجات انسان مطلع می شود و رموز پیروزی را هم درمی‌یابد. تعویض نقطه دید مردمی با نقطه دید دولتی فیلم را در حد یک گزارش سیاسی مهیج فرومی‌کاهد بدون بار انسانی و اخلاقی خاصی و البته به علاوه مقادیری ریاکاری و فریب.

مثل اواخر فیلم که قهرمان، کلید مشعشع پیروزی را به کمک ابتکار نچسب فیلمنامه‌نویس کشف‌کرده‌است. پس واکسنهای استتار ساخته‌می‌شوند اما دولتهای بزرگ غربی، این ناجیان صاحب وجدان، ابتدا این واکسنها را به نقاط محروم و فقیر زمین و برای مردمان ضعیف فرو‌می‌فرستند و لابد همین شکلی‌ بار دیگر عدل و صلح را بر زمین حاکم می‌کنند و طومار هر نوع جنگی میان آدمها برای همیشه در هم پیچیده می شود! و اینگونه است که سایه سیاست، صداقت یک زامبی‌فیلم را بی‌رحمانه مخدوش می‌سازد.

ديوانه سازم خويش را*

درباره فیلم كتابچه راهنماي خوش بيني(۲۰۱۲)
فیلمی از ديويد اُ راسل
ماخذ: روزنامه اعتماد یکشنبه 16 اردیبهشت ماه ۱۳۹۲

silver linings playbook

با رومانسها نمی شود مهربان نبود، آن هم با رومانسی که عاشقانگی و دیوانگی را به هم می آمیزد و به معجون حاصله اعتباری اخلاقی و انسانی می‌بخشد و آن را همچون موهبتی به تمام آدمهای قصه می‌چشاند تا جهان خود را با آن ایمان کودکانه‌ای که در دل دارند، بسازند و سامان دهند مادامکه که مسیر سلوک جنون را با مراعات انسان بپیمایند.

پت به لحاظ قانونی از دسته دیوانگان غیرمجاز و تقریبا مطرود است. پایانی فجیع بر زندگی زناشویی‌اش رقم خورده (یا زده؟) که محکوم دارالمجانینش کرده اما هنوز زنده‌است به هدف مقدسی که ذهن و قلبش در رهن آن است و آن بازگشت به همان زندگی پیشین است، به ترمیم و احیای آن رابطه متلاشی شده و آن عشق شکسته که یقین دارد می‌شود از نو ساختش. پس طفره می‌رود از پذیرش آن دوا و درمانی که طبیب و قانون با هم تجویز کنند برای رام‌کردن آن روح وحشی خطرناک!

به شرط و شروط هم که آزاد می‌شود با عزمی راسخ‌تر به سوی سرمنزل مقصود می‌تازد. پس کیسه زباله بر تن می‌کند و می‌دود که به تناسب اندامی برسد که در چشم همسرش خوش می‌نشیند. کتابهایی که همسرش در مدرسه تدریس می‌کند می‌خواند تا او را بازشناسد برای پیوندی دیگر. او را مدام می خواهد و می‌جوید با اینکه قانون شرط کرده از شعاع معلومی از او نباید عبور کند وگرنه باید بازگردد به همان تیمارستان. اجتماع این ایمان ساده‌دلانه را نه می‌پسندد و نه می‌پذیرد و آن را تصوراتی ابلهانه می‌پندارد که نسبتی با واقعیات ندارد. در نظر سیستم هم که محکومی خطرناک بیش نیست که باید مدام مراقبت شود به دارو بسته شود مبادا عاقلان از وی صدمه بینند. سیستمی که تمام قد حامی زنی‌است که خیانتش، مرد را به دامن چنین جنونی کشانده. در این شرایط مردم خیلی که بخواهند همدلانه نگاهش کنند ترحمی نثارش می‌کنند و غافل از اینکه این طلب و این عزم چقدر می‌تواند انسانی و ستوده باشد. آنها طوطی‌وار و مقهور قانون همه همدردی و درک خود را به آن زن وحشت‌زده و مورد حمایت قانون اهدا می‌کنند و کیست که نیک بنگرد به درک انسانی و وجدان بیدار پت هنگامی که مصرف دارو را می‌پذیرد آنگاه که متوجه می‌شود در آن جنون شبانه دست خشونت بی‌اراده‌اش به سمت والدینش خورده.

اما آیا جنون تنها سهم پت است؟ پدرش که عشق فوتبال شده همه چیز و همه دار و ندارش. او که روزی انقدر به سرش زده که کتک کاری راه انداخته با دیگر تماشاگران لذا اینک ورودش به همه استادیومها ممنوع شده. او که هنوز همه زندگی را با نگاه تاثیرات ماورائی و خرافی آن بر فوتبال می‌سنجد و در بزنگاههایی یک اطمینان قلبی و تهییج احساسی کافی‌است برایش تا تمام هست و نیستش را روی تیم محبوبش قمار کند. این جنون البته تا جایی مجاز‌است که اداره مالیات بو نبرد از عواید مالی آن. رفیق پت که ملول گشته از مسؤولیتهای زندگی زناشویی و زندگی کاری. دوای دردش این است که برود توی گاراژ و با صدای بلند متال گوش دهد و بالا پایین بپرد بلکه قدری تسکین یابد مبادا این روزی به سرش بزند و دردسر بیافریند. دکتر روانشناس و مشاور قانونی پت در عین آن همه آموزه  علمی و منطقی در روز بازی تیم محبوبش در استادیوم بدل به دیوانه‌ای تمام‌عیار می‌شود که هیچ ابایی از کتک‌کاری و خرابکاری ندارد، درست مثل برادر موفق و نورچشمی پت. این اقسام جنون هم مجاز است و مورد درک قانون اما جنون پت را قانون هیچ رقم درک نمی‌کند نه آن زمان که به طغیان خشنی منجر می‌شود و نه آن زمان که می‌شود انگیزه بازگشتش به همسر و نوسازی رابطه و اثبات عاشقیتش به او.

البته در میان اجتماع عاقلان رسمی و در همسایگیها یکی دیگر هم هست که مجنون رسمی است. تیفانی زنی پاک‌سرشت است که شوهر محبوبش را در حادثه‌ای عجیب از دست داده و بخاطر مسؤولیتی که حس می‌کند در قبال مرگ مردش دارد، مجازات سخت و نامتعارفی را به تن و جان خود خریده که حالا شده معروفه شهر و بدیهی‌است که مردی چون پت که همچون او از همه آن داروها بیزار است و اینگونه عاشقانه و متعهدانه برای رسیدن به همسرش می‌کوشد، روزنه امیدی می شود برای او برای بازگشت به زندگی.

حاصل جمع دو جنون غیر مجاز می‌شود یک دوستی سالم و مسؤولانه. رابطه‌ای که طرفینش خود را ملزم به کمک به یکدیگر می‌دانند تا بار دیگر خودشان را اثبات کنند و ذهنیت قانون و جامعه را شکست دهند و مسلم است که این رابطه عمق می‌یابد و اهلی شدن می‌آورد و محبت. چنین که شد آنها ور مجنون همه عاقلان اطراف را با خود متحد می‌کنند و می‌شوند یک تیم که از قضا مربی‌اش هم یه دیوانه دائما در فرار است! کاری می‌کنند که ور دیوانه همه عاقلان رسمی اطراف از خانواده گرفته تا دوست و رفیق و حتی رقیب به توان آنها ایمان بیاورند و هوادارانه تا آخر خط کنارشان بمانند. آن نمره 5 که داوران مسابقه رقص به این دو می‌دهند انگار نمره لب مرزی قبولی است از طرف قانون عقلا که با بی میلی به این دو اعطا می‌شود. زوج مجنون در شهر عاقلان پذیرفته می‌شوند بی اینکه واقعا عاقل شده باشند با تعریفهای علمی. زلالی و راستی اهل جنون پیروزشان می‌کند بر تزویر و آلودگی اهل عقل و منطق، که از قدیم گفته‌اند راه درست همیشه راه آسان نیست! دیوانگان آسانتر به راه دشوار پا میگذارند و به تمامی ‌می‌پیمایندش تا به پایانش برسند و حقیقت پیش چشمشان بدرخشد و آشکار گردد، آنگاه که پت درمی‌یابد که عشقش در لیاقت آن همسر بی‌وفای سابق نیست و شایسته زنی‌است که بخاطر تجربه جنونش می‌توان راستی و پاکی‌اش را باور کرد و عشقش را نیز. پس سرمنزل مقصود اصلی را می‌یابد و این است نوید پیوندی که برای یک شهر می‌تواند مبارک باشد.

فیلمی که اینچنین سفت و سخت پای دیوانگی و دیوانگانش بایستد در خور ستایش است و همین بس. جایی در فیلم برادر پت همه توفیقات مالی و کاری و عاطفی خود را برایش برمی‌شمرد، سپس با کنایه از پت می‌پرسد تو چه داری؟ جایی که انتظار داریم پت قاطی کند خیلی نرم پاسخ می‌دهد: من فقط عشق دارم برایت. پت اینگونه جایگاهش را در دل همه باز می‌کند تا سرانجام پدرش عکس او را مفتخرانه همتراز عکس برادر موفق به دیوار زند. فرزند برحق جنون پدر.

پیوند مرتبط:
صفحه ۱۱ روزنامه اعتماد مربوط به پرونده این فیلم و این یادداشت در قالب فایل PDF

*آزمودم عقل دور انديش را
بعد ازين ديوانه سازم خويش را

مولانا

مرد نامرئي

درباره فيلم مرشد (2012)
فيلمي از پل تامس اندرسون
ماخذ: روزنامه اعتماد يكشنبه 1 ارديبهشت ماه 1392

Joaquin Phoenix

ترديدي نيست در اينكه مرشد فيلمي است بسيار انديشيده و طراحي شده با اجرايي پر وسواس و در خور تامل و تحسين و گاه حيرت انگيز. همچون فيلم قبلي فيلمسازش، خون به پا مي شود و آن سيلان شاعرانه و شكوهمند دوربينش در آن صحراي بكر و بي آب و علفي كه انسانهايي طماع به جانش مي افتادند تا شيره سياه وجودش را بمكند، آن هم با نقش آفريني شورانگير  دانيل دي لوئيس كه نبض فيلم در دست او مي تپد انگار اما … همين اماست كه جاي سخن و پرسش بسيار دارد.

آثار پل تامس اندرسون اما از آنجا ضربه مي خورند كه انگار قرار است از همه كمال و نقاط درخشان نوشتاري و اجرايي فيلم ارابه اي ساخته شود كه محمل حرفهاي بزرگ و بظاهر سنگين فيلمساز شود. حرفهاي بزرگي كه كمتر تلاش مي شود جهت سهولت حملش به اجزاي قصه و آدمهاي قصه تبديل يا شكسته شوند لذا اين ارابه فاخر نيازمند مي شود به زور بازوي بازيگري توانا و نابغه كه بايد تمام طول مطول فيلم آن را به دوش بكشد تا به سرمنزل اتمام و اكمال برساند و بنشاندش. اينچنين است كه فيلم با وجود تحسين برانگيز برانگيز بودنش در جهاتي و با وجود اينكه شديدا اثر بزرگي به نظر مي رسد فاقد آن دستاورد حسي يا حتي فكري است كه مخاطب انتظارش را دارد.

مرشد نيز پس يك سي دقيقه اميدوار كننده و گيرا به همان راه اثر قبلي مي رود منتها اين بار در معيت بازي بي نظير و نبوغ آميز واكين فينكس كه همين برگشتنش به بازيگري با اين فيلم و اين نقش خود نقطه مغتنم فيلم مرشد است. يك سرباز از جنگ برگشته اما فراموش شده، يك سرباز از جنگ برگشته اما مجنون و سرگشته، مردي كه انگار ديده نمي شود كه انگار روي زمين برايش جايي نيست. مردي كه معجوني عجيب از تينر انواع داروهاي صنعتي مي سازد و مي نوشد بلكه بواسطه آن با جهان و مردم اطرافش رابطه برقرار كند. ملواني كه از كشتي جنگ به ساحل اميد پاي ميگذارد اما چيزي جز سرخوردگي نصيب نمي برد پس از خشكي به آن كشتي ديگر مي رود، از دريا به دريا. غريقي كه بر هر خسي براي نجات مي آويزد، آن كشتي شادان و چراغان و شب رو كه محضر مرشد(فيليپ سيمور هافمن) است كه جاي خود دارد. تنها جايي كه مردي بي هيچ پرسشي (بي هيچ پرسشي؟) او را همچون عضوي از خانواده اش مي پذيرد و مراقبت مي كند و به يادش مي آورد كه همه وجود و بودنش قفل شده به عشقي دور و وصل نيافتني در گذشته اي روياگون.

فيلم اما انگار هميجاهاست كه از ريل خارج مي شود. از جايي كه قهرمان تك افتاده و خسته ما كه از برقرار نمودن هر شكلي از رابطه ناتوان است قرار است مراد خود را بجويد و وارد يك رابطه عميق مردانه شود. درست در همين مرحله تكوين و تشكيل رابطه است كه فيلمنامه تلاش چنداني نمي كند يا دليلي نمي بيند كه مختصات و پلكان سير اين رابطه انساني را بدرستي ترسيم كند و بسازد. ناگهان در ميان رابطه اي قرار مي گيريم كه نمي شود علل عواطف مثبت يا منفي اين دو نسبت به يكديگر را درك كرد و فرضهايي پيش روي مخاطب قرار مي گيرد كه اين رابطه آيا عيني است يا ذهني؟

اگر عيني است پس بايد بشود دانست كه فردي  بكدام دلايل و انگيزه ها به مرشد و مكتبش مي گرود و مدافع راستين و سرسختش مي شود؟ اين گرايش دليلي فراتر از اولين دست محبت و رفاقت مي طلبد. دلايل تمايل مرشد به فردي اگر چيزي فراتر از آن معجون زهر است چيست و آيا در فيلم هست؟ شخصيت هاي فرعي و آدمهاي آن كشتي كجاي اين ماجرا ايستاده اند؟ براستي فرزندان مرشد بجز چند شِكوه و كرشمه چه تاثيري در روند قصه دارند؟ همسر مرشد (ايمي آدامز) با وجود حضور پررنگتر آيا اصولا تبديل به شخصيت مي شود يا آدمي است سرگردان ميان كلاف سردرگم اين رابطه مريد و مرادي كه مدام بايد چشمانش را گرد كند و ديالوگهاي بظاهر مهم ادا كند كه چندان هم مهم نيستند. زمان زيادي از فيلم صرف تبيين آن مكتب روانشناختي مي شود كه حقيقتا كاركردي فراتر از مك گافين فيلمنامه هم پيدا نمي كند كه كاش قدري از اين زمان به قوام شاه رابطه فيلم تعلق مي گرفت.

فرض دوم اين است كه تحت تاثير معجون زهر يا روان پريشان فردي، از كشتي به بعد وارد روايت ذهني فردي مي شويم كه عينيت و ذهنيت در آن متمايز و قابل تفكيك نيست. او انگار وقايع را با هذيانهاي ذهنش مي آميزد و نشانمان مي دهد كه دلالتهايي نيز بر اين فرض در فيلم موجود است كه آشكارترينش صحنه آوازخواني مرشد و صحنه تلفن او به فردي در سالن سينماست. بعلاوه حضور كوتاه لورا درن (بازيگر فيلمهاي ديويد لينچ) كه ارجاعي است به سينماي او و مشخصا به مخمل آبي. در اين صورت كيفيت رابطه او با مرشد وارد فضايي ديگر مي شود. شايد شبيه رابطه جفري و هيولايي به نام فرانك در مخمل آبي، هيولايي كه انگار زاده درون تاريك خودش است. جوانكي كه سرانجام موفق به قتل فرانك و رهايي خود از بند آن ديو درون مي شود. آيا مرشد نيز كيفيتي چون ديو/فرشته دارد براي فردي؟ ديوي كه بايد از آن رها شود يا فرشته اي كه ياري اش مي كند كه رها شود و به زندگي ميان مردم برگردد؟ اما مرشد فاقد آن ويژگيهاي بارز مثبت يا منفي است كه دلالتي بر ديو فرشته بودنش باشد. او سخنراني متبحر است كه معلوم نيست چقدر انديشمند است؟ چقدر نبوغ دارد؟ اصلا چقدر كلاهبردار است؟ براستي رهايي فردي از او يا به دست او معطوف به كدامين خصلت مرشد است و چگونه اتفاق مي افتد؟

اين حد از ابهام زايي و درك ناپذيري و نفوذناپذيري مي تواند در خور تحسين باشد اما همزمان نمي تواند نشانه اين باشد كه فيلمساز ار عهده درونمايه پيچيده يا بيهوده پيچيده شده اش بر نيامده است؟ در جايي از فيلم پس از انتشار كتاب دوم مرشد، كتابي كه مرشد براي نگارشش خيلي زور زده و خيلي رنج كشيده. ويراستارش مي گويد كه مزخرف است و مي شود آن را در يك جزوه سه صفحه اي خلاصه كرد و در مترو و ميان مردم پخش كرد و البته سر اين حرف از فردي كتك مفصلي هم مي خورد. آيا اين ديالوگي خودهجوگر درباره خود فيلم و فيلمساز نيست؟

تقديم نامچه: خدا را شكر كه رفيق ناديده اي چون آرمين ابراهيمي دارم. رفيقي كه بي اينكه بهش بگويي خودش مي فهمد، خودش مي داند اصلا كه كي آدمي با حال و روز من آمادگي بازگشت دارد و كي ندارد و درست همان موقع كه آدم ميخواهد برگردد مي گويد، نهيب مي زند به آدم كه برگرد و درست همان موقع خب آدم برميگردد. دمش گرم و عمرش دراز باد. لذا اين پست تقديم مي شود به او.

پیوند مرتبط:
صفحه ۱۱ روزنامه اعتماد مربوط به پرونده اين فيلم و این یادداشت در قالب فایل PDF

وعده راستين آشوب

درباره سریال بازي تاج و تخت (2011)
کاری از ديويد بنيوف و دي بي وايس
بر اساس رمان جرج آر آر مارتين
ماخذ: روزنامه اعتماد سه شنبه 4 مهرماه ۱۳۹۱

براي اينكه بتواني وارد این بازی شوي باید قواعد بازی را بدانی. باید از دنيايي كه در آن زندگي ميكني و در حقيقت بدان معتادي كنده شوي تا وجودت پذيراي باور دنيايي دیگرگونه شود. پس در ابتداي هر قسمت براي ورود به حريم افسانه بايد از دالان عنوان بندي مفصل اثر عبور كني كه به سنت سينماي كلاسيك قصه را از لانگ شات ترين حالت ممكن آغاز ميكند يعني نمايش نقشه جغرافيايي جهان قصه كه چونان يك انيميشن توريستي اقليمها و سرزمين‌هاي مهم را به مسافران تازه آنجا كه ما باشيم معرفي می‌كند كه يكسر با نقشه جهان ما متفاوت است. انگار زمين باشد در دوراني ناشناخته و يا اصلا ارض ديگري باشد كه فرض دوم با حقيقت سازگارتر است چراكه ما با جهاني سر و كار داريم كه گردش فصولش ساليانه نيست و زمستاني سخت و تاريك می‌آيد و بقدر چند نسل طول می‌كشد تا باز بقدر چند سال تابستان حاكم شود. جهان خونيني كه انسانش هنوز قدرتهاي جادويي را در خاطر دارد. زخم آخرين اژدهايان ويرانگر را چشيده و براي مقابله با هجوم وايت واكرهاي هولناك ديواري عظيم ساخته و زماني نيست كه آرامش و صلح آنقدر حاكم باشد كه او دمی ‌از شمشيرش فارغ شود.

بگذاريد دمي بيشتر در آن دالان عنوانبندي بمانيم. جايي كه ما انگار نظاره گر آفرينش يكايك سرزمينها هستيم بي اينكه هنوز مردمي قدم بر آن نهاده باشد. قلعه‌هايي كه بنا می‌شود و راههايي كه بر زمين نقش می‌بنند و برجهايي بلند و مستحكم كه از دل سنگ سر به در می‌آورند و درختي مقدس كه از دل خاك می‌رويد و می‌بالد. موسيقي درخشاني كه رامين جوادي روي اين تيتراژ ساخته انگار چكيده كوچك اين افسانه ملتهب است. قطعه‌اي كه تماما بر ضرباهنگ طبل جنگ استوار است و روي اين ضرب برانگیزاننده ملودي‌هايي از جنس بيم و اميد همچون امواجي خروشان مدام در تبديل و تحولند به يكديگر. نغمه‌ای كه از بيم آغاز ميشود و به بيم ختم می‌گردد.

از آن دالان اساسي كه خارج شويم به صحن خونين افسانه وارد خواهيم شد و تازه آنجاست که بايد بگيريم يك گوشه ساكت بنشينيم و وحشت و حيرت خودمان را از سبوعيت اين دنيا آرام كنيم و چند قسمتي فقط تماشا كنيم ببينيم اين دنيا اصلا دست كيست، توي كله مردمانش چه خبر است، توي سر حاكمانش چه ميگذرد، رقباي قدرت كيانند و ارباب شرافت كدام و رنج و غربت سهم كيست. وقتي از همه اينها سر در آوردي تازه همه اين آدمها و اين مناسبات به چشمت آشنا ميرسد و اين لحظه كشف اين مطلب است كه اين دنيا در عين همه تفاوتهاي شكلي كه با دنياي ما دارد، در باطن و معنا، چيزي جز همين دنياي خودمان در همين عصر حاضر نيست. نويسنده بزرگي عمري گذاشته و قصه ما را براي خود ما به تحرير درآورده چرا كه بشر موجودي فراموش كار و اهل عادت است و آنچه اطرافش ميگذرد در حقيقت نميبيند. مثل خشونت و سبوعيتي كه در تصاوير اين سريال تحمل تماشايش آسان نيست اما چيزي نيست جز آنچه در امروز همين دنياي ما همچنان تن و جان آدميان را می‌آزارد و ما هر روز در تلويزيون شاهد اخبارش هستيم و خيلي كه توجه كنيم شبكه را عوض ميكنيم يا كلا خاموشش ميكنيم كه راحت تر باشيم.

داستان آينه جادويي اش را برابر ما ميگيرد كه در نظر اول خويشتن را در آن به جا نياوريم و بگوییم این ما نیستیم و وقتي هم كه خود را به جا آورديم ديگر آنقدر به آينه خيره شده ايم كه از آن تصوير كابوسناك رهايي نداشته باشيم و همچنان مسحورانه نسخه افسانه وار خود را پي بگيريم وقتي می‌بينيم دیگر با این آدمها در آن تمدن‌های غریب، غریبه نیستیم. مردمي كه پشت سر سرداران و سلحشوران خود در گذشته‌ای نه چندان دور برخاستند و شاه ديوانه و اژدهايانش را به زير كشيدند و سرداري از ميان خود را بر تخت آهنين نشاندند كه فتح باب دوران تازه‌ای در هفت اقليم باشد و اين البته جايي قبل از آغاز قصه است كه قصه ما از جايي آغاز ميشود كه سردار نامدار ديروز شاه ماليخوليايي و افسرده امروز است. يكپارچگي سرزمين و مردم دارد هرآينه سست تر می‌شود. فراموشي غليظي همه را در بر گرفته و توي ذهن مردمش خوش خيالي و امنيتي پوشالي حاكم شده كه آخرين اژدهايان هلاك شده اند و وايت واكرهاي سرزمين هميشه زمستان هم كه هشت هزار سال است كه انگار در خوابند و رويت نشده اند و نقلشان بيشتر شبيه داستانهاي ترسناك براي تنبيه كودكان است تا خاطره‌ای مسلم پس آن دیوار عظیم را هم بیهوده می‌دانند. اژدها هم وقتي از خاطره نسلها برود ميشود افسانه‌ای كه كسي ديگر اطمینانی به قطعیت وجودش ندارد. خدایان، دین و آن درخت هم دیگر اعتباری نزد خلایق ندارد و دم به دم پوزخندی است حواله هر آنچه با چشم سر دیده نمی‌شود می‌کنند. در دوران جديد انگار فقط آدمها مانده اند و آدمها. سرداران و سلحشوران فاتح هر يك به اقليم و به خلوت خويش و به سوی سرا و سوداي خويش بازگشته اند و فرومايگان تازه ميدان يافته وارد بازي خونين قدرت شده اند آن هم در دمادم غروب تابستاني بلند و پرفتوحات. آنگاه که نسيم سردي وزيدن گرفته و ترجيع بند خوفناكِ “زمستان در راه است!” صدر اخبار و اقوال است و شاه عاشق و غمگين قبل از پايان كارش گزاره ديگري به آن ترجيع بند افزود: جنگ در راه  است.

بازي تاج و تخت قصه انسان است وقتي می‌پندارد قدرت‌هاي فرا انساني را مغلوب ساخته و خود حاكم بي چون چراي جهان است و در چنين جهاني آن تخت آهنين مدعيان آشكار و نهان بسيار به خود خواهد ديد و خونها ريخته خواهد شد. مردم با مردم خواهند جنگيد، سرداران با سرداران، فرومايگان ظالمانه بر نيكان ظفر يابند. آنها بر این فتح غره خواهند شد غافل از آنكه قدرتهاي فرا انساني در حال خيزش و ظهور دوباره اند و نيك سيرتان چون ستونهاي نامرئي اين جهان پرآشوب دوام خواهند داشت گرچه ناديدني و خاموش. بقول آن فرمانده فرزانه و پير، جناب مورمونت كه گفت: وايت واكرها حمله كنند ديگر چه تفاوت دارد كدامين شاه بر تخت آهنين تكيه زده باشد! اين گرداب همه را غرق خواهد كرد.

زمستان و تاريكي در راه است، جنگ در راه است، طوفان شمشيرها در راه است. جادوی سیاه آزاد گشته‌است. جوجه اژدهايان دارند بزرگ و آتشين می‌شوند. وايت واكرهاي رعب آور و خيالي پنداشته شده، واقعا به سمت آدمها در حال قشون كشي اند. آشوب و تباهي در راه است. درد و مرگ و خونریزی در راه است. در اين افق تيره‌گون بهار رويايي بيش نخواهد بود مادامكه شومی این زمستان و این ظلمت و این جنگ جملگي از درون انسان جوشیده و هنوز می‌جوشد همچون تولد بدشگون آن هیولای سیاه.