نسخه اسکروج برای سندرم سندرزی

حوالی جایی که من زندگی می‌کنم تقاطعی هست که روزگاری ما آسوده بودیم از ترافیک روانش تا اینکه دم ورود ما به تقاطع را کندند از جهت فاضلابی اگویی چیزی. از آن به بعد دیگر آنجا شد گره ترافیکی و گذارمان که می‌افتاد و زیاد هم می‌افتاد باید چراغ چندباری سبز و زرد و قرمز می‌شد تا نوبت عبور ما از آن تنگه فرا رسد. روزگاری بعد آن پروژه کذایی تمام شد و درش بسته شد و رویش آسفالت و ما خرسند از اینکه خوب دیگر تمام شد و گره باز شد! اما حیرتا که گره اتفاقا باقی ماند تا همین امروز و باز همان انتظارها و همان رنگ به رنگ شدن چراغ راهنمایی! حالا بقای این گره ترافیکی لابد علل دیگری هم دارد اما اقلا در ظاهر امر، علتی آمد و مشکلی ایجاد کرد، سپس علت رفت و مشکل برجا ماند! برای من که الگویی آشناست که گمانم عمرم سرشار است از این الگو. وقتی با چالشی دشوار مواجه می‌شوم، وقتی شکست می‌خورم، وقتی فقدانی بزرگ تجربه می‌کنم یا وقتی گرفتار زخم و آسیبی می‌شوم، آنگاه لاجرم و به سرعت گرفتار عوارضی چون درد، خشم، ترس و انواع وابستگی می‌شوم که روانم را بیمار و آزرده می‌کند. ولی زمان می‌گذرد و آنقدر می‌گذرد که می‌شود گفت اثر چندانی از زخم ناشی از آن ضربه اولیه باقی نمانده اما آن عوارض دیگر جزو وجود من شده‌اند و انگار در طول زمان مدام تقویتشان هم کرده‌ام. روزی به خود می‌آیم که دیگر از آن شکست چیزی به یاد ندارم اما خشم و ترس و درد ناشی از آن شکست قدیمی، قدرتمندانه بر وجود من حاکم‌است و دارد تقدیر مرا هم می‌سازد! و خوش‌خیالی‌است اگر بپنداریم با خودآگاهی بر زوال علل، معلولها را هم می‌توانیم به راحتی از خود بزداییم! عوارض را ما می‌سازیم تا از آنها تغذیه کنیم برای انواع توجیه و فرار ولی کم‌کم آنها از ما تغذیه می‌کنند، آنقدر که تماممان کنند.
همینطوری به ذهنم رسید اسمش را بگذارم سندرم بن سندرز. همان آدم الکلی به ته خط رسیده که بازی نیکلاس‌کیج در نقشش، در شاهکاری به نام ترک‌کردن لاس‌وگاس، درخشانترین نقش‌آفرینی عمرش شد، همان آدم الکلی که عشق هم فرصتی برای نجاتش نیافت. همان مرد که دیگر یادش نمی‌آمد وقتی همسرش ترکش کرده الکلی شده یا وقتی الکلی شده همسرش ترکش کرده!؟ جالب‌است که بن‌ سندرز هم علت و منشاء تباهی‌اش را گم‌کرده بود چون دیگر دیرزمانی بود که تخدیر با بازسازی مهلک حسی شبیه عشق و تعصب در برگرفته‌بودش و او نیز. اینطور بود که او مدام بیداری را از خویش راند تا مرگ پایان خوش وجود تسخیرشده‌اش گردد شاید برای ملاقاتی دوباره با آن خویش گمشده.
مدتی بعد در میان صحبتی که با رفیقم داشتیم گفتگو رسید به رمان سرود کریسمس اثر چارلز دیکنز و یادی از اقتباس کلاسیک دیزنی از این اثر. تهش به اینجا رسیدیم که اسکروج هم قربانی دیگر همان سندرم بن سندرز بوده. چون علی‌الظاهر اتفاق و علتی او را از ارتباط عاطفی با آدمها بیزار کرده و به تنهایی و شهوت بیمارگون مال‌اندوزی و سکه روی سکه گذاشتن رسانده. او در آستانه تباهی کامل بود که روح رفیق و شریک فقیدش از آن دنیا در غل و زنجیر به سراغش آمد تا در شب مقدس کریسمس، تنذیرش کند! شبی که اسکروج طی عبور از سه‌خوان، می‌بایست زندگی خودش را مرور کند و بسنجد بلکه خودش را بیابد و از راه افلاس ابدی بازگردد به راه نجات. و در پایانی روشن، چنین‌ نیز می‌شود و اسکروج پس از خودآگاهی و بعد از زیستن تجربه‌ای نزدیک به مرگ و آنگاه بیداری، بازمی‌گردد و برای زندگی و برای مهر آغوش می‌گشاید.
طرفه آنکه چه در اثر چارلز دیکنز و چه در فیلم مایک فیگیس آن علت اولیه بطرز هوشمندانه‌ای تقریبا مکتوم می‌ماند چرا که پرداختن به یک اتفاق در گذشته دور در مقابل این همه سال درگیری با عوارض آن، نه دیگر اهمیت چندانی دارد و نه چندان راهگشاست و اتفاقا آن‌چیزی که مایه نجات می‌گردد دیگر ارتباط چندانی با آن علت مبهم ندارد. حالا اینکه فرجام این سندرم در دو داستان کاملا متفاوت‌است و دیکنز راه تلنگر و تحول و بازگشت را برای مخلوقش باز می‌گذارد اما فیگیس بطرز دردناکی تمام‌ راهها را به روی کاراکترش بسته می‌بیند، بحث طولانی دیگری می‌طلبد که نکند این تفاوت هنر کلاسیک و هنر مدرن‌است که گویا اندیشه امروز، شاید به استناد علوم جدید، با وجود اینکه انسان را برای هر تمایلی آزاد دانسته اما هرگونه تکان‌خوردن و تحول درونی او را امری تقریبا محال دانسته و چنین فرض کرده که اگر او گرفتار عارضه‌ای‌است پس گرفتار خواهد ماند مگر با گذراندن دورانی جانفرسا و گرانقیمت از انواع درمان‌های روان! اینگونه شد که آدمهای قصه‌های امروز ار هیچ رنج و گناهی رهایی و رستگاری نمی‌یابند و تنها مدام به این اسارت همچون یک محکومیت محتوم، خودآگاهتر می‌گردند بی‌هیچ توانی برای مبارزه تا رنجشان مدام افزونتر گردد و الخ.
ولی ما که نباید گرفتار این تناقض‌های معنایی دوران شویم و منتظر نسخه‌های زمانه بمانیم تا گره ترافیکی تقاطع‌ سلوکمان را درمان کند. بدیهی‌است که رهنمود دیکنز برای اسکروج را همگی بیشتر بپسندیم و دوست بداریم حتی اگر مردد باشیم و حتی اگر بگوییم ساده‌انگارانه‌است که نیست! فرصتهای بازگشت و التیام همچون ابر بهاری از بالای سر همه ما می‌گذرد، گاه همچون بن‌ سندرز بی‌باور و بی‌‌تفاوت، فرصت را طرد می‌کنیم تا تمام شویم و گاه همچون اسکروج مومنانه فرصت بیداری را به آغوش می‌کشیم تا جهنمی که برای دنیا و عقبای خود ساخته‌ایم یک‌باره گلستان کنیم. از این نظر اتفاقی که برای آن تقاطع نزدیک خانه ما افتاد و اعصاب‌خردی بابت همه پشت چراغ ماندن‌هایم را برای خودم یکی از همان فرصت‌ها می‌دانم. اتفاقی که مرا به تاملی طولانی واداشت و توی مسیر رسیدم به تلخی فرجام بن سندرز و بعد هم رفیقم صحبت اسکروج را پیش کشید تا نور امید عاقبت ورود کند به این مبحث و ختم به خیرش کند! کاش آدمیزاد همانقدر که مترصد است تا به کوچکترین علت و بهانه‌ای شیرجه بزند در گودال مزمن تباهی، همانقدر در کمین فرصتهای بیداری هم باشد که انسان‌ها خوابند، وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند. پس باید قبل از مرگ مدام مرد و قبل از سنجش پایانی مدام سنجید تا بشود زندگی در بیداری و ایمان را شناخت و بلد شد. با تمام وجودم ممنونم ازت ای پروژه اگو یا فاضلاب یا هرچه که بودی!!!

پی‌نوشت: دو هفته دیگر اگر می‌گذشت، دقیقا یکسال از آخرین مطلبم در این وبلاگ گذشته بود که خوشبختانه این بهانه تقاطعی طلسم را شکست. باز هم فال نیکی دیگر.

در انتظار نسخه چهارم

درباره فیلم قاتل اهلی (مسعود کیمیایی)
محصول ۱۳۹۵

این یادداشت در تاریخ چهاردهم آذر در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

در سینمای ایران یک علم تازه باید‌ بنیان نهاده شود با عنوان تطبیق نسخ چون اینجا یک فیلم از اکران خصوصی و جشنواره تا اکران عمومی و شبکه خانگی چند نسخه به خود می‌بیند که هریک برای خود فیلم مستقلی‌است با طول و عرض متمایز و با آغاز و پایان متفاوت. این کثرت نسخ کار نقد را دشوار می‌کند که کدام نسخه را باید اصل قرار داد. گاه پیش می‌آید که نویسنده‌ای نقدی وارد می‌کند بهلحظه‌ای از فیلم و دیگری عنوان می‌کند در مثلا نسخه جشنواره سکانسی‌ بود در توضیح این ابهام که حالا نیست! گاه سینما به سینما نسخه عوض می‌شود! پیش آمده نسخه اکران عمومی فیلمی را دو نفر در دو سینما دیده‌اند و باز در بحث به مشکل خورده‌اند چون صحنه‌ای که یکی مصداق آورده دیگری مدعی‌است در فیلم نبوده و قس علی هذا!

در آثار مسعود کیمیایی دیگر عادت کردیم به چند نسخه بودن فیلم‌هایش از نسخه مفصل اولیه تا نسخه‌ کوتاهتر اکران. برای کسی که سینمای کیمیایی را می‌شناسد این امری غریب نیست. فیلمسازی که فیلمنامه را گرچه دقیق هم بنگارد اما فیلم‌نوشت برایش فراتر از یک نقشه راه نیست و حین اجرا بسیار به آن می‌افزاید و یا از آن می‌کاهد. او بیش از این که در قید به تصویر کشیدن قصه‌اش باشد خود را وقف عکاسی از جهان ذهنی خود می‌کند. این فرایند آزاد فیلم‌سازی در مرحله تدوین دشوارترین خوان خود را باید از سر بگذراند که از این خیل نگاتیو‌های ثبت شده از آن جهان ذهنی چگونه می‌شود فیلمی سر و شکل‌دار تدوین کرد که خطوط داستانی عجیب و نامانوسش هم تداوم یابد و هم درک شود.

کیمیایی از دل یک چنین سبک فیلمسازی، هم فیلم حکم را خلق‌ کرد که از بهترین‌های او شد و هم قاتل اهلی که انگار کشتی‌اش به ساحل نرسیده. در این واپسین اثر کیمیایی، این کثرت نسخ دیگر دارد بیداد می‌کند. وقتی درباره این فیلم سخن می‌گویی نمی‌دانی درباره کدام فیلم داری سخن می‌گویی و مخاطبت درباره کدام فیلم دارد می‌اندیشد. نسخه تهیه‌کننده برای اکران خصوصی، نسخه کارگردان برای اکران جشنواره و نسخه مرضی‌الطرفین برای اکران عمومی و خدا می‌داند کدام نسخه برای اکران شبکه خانگی! فیلم توی این هیاهوی سهم‌خواهی و خیرخواهی بتدریج گم شد که حالا وقت نوشتن بناچار باید اعلام کنی که این نوشته درباره نسخه اکران عمومی فیلم‌است که نگارنده نسخ دیگر را ندیده که بخواهد قیاس کند یا نه.

قاتل اهلی چه در داستان و چه در لحن به آثار وصیت‌نامه‌ای کیمیایی نزدیک‌است، به اعتراض و حکم که هردو ماندگارند. در وصیت‌نامه اول یعنی اعتراض، امیرعلی، وجه اساطیری سینمای کیمیایی یعنی قیصر حالا موی سپید‌کرده، به نفع فهمیدگی اجتماعی، تن به حذف خودخواسته می‌دهد تا نسل نوگرا، نسل روزنامه و قهوه و گیتار و پیتزا بمانند و قهرمانان خود را بپروند. در وصیت‌نامه دوم یعنی حکم تیرگی بیشتری حکمفرماست. وجه اجتماعی سینمای کیمیایی یعنی قدرت در قالب رضا معروفی پس از گذر از جوانی و مبارزه، حالا خود صاحب قدرت و حکم‌است. او قهرمان عاصی جدید یعنی محسن چشمه‌سری را از پای در می‌آورد برای تصاحب عشق او و به نفع بقای دار و دسته خودش.

وصیت‌نامه سوم یعنی قاتل اهلی نیز بیشتر از حکم در سیاهی فرو می‌رود. دیگر کار از تقابل قهرمانان دو نسل گذشته چون در این دوران هیچیک دوام نمی‌آورند. حاج‌سروش و سیاوش مطلق هر دو عصیان می‌کنند اما قادر نیستند از حصار بسته بازی کثیف پول و قدرت خارج شوند. از عصیان آنها هیچ گلدان شمعدانی لب پنجره نمی‌ماند. آنها قهرمانانی ناکامند و فیلمساز می‌کوشد غمخوارانه داستان این شکست را روایت می‌کند. آنها باید بیایند و برای بجا آوردن وظیفه‌‌ای از سر اعتقاد یا تعلق خاطر مبارزه‌کنند تا بمیرند. از این رو قاتل اهلی یادآور فیلمهای جنایی دهه شصت و هفتاد سینمای فرانسه‌است با همان سردی و خشونت در تصاویر و روایت. نظیر همان فیلمهایی که ما عصرهای جمعه از شبکه یک یا سه‌شنبه‌شب‌ها از شبکه دو می‌دیدیم و بیشتر اوقات لینو ونتورا را در نقش قهرمان خود ‌داشت، قهرمانی که همیشه باید تا پای جان برای حل معمایی مخوف می‌کوشید و می‌جنگید تا سرانجام هم به شکستی محتوم تن دهد و در غربت و تنهایی محض بمیرد.

قهرمانان پیر و جوان قاتل اهلی دیگر فرصتی برای عاشقیت ندارند بس که این نبرد سیل‌آسا بر آنها فرو می‌آید. دیگر فرصتی برای مکالمه با نسل جدید هم نیست. نسل جدید که آن خواننده نماینده‌اش است فهمی ندارد از باورهای حاج‌سروش و ارادت سیاوش، بهمن تعریف خود را از اعتراض دارد، یک اعتراض شیک و امن و آبرومند. اما این سو نه سیاوش تن به معامله‌های فریبنده‌ آن وکیل فاسد می‌دهد و نه حاج‌سروش مصلحت‌اندیشی‌های پیر مرادش حاج‌نور را برمی‌تابد. آنها می‌کوشند در این شهرگناه، نقطه‌ای سپید حک کنند اما دستاوردی ندارند. فقط سیاوش به قیمت جان خود آن وکیل فاسد و خائن را از گردونه هزار مهره این بازی حذف می‌کند. اما دستاورد حاج سروش از این هم کمتر است. او تصمیمی راسخ به عصیان و افشاگری می‌گیرد اما درست قبل از اینکه بتواند کاری برای رسالت قلبی‌اش انجام دهد در بهترین سکانس فیلم پشت آن چراغ قرمز ترور می‌شود و در تنهایی غریبی گوشه خیابان جان می‌دهد، انگار فرجام لینو ونتورا در فیلم پروانه روی شانه! می‌ماند پیچیده‌ترین شخصیت این فیلم و شاید سینمای کیمیایی یعنی که حاج‌نور با بازی درخشان پرویز پورحسینی. پیرمردی مؤمن که هم عقیده و آرمان دارد برای مبارزه با مافیای اقتصادی و هم انگار دغدغه‌هایی عمیق‌تر دارد برای مصلحت و آرامش شهر. اوست که ناچار است مدارک ساخته‌شده علیه آبروی حاج‌سروش را جمع‌آوری کند و اوست که باید حکم دهد برای خاموشی صدای شاگرد عزیزش مباد که فریادش شهر را به هم بریزد. و اوست که باید در خلوت خود تلخ بگرید برای تصمیم‌های دشواری که بناچار باید بگیرد، برای خونی که از زخم اعتقاد می‌ریزد و برای آرمانی که روا نیست توسط مافیای پلید و سلطه‌جو بلعیده‌شود. قاتل اهلی اوست آیا؟

وقتی درباره قاتل اهلی می‌نویسی می‌بینی که هنوز فیلم روی کاغذ فیلم خوبی‌است و می‌تواند ماندگار هم باشد اما در عمل اتفاق دیگری افتاده. با اثری مواجهیم که گرچه آن هیمنه باشکوهش از قفای این پریشانی و شلختگی هنوز پیداست و با اینکه چند لحظه خوب و یک ترانه زیبا و کلی دیالوگ شنیدنی دارد ولی انگار هنوز ناتمام‌است. بخش بزرگی از قابلتها و انرژی مهیب داستان در مجادله بی‌پایان کارگردان و تهیه‌کننده و همدل نبودن گروه تولید هدر رفته‌است. فیلمنامه در حد جمع و جور نشدنی بسط یافته، کارگردانی در این فرایند تند و وسیع تولید، کیفیت ثابتی پیدا نمی‌کند و نماها از سطح خوب تا ضعیف و حتی عجیب فیلمبرداری شده‌اند. بازیگران عمدتا یا دل به قصه نداده‌اند یا توی این فضای ناهمدل به درکی از نقشها نرسیده‌اند. موسیقی‌متن که باید نقطه قوت آثار کیمیایی باشد این بار نه کمکی به روایت می‌کند و نه نوای خوشی در گوش مخاطب می‌سازد، گاهی گمان می‌کنی که شاید اصلا مخصوص این فیلم ساخته نشده و صرفا چند تم انتخابی‌است! صداگذاری همچون سریالهای روتین انجام شده و صداگذار هیچ حواسش نیست که مثلا صدای عصای حاج‌نور توی خانه‌ خلوت و اسرارامیزش چقدر اساسی ‌باید باشد اما حیرتا که آن عصا صدا ندارد! نهایتا تدوین که در آن اثر چندانی از سلیقه و هنر نیست و قیچی تدوینگر گهگاه در پرت‌ترین لحظات نما فرود می‌آید و وارد پرت‌ترین لحظات نمای بعدی می‌شود و تدوین موازی خطوط داستانی به شکل عجیبی به زور کنار هم چسبانده‌شده‌، بی‌هیچ تناسب و تقارنی! بگذارید دیگر از حاشیه‌های مخرب فیلم بگذریم که بسیار نقل شده و می‌شود.

همه اینها را که بگذاریم کنار هم فقط افسوس می‌ماند و حسرت از فیلمی که بعد از شکست فیلم عجیب متروپل با آن روایت انیمیشنی‌اش، می‌توانست گام بلندی به پیش باشد، گامی به سمت سینمای اصیل کیمیایی تا بنشیند کنار حکم و جرم اما در عوض در مسیر معکوس به سمت از دست رفتن می‌تازد اگر نگوییم از دست رفته‌است. اما سینمای ما سینمای نسخه‌های متعدد است و می‌شود امیدوار بود شاید روزگاری نسخه چهارم و پنجمی هم از قاتل اهلی تدوین شد با موسیقی و صدای تازه. آن وقت است که فیلم می‌تواند یک‌جای آبرومند از کارنامه استاد محکم بایستد چون حیف‌است که فراموش شود. امیدواریم چون آدمیزاد حق دارد رویا ببافد، آن هم درباره سینمای مسعود کیمیایی، سینمایی که دوستش داریم.

شب‌بیداری با مرگ

مقایسه دو فیلم مادر قلب اتمی (علی احمدزاده) و شریک‌جرم (مایکل مان)
این یادداشت در تاریخ شانزدهم مهرماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

پایان دهه ۹۰ و اوایل هزاره جدید، دوران پختگی آثار مایکل مان بود. شاهکارهایش را ساخته بود و هنوز مرتب فیلم می‌ساخت تا نوبت رسید به شاهکاری جمع و جورتر که ترجمه نام این اثر استاد هم تقریبا ناممکن‌است، وثیقه؟ شریک‌جرم؟ همدست؟ بهتر‌است همان Collateralصدایش کنیم. داستان یک راننده تاکسی به نام مکس که انگار سالهاست غرق‌شده در امنیت روزمرگی و به مرور هدفهایش بدل به آرزو و رویا و حسرت شده‌اند. او در عمق این تکرار بی‌غایت مجبور شد شبی برزخی را در جوار عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار وینسنت، یک آدمکش حرفه‌ای.collateralاین سو اما علی احمدزاده، فیلمسازی جوان و جویای نام‌است. او در دومین فیلمش می‌خواهد قدم بلندی بردارد و بر هم می‌دارد. مادر قلب اتمی را می‌سازد، داستان آرینه، یک دختر جوان مسیحی از خانواده‌ای مذهبی و مرفه که مثل بسیاری از هم‌نسلانش زندگی زیرزمینی سرخوش اما واقعیت‌گریزی دارد. عادت کرده به قانون‌شکنی‌های کوچک و دیگر عمقی در اعتراضش مشهود نیست، آخر او همیشه ورود ممنوع می‌رود! عیش‌های دست‌ساز و اعتراضات یواشکی! او به سرعت دارد از همه چیز می‌گریزد و همه‌چیز را دور می‌زند تا فقط عبور کرده‌باشد، از خانه، از خانواده، از مردان، از زنان، از آدمها و دست آخر هم از وطن. اما قبل از این گریز آخر است که او هم باید شبی برزخی را با عجیب‌ترین آدم شهر به صبح برساند. در کنار غریبه‌ای بی‌نام که حرفها و کارهایش ابتدا می‌خنداندت اما بتدریج سخت می‌ترساندت.
مادر قلب اتمیپس از شنیدن صدای نشستن یک هواپیما، وینسنت انگار از آسمان آمد، از کره‌ای دیگر یا از جهانی دیگر؟ یک مرد پرجذبه، خاکستری‌پوش و خاکستری‌موی! این مرد همه توجهش معطوف اجرای تمام و کمال ماموریتی‌است که هزینه‌اش را نقدا و کامل به او پرداخت‌شده، کشتن شاهدان و دادستان یک پرونده جنایی مهم! او همدستی از این دنیا لازم دارد و چه کسی بهتر از یک راننده تاکسی بزدل و بی‌خبر از همه‌جا که هم راننده‌اش باشد، هم گروگان و هم همدست! از گذشته وینسنت هیچ نمی‌دانیم مگر همان یک‌بار که خودش مدعی شد والدینش را کشته اما بعد گفت شوخی کرده! یا بعد از کشتن آن نوازنده جاز که انگار تداعی دردناکی از گذشته‌اش از ذهنش می‌گذرد اما باز هم هیچ نمی‌گوید. بهترین بازی کارنامه تام کروز!

غریبه انگار از ناکجا می‌آید. سبز می‌شود توی راه آرینه و نوبهار، تا به بهانه آن تصادف مدیونشان کند، تا اسیرش شوند. آدمی که انگار روی زمین بند نیست و هر لحظه همه‌جا می‌تواند باشد. مردی‌است جذاب و خاکستری موی اما حرفهایش جنس‌ حرفهایی نیست که این دختران جوان عادت به شنیدنش داشته باشند. می‌گوید از دنیایی موازی آمده، پدرش یک هیولاست و مادرش عاشق صدای هیتلر‌ بوده. انگار با تمام دیکتاتورها و مشاهیر عالم در همه اعصار ارتباط دارد. به چند زبان سخن می‌گوید اما زبان مشترکی بین او دختران شکل نمی‌گیرد و حتی کرشمه‌های دخترانه هم راهی باز نمی‌کند. غریبه بازی را تماما در دست می‌گیرد و صحنه‌گردان این کابوس می‌شود. این اجرای باورنکردنی بهترین بازی کارنامه محمدرضا گلزار است!

گرگی در چشمان وینسنت خیره می‌شود. او مکس را تمام شب، ایستگاه به ایستگاه مهمان ضیافت خونین و بی‌نقص خودش می‌کند تا شاهد باشد. مکس طاقت‌بریده، می‌خواهد هر جور که شده فرار کند از این وحشت و پناه ببرد به گوشه دنج و رنجور زندگی خودش اما از دست ویسنت نمی‌شود گریخت. وینسنت نهیبش می‌زند که چگونه اجازه داده شهر چنین اهلی و رامش کند و از آرزوهایش و از خودش مدام دور و دورترش کند. او را برمی‌انگیزد که به زنی که دوست دارد زنگ بزند و قدمی بردارد برای دلش، از مادر بیمارش عیادت کند و در مذاکره‌ای با یک رییس تبهکار مخوف نقش وینسنت را بازی کند! ویسنت این راننده تاکسی منزوی را از یک گروگان بی‌دست و پا رشد می‌دهد به یک حریف سرسخت. به کسی که لیاقت دارد ته ماجرا، مقابل وینسنت بایستد. وقتی زن مورد علاقه مکس بعنوان هدف بعدی ماموریت معرفی می‌شود دیگر این مکس‌است که‌ نمی‌تواند از قصه کنار بکشد. او باید با همه وجود به دل قمار حادثه بزند.

مرد غریبه پیش چشم دختران با صدام حسین دیدار می‌کند. این واقعیت‌است یا امتداد هپروت دختران؟ آرینه به عادت مالوفش این بار نیز فرار را می‌آزماید بلکه بتواند این دیوانگی را هم دور بزند اما غریبه دور زدنی نیست! او آرینه را حریف خود می‌خواهد پس خشونت آغاز می‌کند. نوبهار بیمار را با نهیب‌های تحقیرآمیز به دنیای خودش و به جوانمرگی دعوت می‌کند. هیچ راه سرراست و مسالمت‌آمیز و هیچ شیوه برآمده از عادت و انفعال ختم‌کننده این کابوس نیست. آرینه باید رخ به رخ با غریبه مواجه شود.

مکس حالا به خودآمده، باید جان آن زن را از چنگال تیز وینسنت برهاند. ویسنت حالا مکس را می‌بیند که می‌خواهد تمام‌قد در مقابلش بایستد پس با رجزی او را به مصاف می‌خواند و می‌گذارد گلوله‌های مکس بر جانش نشیند و تیرهای خودش این‌بار به خطا رود تا به او بگوید مکس تو دیگر عضو آن اجتماع میلیونی مردگان متحرک نیستی! تو دیگر بیدارشده‌ای! آنگاه جسم بی‌جان وینسنت توی آن سپیده سحر با قطاری که از چرخهایش شرر می‌بارد می‌رود که توی آن شهر برزخی بچرخد و بچرخد. و اینک وظیفه به انجام رسیده‌است.

آرینه برای جان نوبهار با غریبه وارد بازی مرگ می‌شود اما باز می‌کوشد تقلب کند،‌ آخرین تلاش برای دور زدن. سیلی برق‌آسای غریبه می‌فهماندش که این بازی را باید با جان و دلش بازی کند و هیچ جایی برای زیرکی نیست. بازی آغاز می‌شود و تهش غریبه که آرینه را هوشیار و بالغ مقابل خودش می‌بیند اجازه می‌دهد او برنده باشد و خود داوطلب سقوط می‌شود. غریبه در سپیده سحری که دارد بر شهر آشکار می‌شود محو می‌شود. بعد از اینکه گفت: من هرگز نمی‌بازم! اینک وظیفه او هم به انجام رسیده‌است.

مکس و آرینه، هر دو شبی را با شمایلی برازنده از مرگ به سحر رساندند و به مدد این سلوک دشوار، قادر به عبور از سرکوبی شدند که زندگی هردو را معیوب کرده‌بود. هر دو برای نجات جان آنکه دوستش می‌داشتند برای اولین بار ترس و محافظه‌کاری را پشت سر گذاشتند و تا پای جان جنگیدند. هرچه بادآبادی گفتند و شکست احتمالی را ترجیح دادند به ترک میدان. دیگر امکان ندارد مکس به روزمرگی خموده و نومیدش بازگردد، حالا اوست که رویای شخصی خود را به اراده خود می‌سازد چون دیگر نمی‌تواند مقهور و مغلوب بماند. آرینه هم دیگر از زندگی و آنچه دوست دارد و آنچه رنجش می‌دهد فرار نخواهد کرد چون دیگر جسارت مواجهه با انتخاب را آموخته. آنها از جوار مرگ با چشمانی باز به زندگی برخواستند که فرموده‌اند آدمها خوابند وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.

آرمیده در رنج*

به بهانه پایان پخش سومین فصل سریال تویین پیکس
اثر دیوید لینچ محصول ۲۰۱۷
این یادداشت در تاریخ بیست و یکم شهریورماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

david lynch twin peaks
ده سالی گذشته بود و دیگر پایان طربناک و مومنانه اینلند امپایر را نقطه وداع دیوید لینچ با سینما پنداشته بودیم که خبر رسید استاد فصل سوم تویین‌پیکس را در هجده قسمت یک‌تنه کارگردانی خواهد کرد! این یعنی بشارت هجده ساعت تجربه لینچی تازه که سخت بود باورش اما در کمال ناباوری با همت همه خانواده تویین‌پیکس این پروژه رویایی به سرانجام رسید. پخش این فصل بی‌تردید از مهمترین رویدادهای سینمایی امسال‌است چرا که دیوید لینچ در طول این هجده قسمت، باز هم توانست مخاطب کارآزموده‌اش را غافلگیر کند و همچنان چندین قدم از او پیش بماند.

فصل سوم تویین‌پیکس نه شباهتی به سریالهای عصر‌طلایی دارد و نه حتی شباهتی به فصلهای قبلی خودش دارد! فضاهای آشنای لینچ را دارد اما مگر می‌شود با لینچ دست لینچ را خواند که در هر فیلم،  برگی تازه از جعبه جادوی منحصربفردش برایمان رو می‌کند. پس تماشاگر بینوا در مواجهه با دنیای غریب فصل تازه، هیچ دستاویزی نمی‌یابد. دربه‌در دنبال چیزهای آشنا و آدمهای آشنا می‌گردد و کلی از آشنایان تویین‌پیکس را هم ملاقات می‌کند اما در آنها دیگر هیچ‌چیزی آشنا نیست. انگار سایه‌ای همه‌چیز آن دنیا را در برگرفته، سایه‌ای از اندوه، از ترس. تماشاگر سرنخ‌های کهنه‌ای از داستان دارد که سریعا متوجه می‌شود دیگر استفاده‌ای ندارند و سرنخ‌های تازه‌ نیز به این آسانی‌ها به دست نمی‌آیند.

توی این تویین‌پیکس، علی‌الظاهر همه چیز سرجایش هست اما هیچ‌چیز مثل سابق نمانده. انگار در طول ۲۵سال، گردی غریبه روی تمام شهر را پوشانده باشد. انگار اهریمن و زمان به هم ساخته‌اند و بی‌وقفه بر این شهر تاخته‌اند و همه شادابی و پویایی شهر را زدوده‌اند. آنچه باقی مانده بیشتر به شهر ارواح مانند‌ است، به شهری بازمانده از جنگی خانمان‌سوز. آدمهای آشنای داستان ما یا گرفتار اندوه پیری‌اند یا فرورفته در جنونی تلخ  یا در تلاشی نومید برای نجات شهر. جوانان نورس داستان هم که بی‌خبرند از آنچه از سرگذرانده‌اند و آنچه در پیش‌است.  برادران هورن را می‌بینیم که دیگر آن هماهنگی شیربن را با هم ندارند و دور شده‌اند از هم. جری هورن پیرمردی دیوانه‌ شده که مدام در گریز‌است و  مدام سر به کوه و بیابان می‌گذارد. بن هورن هنوز هتلش را می‌گرداند اما دل و دماغ سابق را ندارد، انگار او آخرین بازمانده نرمال‌ خانواده‌‌است که مسوول پرداخت همه تاوان‌هاست آن هم به دلار! همین‌است که بن هورن دیگر از همه شیطنت‌های تازه واهمه و پرهیز دارد. دکتر جاکوبی همچون خطیبی مصلح در تلویزیون اینترنتی خودش، برای مردم شهر سخنرانی می‌کندتا بیدارشان کند و نجاتشان دهد آن هم با تبلیغ برای بیل‌های طلایی به قیمت ۲۹٫۹۹ دلار! که ای مردم بشتابید و یک بیل بخرید و با آن خود را از این کثافت بیرون بکشید! همان بیل‌‌هایی که دکتر خودش می‌خرد و خودش رنگ طلایی به آنها می‌زند. توی شهر، جیمز موتورسوار، مبهوت و سرگردان ‌است و هنوز عشق از او می‌گریزد. عمویش اد در سکوتی از سر تسلیم، فقط پمپ بنزینش را می‌چرخاند و نورما نیز همه وجودش را روی توسعه کافه دابل‌آر گذاشته تا یاد نکند از تک‌افتادگی‌اش. دختر شلی گرفتار ازدواجی نحس شده و خود شلی هم کمافی‌السابق دل به شیاطین ‌می‌بازد! از آدری پسری شرور به جا مانده که در شهر مصیبت می‌آفریند و خود آدری زندانی برزخی دیگر‌ است. توی کلانتری هم اوضاع بهتر نیست و آنجا هم اگر زندگی‌واری لوسی نباشد ماتم و رکودش امان می‌برد. آن وسط هاوک گیس‌سپید‌کرده وظیفه‌اش را در مراقبت از همه آدمهایی می‌داند که از آن تندباد جان به در برده‌اند یا ظاهرا جان به در برده‌اند. او همچون آن پیرمرد لولی‌وش که هری دین استنتون عالی بازی‌اش می‌کند، در عین اینکه امیدشان رو به نومیدی‌است باز دست از مبارزه و تلاش نمی‌کشند.

این شهر انگار همه نبردهای پیشین را به آن شیطان مقیم باخته و دیگر دارد از رمق می‌افتد. ابلیسی که نطفه‌اش، خیلی پیشتر در جریان یک سرآغاز شوم در تاریخ بشریت و در دل آن شرارت آغازین بسته شد و از همان لحظه قلمرو گسترد و در زیر پوست زندگی و زندگان نبردی آغاز کرد. مصافی پنهان که با کشف جسد لورا پالمر بود که تازه شروع کرد به عیان شدن. لورا پالمری که فقدانش پر شد از ویرانی و از تسخیر و غلبه گام به گام اهریمن بر شهر و آدمها.

اما روزگاری یک دیل کوپر پای در شهر نهاد و شد امید نجات و طلیعه پیروزی. کاراگاهی جوان، زیبا و پرنشاط و در عین حال مصمم و بی‌باک. او عاشق قهوه و پای گیلاس بود اما تیرش هم خطا نمی‌رفت. او به مرز پیروزی هم رسید اما در نبردی نزدیک مغلوب عاشق بودنش شد و ۲۵ سال آزگار در اغمایی بیدار به سر برد در بازداشت خانه ‌سیاه. آن بیرون ۲۵ سال آزگار بدل پلیدش یا همان کوپر بد، در غیبت حریف، هرچه خواست تاخت و تسخیر کرد و داشت بی‌هیچ دردسری مقدمات غلبه نهایی‌اش را مهیا می‌کرد اگر مردمان پیر می‌گذاشتند.

انگار تنها این مردمان سالخورده هستند که نگران تباهی این دنیا هستند و عاقبت نیز همانان دست به کار می‌شوند برای نجاتش. پیرمرد تک‌بازوست که دیل را همچون نوزادی به دنیا برمی‌گرداند و می‌گذاردش کنار زنی لایق که در وجودش عشق بدمد تا وقت بیداری‌اش زودتر فرارسد. آن رییس نازنینش در بیمه‌است که همچون پدری دلسوز زبان کودکانه دیل خواب‌زده را می‌فهمد و حمایتش می‌کند. کلانتر ترومن و معاونش هاوک که هنوز سرنخ‌های آن پرونده نفرینی را دنبال می‌کنند تا روز مبادایش فرارسد. و آن بانوی پیر و کنده چوبی جادویی‌اش که تا آخرین نفسش هاوک را هدایت می‌کنند در این مبارزه. خود جناب لینچ، در نقش گوردون کول مامور پیر FBI  به فرجام رساندن این پرونده را که چند همکار و دوستش را بلعیده، رسالت تاریخی خود می‌داند و انگار هیچ دمی از عمر نمی‌تواند فارغ از نفرین این راز سربه‌مهر باشد.

مجموع همه این تلاش‌های همسو و باورمند است که عاقبت مایه بیداری دیل کوپر می‌شود و او را شش‌دانگ به رینگ مبارزه می‌فرستد. اویی که به پشتوانه این همه عمر تلخ که بر همه گذشت و این همه آدم نازنین که توی این مصاف دوام نیاوردند این بار نباید بازنده باشد. اما انگار بردها و باخت‌ها مراحلی بیش نیستند. هر مرحله مخوف‌تر و دشوارتر از مرحله قبل و هر منزل فریبنده‌تر. دیل کوپر در تصمیمی جسورانه و آرمانی می‌کوشد شکست بزرگتری بر حریف تحمیل کند. او وارد بعدی دیگر می‌شود و از مرزی ترسناک می‌گذرد بلکه بتواند همه آب رفته را به جوی برگرداند اما در هولناکترین و ملتهب‌ترین لحظه این مرحله‌است که دیوید لینچ نقطه پایانش را بر این واپسین اثرش می‌گذارد. این بار هم نتوانستیم دست استاد را بخوانیم و این بار نیز ما را در حیرت و اندوهی عمیق به حال خود رها کرد. اندوهی که نه به سیاهی پایان بزرگراه گمشده و جاده مالهالند است و نه به قدر انتهای اینلند امپایر روشن‌است. اندوهی ناشی از کشف این مهم که این مبارزه را هیچ پایانی‌ در کار نیست و آنان که مردان مبارزه با سیاهی باشند رنجی ابدی را به جان خواهند خرید در این کابوس واقع‌نما یا این واقعیت کابوس‌گونه تا بلکه روزگاری پاسخ پرسش مونیکا بلوچی در رویای گوردن کول را بیابند که چه کسی دارد رویای ما را می‌بیند؟

*برگرفته از عنوان اپیزود سوم فصل اول “Rest in Pain” (در رنج بیارامد) که به خاکسپاری لورا پالمر می‌پردازد و دستکاری کنایه‌واری‌است از عبارت rest in peace (معادل روحش شاد) که از ذکرهای تدفین‌است.

باید این خاک گرم بماند

به بهانه اکران دیرهنگام فیلم زادبوم
ساخته ابوالحسن داودی محصول ۱۳۸۷
این یادداشت در تاریخ بیست و نهم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

آن زمان‌ها باورش سخت بود کمدی‌ساز کاربلدی که کمدی خوب من زمین را دوست دارم را ساخته‌بود می‌گفت دیگر کمدی ساختن را دوست ندارد و شاید دیگر هم نسازد! اولین فیلم جدی‌اش، مرد بارانی، اثری متوسط از کار درآمد پس داودی بار دیگر بناچار به کمدی‌سازی بازگشت و کمدی خوب دیگری ساخت، نان و عشق و موتور هزار. اثری جدی بعدی داودی یعنی تقاطع کار سنجیده‌‌تری بود و با فرم و اجرایی فراتر از استانداردهای آن سالهای سینمای ایران نگاه منتقدان را جلب خود کرد اما حیرتا که در گذر سالیان از این فیلم خوش‌ساخت هم چیز زیادی به یاد نماند شاید چون گرته‌برداری تمیزی از چندین فیلم مهم سینمای جهان بود بدون اینکه بقدر کافی اینجایی‌شده باشد. طبعا دیگر منتظر کمدی تازه‌ای از داودی نبودیم و همزمان تقاطع هم انتظاراتمان را از او بالا برده بود که زادبوم را آغاز کرد، پروژه‌ای جاه‌طلبانه‌ با تولیدی پرزحمت در چند شهر که به سنت تولیدات آن سالها سری به اروپا هم می‌زد! صحبت از طراحی تعداد زیادی لاک‌پشت مکانیکی برای فیلمبرداری سکانس تولد لاک‌پشتها هم پروژه زادبوم را سر زبانها انداخته بود. پس توی جشنواره همان  ۹سال پیش و در اولین نمایش‌هایش به تماشایش نشستم. خاطرم هست که اثر دومی بود که در یک روز می‌دیدم ولی با این وجود جذبم کرد. فیلم را چند گام جلوتر از تقاطع یافتم به شرط تدوین مجدد آن هم به دست تدوینگری بی‌رحم که بزند آن همه نمای معرف طولانی و ریتم‌شکن را سر و سامان دهد وگرنه زادبوم خوب شروع می‌شود و خیلی زود قلابش تماشاگر را درگیر می‌کند که جریان این آدمهای بظاهر بی‌ربط که موازیانه دارند روایت می‌شوند چیست؟ البته فیلم قدری به لکنت می‌افتد تا خط و ربط‌ها را معلوم کند و به قصه جان دهد اما نهایتا با پایان‌بندی تاثیرگذارش در جوار موسیقی بسیار زیبای کارن همایونفر عاقبت بخیر می‌شود. از سینما که زدم بیرون احساس خوبی داشتم. مصمم بودم که زادبوم را در اکران هم دوباره ببینم و خوش‌بین بودم که خیلی نقایص کار در تدوین مجدد رفع خواهد شد و فیلم چندین درجه بهتر خواهد شد اما آن روز موعود هرگز فرا نرسید و خاطره آن نمایش جشنواره‌ای در ذهنم مستقل از فیلم شروع کرد به بهتر شدن و شیرین‌تر شدن.

پس از ۹سال خبر آمد که زادبوم عاقبت اکران خواهد‌شد و از قضا این یکی خبر اکران زادبوم جدی شد. زادبوم و خاطره‌اش در غیابش انقدر برایم عزیز شده‌بود که زود به دیدارش شتافتم و به تماشایش نشستم اما مواجهه با واقعیت آسان نبود. دیدم گرچه همه نقایص تدوینی را رفع کرده‌اند و فیلم به مراتب روانتر از نسخه اولیه‌اش شده اما انگار در عبور سالها زیبایی‌هایش رنگ‌باخته و طراوتش تکیده. در این مواجهه تاریخی دریافتم که باتوجه به کیفیت بد سالنهای سینما در آن سالها لابد من متوجه خیلی دیالوگهای گلدرشت و نچسب نمی‌شده‌ام چون شنیدن دقیق دیالوگها با آن کیفیت نزدیک به محال بود. متوجه خیلی از اشکالات بصری هم نمی‌شدم چون آن آپارات‌های کهنه، چنان تصویر عجیبی می‌انداختند روی پرده که فلو را از فوکوسش را نمی‌شد از هم تشخیص داد. انگار تماشای مجدد فیلمهایی که قدیمها در سینما دیده‌ای در سینماهای باکیفیت امروزی ریسک بزرگی‌است چراکه این همه وضوح صدا و تصویر ممکن‌است فیلم عزیزکرده‌ سالیانت را براحتی بشورد و ببرد و تو بمانی و این سوال که سینما بخاطر آنچه می‌بینیم در دل می‌نشیند یا آنچه نمی‌بینیم؟ شاید اگر دیالوگی را درست نمی‌شنویم تخیل ما بمرور بهترین کلام را می‌گذارد جایش و وقتی نمایی را درست تشخیص نمی‌دهیم خاطره ما بعدا در اوج می‌پردازدش. از خود می‌پرسم این زادبوم که تا قبل از تماشای دوم ۹سال در ذهن من زیسته‌بود و رشد کرده‌بود چقدرش محصول فیلمساز بوده و چقدرش پرداخته ذهن من و تابع تغییرات من در این همه سال بوده؟
کنکاش در این پرسشها بحث مفصلی می‌طلبد اما عجالتا عقل حکم می‌کند موضع منصفانه‌ام در خصوص زادبوم میانگین دو احساس متفاوتم به فیلم در سالهای ۸۷ و ۹۶ باشد. بدین‌سان باید گفت که زادبوم اثر شریفی‌است. تولید قابل دفاعی دارد و لحظات تاثیرگذاری بعلاوه فیلمنامه‌ای هوشمندانه‌ و نمادگرا که مسیر باورپذیری را از اوج پراکندگی داستان و آدمها به سمت همگرایی آنها می‌پیماید. داستانی درباره لاک‌پشتهایی سی‌ساله و هم‌عمر انقلاب اسلامی در آن سال که پس از تولدشان در سواحل ایران در اقیانوسهای جهان طی‌طریق می‌کنند و هنوز به زادبومشان بازنگشته‌اند. درباره اعضای یک خانواده سطح بالای ایرانی که هر یک در گوشه‌ای از زمین به تنهایی اهداف شخصی خود را دنبال می‌کنند و چراغ‌های رابطه‌شان یا خاموش‌شده و یا دارد سوسو می‌زند. درباره خانواده‌ای بی‌کانون و در مرحله پذیرش جدایی و فراموشی هم. اما سیر تنزل روابط اعضای خانواده زمانی متوقف می‌شود که پدر در فعالیت سیاسی انتخاباتی‌اش شکست می‌خورد و بیمار می‌شود و بناچار به آغوش همسر دل‌آزرده‌اش بازمی‌گردد و از قضا مقارن همین بازگشت، آن لاک‌پشتهای سی ساله هم سرانجام سر و کله‌شان پیدا می‌شود برای تخم‌گذاری و چقدر در جوار لاک‌پشتها حال فیلم بهتر‌ است. از این نقطه‌است که خطوط داستان هر کاراکتر بسمت نقطه‌ای کانونی شیب می‌گیرند. این همگرایی و نزدیک‌شدن آدمها از زخمهای کهنه می‌گذرد تا اگر محبتی مانده باشد که مانده، گذشت‌ها و جبران‌ها و باهم از نوساختن‌ها بتدریج جوانه ‌زند و مرهم شود. زمانی که تک تک اعضای این خانواده محبت خود را به یکدیگر بازیافتند و دست در دست هم نهادند و آن هنگام که پای همه آنها روی این خاک ‌استوار گردید و دلهاشان گرم‌تر و سرخ‌تر شد، آن زمان است که باید بدانند خاک زادبوم باید گرم باشد و بماند و باید آتشی شورانگیز نثار تولدی تازه کنند و در آن سپیده سحر است که جوجه لاکپشت‌ها سر از خاک گرم و پذیرا درمی‌آورند و خرامان خرامان به سوی دریا می‌روند تا طی طریق اقیانوسی خود را آغاز کنند بدون اینکه مزاحم اولین خواب شیرین این خانواده تازه‌ بازیافته شوند. چه زیباست وقتی فیلم جایی قبل از آن نقطه کانونی تمام می‌شود و این تماشاگر است که باید خطوط را امتداد دهد و برساند به آن نقطه که هر چهار عضو خانواده در یک نقطه از خاک ایران گرد هم می‌آیند تا این بار اهداف شخصی خود را در سایه هدف جمعی یک خانواده بازتعریف کنند تا برای کودکانی که در راهند زادبوم گرم‌تر و پذیراتری بسازند. همین‌است که معتقدم دعوت مصلحانه فیلم ۱۰ سال پیش به همدلی و همسازی برای میهن و برای نسل آینده، بیشتر به درد امروز ما می‌خورد که این همه گرفتار شدیم در منازعات بیهوده و داریم وظایفمان را بعنوان اعضای خانواده بزرگ ملت نسبت به هم و نسبت به فرزندانمان فراموش می‌کنیم. شاید اگر پدر سیاستمدار شکست‌خورده فیلم در آینده به انتخابات ورود می‌کرد نگاهش از لون دیگر می‌بود. همچون آن کاندیدای محترم ریاست جمهوری که‌ در انتهای مناظره‌ای ملتهب، همچون پدربزرگی دلسوز تذکرمان داد به وظیفه و به آینده و به خاکی که باید گرم نگاهش داریم! وقتی آن شعر کودکانه‌ را همچون نهیبی تکان‌دهنده برای میلیون‌ها بیننده تا انتها خواند، تا آنجا که: آباد باش ای ایران، آزاد باش ای ایران، از ما فرزندان خود دلشاد باش ای‌ایران!

عروسکهای شکسته

به بهانه نمایش خانگی فیلم نفس
ساخته نرگس آبیار محصول ۱۳۹۴
این یادداشت در تاریخ بیست دوم مردادماه ۹۶ در روزنامه هفت صبح منتشر شد.

تراژدی کودکانه «نفس» در وهله اول یادآور اپیزود دوم فیلم «تویی که نمی‌شناختمت» است. فیلمی متفاوت و در خور تامل  در ژانر دفاع مقدس محصول سال ۱۳۶۹ که پس از اکران، بسیار از شبکه‌های سیما پخش شد اما شاید به دلایل فرامتنی چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفت. آن اپیزود «آبی اما به رنگ غروب» نام داشت و یک روز از زندگی دخترک کوچکی را روایت می‌کرد. داستان دخترکی که در تنهایی خیال‌انگیزش توی خانه‌ بی‌صبرانه منتظر بازگشت قریب‌الوقوع پدر رزمنده‌اش از جبهه‌ بود و این چشم به دری بی‌تاب را برای ما و برای ماهی‌قرمز کوچک توی حوض با زبان کودکانه‌اش روایت می‌کرد. اما درست موقع وصل، پدر نرسیده به خانه توسط موتورسوارانی مسلح ترور می‌شود و به شهادت می‌رسد. دخترک سیاهپوش می‌شود و در تنهایی محزون خودش، سوگ پدر را هم با همان ماهی قرمز کوچک همدرد می‌شود حالا که ماهی‌قرمز بزرگتر هم شکار گربه‌ای گرسنه شده بود.

پس با یک الگو طرفیم، یک روایت مثالی از دخترکی که با دل‌نگرانی مبارزه نابرابر پدر قهرمانش با دشمنی بدسگال را به تماشا نشسته تا ما از صافی ذهن کودکانه‌اش بخوانیم که ایثار اصلی فراتر از تقدیم جان که‌ در پذیرش هجرانی‌است که بر این رابطه عاشقانه باستانی تحمیل می‌شود. این الگو خیلی قبل‌تر و در سال ۱۳۵۱ توسط هوشنگ گلشیری در داستان کوتاه شاهکارش «عروسک چینی من» به کمال روایت شده بود. اینجا هم درگیر فضایی آرمانی‌-عاطفی می‌شویم که بصورت کاملا اول‌شخص توسط دخترکی خردسال روایت می‌شود. دخترک با زبان کودکانه و بواسطه بازی با عروسکهایش آنچه بر خانواده و پدرش، بعنوان یک زندانی انقلابی، رفته را روایت می‌کند. روایتی درخشان که خود را کاملا بر نقطه دید کودک منطبق کرده تا مخاطب از خلال قصه‌گفتن‌ها و خاله‌بازی این بچه که اتفاقا سرراست هم نیست و مدام پس و پیش می‌شود و مدام سری به خاطرات شیرینش از پدر هم می‌زند، ابتدا برداشت‌های نامفهوم دخترک از واکنشهای بزرگترها به مساله پدرش را درک کند سپس با تحلیل آن برداشت‌های کودکانه، اصل واقعه را استنباط کند که مثلا آن عروسک چینی که محبوب بچه‌است چون یادگار پدر است و توی خاله‌بازی هم نقش پدر را دارد و حالا شکسته، دارد بی‌صدا اعدام‌شدن پدر را هم القا می‌کند. مخاطب با طی‌کردن این مراحل در شناخت اثر، عمق فاجعه رخ‌داده برای طفلی بی‌گناه و دور از مناسبات خشن آدم بزرگها را به تمامی لمس می‌کند. استفاده دقیق از مکانیزم روایت اول شخص کودکانه‌‌است که اینچنین اثر مهیبی بر نسلهای مختلف مخاطبانش گذاشته که هنوز در بیان دوقطبی دردناک عشق و وظیفه منبع الهام‌‌است. مثل آنجا که مرد در وقت ملاقات زندانیان از دخترش می‌خواهد گریه نکند و از همسرش می‌خواهد التماس کسی را نکند، آنجا که آشکار می‌شود مرد دیگر تصمیمش را گرفته.

اگر «عروسک چینی من» را منبع اقتباس این دو اثر سینمایی فرض کنیم، از نظر اندازه روایت «تویی که نمی‌شناختمت» وفاداری بیشتری به داستان گلشیری دارد، فقط شهادت پدر را به زمان حال آورده تا بار دراماتیک داستان را افزایش دهد. از این سو «نفس» با اینکه روایت اصلی را بسیار گسترش داده و چرخانده اما در فرم نزدیکتر شده به داستان گلشیری چرا که بیشتر کوشیده جهان و رخدادهای ریز و درشتش را از دیدگاه کودک بنگرد و در تصویر کردن نگاه خیال‌پرداز دختر به پدرش، تاریخ و عشق از بیان و پرداخت سینمایی هواشمندانه‌تری بهره برده. با این حال می‌توان گفت هیچیک به پای کوه یخ رفیع این داستان کوتاه هم نرسیده‌اند زیرا هر چقدر هم که کوشیده‌باشند که فیلم را اول شخص روایت کنند باز هم تصاویر، واقعیات زندگی دخترک‌ها را لو می‌دهد و مخاطب دیگر درگیر ابهام‌ نمی‌شود چون درست مثل یک راوی دانای کل جهان قصه را می‌بیند و قضاوت می‌کند. بنابراین احساس مخاطب به سرنوشت دخترک، منطقی بزرگسالانه خواهد داشت به همراه اندوهی رقیق. چراکه روایت بصری این الگو، تفاوت چشمگیری دارد با زندانی شدن در حصار واژگان یک کودک که همچون پازلی به هم ریخته باید قطعاتش را هم یافت و هم چید تا به تصویری شاید، آن هم شاید واضح از تراژدی رسید که این وجه اقتباس‌ناپذیر این اثر ادبی ‌است.
اما در هر سه روایت با دخترکی مواجهیم که نزد او پدر، قهرمانی دلیر است که به جنگ ستمگران رفته و یاور ضعیفان‌است. از آن سو با پدری مواجهیم که گرچه فرزند کوچکش همه دنیایش‌است اما برای تحقق آرمانش و ادای تکلیف به دل خطر می‌زند و این دختران و این پدران عاقبت به لحظه سرنوشت می‌رسند، سرنوشتی که بسیار متاثر از انتخاب اعتقادی پدران‌ است و آن که می‌ماند همه عمر با عواقب دردناک آن انتخاب زندگی خواهد کرد و کاش محکم و مؤمن بماند که بقول استاد ایمون، این است شکوه انسان و این است تراژدی عظیم انسان.

بازمانده

(یادداشتی آزاد درباره آنچه از زندگی و مرگ مریم میرزاخانی می‌دانستم)
این نوابغ هم عجب زندگی و مرگ دراماتیکی دارند برعکس ما که نهایتا یک ابد و یک روز از کل حیاتمان دربیاید و نه ابدیت و یک روز! اینکه نوبل ریاضیات یعنی رفیع‌ترین قله علمی را فتح کرده‌باشی و اندکی بعد در آن اوج دست نیافتنی از دنیا رفته باشی، بدون اینکه پیر شوی، بدون اینکه زیبایی‌ات رنگ ببازد و بدون اینکه فراموشی ببلعدتت، ته سینمایی زیستن و سینمایی مردن‌است. توی وادی سینما جیمز دین را اینگونه سراغ داریم که پس از تنها سه فیلم در اوج جوانی و جمال در تصادف از بین رفت و محبوبیتی جاودانه یافت.
باز یادم می‌افتد که او هم از گروه آن نوابغ جوانی بود که در المپیاد‌های جهانی افتخار کسب کردند اما اندکی بعد اتوبوس‌شان به قعر دره رفت، این‌بار هم مرگهایی سینمایی پس از یک اوج افتخارآمیز اما توامان در ناکامی و ناشکوفایی. او عضو همان تیم بود و شایدتنها بازمانده آنها که از اتوبوس جاماند اما نه به مدت خیلی طولانی. عین فیلمهای مقصد نهایی که نفرین مرگ بدون اینکه حکمتش را بفهمیم گروهی جوان را نشانه‌‌گذاری می‌کند و سپس یکی یکی آنها را شکار می‌کند و همیشه تمام تلاشها برای گریز یا شکستن طلسم بی‌فایده‌است چون دیر یا زود دارد اما سوخت وسوز ندارد. اما تنها او بود که در بین آن تیم که این خوشبختی را یافت تا پایش روی زمین سفت بماند به اندازه بیست‌ و چند سال که در مقایسه با آن هم‌تیمی‌هایش که بیست سالگی را هم ندیدند عمری‌است که او هدرش نداد و نقشش را به کمال خاتمه بخشید.
توی این بیست و چند سال به اندازه همه آن هم‌تیمی‌هایش که دستشان از دنیا کوتاه شد کوشید و پرشتاب کوشید و مدارج را پیمود و پله‌‌ها را بالا رفت و خود را به سکوی نخست رساند و درخشید و دانشمند برتر شد و معلم شد و بسیار دوست داشته‌شد. توی این‌ سالها خانواده تشکیل داد و دختری زیبا به دنیا آورد و مادر شد و چند سالی اقبال یافت تا به آن چشمان کوچک و زیبا، عاشقانه چشم بدوزد. باز یاد فیلمی دیگر افتادم، فیلم ورود و آن موجود فضایی که به همه زمانها علم داشت و از آینده خبری به آن زن دانشمند زبان‌شناس داد تا انتخاب و اختیاری به او هدیه داده باشد. خبر داد که تو در آینده دختری زیبا خواهی‌داشت و تمام آن تصاویر خوشبخت با فرزند را نشانش داد اما غایت را هم نشانش داد که آن دخترک قبل از نوجوانی بیمار خواهد شد و خواهد مرد. زن انتخاب می‌کند که همه آن رنج غایی را به جان بخرد تا به خودش بخت مادر شدن و به دخترک بخت زیستن دهد و از همه مهمتر به جهان این خوشبختی را تقدیم‌کند تا اندک زمانی پذیرای گامهای چنین فرشته‌ زیبایی شود بلکه بقدر ذره‌ای زیباتر شود.
دوست دارم تصور کنم که آن موجود فضایی آینده را به نابغه ما هم نشان داد و چنین انتخابی به او داد که تو سوار اتوبوس نخواهی بود اما این هیچ آسانتر نخواهد بود چون تو مهلتی خواهی داشت که آرزوهای هم‌تیمی‌هایت را به جای آنها برآورده کنی! وظیفه‌ای سنگین بر دوش تو خواهد بود! پس تو خواهی کوشید و به سرعت به بالاترین مدارج علمی جهان خواهی رسید! تو همسری خواهی‌ داشت، مادر خواهی‌شد، تو فرزندی زیبا را به آغوش خواهی کشید و به چشمانش چشم خواهی دوخت اما فرصت به پایان خواهد رسید. خیلی زود آنچه به دست آوردی و فرزندت را در زمین باقی خواهی گذاشت و زمین‌ زیباتر خواهد ماند و تو همه را ترک خواهی گفت و دخترک را! و این بسیار درد خواهد داشت و تو بسیار درد خواهی کشید. عاقبت در لحظه موعود درد به پایان خواهد رسید. تو سوار اتوبوسی خواهی شد که منتظر توست. همان اتوبوس که می‌دانی با همان سرنشینان که می‌شناختی! همه هم‌تیمی‌های قدیمت که انگار از سقوط به دره رهیده باشند! همان نوابغ هفده هجده ساله پر از امید! آنگاه تو هم هفده ساله خواهی بود و پر از امید و آرمان و ایمان . شما خواهید رفت باز کنار هم عکسی زیبا و پرلبخند به یادگار خواهید گرفت و این بار نه دیگر عکسی رسمی و اتوکشیده و اخمو با آن لباس‌های فرم کذایی! و تو آنگاه خواهی فهمید که وظیفه به انجام رسیده‌است و دل خواهی سپرد به حرکت رهوار آن اتوبوس که سبک و رها از قید همه احتمالات و امکان‌ها ابدیت را درمی‌نوردد! البته نه از نوع زندگی ابد و یک روزی ماها!

در آستانه ششمین میعاد با بازی تاج و تخت

got s7

رفیقم اقبال همان سال نخست و به محض اتمام فصل نخست، آن ده قسمت جادویی سریال را برایم پیچید در یک لوح فشرده که ببین این اصل جنس‌است! گفتم مثل لاست نشود که کلی جذب شویم و کلی در عالم معنایی اثر تفسیر کنیم اما در فصل آخر بفهمیم سرکار بوده‌ایم و کلا عالم معنایی چندانی در کار نبوده؟ گفت: خیالت راحت! چون این سریال یک اقتباس‌است از رمانی بزرگ‌ به قلمی نویسنده‌ای بزرگ و نه یک داستان که توسط گروه نویسندگان سریال، فصل به فصل نوشته‌شود و تهش به شر چگونه تمام‌کردنش بمانند! گفت: رمان سترگی که قرار‌ است هفت کتاب باشد و پنج کتابش تاکنون منتشر شده و هر کتاب در حد هزار صفحه‌است که قصه را با جزئیات و دقت دارد پیش می‌برد لذا خیالت تخت که به فرجام درست خواهد رسید. بهش گفتم: چه خوب ولی با این اوصاف سریال طولانی خواهد شد و ما به پای این اثر پیر خواهیم شد! اقبال هم آهی کشید و گفت: عمرمان خواهد گذشت و پیر خواهیم شد …
و نرم نرم پیر هم شدیم واقعا، چون شمردم و دیدم امسال دارم ششمین انتظار را برای تماشای همزمان و هفتگی سریال تجربه می‌کنم. نگاه کردم این شش سال چه پر واقعه بود برای عمرم که من در آن هم پدر از کف دادم و هم خود پدر شدم و بزرگ شدم اما همچنان در حریم این افسانه همچون کودکی ذوق‌زنان می‌چرخم و می‌گردم و سرمست می‌شوم. در جوار این داستان حال من همیشه بهتر است. گرچه نگرانی‌هایی هم دارم و باتوجه به انحرافات جهت‌داری که چند فصل گذشته در اقتباس رخ داده، آن خاطرجمعی شش سال پیش را نسبت به عاقبت بخیری سریال ندارم اما دیگر آلوده‌تر از آن شده‌ام که بخواهم تنزه‌طلبی کنم و خودم را کنار بکشم آن هم دم این فصول آخر که جهان گات و جهان نغمه مبهم‌ترین اوقاتشان را سپری می‌کنند. جناب مارتین هنوز کتاب ششم را منتشر نکرده که بخواهیم منتظر کتاب هفتم و منتظر پایان باشیم! از این سو سریال رأسا دارد کار داستان را تمام می‌کند و به انتها می‌رساند و حالا حالاها نخواهیم فهمید این پایان چقدر متکی بر کتاب و جناب مارتین خواهد بود و چقدر متکی بر سازندگان سریال مگر اینکه سالها بعد اگر عمرمان کفاف داد و کتاب هفتم و پایانی هم منتشر شد آن موقع بفهمیم عاقبت داستان را در کتاب و کنار هم بسنجیمش با عاقبت داستان در سریال! گات شوخی‌شوخی همه عمر ما را تا اطلاع ثانوی درگیر خود کرده، از اواخر جوانی تا اواخر میانسانی و شاید اوایل پیری. تازه اسپین‌آف‌ها هم در راه‌است! ای داااااد! چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد! نکند حضرت حافظ هم به سهم خودش درگیر ازل دنیای نفمه آتش و یخ شده که این بیت را فرموده؟ نکند روزگاری معلوم شود آنچه واقعیت بوده وستروس بوده و این ما بودیم که افسانه‌های خیالی در عدم بودیم که مدام خواب وجود می‌دیدیم در جهان گات؟ قشنگ دیوانه‌شده‌ام!
وعده دیدار نزدیک‌است و باز آیین سالانه دوشنبه‌شبهای گات در پیش‌است! دوشنبه‌‌شبهای اپیزود دیدنمان و دوشنبه‌‌شبهای بحث‌های جوگیرانه بی‌پایانمان و دوشنبه‌‌شبهای بی‌خوابی‌هایمان! دوشنبه‌شب‌هایی که سال به سال بزم رفاقت‌هامان را شلوغتر و پرشورتر و غنی‌تر می‌کند، دوشنبه‌شب‌هایی که دیگر تبدیل شده به مراسمی جهانی و همگانی که قرار است حال همه ما را کنار یکدیگر بهتر کند. خدا کند که سریال راهش را گم نکند و چونان فصول گذشته که کمابیش چنین کرده، به گوهر وجودی جهان نغمه وفا کند و امانت گات را که حالا دیگر متعلق به هم دنیاست به سلامت و به حقیقت، به مقصد و به مقصود برساند. برای بیم‌ها و دلواپسی‌ها وقت بسیار است، عجالتا حال زمان امید‌ است و بی‌تابی آغاز! پس پیشاپیش ورود همگی دوستداران عالم گات به این زمستانی‌‌ترین تابستان عمرمان مبارکباد!

عید خوب اندکی دلتنگ

عید فطر که می‌شود آدم دلش تنگ می‌شود برای نوعی از آرامش که اگر نبود آن همه دعوت و مهمانی افطار، بیشتر از اینها هم به جانمان می‌نشست.
آدم دلش تنگ می‌شد برای آن سفره‌های ساده و شاهانه در خانه، برای چایی نبات و نان و پنیر و سبزی، برای خرما و زولبیا بامیه.
آدم دلش تنگ می‌شود برای یک ماه در سال که استرس‌های روزمره شکمی تعطیل می‌شود و هر روز درگیر این سوالات نمی‌شوی که چایی دم کردی؟ صبحانه چی بخوریم؟  چایی دم کردی؟ میان‌وعده چی بخریم؟ ناهار چکار کنیم؟ ناهار میرسی یا نمی‌رسی؟ چایی دم کنم؟ میوه بخوریم؟ شام چه کار کنیم؟ بیرون یا خونه؟ چایی؟ و … الخ. آخ که چقدر ذهن و وقت و دل آزاد می‌شود وقتی رها می‌شوی از این پرسشها!
آدم دلش تنگ می‌شود برای روزهایی که نان و پنیر و چایی نبات خودت را گوشه خانه خودت و در جوار نوای رادیوی خودت، قلبا ترجیح می‌دهی به سفره‌های رنگین و مجلل مهمانی‌ها. روزهایی که سادگی بدون شعار و ادا به دلت می‌نشیند.
آدم دلش تنگ می‌شود برای آن سنت یک‌ماهه که کلی از زیور و زوائد الکی زندگی‌ات را حذف می‌کند و اندکی خالصش می‌کند تا بفهمی زندگی لایه‌های فراموش‌شده دیگری هم دارد و البته لذات دیگری.
و ما دوباره و به مدت یازده ماه به همان زندگی مضطربانه خود بازمی‌گردیم اما چه خوب که سالی یک‌ ماه باز یادمان می‌آید ارزش واقعی هر جزء از زندگی روزمره‌مان‌ را تا شاید اندکی کمتر دل به ببندیم به آنچه دل ندارد.

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده لقمه‌های راز شد

فصل دوم شهرزاد، آری یا خیر؟

انگیزه‌هایم برای اینکه تماشای فصل دوم شهرزاد را آغاز کنم کافی‌ نیست. یادش بخیر برای آغاز فصل اول انگیزه که هیچ بی‌قراری هم داشتم. خاطرات خوب از آثار حسن فتحی داشتم و انتظار می‌رفت شهرزاد از دسته آثار خوب و تاثیرگذار خالقش باشد چرا که علی‌الظاهر درام اثر بر مبنای عناصری بنا شده بود که حوزه قدرت حسن فتحی محسوب می‌شوند در آثار مهم و محبوبش، عاشقانه‌ای در بستر تاریخ و جنایت و خون!
شوق داشتم و برای هر قسمت اپیزود‌نگاری کردم و نوشتم از بیم‌ها و امیدهایم و ذوق کردم از لحظات اوج و امیدبخش و فرو ریختم از آن لحظات سردستی و بی‌هدف.
اما دریغ که عاقبت هم قافله به منزل نرسید و به ناکجا رفت چون اصلا برنامه و نقشه‌ای برای به منزل رسیدنش وجود نداشت و خوش‌خیال بودیم که پنداشتیم سازندگان تا ته قصه را فکر کرده‌اند! آخر سر درام شهرزاد دیگر نه تاریخی بود و نه جنایی و نه حتی عاشقانه. درامی بود معمولی که باید می‌آمد و می‌رفت و این همه سر و صدا شایسته‌اش نبود اما چون اولین سریال موفق در مارکت شبکه خانگی بود بیشتر از آنچه باید دیده‌شد و قدر دید، آنقدر که مدام حاشیه بر حاشیه افزود تا رسید به فصل دوم و حالا دوباره سراغش رفتن دشوار است مگر اینکه دستور از مقامات بالای خانه برسد به تماشا یا اینکه چند قسمت بگذرد و آنها که می‌بینند به قدر کافی امیدواری دهند که قابل تماشاست! بعیداست اما دیدی سریال در فصل دوم خودش را کشید بالا!

پی‌نوشت: شاید بد نباشد همین آغاز فصل دوم مروری کنیم بر اپیزودنگاری‌هایم بر فصل اول شهرزاد که در پستی طولانی در همین وبلاگ.