I am thy Lord, God*
کارآگاه کاستر گمانم اولیش بود. کارآگاهی خبره که هیچ جنایتکاری از دستش سُر نمی خورد. بچه که بودیم این جنایات برایمان زیادی تکان دهنده بود اما چشم هم نمی توانستیم از تلویزیون برداریم. زان پس شاید تا یک دهه بعدش، همه شبکه ها پر بود از انواع سریالهای پلیسی آلمانی، از انواع بازرسها و انواع دستیارها، انواع جنایتها و انواع جنایتکاران و البته از ماشینهای سفید و سبز پلیس آلمان که روی بدنه شان نوشته بود POLIZEI (این شاید اولین واژه آلمانی بود که یاد گرفتم و کلا دو سه تا کلمه آلمانی دیگر هم بعدا یاد گرفتم!). گرچه آن اواخر دیگر واکسینه شده بودیم و هیچ جنایت و کشتاری تکانمان نمیداد اما خب بچه بودیم و چند سال اول میخکوب این پرونده ها بودیم.
یکی از آن سریالهای اولیه پلیس ۱۱۰ بود که در بچگی فکر میکردم این سریال پایه ایده پلیس ۱۱۰ در ایران شده. این سریال تفاوتش این بود که یک کارآگاه واحد نداشت و هر قسمتش بازرس ویژه خود را داشت. پلیس ۱۱۰ بود دیگر! همه اینها را گفتم تا برسم به آن قسمتی از سریال که داستانش خوب یادم مانده و می خواهم نقلش کنم. جوانکی باهوش و نابغه رفته بود بانک یا مغازه یا همچه جایی را زده بود و قتلی هم رخ داده بود و کلی هم پول به جیب زده بود. اما بی پدر انقدر تمیز و پرفکت کار را انجام داده بود که پلیس هیچی نداشت برای دنبال کردن و بازرسان رسما گیج و در عجب مانده بودند که چه کنند. سارق همچون استادی کمالگرا از انجام این کار به مثابه یک اثر هنری بی نقص، حسابی به خود می بالید. بعدش سعی کرد کمی از پولهایش را خرج کند شاید بیشتر لذت ببرد. برای مادرش چرخ خیاطی خرید و برای خودش کامپیوتر خرید اما بازم آنقدرها حالش بهتر نشد و فازی نگرفت. کم کم دیگر حوصله اش سر رفته بود. گرچه عجز و ناتوانی پلیسها هم شادش می کرد اما دوست داشت بیشتر از اینها دنبالش بگردند و بیش از اینها در صدر اخبار بماند. پس شروع کرد به بازی کردن با پلیس. هی با حروف روزنامه، نامه های تهدیدآمیز نوشت و فرستاد. انقدر پیام داد و انقدر رجز خواند و انقدر شاخ و شانه کشید و انقدر کد و سیگنال فرستاد که آخرش پلیس ردش را گرفت و آمدند دستبند زدند بردندش. دم رفتن مفتخر و پر از غرور به پلیسها گفت اگر خودم نمیخواستم عمرا پیدایم نمی کردید! لابد در این لحظه دیگر به آن رضایت خاطر مطلوبش رسید. لابد اثر هنری اش اینجوری کامل شد.
خب آدمیزاد وقتی یک کار تکمیل و قشنگ و پرفکتی انجام میدهد بدجور دلش قنج میرود که همه بفهمند کار اوست و همه بگویند ایول! دمت گرم! و اگر هیچکس نفهمد کار اوست و با وجود چنین شاهکاری گمنام بماند طبعا آدمیزاد دیوانه می شود یا میزند به سیم آخر که همه را خبر کند مثل این سارق هنرمند، مثل خودم اصلا که یک نوشته ناقابلم را همه جای عالم همخوان میکنم و به همه خبر میدهم که زود بخوانید که من نوشته ام و بی تابم!
دارم فکر می کنم پس توی دل خدا چه میگذرد وقتی آن همه شاهکار و معجزه نشانمان داده تا چون گنجینه ای کشفش کنیم و بی نیاز شویم اما باز هم خبری از ایمان در قلبم نیست. او هم که صبور و ساکت است و فقط نگاه میکند. می ترسم از زمانی که بخواهد به رویم بیاورد یا بردارد خودش را نشانم دهد و مثل آن پلیسهای درمانده تحقیرم کند. چه تابلو و چه ضایع!
*من خدا هستم، پروردگار شما (فرمان اول)
کودکانِ احساس*
سیزده بدر سال نود و یک
*سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس!
جای بازی اینجاست
«سهراب»
۳۰+۱
دیروز بعد عمری فهمیدم روز تولدم به میلادی نه تنها ۲۸ آوریل نیست بلکه ۲۷ آوریل است! خیر سرم به خودم فشار آورده بودم و یک تاریخ از بر کرده بودم ولذا عمری با اعتماد به نفس کامل هر جای اینترنت که تاریخ تولد ازم خواسته بود، زده بودم ۲۸ آوریل که ای وای! شاید هفت هشت سال پیش بود که برای عضویت در اولین شبکه اجتماعی عمرم (اورکات) مجبور شدم به این فکر کنم که هشتم اردیبهشت به میلادی یعنی چه؟ حدودش را هم حتی بلد نبودم، نه به لحاظ روز بلکه به لحاظ ماه! هنوز هم بلد نیستم ماههای میلادی را به ترتیب و بی ترتیب بگویم. از امید پرسیدم که چطوره تاریخ الکی بزنم اینجا؟ بدجور نگاهم کرد و چون دست به نرم افزارش ملس بود، سریع برنامه ای رو کرد که شمسی را به میلادی تبدیل کند. تاریخ تولدم را آن تو زد و جواب هم شد ۲۸ آوریل. حالا بعد این همه سال باید برم یقه امید را بگیرم که آن برنامه تو زرد از آب درآمده یا شاید توی این سالها سال کبیسه ای چیزی تاریخ تولد ما را بر هم زده یا چی؟
آدمیزاد اردیبهشتی که می دانید توجه دوست دارد و وقتی توجه نشود بهش و نادیده گرفته شود غصه میخورد و وقتی هم که بهش زیاد توجه شود دست وپایش را گم می کند و معذب میشود و لذا کلا بلاتکلیف است با خودش. حالا یک آدمیزاد اردیبهشتی، از نوع غمگین در روز تولد، نشسته منتظر توجه، منتظر پیامک و تبریک فیسبوکی و امثالهم و هیچ خبری هم نمیشود، اصلا سوت و کور! حالا باید به غمش درد فراموشی و تنهایی را هم علاوه کند. همین آدمیزاد وقتی از طریق دوستی متوجه آن اشتباه مرگبار می شود و می رود تاریخ را اصلاح میکند سیل تبریک و شادباش و مهربانی است که به سویش سرازیر می شود و تا مرز ذوق مرگی پیش میرود.
شاید ۲۸ با ۲۷ فرق چندانی نداشته باشد اما همین اشتباه کافی است که آدمیزاد بفهمد فرق فراموش شدن و فراموش نشدن چقدر زیاد است آن هم در لحظه ای که بفهمی فراموش نشدی و هنوز کلی رفیق و دوست و خویش و آشنا داری که به یادت هستند و محبتشان را دریغ نمی کنند ازت و این این هدیه قشنگی است که قیمت ندارد و با هیچ چیز دیگر نمی شود عوضش کرد. کاش من هم بشود و بتوانم همینقدر مهربان باشم با شما که دم شما گرم.
به هرحال ۳۱ سال گذشت و دیگر شمردن بس است. عجالتا تا هفت هشت سال آینده اگر خداوند عمری بدهد و زنده باشم بنده سی و خرده ساله هستم! همان خدایی که عجالتا بهترین زندگی را در کنار بهترین آدمها برایم فراهم کرده و اگر گاهی لنگی و گیری هم در کارم هست از آنجاهایی است که به عهده خودم گذاشته که آن هم درست می شود. دم او هم گرم.
یک عاشقانهء ساده
عهد شاهکار نیست و بعید میدانم توی فیلمهای مهم سال کسی بهش اشاره کند اما حقیقتش من نتوانستم ندیده بگیرمش خب. عهد یکی ازآن رومانسهای کوچک و سادهاست که آدم توقع دارد همیشه چندتاییش دم دست باشد تا هرازگاهی که از عالم و آدم نومیدی بروی سراغ یکیشان و سیر تماشا کنی بلکه یادت بیفتد که هر بلایی هم سر همان عالم و آدم بیاید باز هم تا دنیا دنیاست هنوز تلاقی دو انسان در دو مسیر جداگانه زندگی در تقاطع عشق بزرگترین رخداد هستیاست، چیزی شبیه معجزه. گیرم طبیعتش بنامند و غریزهاش خوانند اما باز کی میتواند بگوید معجزه نیست وقتی نگاه گره خورده آن زن و مرد را ته فیلم میبینی که بعد کلی کشمکش و دوری و جدایی به این درک رسیدهاند که آنها را از یکدیگر گریزی نیست و سرنوشتشان هیچ رقم سوا شدنی نیست. پس دوشادوش هم توی خیابان برفی و شهر برفی گام در مسیر سوم میگذارند.
عهد مثل همه رومانسهای ساده، شریف و مومنانه است و کارش را درست انجام میدهد. برق نگاه دختره را که ته فیلم میبینی، عشق را باور میکنی گیرم همه عمر انکارش کنی اما بقدر یک فیلم باور میکنی، بقدر آنی که توی سرت نجوایی بپیچد که: مرا تو بی سببی نیستی… به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟* یا من تو را مشغول میکردم دلا / یاد آن افسانه کردی عاقبت* و این یعنی وظیفه فیلم به انجام رسیدهاست. رومانسبازها میدانند یافتن عاشقانهای حتی معمولی و کوچک که این وظیفه را به انجام برساند توی این روزگار چقدر دشوار شده و رومانسبازها میدانند که چقدر آدرس اشتباهی رفتهایم و چه فیلمهای بیصفت و بیخاصیتی دیدهایم که ظاهرشان داد میزد که من از آن رومانسهای ساده و دوستداشتنی هستم و نبود اما عهد بود آنچه باید و من دوستش دارم، هم برای اینکه یادآور عشق شد در وقت فراموشی و هم پیامآور این پیام شد که این عاشقانههای ساده، این جواهرات کوچک براق، شکر خدا هنوز آرام و ناپیدا همین کنار گوشههای سینما دارند نفس میکشند.
*شعرها از شاملو و مولانا
پروانههای آدمخوار
درباره کشتار (۲۰۱۱)
کارگردان: رومن پولانسکی
ماخذ: روزنامه اعتماد ۳۱ فروردینماه ۱۳۹۱

این خاصیت نمایشنامه مدرن است که وقتی فیلمسازی سراغش میرود، غالبا قید گسترش داستان و لوکیشنها را میزند و نزدیک به متن اصلی حرکت میکند شاید برای اینکه جذابیت تئاتری این متون و ایجاز و کوبندگی آنها در تبدیل سینمایی عقیم نشود حتی به بهای اینکه فیلمساز پلهای از مقام اقتباس پایین بیاید و کمی دورتر بایستد تا اثرش در مقام ترجمان نمایشنامه مبدا بایستد که این دورتر ایستادن هم کار اساتیدی است مثل پولانسکی که با همین شیوه، جذابیت و تنش تئاتری نمایشنامه مرگ و دوشیزه را در اجرای سینمایی به اوج رساند و از آن فیلمی میخکوبکننده ساخت. حالا نیز سراغ نمایشنامه مدرن معروف دیگری رفته. خدای کشتار یاسمینا رضا که گمانم در همه کشورها اجرا شده باشد گیرم که من هنوز اجرایی ازش ندیده باشم! در این اقتباس پولانسکی حتی بیش از مرگ و دوشیزه به روح متن نمایشی وفادار مانده و متن را در همان یک لوکیشن و با همان چهار آدم اصلی روایت میکند منهای دو نمای خارجی ابتدایی و انتهایی که انگار در حکم دیباچه و تکمله نمایشاست.
کشتار داستان حاکمیت سطحی آداب و تشریفات است. داستان آدمهای این روزگار که اسیر تعارفات فرموله و یکنواخت هستند بدون آنکه لحظهای فکرکنند اصلا به مراعات این آداب اعتقادی دارند یا نه. کودک یک خانواده، کودک خانواده دیگر را مضروب کرده و هر دو والدین خیلی کوکی و ماشینی آداب حل و فصل این مرافعه را طی میکنند بی اینکه بدانند پیش خودشان به این حادثه اصلا اهمیت میدهند یا نه. بی اینکه بدانند حالا احساس فرزندانشان که طرفین اصلی دعوا بودهاند نسبت به آن رخداد چیست؟ آیا اینک مثلا زاخاری پشیمان است و ایتان مغبون؟ یا کودکان هم مساله را جدی نگرفتهاند؟ پرسشهایی بی جواب! تنها انگار مهم این است که طبق سنتی نانوشته و از سر اطاعتی کور تشریفات عذرخواهی والدین پسر ضارب از والدین پسر مضروب خیلی فرمالیته و سریع و سطحی و حتی بیخاصیت انجام شود بدون اینکه تاثیری در دنیای آدمها بگذارد و بدون اینکه آنها بتوانند ذرهای از درونیات خود را بروز دهند. یک واقعه نظم ماشینی زندگی را به هم ریخته و زود هم سر و تهش باید هم بیاید که آدمها برگردند به همان زندگی روتین سابق.
حادثهای به ظاهر طبیعی و بیاهمیت دو خانواده را گرد هم آورده. آلن پدر زاخاری از اساس اهمیتی برای این مساله قائل نیست و بیشتر حواسش به کسب و کارش است و زنش نانسی به زحمت توانسته او را به آمدن به این نشست راضی کند که البته زنی مبادی آداب است وگرنه او هم قائل به اهمیت چندانی برای موضوع جلسه نیست چرا که فرزندش در سلامت است. پنهلوپه مادر ایتان به هر دلیلی قصه فرزندش برایش مهم است و حرص میخورد اما او هم از سر ناچاری میریزد توی خودش و در ظاهر رعایت آداب میکند و نزدیک است که جلسه ماسمالی شود و هرکس سر خویش گیرد و برود رد کارش بی هیچ دردسر و معرکهای که عاملی سیر تشریفات را به هم میزند. مایکل دم رفتن مهمانان را صمیمانه به صرف قهوه و کیک دعوت میکند و آنها نیز برای مراعات آداب مهمانی قبول میکنند و به خانه برمیگردند و نشست به درازا می کشد و این یعنی زنگ خطر برای آدمهایی که طبعا مبادی آداب بودنشان سقف زمانی دارد چون اکراه دارند در مراعاتش، چون اصلا نمیدانند چرا باید مراعاتش کنند. وقتی فضای خشک و رسمی نشست با یک تعارف صمیمانه میشکند دیگر شکستنهای بعدی غیرمنتظره نیست و این تشریفات رسمی دیگر به مویی بند است. تلفنهای کاری مکرر آلن که گفتگوی دو خانواده را به کرات میشکند. نانسی که هرآینه عصبیتر میشود و حالش منقلب میشود و نوشابه سردی که در یخچال نیست و نوشابه گرمی که میشود موجب بالا آوردن نانسی روی مجله های محبوب پنهلوپه و اصلا شکستن کل فضای مهمانی. زن میزبانی که نجات مجلههایش مهمتر میشود از حال مهمانش و سراسیمه تلاش میکند برای پاکسازی و از اینجا به بعد دیگر سلسله این آدابشکنی ها تمامی ندارد تا به جایی برسد که آدمها حرف دل خودشان را بی تعارف و بیپردهپوشی و توی روی هم بر زبان آورند و این مجلس بشود ضیافت تخلیه احساسات سرکوب شده و کنترل شده آنها. احساساتی که دیرزمانیست انگار مسیر بروزش مثل مسیر رسیدن به آن دستشویی، پیچ در پیچ و دشوار شده!
آن هم برای آدمهایی که حواسشان بیشتر پی جزئیات و دلخوشیهای کودکانه است و چیزهای اساسیتر فراموششان شده. آلن جانش بند موبایلش است و کسب و کارش و وقتی گوشیاش به آب میافتد زانوی غمی بغل میکند که نگو و نپرس. نانسی بیش از ماجرای پسرش نگران یک حیوان خانگیاست که مایکل در شهر رها کرده. پنهلوپه است و مجلههای هنریاش و افکار بشردوستانهاش. مایکلاست و نوشیدنیهای قدیمی و سیگار برگهای اصیلش. همه آویخته به ریسمان سست تعلقاتی کوچک که اقلا بند زندگی باشند و بگریزند از بیهودگی گیرم به این قیمت که رابطههای انسانی را دیگر بلد نباشند.
اما این وسط کمی با دقت اگر نگاه کنیم جنس مایکل با بازی درخشان جان سی ریلی جنس دیگری است، از جنس عاطفه انسانی بی هیچ ریا و غل و غشی! اوست که برای این مجلس گل لاله خریده است گیرم زرد! اوست که اهل تعارفات صمیمانه است و سرخوشانه و مصرانه کیک میگذارد در ظرف مهمان. اوست که به نویسنده بودن همسرش مفتخراست و به هر دری میزند که مجله پنهلوپه را نجات دهد و در مقابل انفجارهای عصبی زن عمیقا صبوراست. اوست که میگوید مهمان مهمان است و تا به پایان نیز حرمتش نگاه میدارد. اوست که حیوان خانگی را رها میکند و اوست که به آلن کمک میکند گوشی غریقش را زندهکند و از هر فرصتی حتی کوتاه برای اینکه رفاقت مردانهای با او به هم برساند استفاده میکند. البته همین مایکل است که حواسش همیشه به مادرش هست و دوستت دارم گفتن به او را در هیچ شرایطی تعطیل نمیکند و اوست که یاد کودکی خودش میافتد و حرف دل آن جمع چهارنفره را چند باری به زبان میآورد که دعوای کودکانمان آنقدرها هم مهم نیست و میگذرد مثل دعواهای کودکی ما که گذشت. محبت و صبرش به دل مینشیند و انگار راستکی است و نه تعارف و دروغ! و چقدر شغل فروشندگی همه چیز برازندهاش است! شاید همین حضور گرم و مهربان مایکل است که خانواده او را گرمتر از آن خانواده دیگر باز مینماید.
حالا جمع چهارنفره آدم بزرگها کلا قید آداب و تعارفات را زدهاند و کودک شدهاند و احساسات است که فوران میکند. تازه دارند بعد عمری دارند دعوای کودکانه را تجربه میکنند و اصلا تازه دارند یاد میگیرند و کی میگوید که کیف نمیکنند؟ تازه حالا حال و روز پسرهای خود را درک میکنند گیرم که بچهها آن بیرون آشتی کرده باشند. خب اینها هم آشتی میکنند. چه کنم که به دعوای این دو زوج بدبین نیستم و گمانم اصلا این ضیافت، خود یک آغاز مبارک است!
پیوند مرتبط:
پرونده این فیلم در روزنامه اعتماد در قالب فایل PDF
Near Death Experience
میخواهی قدر زندگی را بشناسی برو و شدیدا مریض شو. اصلا هم نه از آن مدلی که همه می گویند که قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید، نخیر یک مدل دیگر! می گویند موادبازها آن روز موعودی که اوردوز می شوند یا می کنند، فی احسن الحال ریق رحمت را سر می کشند و فاتحه. یعنی طرف در هپروت ذهنش دارد گل و بلبل می بیند و دارد لبخند میزند و دارد حالش را می برد ولی این طرفتر قلبش دارد از حرکت باز می ایستد و نتیجه اینکه طرف مثلا چهل سال است اورددوز کرده اما هنوز متوجه نشده مرده! حالا ما که خدای نکرده موادباز نیستیم و شانس اوردوز نداریم اما این شانس هست که گاهی اوقات زور بالایت بیاید و از زور فشار مریض شوی و مریضی زمین گیرت کند و همین زمین گیری ببردت به احسن الحال. افتاده بودم گوشه خانه و نمیتوانستم تکان بخورم و صدام هم که درنمی آمد و اصلا هم نمیفهمیدم دور و برم کی به کیست و نگرانی اطرافیان هم یکجور لطیف و اسلوموشن گونه ای پیش چشمم کش آمده بود که معلوم نشود چه می گویند و چه در سر دارند. عوضش هرچه ارتباطم با جهان بیرون تحلیل می رفت از آن طرف تو سرم گل و بلبلی بود که می چرخید و لبخندی بود که به لبم می آمد. درست مثل قضیه Near Death Experience که امین حیایی توی مهمان مامان ترجمه اش کرد: لحظات شیرین قبل از مرگه!
توی همان لحظات توی سرم پر از کافه پیش از ظهر بود و پر از آفتاب ملایم صبحگاهی. پر از سینما آزادی و پر از بوستان گفتگو و پر از تهران بود و پر از تئاتر شهر و پر از نمایشگاه کتاب و پر از ولیعصر. توی مغزم دربند بود در یک صبح جمعه ابری که خنکای هوایش ملس است. توی سرم اصفهان بود و کافه سنتی زیر سی و سه پل در نیمه شب سرد زمستانی در جوار موزیک اصیل قدیمی. توی سرم بهار بارانی و سبز ماسوله بود. توی سرم شمال بود. توی سرم یک خانه قدیمی و اصیل بود در ارمنستان. توی سرم جنوب بود، کیش بود، دوبی بود و توی سرم چند شب اقامت کردم توی برج العربش. اما توی سرم خیلی از مرزها دور نشدم. توی سرم کتابفروشی امام بود و آبمیوه فروشی بغل دستش. سرم پر از صلات ظهر قاسم آباد بود و دانشگاهش و سینما سیمرغش و اغذیه آفریقاش. پر از سینما قدس بود و خیابان ارگ. توی سرم استیک هاوس یازده شب بود. توی سرم آب و برق یازده صبح بود. توی سرم سعدی بود و چهارراه میدان بار بود و سعدآباد بود و سه راه ادبیات بود و خیابان دانشگاه بود و بلوار سجاد بود. توی سرم پارک ملت صبحگاهی بود و کوهسنگی سردسیری بود و طرقبه بود در همه اوقات شبانه روز. توی مغزم پر بود از همه آدمهایی که دوست دارم و بعضی هستند و خیلی ها نیستند. توی سرم پر خاطرات خوش شد. توی سرم ورودی ۷۹ سال ۸۱ با اتوبوس راهی شمال بود. توی سرم می رفتم پیاده می رفتم عالم زاده قلم مو و بوم بخرم نقاشی بکشم. توی سرم بلد بودم گیتار بنوازم و کنارش خوب میخواندم. توی سرم گل و بلبلی بود که مدام میچرخیدند و بیدار که شدم شب شده بود و بیدار که شدم دیگر حالم خوب بود و شاید هم بیدار شدن نبود و اصلا به هوش آمدن بود.
حالا چند روزی گذشته و هنوز آن تصاویر تب دار زیبا، قوت غالب من است و هنوز یادآوریش روشنم می کند و حالم بهتر می شود وقتی می دانم این تصاویر آنقدرها هم رویایی و دوردست نیست و می تواند واقعی هم باشد، اگر بخواهی و غیرتش باشد که تحققشان ببخشی. انگار برخی جواهرات گرانبها تنها در اعماق ضعف و مرض و در لبه مرگ جستنی و یافتنی است.
شرِّ محاط
درباره دختری با خالکوبی اژدها (۲۰۱۱)
کارگردان: دیوید فینچر
ماخذ: روزنامه اعتماد ۲۲ فروردینماه ۱۳۹۱
دیوید فینچر سراغ اجرای هر داستانی برود، آن داستان را به دنیای خود میآورد بیش از آنکه وارد دنیای آن داستان شود. دنیای تلخ و تیره و نورگریزی که سویهء در سایه مانده و پنهان آدمها را هدف گرفته، وجهی ستزهجو و ضداجتماع که همچون بمب ساعتی هر آینه امکان انفجار و طغیانش هست. وجهی که به کنترل قدرت مسلط سیستم در نمیآید و گر بجنبد اجتماع اطراف را فلج میکند و نظم برساخته مدرن را ساقط. اما برای رسیدن به مرحله کنش نیاز است که وجه اهریمنی آدم قصه او را از انفعال خارج کند و به مبارزه خواند که در همه آثار فینچر میشود ردش را گرفت. وجه اهریمنی گاه در شخصیتی مکمل متبلور میشود و گاه در خود آدم اصلی و گاه به مفهومی مهاجم بدل میشود، به شری فراگیر و انکارناپذیر.
در بیگانه۳ زن در مبارزه با هیولایی وحشتانگیز است برای بقا و خود حامل هیولایی دیگر است. جاندوی فیلم هفت با جنایات مخوفش به تعبیر خود چکشوار میخواهد جامعه گناهکار و خفته را بیدار کند و میلز در مبارزه با او نهایتا جزو بازی او میشود. نیکلاس پولدار و منفعل در بازی مرگباری قرار میگیرد که برادر دیوانهاش برایش تدارک دیده و او حالا ناچار است بازی کند. کارمند افسرده و روانپریش باشگاه مبارزه با همدستی وجه یاغی وجودش تا مرز نابودسازی اجتماع اطرافش پیش میرود. مادر فیلم اتاق امن برای حفاظت از فرزندش در مقابل دزدان مهاجم ناچار است به کنشهایی نامنتظر. در زودیاک دیگر منشا شر معین نیست و بدل به مفهومی فراگیر میشود که آحاد جامعه را همچون بازیچگانی متاثر میکند و به مبارزه میخواند که یا هضم در این مفهوم گردند یا در مقابلش بایستند به بهایی گزاف و هولناک. مورد عجیب بنجامین باتن با آن تمایز ذاتی به عنوان یک واقعیت ناسازگار عملا و ذاتا به جنگ جبر زمان و زمانه رفته گرچه هیچ چیزی تغییر نمیکند چرا که شر محاط جبر زمان و زمانهاست که غالب مطلقاست. در شبکه اجتماعی شر محاط اجتماعی است که زاکربرگ را با همه نبوغش نادیده میگیرد و این جامعه معیارهایی ظاهرفریب را ارزش میداند که در او نیست و لذا او با سلاح همان نبوغ چشمهای آن جهان ظاهربین را خیره میکنده و از آنها تقاص میکشد.
دختری با خلکوبی اژدها بازگشت فینچر به مایههای آشناتر خودش است. در دنیای این اثر شر محاط دیگر منشائی ندارد که بشود به اهریمنی شاید موهوم چون زودیاک نسبتش داد. فرد فرد این اجتماع میتوانند منشاء این شر باشند و اهریمن قصه. اجتماعی که در آن دروغ و فریب و خیانت امری معمول و روزمرهاست. حتی اعتمادی به محارم هم نیست و تجاوز و آزار پیش چشم این آدمها امری دیرهضم نیست. انحراف و زشتکاری حتی از سوی آنان که حامی نظم مدرن جاری هستند دور از ذهن نیست و همه دارند با همه چیز خوب کنار میآیند انگار که اهریمن خاطرهای از گذشته دور است مثل همه سوابق نازیسم در آن خانواده. دنیایی که در آن اصول حرفهای غالب است بر اصول اخلاقی و خبرنگارش در مسیر مخاطرهآمیز کشف حقیقت نیتی جز منافع شخصی و رسیدن به سقف قراردادش ندارد. دنیایی که قاتل سریالیاش هم دلمرده و بیانگیزه است و فارغ از هر اعتقاد و باوری انگار از روی عادت و اینکه وارث جنایتاست به تکرار کشتار دست میزند و مقتولها و آیات انجیل و شیوه کشتن انگار کاربردی جز سرگرمی و هجو ندارد برایش.
توی این دنیا انگار نیروی شری که از درون این انسانها میجوشد بر همگی مسلط شده و راه میبردشان. دیوید فینچر در اجرا این شرمحاط را به تدریج بر همه قابهای تیره و کمنورش مسلط میکند و این حضور سنگین و خوفناک ذره ذره بر مخاطب نیز مسلط میشود. تعلیق و دلهرهای که با سادهترین نشانهها نبض اثر را در دست میگیرد و شر فراگیر را گوشزد میکند. مثل صدای سوت قطاری که ناگاه سکوت صحنه را میشکند. مثل صدای وزش باد از دری که معلوم نیست کجای آن خانه باز مانده. مثل دورنمای مرموز آن خانه شیشهایِ در ارتفاع که همچون خانه روانی هیچکاک خودنمایی میکند. مثل گلولهای که در خلوت آن دهکده به سویت میآید ناگاه. مثل خلوت وهم انگیز کتابخانه. مثل دوربینی که آگاهانه از در بسته خانه گناه دور میشود. مثل آن گربه که جلوی درب خانه ذبح شده است. مثل قفلهایی بی اعتبار و آدمهایی نامطمئن و دربهایی که بسته یا باز، هیچکس را از هیچ چیز محافظت نمیکنند.
در تیرگی این دنیا آدم اصلی فینچر شکل میگیرد. دختر سیاهپوش تنها و تکرویی که نشان اژدها بر تن دارد و هزار نشان دیگر. دختری که تحت کنترل دولت است به واسطه جرمهای دوران کودکی و بعنوان یک خطر احتمالی برای اجتماع. خطری که هرآینه توسط افرادی خارج از دایره کنترل مورد آزار قرار میگیرد و هربار نشان خوی اهریمنی آدمیان را بر جایی از تن و وجودش حک میکند تا بماند به یادگار و تا آنجا که خود سیمایی اهریمنی یابد که درون پلید آدمیان اطرافش را بازنماید و فریاد کند. او کنترل و محدودیت را برنمیتابد و چون زاکربرگ از نبوغش بهره میگیرد که همه موانع را بشکند و به قلب سیستم نفوذ کند. همه قفلها و رمزهای امنیتی و الکترونیکی و رایانهای برای او شوخیاست و از همگی عبور میکند و به هر فناوری که بخواهد دست مییابد تا اطلاعات مورد نظرش را پیدا کند. به خاطر همین نبوغ است که بعنوان یک کارآگاه خصوصی به سیستم کمک میرساند و بدردخور شدهاست گیرم که سیستم حاضر نیست کنترل او را لغو کند. او حرفهای است اما اصول اخلاقی خودش میزان کارش است و به سهم خودش در مبارزهای نابرابر با پلشتیهاست انگار. او وقتی آن مردِ نامرد را مجازات میکند انتقامجویی دلیل آخرش است و این آیین مجازات را به آن علت اجرا میکند که از تکرار زشتکاریهای او در قبال دیگر دختران بیگناه پیشگیری کند و انگار نگاه عقوبتگر اوست که ماشین آن قاتل سریالی را میبرد روی هوا. پس اگر انگیزه عدالتخواهانه دختر و نبوغش در کنار انگیزه حرفهای و شخصی میکائیل قرار نمیگرفت خبرنگار ما هرگز به لانه جانی تنها دست نمییافت.
این دختر اما زیر رزمجامه سیاه و سنگینی که به قواره تن خود دوخته و بر تن و جانش پوشانده، قلبی تنها دارد نیازمند محبتی انسانی. شاید جستن عشق مبارزه دیگر اوست در جایجای اجتماعی که عشق درآن دیگر کیمیاست. او به میکائیل هم دل میبندد و هم امید. لحظاتی کوتاه برق امید و شادی را در چشمان این جنگجوی ابدی رویت شد وقتی با قیم بیمارش شطرنج بازی میکند و میخواهد خوشحالش کند.
امیدی نومید میشوید و هدیهای هدر میرود و عاطفهای ترک برمیدارد. مبارزه دختر سیاهپوش در دل سیاهی این شهر ادامهدارد و شوالیه تاریکی از پا نخواهد نشست. این دل شکستگی تنها یه خالکوبی و نشان جدید خواهد بود بر تنش. او خواهد جنگید و به قدر مبارزهاش به دنیای اطرافش نور خواهد بخشید که رسالتش همیناست. مثل آنجا که در دل سیاهی و ظلمت فندکی میزند که سیگاری بگیراند و شعله فندک چهره بیگناهش را لحظهای روشن میکند، همین و بس. دیوید فینچر حواسش هست میان این همه سیاهی نور کوچک امید را روشن نگاه دارد.
پیوند مرتبط:
پرونده این فیلم در روزنامه اعتماد در قالب فایل PDF
هوالعدل
۱
لبوفسکی بزرگ یک بفرمایید شام وبلاگی راه انداخته و بنده را هم کرده داور! یعنی اینقدر به عدالتم مومن بوده و حقیر هم که همه جا گفتهام از این مقامهای دنیوی بیزارم و کنج خلوت و مناجاتم مرا کافیست. ولیکن وقتی به بنده تکلیف شد پس از کلی کلنجار و علیرغم میل باطنی سرانجام پذیرفتم این سری رقابتها را شخصا سوت بزنم. ولی کم کم دارد خوشم میآید از داوری. همه به آدم احترام میگذارند و هوایت را دارند و تو هم نباید زیاد گرم بگیری و کمتر باید لبخند بزنی و اصلا هی باید خودت را بگیری و مقتدرانه هی حکم بدهی و هی پیشنهاد رشوه رد کنی و هی کارت زرد بدهی. خوش میگذرد. مثلا اولین کارت زرد را دادم به خود حسین که قبل از سوت داور، یعنی من، بازی را شروع کرد و شب اول بفرمایید شام را نوشت و منتشر کرد. یک کارت زرد هم دادم به طاهره که در کامنتهای وبلاگش به مقام داوری بنده تعریضی شدید داشت و نزدیک به مرز اهانت و کارت قرمز بود. البته برای اینکه بازی از کنترلم خارج نشود کار به خشونت نکشد باید کارتهای زرد را مدیریت کنم. سنگینی بار وظیفه و حق الناس را کم کم دارم بر شانههایم احساس میکنم و خدا کمکم کند که روسفید این میدان باشم. به رفقای گیدورایی هم توصیه میکنم این تورنمنت را دنبال کنند ولی در باب مسائل مربوط به داوری لطفا نظر ندهید که این مهم وظیفه کارشناسان است و بس!
۲
ما آخرش نفهمیدیم سیگار برای ورزش مضر است یا ورزش برای سیگار؟ به هر صورت چند سالی از هرگونه میدان ورزشی دوری کردم تا آخرش مجبور شدم (مجبور شدم، میفهمید؟) مجبور شدم تن به تردمیل دهم. یه چند سالی امروز و فردا کردم اما طرف انقدر پافشاری کرد که به مراد دلش رسید. حالا هم روزی ۴۰ دقیقه ما را سوار آن خر سیاه میکند و دِ بدو! خب داور باید آمادگی جسمانیاش بالا باشد. فعلا که روزهای اول است و جوگیری! وقتی میروی آن بالا میدوی بگی نگی خوشت هم میآید. مخصوصا وقتی خیس عرق میشوی و عطرش به مشامت میرسد بعد چند سال و لبخند به لب اسلوموشن میشوی همراه با یک موسیقی رومانتیک آرام و بعد سیاه و سفید سپیا میشوی از فرط نوستالژی بوی عرق که پرتابت میکند به کودکی و تابستان و فوتبال کوچهای و توپ پلاستیکی چند لایه. عجالتا دارد خوش میگذرد گیرم که آنقدرها کالری نمیسوزاند که امید لاغری باشد. بگذارید دوره جوگیری بگذرد بعد حالم را بپرسید!
پیوندهای مرتبط:
شب اول بفرمایید شام در وبلاگ حسین جوانی(لبوفسکی بزرگ)
وبلاگ سایر شرکتکنندگان:
طاهره (آسمان من)
بهروز خاطرات و خطرات
مهتاب ساوجی
ماهی قرمز کوچولو
دوست دارم سر سال نویی ماهی قرمز سر سفره هفتسینم باشه. حس میکنم وجود این جنب و جوش و زندگی برام اومد داره تو سال تازه. از یه طرفم دلم میگیره وقتی تو همین سال تازه و تو همین جشن و سرور یه روز از خواب پاشم ببینم ماهی کوچیک رو آب مونده و فکر میکنم این دیگه برام اومد نداره و هیچ رقم شروع خوبی نیست. حقیقتش خوشم نمیاد هیچ پت و جانداری تو خونه نگه دارم چون مسؤولیتش سنگینه و یه لحظه غافل بشی دق کرده مرده مونده رو دستت. آدمم البته همینه ماجراش منتها بیشتر اوقات که دق میکنه بازم زنده میمونه.
خلاصه دم عید کلا تو گیر و اگیر اینم که ماهی قرمز بخرم یا نخرم. یه دل میگه بخر بذار تو سفره حالشو ببر و یه دل میگه نخر که مرگشو نبینی. اگه جای دیگه مرد دیگه به تو چه؟ برای اینکه بین این دو دل پل بزنم نیت کردم و عهد بستم که اگه فقط یه دونه ماهی قرمز کوچولو خریدم دو سه روز بعد بردارم ببرم بندازمش تو استخر کوهسنگی و با این ترفند خیلی کودکانه و با کلی ذوق ماهی خریدم و گذاشتم تو سفره.
دو سه روز گذشت و دیدم حالش خوبه گفتم دو سه روز دیگه هم تمدید کنم عهدمو بعد آزادش کنم به شرط مراقبت. یه مقدار آب تو کتری میریختم چند ساعت بمونه و بعد آب تنگشو عوض میکردم و همه چی آروم بود و منم برای اینکه بیشتر به زنده بودن تشویق بشه آب تنگو بیشتر پر میکردم که جا برای ورجه وورجهش بیشتر باشه.یه شب رفتیم مهمونی برگشتیم اومدم سراغش و دیدم هرچی دارم نزدیک میشم بهش دیده نمیشه. گفتم باز تو چه زاویهای خودشو قایم کرده که به چشم نیاد. رفتم جلو دیدم نه انگار واقعا نیست سرجاش. خونه در بسته گربه نداره. آب تنگم سرجاشه. لابد پریده بیرون اما کجا؟ هر چی دور و برو گشتم نبود. مگه اینکه پرواز کرده باشه. گفتم باید پیداش کنم چون شنیدم ماهیا دیر میمیرن و بیرون آب تا مدتها بعد هنوز قلبشون ضربان داره و هنوز امید هست. گشتم تا اون گوشه پشت صندوق یافتمش. سریع برداشتیم انداختیمش تو تنگ. روی آب یه روی موند که دیدم آبششش تکون خورد و شروع کرد به نفس کشیدن. دم و بالههاش خشک شده بود اما نفس میکشید. فقط نگاهش میکردم که باور کنه میتونه. یه ساعتی بعد دیدم تونسته دم و بالهشو یه ذره باز کنه و خودشم صاف کنه تو آب و خیلی آروم شروع کنه به شنا. با خودم گفتم تونست. نجاتش دادیم. بهش گفتم دمت گرم که تسلیم نشدی. هیچوقت این همه تو چشمای یه ماهی نگاه نکرده بودم و گمونم اونم تو اون حال احتضار نگاهش به من بود. طفلیا اونقدرام بیاحساس نیستن. مخصوصا وقتی دارن میجنگن که زنده بمونن. یه جورایی مطمئن بودم تا چند ساعت دیگه حالش خوب خوب میشه و خیلی حالم خوب بود.
رفتم گرفتم خوابیدم و صبح که بیدار شدم رفتم حالشو بپرسم دیدم یه وری روی آب مونده. مرده بود. دووم نیاورده بود. نمیدونم ته اون مبارزه جانانه آخه چرا باید تسلیم بشه؟ شاید اصلا از اون تُنگ تَنگ نکبتی در رفته بود که برنگرده و وقتی هم برگشت … چمدونم هیشکی گمونم این پرش انتحاری ماهیا رو از تنگ ندیده که چی میشه و چه حالی میشن که همچین حرکت بعیدی ازشون سر میزنه که از ماهی قرمز کوچولوی ما سر زد و … رفت یا شایدم دق کرد. شاید یکی باید تا صبح بالا سرش بیدار میموند و نگاهش میکرد بلکه خوب بشه. چمیدونم. قدر شادی شب قبل برای زندهموندنش، برای مردنش غمگین شدم چون دیگه باهاش غریبه نبودم و بقدر اون نگاه طولانی شب قبل با هم رفیق شده بودیم. نیت کردم لااقل ببرم تو خاک باغچه خاکش کنم که بشه کود و گیاه و بازم برگرده به چرخه زندگی که یهو مهمونای عید زنگ در خونه رو زدن هول شدم مجبور شدم بندازمش تو سطل زباله. بهتره دیگه کلا بیخیال نیت و عهد بشم با این وفای به عهدم. فقط موندم سال دیگه چه کنم؟ بخرم یا نخرم؟


