سلام زنبور! خوبی؟

بچه‌ام با تمام هستی سلام و علیکی دارد پرشور و شاداب. هر هواپیمایی که رد می‌شود بالا و پایین می‌پرد و با شوق دست تکان می‌دهد و می‌گوید هواپیما سلام! خوبی؟ کجا می‌ری؟ بای‌بای هواپیما! خدافظ هواپیما! دم صبح می‌گوید ماه خوابیده خورشید بیدار شده، پس عینک دودی می‌زند تا با خورشید روبوسی ‌کند لابد! دم غروب می‌گوید خورشید خوابیده ماه بیدار شده، پس برای ماه دست تکان می‌دهد و بهش می‌گوید سلام ماه! خوبی؟ هوا که ابری باشد بعد از کلی حیرت و تعجب از اشکال عجیب ابرها به یکایکشان می‌گوید: سلام ابر! خوبی؟ با کلیه موجودات زنده نیز همین‌گونه چاق سلامتی می‌کند که مثلا زنبور! زنبور! سلام زنبور! خوبی؟ خدافظ! این دخترک آدمها را هم اگر شرم و خجالت مانعش نشوند به چنان سرعتی به رگبار سلام و احوالپرسی می‌بندد که هیچکس را یارای پیشی‌ گرفتن از او نباشد. یعنی همین بچه‌ها هستند مصداق بارز و عملی این بیت سعدی: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» و انگار انسان اساسا در اوج و از اوج آغاز می‌شود و بزرگ شدن او را از آن اوج ذره ذره به زیر می‌کشد و تا ته دره می‌برد و رها می‌کند تا اگر توانست این‌بار خودش به دست خودش، خودش را بالا ببرد بلکه دوباره اوج بگیرد که عموما ناکامیم و همان ته دره خوش می‌گذرانیم و کارمان همانجا تمام می‌شود.
داشتم فکر می‌کردم همه این سلوک والای کودکانه پیش چشم من و همه آنها که با کودکان روزگار می‌گذرانند هر روز در حال رخ‌ دادن است اما کمتر اهمیت می‌دهیم. اگر روزگاری مثلا فیلمی بسازم و همین‌ها را نشان دهم توی رفتار یک کودک، صدای همه درمی‌آید که ای امان از عرفان آبکی و سفارشی‌سازی! ای داد از نگاه شعاری و سهراب‌زدگی! حتی ممکن‌است خودم هم ببینم همین‌ها را بگویم و اصلا تماشای فیلم را هم ادامه ندهم حتی! نکته همین‌جاست گاردهای ذهنی ما بسته شده و کلا همه تصمیم‌ها را درباره همه چیز قبلا گرفته‌ایم و طبقه‌بندی کرده‌ایم در ذهن و به وقت نیاز، تصمیم مورد نظر را همچون آس برنده می‌کوبیم روی زمین و با خیال راحت و با تکلیف روشن به حیات درخشانمان ادامه می‌دهیم. با این اوصاف عمرا بتوانیم به کمال کودکانه احوالپرسی با یک زنبور حتی فکر کنیم چه رسد به اینکه بخواهیم به آن مقام بازگردیم! عجالتا جای درست ما همان ته دره است! سلام دره! خوبی؟

گاهی از شاخسار آرزو باید ترسید

یک بیانی میان ما مردم صاحب فرزند هست که نیک چو بکاویمش بیانی بس خطرناک و کافرانه‌است در عین اینکه ظاهر دلسوزانه‌ای هم دارد. مثلا می‌گوییم نعمت وجود این بچه را شاکریم اما خیلی خسته‌ایم! کاش چند سالی زودتر بدنیا می‌آوردیمش که انرژی و نشاط بیشتری نثارش می‌کردیم! یا می‌گوییم این بچه چراغ خانه‌مان شده اما حیف که سخت گرفتاریم! کاش چند سال دیرتر صاحبش می‌شدیم که طفل معصوم، در معرض این همه گرفتاری و دوندگی نباشد و در آرامش زندگی آغاز کند!

حالا می‌پرسید کجای این گفتمان‌های خشنود از فرزند کافرانه‌است و کجاش خطرناک؟ یک روز که من خسته و شاکی از روزگارم بودم، داشتم همین جنس حرفها را با خودم می‌گفتم و چهره فرزندم هم مدام جلوی چشمم بود که ناگهان وجه خطرناک این گفته‌های معمولی بر من رخ نمود. یادم آمد که کودک ما حاصل یگانه احتمالی یک در میلیون در لحظه‌ای خاص از تاریخ هستی‌ و کائنات‌است. در نتیجه آن سخنان و کاش‌ها که نا‌آگاهانه از دل و زبان ما برمی‌خیزد، مفهومی ندارد جز این که ما ناخواسته داریم کودک دیگری جای این کودک حاضر و فعلی‌مان آرزو می‌کنیم. یعنی اگر از قضا فرشته‌ای گوشش به آرزوها و حسرتهای ما باشد و از قضا بزند همین طلب ما را در همان لحظه ایکاش برآورده کند و ما را ببرد به تاریخ مطلوبمان، ناگهان خود را پدر و مادر کودک دیگری خواهیم یافت که اصلا نخواهیمش شناخت و از آن سو آن کودک دلبندی که می‌شناختیم را هم هرگز نخواهیم یافت. کودکی که بوضوح در ذهن ما هست ولی هیچ اثری از او نیست. همه خاطرات ثبت شده‌اش نظیر لباسها، اسباب‌بازی‌ها، عکسها، فیلمهایش جایشان را به متعلقات بچه جدید داده‌اند. تهش می‌شود این وضعیت ناهنجار و بیمار که سوگوار فرزندی هستیم که در ذهن و در قلب ما هست اما در دنیای واقعی دیگر هیچ ردی از اون نیست و هیچ‌کس هم نه به خاطر داردش و نه باورش دارد، انگار هرگز وجود نداشته در حالیکه این سو فرزندی در دنیای واقعی ما هست که هنوز به ذهن و دل ما راه نیافته، مثل یک غریبه کوچک بی‌گناه که می‌شناسدمان و نمی‌شناسیمش! و چه کابوسی ترسناکتر از این؟ آن زمان به خود بسیار نهیب خواهیم زد که آن کودک که می‌شناختیم را هیچکس نکشت مگر آرزویی سهل‌انگارانه که غایتش رنج ابدی خانواده‌ای کوچک‌است.

هستی تنها یک‌ بار و در یک حالت و دقیقا در همین حالتی که هست این فرزندی که داریم را به ما ارزانی داشته و رخداد هر حالت دیگری یعنی نبود این کودک و وجود کودکی دیگر. لذا بقول معروف مراقب باشیم چه آرزو می‌کنیم چون ممکن‌است برآورده شود. مخصوصا آرزوهایی که با جابجایی زمان سر و کار دارد که از همه خطرناکتر‌ است. هر تغییری که بشود در گذشته یا آینده زندگی خودمان اعمال کنیم به احتمال قوی آثار وخیمش بیشتر از آثار مثبتش خواهد بود لذا چه کاری‌است که دست به ترکیب زمان بزنید. خوب که دقت کنیم همین چیزهایی که داریم هم از سرمان زیادی‌است. آرزوهای روتین نظیر آرزوی سلامتی و پیروزی و شادی و الخ کنیم برای خودمان که پشت پرده آرزوهای ایکاش‌دار، دستکاری زمان‌است و در دل هر دستکاری زمانی قتلهای عمد و غیرعمدی مستتر‌ است. اگر با فرزندمان عشق می‌کنیم اما از زمانه و مشکلاتش شاکی‌ هستیم، چنین فرض کنیم که این کودک پیامبری‌‌است که مبعوث شده برای این روزگار خاکستری ما، شاید که قابل تحملش کند، که توان مبارزه ما را بالا ببرد برای برنده شدن. باید که قدرشناس رسول خانه و روزگارمان باشیم، آنکه شیرین و زیباست و می‌خنداندمان و هدایتمان می‌کند. که گویند شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند. هستی که با ما آدمها شوخی ندارد، دارد؟

از امروز تا هرگز

برنامه جامع یک کارگر-کارمند غمگین برای رسیدگی به امور مورد علاقه‌اش وقتی تمام وقت روزش تلف معاش می‌شود و امیدش به بعد‌ازظهرهاست که آنجا هم رسیدگی به تعهدات انسانی و خانوادگی، جایی برای دل نمی‌ گذارد:

>>>شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش بدهی. اگر نشد برو به یکشنبه
یکشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به دوشنبه
دوشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بازگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به سه‌شنبه
سه‌شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به چهارشنبه
چهارشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به پنجشنبه
پنجشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به جمعه تعطیل!
جمعه: بکوش تا اقلا در طول شبانه‌روز جمعه، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی و اگر باز هم نشد باز برو به شنبه>>>

شایان ذکر است که این سیکل معیوب و این دور باطل غالبا منتهی می‌شود به هرگز!

بام زندگی کجاست؟

غمگین که باشی تا یک جایی از عمرت با خودت می‌گویی: «من تو زندگیم هیچی نمی‌شم!» که یعنی اندوه و گلایه. اگر همچنان غمگین بمانی از یک جای عمرت به بعد با خودت خواهی گفت: «من توی زندگیم هیچی نشدم!» که یعنی حسرت و نومیدی. اینکه آن مرز باریک کجای زندگی آن غمگین است که فعل «هیچی نشدن» را ناگهان از مضارع به ماضی تبدیل می‌کند، متر و معیاری ندارد و به خود آن غمگین ارتباط دارد که غمگین داریم تا غمگین، یکی در همان اوان جوانی می‌پندارد آن مرز را گذرانده و یکی در اوج پیری. اما اشتراک همه غمگینان، تمنای مفهوم مبهم چیزی شدن‌ (و شاید اساسا چیزی نشدن) در زندگی ‌است که در واقع سراب غمگینان‌است و هیچ غمگینی نمی‌داند چه بشود چیزی شده برای خودش و چه نشود نشده! چه بسیار غمگینانی که از نظر دیگران برای خود کسی شده‌اند اما خودشان می‌گویند چیزی برایشان فرق نکرده و آن چیزی شدن لابد جای دیگری‌است که ما هنوز غمگینیم.
همین حالا اگر در مملکت خودمان ده نفر را بخواهیم نام ببریم که مردم متفق‌القول معتقدند اینها به جایی رسیده‌اند و چیزی شده‌اند در زندگی و در کشورشان، یقینا عباس کیارستمی جایی در صدر آن فهرست دارد. ولی همین استاد کیارستمی در مصاحبه‌ای که بعد از درگذشتش زیاد دست به دست شد، چیزی گفت که کلا این مفهوم را دچار چالش کرد! سخنی به این مضمون که اگر بخواهم بین‌ اینکه خودم بمانم و آثارم نماند و اینکه خودم نباشم و آثارم بماند، یکی را انتخاب کنم، ماندن و زندگی‌کردن خودم را انتخاب می‌کنم! که یعنی آن همه آوازه و سودای چیزی شدن به یک دم آسودگی این دنیا نیارزد! نیارزد واقعا؟ غمگینان سرکارند؟ یعنی بعد از اینکه بر بلندای آن قله رفیع ایستادیم، منظره‌ای که خواهیم دید و خواهیم‌دریافت در زندگی و هستی همین چیزی‌ خواهد بود که استاد گفته؟ اگر چنین باشد شاید سختی صعود به قله را باید به جان خرید تا در آن اوج به تکریم و نکوداشتی از زندگی نایل شد که همان صعود هم پیش پایش پوچ و بیهوده به نظر آید و این گزاره تنها در ظاهر متناقض نمی‌نماید. تردیدی نیست که این نگاه پخته بدون صعود هرگز در چشمان آدمی نخواهد نشست و لابد آدمی که فتح قله را بچشد و بفهمد و از آن بالا آنچه لازم‌ دارد بداند را ببیند دیگر غمگین نخواهد بود اگر چه تمام کوشش‌ها و دستاوردهایش آنجا به آنی نزدش بی‌اعتبار شود. اما لابد این پایین که بمانی، آن هم بی هیچ تلاشی برای صعود و با نگاهی پرحسرت به آن بالا، همیشه غمگین خواهی بود و فعل مضارع چیزی نشدنت زود ماضی می‌شود گرچه باید پذیرفت که مرزی در کار نیست و همیشه می‌شود قله‌ای را آزمود و راه پیمود و آموخت و اینگونه‌است که آدمی هر لحظه در مسیرش به جایی رسیده‌است و چیزی شده‌است به شرطی که هر آن حواسش باشد که اکنون کجا ایستاده و پیشتر کجا بوده و در آینده کجا خواهد بود.
توی یک قسمت از سریال خوب خانه سبز، یک جانباز ویلچرنشین به نام محمد که برای اولین بار حبیب رضایی را به سینما معرفی کرد، نقش اصلی بود. توی یک صبحی در بام تهران، اتفاقی با رضا صباحی، یعنی همان خسرو خودمان برخورد کرده بود، آن هم وقتی رضا خیلی خلقش از روزگار و از زندگی گرفته بود. با زبان مشترک زرگری سر شوخی باز شد و رفاقت مردانه شکل گرفت و بعدش به رضا گفت که چقدر دلش می‌خواهد برود بام تهران تا شهر را از آنجا تماشا کند. حساب کرده بود بام تهران برجی نیمه‌تمام در همان حوالی بود. ناگهان خیلی کودکانه یک دل شدند که بروند و فتحش کنند که فتح دشواری هم بود. رضا تا یک جایی محمد را با ویلچر بالا برد و از یه جایی کولش کرد و رساند به بام برج و بام تهران. لحظاتی مست فتح شدند و خندیدند تا اینکه محمد کمی جدی شد و به رضا گفت که میدونی اینجام بام تهران نیست! رضا پرسید پس کجاست؟ محمد با دست برج نیمه‌تمام دیگری را نشان داد که اونجاست! و بعد باز با هم خندیدند و خشنود پایین آمدند و به خانه رفتند. شهید که شد رضا از آن برج نیمه‌تمام باز بالا رفت و نام محمد را بغض‌آلود فریاد می‌زد و صدایش می‌زد که کجایی؟ این قسمت سریال که از قضا غم‌انگیزترین قسمت سریال هم بود وقتی تمام شد، من که نوجوانی بیش نبودم، مات و مبهوت و البته غمگین از برادر بزرگترم، محمد، پرسیدم: یعنی چی؟ محمد گفت: یعنی بالا رفتن مادی نیست! توی گوشم ماند.

طالع نحس طلسم شکن

این دوره حواسم به فوتبالها و ایتالیا نبود و اصلا تصمیمی نداشتم برای تماشای بازیها که اخبار رضایت‌بخش از گوشه و کنار به گوشم می‌رسید از اینکه ایتالیا زیبا و باانگیزه بازی می‌کند و دارد خوب نتیجه می‌گیرد. جلوی خودم را گرفتم که جو نگیردم. دو بازی را بردند دم نزدم، از گروه بعنوان تیم اول صعود کردند به روی خودم نیاوردم. اسپانیا را در یک‌هشتم نهایی شکست دادند و انتقام دوره قبل را گرفتند و شیرینی این انتقام بود که دیگر وسوسه‌شدم از بازی بعد تماشایشان کنم. رفتم گل‌هایشان به اسپانیا را نگاه کردم و دیدم باز حواس و دلم جلب ایتالیا شده. البته باز با خودم کلنجار رفتم که ایتالیا دارد بدون من خوب نتیجه می‌گیرد و تماشاگری من هم در اغلب اوقات چندان شگون نداشته برای تیم‌های محبوبم و لذا کوشیدم خود را مجاب کنم برای انصراف از تماشای بازی مهم یک‌چهارم نهایی با آلمان.
روز بازی هیجان اطرافیان برای این مسابقه را که دیدم جو گرفت مرا و دیدم مصمم به تماشا شده‌ام. تقدیر ایتالیا در برابر این که من تماشاگرش باشم مقاومت می‌کرد. تلویزیون‌ خانه هم فهمیده بود و بازی را نشانم نمی‌داد و جایش می‌خواست سرم را با جکی چان گرم کند! به هر دری زدم درست نشد و عاقبت دست به دامن اینترنت شدم که آن هم مقاومت کرد ولی انقدر پافشاری کردم که عاقبت تسلیم شد و تصویر متحرک بازی را نشانم داد و دیگر اواخر نیمه اول بود و دقیقا همین لحظات بود که سرنوشت ایتالیا چرخید! باقی‌اش را هم که می‌دانید لابد. ایتالیا را مفتخر به تماشا کردم و مفتخر به حذف! به همین راحتی! زیادی به طلسم پنجاه و چند ساله شکست‌ناپذیری از آلمان اعتماد کردم و البته خودم هم شدم از عوامل به خطر افتادن آن طلسم. گرچه طلسم به تمامی نشکست و این بازی در آمار مساوی محسوب خواهد شد اما ترک عمیقی برداشت که قابل چشم‌پوشی نیست و حالا حالاها باید پاسخگوی خوددار نبودنم باشم شاید ایتالیا مرا ببخشد.
نتیجه اخلاقی این که برخی هواداران خیلی بهتر است هواداری‌شان را در پیگیری اخبار تیم‌شان جستجو کنند و نه تماشای بازی‌هایشان که این به نفع طرفین است. که اگر نبود حضور تماشای من بر این مسابقه مهم، نه عاقبت بوفون این همه اشک می‌ریخت و نه من امروز این همه خمیازه می‌کشیدم! بوفون راضی و من راضی و … زده‌ام ایتالیای محبوبم را به تیر غیب ترکانده‌ام و آمده‌ام ملت را اینجا پند و اندرز هم می‌دهم! من بروم بخوابم، در ادامه مسابقات اگر تمایل به حذف تیمی داشتید در ازای وجه مناسبی حاضرم به سرعت طرفدارش شوم و بازی‌‌اش را فقط تماشا کنم و خلاص. البته با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ فرمایید لطفا!

«بزودی» می‌سازمت وطن

هرگز با این عبارت «بزودی» کنار نیامده‌ام. یک عبارتی‌است که هیچگونه، تاکید می‌کنم هیچگونه اطلاعاتی نمی‌دهد به آدم. مفهومش این‌است که این رخدادی که  شرحش ذیل عبارت «بزودی» آمده امکان دارد در آینده نزدیک یا آینده دور رخ دهد یا اصلا رخ ندهد. حالا شما بگویید چنین مفهوم گل و گشادی اصلا نیاز دارد با عبارت فریبنده‌ای چون «بزودی» نامگذاری شود؟ اینگونه که همه این زندگی ما مجموعه‌ای از «بزودی»هاست! در همه زندگی‌ها اتفاقاتی قراراست بیفتد یا نیفتد، مگر نه؟ پس خیلی زود با این کلمه به مشکل خوردم و هرگز هم مشکلم حل نشد که هر روز بدتر هم شد، از همان بچگی‌ها که توی سینماها عکس‌های مورد علاقه‌مان رو می‌زدند توی ویترین و رویش می‌نوشتند «بزودی» و علف زیر پای ما سبز می‌شد و فیلم‌های درپیت پشت سر هم اکران می‌شدند و آن به اصطلاح «بزودی»‌ها رنگ پرده را هم نمی‌دیدند، تا همین حالا که کالای جالبی توی مثلا دیجیکالا می‌یابی که بالایش نوشته «بزودی» و تو هی منتظری و هیچکس نیست که بگوید این «بزودی» یعنی چند روز دیگر؟ چند ماه دیگر؟ آخر چند سال دیگر؟
اصلا خیلی مواقع «بزودی» یعنی هرگز! یعنی بزک نمیر بهار میاد! یعنی اتفاق نیفتادن این اتفاق خوش را با لبخند دنبال کن! همین است که این عبارت نقل و نبات وعده‌دادن‌ است. از وعده‌های خودمان بگیر برو تا وعده‌های مسئولان: «بزودی» برایت دوچرخه می‌خرم فرزندم! «بزودی» برایت جواهرات می‌خرم عزیزم! «بزودی» این پاداش، این عیدی، این مزایای عقب‌مانده به حسابتان واریز می‌شود کارمندانم! «بزودی» این پل، این بیمارستان، این سینما ساخته‌ می‌شود، این قطارخریداری می‌شود و «بزودی» افتتاح می‌شود مردمانم! و الخ. که همه اینها یعنی انسانها را الکی امیدوار کردن و به دنبال آن الکی ناامید کردن! نکنید آقا! ننویسید آن «بزودی» را برای هر آپولویی که خواستید هوا کنید. یا زمان دقیق به نتیجه رسیدنش را می‌دانید یا نمی‌دانید. اگر می‌دانید که همان تاریخ کذایی را بزنید روی اعلان و اگر معلوم نیست بجای آن «بزودی» لعنتی گزارشی از روند پیشرفت پروژه ارائه کنید. بگویید چقدرش انجام شده چقدرش مانده؟ حتما هم اعلام کنید که مثلا آنچه باقی مانده اگر حجمش هم در ظاهر کمتر است اما انجامش دشوارتر و زمانبرتر است. قشنگ ما را شیرفهم کنید که ممکن است ده درصد کار باقیمانده بقدر ۹۰ درصد انجام شده زمان ببرد، بعلت حساسیت و مسائل پیش‌بینی نشده نزدیک اجرا و ارائه و هزار علت و دلیل دیگر. اینطوری هم ما راحت‌تریم هم شما. مگرنه؟
خلاصه اینکه عبارت «بزودی» شفافیت و صداقت کافی را با خود حمل نمی‌کند لذا از من می‌شنوید تا می‌توانید از بکار بردنش پرهیز فرمایید. خود من هم از یک جایی و از یک زمانی گذاشتمش کنار چون دیدم برای هرچه آنونس دادم و گفتم «بزودی» انجامش می‌دهم و «بزودی» می‌نویسمش و «بزودی» می‌سازمش و «بزودی» می‌خوانمش و الخ هیچکدام عملی نشدند و آن امر برایم عملی شد که صرفا انجامش دادم آن هم بدون بازارگرمی اضافی! پس این را هم علاوه کنید که این «بزودی» گاهی طلسم و نفرینی به همراه خود دارد برای قفل و مسکوت و مختومه کردن هر پروژه و هر رویایی. پس بترسید از «بزودی» تا به همین زودی زهرش را به همه رویاهاتان نریخته. فقط کاری که می‌خواهید را صادقانه انجامش دهید، هر چقدر هم که طول کشید و دیر شد فدای سرتان، همین که تمام شود یعنی شما پیروزید. پس بازارگرمی نکنید! انجامش دهید! همین حالا!

معیار پیشرفت تکنولوژی

زمانی پیشرفت بشریت در علم و فناوری را باور می‌کنم که یک دستگاه ناخن‌گیر تمام خودکار اختراع شده باشد و من به چشم خودم ببینم که کار می‌کند، بدون اینکه انگشت آدم را قطع کند! در غیر اینصورت به نظرم بشر هنوز به جایی نرسیده و بهتر است خاضع باشد.

اینک کارتن‌نگاری

یکی دوسال‌است که فیلم‌بینی‌ام رونقی ندارد اما اخیرا کارتن‌بینی‌ام بازارش دارد گرم می‌شود، آخر ناچارم! آن هم وقتی یک بچه کوچک در خانه داریم که خودش از توی مغازه کارتن پسند می‌کند و فرار می‌کند و تا به خانه‌ می‌رسد شروع می‌کند به تماشای اثر. آن هم نه یک بار و دو بار بلکه چند ده بار و هر بار هم از یک نقطه‌نظر جدید!  ما هم که می‌نشینیم کنارش که مثلا به کارمان برسیم می‌بینیم رفته‌ایم توی نخ کارتن! پاندای کونگ‌فوکار۳، زوتوپیا، شازده کوچولو … دیده‌شده بچه پا شده رفته پی کارش اما ما همچنان کارتن را خیلی متعهدانه تا انتها دنبال کرده‌ایم برای بار مثلا دهم! با این اوصاف یک وقت دیدی رفتم توی کار کارشناسی و تحلیل انیمیشن تا اقلا جای خالی سینما و سینمایی‌نویسی را در زندگی این روزگارم پر کنم. آن هم با تحلیلهایی عمیق و دقیق‌ و موشکافانه حاصل چندین و چندبار تماشای مجدانه و پیگیرانه این آثار. البته همین‌جا گفته یاشم بنده فقط نسخه‌ دوبله این آثار را بررسی خواهم کرد چرا که دخترکم با اینکه خودش هنوز به زبان فارسی هم مسلط نشده، نسخه زبان‌اصلی کارتن‌ها را برنمی‌تابد. ما هم که غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای که گویند:

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
می‌کشد هرجا که خاطر‌خواه اوست

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2یک جنایی‌نویس کسی‌است که قوت غالب فکری او متریال جنایی‌است. پس بحر آثار جنایی دنیا از کتاب و شعر و ترانه تا نمایش و فیلم را عمیقا غواصی می‌کند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمی‌دهد و دست به گوگلش برای درآوردن جزئیات پرونده‌های معروف جنایی همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد که در بسیاری اوقات می‌رسد یا می‌رساند، از قاضی مستقیم آن پرونده مسلط‌تر می‌شود بر ابعاد و زوایای پیدا و پنهان آن جنایت. جوری که شاید به نظر خیلی‌ها جنایی‌نویس بودن می‌تواند خود یک بیماری خطرناک باشد اما آنها اهمیتی نمی‌دهند. وقت خلق داستانشان که فرا می‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنایی و پرونده‌های واقعی را لختی زمین می‌گذارند و تخیل را پرواز می‌دهند تا داستان خود را بسازند. یعنی خلق جنایت شخصی و هیولای شخصی و جهان تاریک شخصی در ذهن و آنگاه پنهان کردن تمام سرنخ‌های کشف جنایت جز معدودی و سپس ثبت آن بر صفحات کاغذ یا بر قطعات نگاتیو تا عرضه‌اش کنند به مخاطب که مسحور گشودن این گره‌های کور داستان شود، که مبهوت ریزبینی باورنکردنی طراح این رمز و راز شود در تاریکترین نقطه درون انسان. جنایی‌نویس چیره دستانه نور را به سویه تاریک بشر می‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا می‌گذارد، آنجایی که همه آدمها می‌ترسند ازش اما کنجکاوند به دیدنش که یعنی بیمناک شدن از خویش که یعنی معلق ماندن مخاطب میان سه‌گانه کارآگاه و جنایتکار و قربانی که در هر یک نشانی آشنا از خود می‌یابد. پس از نگاهی می‌شود گفت جنایی‌نویس رسالت معلمی بدوش دارد در جامعه به مثابه یک مصلح اجتماعی. او مخاطبانش را مدام با آن روی خود آشنا می‌کند و تذکر می‌دهد تا دمی غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناک. اما نگاهی دیگر می‌گوید جنایی‌نویس و مخاطب اجزای یک چرخه معیوب و بیمارند که شریکند در بازتولید مکرر و بی‌پایان لذات سادیستی! انگار در دنیای جنایی‌نویسی دنبال هیچ قطعیتی نمی‌توان بود و همه چیز دو پهلو و فریبنده‌است. پیشه‌ای که شالوده‌اش دست و پنجه نرم کردن با معما و راز است آن هم در غیاب نور، گاه خودش بزرگترین معماست که سرچشمه جوشش این آثار حیرت‌انگیز را درون جنایی‌نویس باید جست یا درون آن سویه تاریک؟ این موضوع وقتی مرموز‌تر می‌شود که به اشتراکات و وقوع نوعی همزمانی در آثار دو جنایی‌نویس مهم معاصر برمی‌خوریم که نمی‌توان با قاطعیت حکم بر اتفاقی بودنش داد! آیا باید پی یکجور ارتباط گشت بین نیک پیزولاتو و دنیس ویلنو؟ دو سینماگر که در دو رسانه فیلم می‌سازند دنیس ویلن که فیلمهایش را برای پرده سینما می‌سازد و تاکنون ژانرهای متنوعی را آزموده اما فیلمهای مهم او در گونه جنایی و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روایت‌های تازه و مؤثر جنایی از وجود شم قوی جنایی‌نویسی در ذهن او خبر می‌دهد. نیک پیزولاتو که خالق سریالهای تلویزیونی‌است تنها در این ژانر طبع‌آزمایی کرده و با تولید سریالهای مهمی چون قتل و کاراگاه واقعی به نتایج درخشان و بدیعی در این ژانر کهنه دست یافته و نام خود را بعنوان یکی از بزرگترین جنایی‌نویس‌های امروز تثبیت کرده‌است.
اولین شباهت در آثاری که این دو سینماگر حوالی سال ۲۰۱۳ ساختند و نمایش دادند آشکار شد یعنی فیلم زندانیان اثر ویلنو و فصل اول سریال کارآگاه واقعی اثر پیزولاتو که حاوی نقاط مشترک کلیدی بودند. نظیر ناپدید شدن دختربچه‌های یک شهر و پیدا نشدن آنها، آدم‌ربایان و قاتلانی با گرایش‌های شیطان‌پرستانه که خبر از گسترش ترسناک اینگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، یک مرد عقب‌مانده ذهنی که مظنون‌است و پلیس و مخاطبان را گمراه می‌کند، مبارزه جانانه دو مرد برای یافتن هیولا و غلبه بر وی که در زندانیان یکی پلیسی تودار است و دیگری پدر یکی از قربانیان که جداگانه به دل تاریکی می‌زنند برای یافتن هیولا و مقابله با او. اما در کاراگاه واقعی این دو مرد مبارز هر دو پلیس‌ند که که یکی پدر نگران دخترکانی‌است که قربانیان بالقوه‌اند و آن دیگری مردی تنها، خسته و تلخ. دو پلیسی که رابطه پر قبض و بسطی دارند اما در این مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم می‌شوند. هیولایی که نهایتا رخ می‌نماید و معلوم می‌شود شهروندی به ظاهر معمولی‌است که همیشه همان اطراف بوده و از شدت پیدایی پنهان مانده‌است و مردان مبارزی که در هر دو اثر به این فهم می‌رسند که تازه بخش کوچکی از یک تاریکی بزرگ را کشف و خنثی کرده‌اند. بر همه اینها علاوه کنید اجرای کمال‌گرایانه و پر وسواس اثر و وارد کردن اقلیم و جغرافیا بعنوان یک عنصر اصلی درام در هر دو اثر. در این سال علت شباهتهای این آثار هم‌دغدغگی دو هنرمند در یک همزمانی جالب تفسیر شد و اینکه بازتاب‌دهنده ناهنجاری‌های اجتماعی مشابه در زمانه خود هستند. همه چیز موجه بود تا اینکه این دو سینماگر آثار بعدی خود را ساختند و نمایش دادند.
در حوالی سالهای ۲۰۱۳-۲۰۱۴ فیلم جدید ویلنو یعنی آدمکش‌حرفه‌ای (سیکاریو) ساخته شد. سیکاریو با اینکه اثری‌است در ژانر جنایی اما حال و هوای متفاوتی با زندانیان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پیزولاتو هم فصل دوم کارآگاه واقعی را در فضایی یکسر متفاوت با فصل اول تولید کرد اما این‌بار هم شباهتها حیرت‌انگیز است! نظیر فاصله‌گرفتن از کمال‌گرایی و وسواس برای نیل به اجرایی پوشیده و کمتر چشمگیر با ظاهری معمولی برای تقویت تاثیر ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روایت سربسته و گیج‌کننده اما هیپنوتیک یک قصه هولناک جنایی بجای روایت بیانگر و توصیفی آن، معادل شدن پلیس‌ها و تبهکاران و حل شدن‌شان در یکدیگر بوجهی که دیگر قابل تمییز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهانی که خود به مثابه هیولایی مهیب دارد گرداب‌گونه آدمهایش را رو به تباهی و بدویتی دهشتناک می‌برد، با مردابهای انسانی متعفنی طرفیم که در فیلم شهر خوآرز نامیده‌اندش و در سریال شهر وینچی. یک پلیس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون که باید شاهدی شکننده باشد بر تمامی تباهی‌های جهان قصه، یک تبهکار سابق که با پلیس همدست می‌شود برای اجرای انتقام شخصی و تمرکز و تاکید بر کودکانی که گاه قربانیان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشیده این جنایات مخوفند. باز علاوه کنید کاربرد معنایی و روایی هلی‌شات به عنوان یکی از عناصر فرمی اثر که در سریال نماهای بی‌نظیر و خوفناک شهر و بزرگراه‌های پیچ‌در‌پیچ و گره‌خورده را شامل می‌شد و در فیلم تپه و کوههای به ظاهر بکر را که انگار دنیایی تجارت و تباهی در شاهرگهایشان جریان دارد مثل آن تونلی که مسیری به سمت هیولا بود. و نهایتا موسیقی افکتیو و هراس‌آور و بسیار شبیه هر دو اثر.
تناظر میان آثار این دو هنرمند هنوز به عدد معروف ۳ نرسیده‌است اما در همین دو مورد هم بقدر کافی عجیب‌ و پرسش‌برانگیز است برای ذهن‌هایی که پرورده معماهای جنایی در ادبیات و سینما هستند و از کنار هیچ نکته‌ای نمی‌توانند براحتی عبور کنند. پرسش‌هایی که در عین تخیلی بودن می‌توانند جدی هم باشند، پرسش‌هایی شاید فعلا بی‌پاسخ. آیا ما با دو جنایی‌نویس مؤلف مواجهیم که همزمان الهاماتی مشابه دریافت می‌کنند؟ آیا فرستنده الهامات از جهانی دیگر یا از آن سویه خیلی تاریک، خواسته یا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهی خاص را عینا به ذهن هر دو جنایی‌نویس ارسال کرده؟ اصلا کجا معلوم که یکی ازاین دو نفر متناظر آن دیگری درجهانی موازی نباشد؟ رونوشتی برابر اصل که از آن جهان به این جهان گریخته پس اکنون هردو جنایی‌نویس در یک جهانند و نظام خلق آثار جنایی را به هم زده‌اند؟ شاید هم این دو جنایی‌نویس در نقب زدنهای ذهنی عمیقشان به دل تاریکی و گذرشان از تونل‌های پیچ در پیچ جنایت از قضا و همزمان به لانه هیولا دست یافته‌اند و اکنون دارند آن مشاهدات غریب را از ظن روایت می‌کنند که یقینا بی‌شباهت نخواهد بود روایتشان؟ یا برویم سراغ ملموس‌ترین احتمالات: این دو با هم رفاقتی چیزی دارند و یکی‌شان‌ حواسش به آن یکی ‌و آثارش‌است و دارد از روی دستش می‌نویسد؟ یعنی امکان وقوع سرقت هنری؟ درباره آشنا بودن یا نبودنشان با هم می‌توان پاسخ بلی یا خیر یافت اما درباره احتمال تقلب و کپی‌کاری باید گفت گرچه زمینی‌تر و باورپذیرتر از آن احتمالات ماورائی قبلی به نظر می‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا که ویلنو و پیزولاتو هر یک در آثارشان سبک و اجرای شخصی خود را جهت خلق فرمهای بدیع در ژانر جنایی دنبال می‌کنند که واجد خصایص متمایز از یکدیگر است و از قضا فاقد ردپاهایی که افشاگر کپی‌کاری‌ باشد. کافیست طراحی و پردازش شخصیت کارآگاه راس کول فصل اول کاراگاه واقعی را با کارآگاه لوکی زندانیان یا فرانک فصل دوم کارآگاه واقعی را با آلخاندروی سیکاریو مقایسه کنیم تا آشکار گردد تمایز سبک دو جنایی‌نویس در تراشیدن پیکره آدمهای داستان‌هایشان از مواد مشابه در زمینه مشابه. پیکره‌هایی یگانه‌ که هر یک حاصل قلم و ضرب چکش جنایی‌نویس خودش‌است و بس. همین‌است که باید عبور کنیم از پرسش‌های کارآگاهی خودمان درباره چند و چون و چرایی شباهت دنیاهای دو هنرمند و برسیم به اینکه چه چیز هیجان‌انگیزتر از فرض چنین تقارنی که یعنی تکاپویی جاندار برای جاری کردن خون تازه در رگهای این ژانر آن هم در دورانی که حال جنایی‌نویسان بزرگش خوب‌ نیست، که مایکل مان‌ش خسته‌است، دیوید لینچ‌ش با سینما قهر کرده‌است و دیوید فینچر‌ش ساختن فیلم شکیل و شسته و رفته برایش اولویت دارد بر فیلم تکان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سینماگر جنایی‌نویسی در عرصه هستند که هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌های تاریک هیولایی قدم بردارند و حوصله دارند برای ساختن داستانشان با همه تاریخ یک ژانر کشتی بگیرند و خطر کنند و در نهایت روایتی را به مخاطب ارائه کنند که تمام تصورات و پیشنهاده‌های ذهنی‌اش را به هم بریزد و دیگر تضمینی نباشد پس از این فروپاشی آن مخاطب آیا اثر را باز هم پذیرا باشد و بفهمد یا اینکه اساسا از آن بیزار شود. هنوز هنرمندانی داریم که با این ژانر به دل خطر می‌زنند تا در جایگاهی والاتر بنشانندش.
جنایی‌نویسی یعنی پذیرش احتمال کشف نشدن. جنایی‌نویس و جنایتکار مخلوقش چه بسیار همانندند. هر دو اهدافی در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هایی که تعمدا به جا می‌گذارند باز هم ممکن‌است هیچکس نتواند ردشان را بزند. ممکن‌است کارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسیدن پروژه خونین هیولا شوند و دنیای اثر یک‌ جنایی‌نویس هم ممکن‌است نزد مخاطب نامکشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدنی بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدی و فصلهای بعدی کارهای  ویلنو و پیزولاتو  را به انتظار نشسته‌ایم تا به مثابه قطعات پازل کنار هم قرارشان دهیم بلکه پیکره واحدی رخ نماید که پاسخ بسیاری پرسشها شود. چه مهیج و ترسناک است همسفری با این دو جنایی‌نویس در ظلمات دالانهای مهیب ذهن انسان. این داستان هنوز تمام نشده‌است.