گاهی از شاخسار آرزو باید ترسید

یک بیانی میان ما مردم صاحب فرزند هست که نیک چو بکاویمش بیانی بس خطرناک و کافرانه‌است در عین اینکه ظاهر دلسوزانه‌ای هم دارد. مثلا می‌گوییم نعمت وجود این بچه را شاکریم اما خیلی خسته‌ایم! کاش چند سالی زودتر بدنیا می‌آوردیمش که انرژی و نشاط بیشتری نثارش می‌کردیم! یا می‌گوییم این بچه چراغ خانه‌مان شده اما حیف که سخت گرفتاریم! کاش چند سال دیرتر صاحبش می‌شدیم که طفل معصوم، در معرض این همه گرفتاری و دوندگی نباشد و در آرامش زندگی آغاز کند!

حالا می‌پرسید کجای این گفتمان‌های خشنود از فرزند کافرانه‌است و کجاش خطرناک؟ یک روز که من خسته و شاکی از روزگارم بودم، داشتم همین جنس حرفها را با خودم می‌گفتم و چهره فرزندم هم مدام جلوی چشمم بود که ناگهان وجه خطرناک این گفته‌های معمولی بر من رخ نمود. یادم آمد که کودک ما حاصل یگانه احتمالی یک در میلیون در لحظه‌ای خاص از تاریخ هستی‌ و کائنات‌است. در نتیجه آن سخنان و کاش‌ها که نا‌آگاهانه از دل و زبان ما برمی‌خیزد، مفهومی ندارد جز این که ما ناخواسته داریم کودک دیگری جای این کودک حاضر و فعلی‌مان آرزو می‌کنیم. یعنی اگر از قضا فرشته‌ای گوشش به آرزوها و حسرتهای ما باشد و از قضا بزند همین طلب ما را در همان لحظه ایکاش برآورده کند و ما را ببرد به تاریخ مطلوبمان، ناگهان خود را پدر و مادر کودک دیگری خواهیم یافت که اصلا نخواهیمش شناخت و از آن سو آن کودک دلبندی که می‌شناختیم را هم هرگز نخواهیم یافت. کودکی که بوضوح در ذهن ما هست ولی هیچ اثری از او نیست. همه خاطرات ثبت شده‌اش نظیر لباسها، اسباب‌بازی‌ها، عکسها، فیلمهایش جایشان را به متعلقات بچه جدید داده‌اند. تهش می‌شود این وضعیت ناهنجار و بیمار که سوگوار فرزندی هستیم که در ذهن و در قلب ما هست اما در دنیای واقعی دیگر هیچ ردی از اون نیست و هیچ‌کس هم نه به خاطر داردش و نه باورش دارد، انگار هرگز وجود نداشته در حالیکه این سو فرزندی در دنیای واقعی ما هست که هنوز به ذهن و دل ما راه نیافته، مثل یک غریبه کوچک بی‌گناه که می‌شناسدمان و نمی‌شناسیمش! و چه کابوسی ترسناکتر از این؟ آن زمان به خود بسیار نهیب خواهیم زد که آن کودک که می‌شناختیم را هیچکس نکشت مگر آرزویی سهل‌انگارانه که غایتش رنج ابدی خانواده‌ای کوچک‌است.

هستی تنها یک‌ بار و در یک حالت و دقیقا در همین حالتی که هست این فرزندی که داریم را به ما ارزانی داشته و رخداد هر حالت دیگری یعنی نبود این کودک و وجود کودکی دیگر. لذا بقول معروف مراقب باشیم چه آرزو می‌کنیم چون ممکن‌است برآورده شود. مخصوصا آرزوهایی که با جابجایی زمان سر و کار دارد که از همه خطرناکتر‌ است. هر تغییری که بشود در گذشته یا آینده زندگی خودمان اعمال کنیم به احتمال قوی آثار وخیمش بیشتر از آثار مثبتش خواهد بود لذا چه کاری‌است که دست به ترکیب زمان بزنید. خوب که دقت کنیم همین چیزهایی که داریم هم از سرمان زیادی‌است. آرزوهای روتین نظیر آرزوی سلامتی و پیروزی و شادی و الخ کنیم برای خودمان که پشت پرده آرزوهای ایکاش‌دار، دستکاری زمان‌است و در دل هر دستکاری زمانی قتلهای عمد و غیرعمدی مستتر‌ است. اگر با فرزندمان عشق می‌کنیم اما از زمانه و مشکلاتش شاکی‌ هستیم، چنین فرض کنیم که این کودک پیامبری‌‌است که مبعوث شده برای این روزگار خاکستری ما، شاید که قابل تحملش کند، که توان مبارزه ما را بالا ببرد برای برنده شدن. باید که قدرشناس رسول خانه و روزگارمان باشیم، آنکه شیرین و زیباست و می‌خنداندمان و هدایتمان می‌کند. که گویند شکر نعمت نعمتت افزون کند / کفر نعمت از کفت بیرون کند. هستی که با ما آدمها شوخی ندارد، دارد؟

از امروز تا هرگز

برنامه جامع یک کارگر-کارمند غمگین برای رسیدگی به امور مورد علاقه‌اش وقتی تمام وقت روزش تلف معاش می‌شود و امیدش به بعد‌ازظهرهاست که آنجا هم رسیدگی به تعهدات انسانی و خانوادگی، جایی برای دل نمی‌ گذارد:

>>>شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش بدهی. اگر نشد برو به یکشنبه
یکشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به دوشنبه
دوشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بازگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به سه‌شنبه
سه‌شنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به چهارشنبه
چهارشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به پنجشنبه
پنجشنبه: بکوش طی عصر و شب، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی. اگر نشد برو به جمعه تعطیل!
جمعه: بکوش تا اقلا در طول شبانه‌روز جمعه، اندک زمانی برای خودت کنار بگذاری و انجامش دهی و اگر باز هم نشد باز برو به شنبه>>>

شایان ذکر است که این سیکل معیوب و این دور باطل غالبا منتهی می‌شود به هرگز!

بام زندگی کجاست؟

غمگین که باشی تا یک جایی از عمرت با خودت می‌گویی: «من تو زندگیم هیچی نمی‌شم!» که یعنی اندوه و گلایه. اگر همچنان غمگین بمانی از یک جای عمرت به بعد با خودت خواهی گفت: «من توی زندگیم هیچی نشدم!» که یعنی حسرت و نومیدی. اینکه آن مرز باریک کجای زندگی آن غمگین است که فعل «هیچی نشدن» را ناگهان از مضارع به ماضی تبدیل می‌کند، متر و معیاری ندارد و به خود آن غمگین ارتباط دارد که غمگین داریم تا غمگین، یکی در همان اوان جوانی می‌پندارد آن مرز را گذرانده و یکی در اوج پیری. اما اشتراک همه غمگینان، تمنای مفهوم مبهم چیزی شدن‌ (و شاید اساسا چیزی نشدن) در زندگی ‌است که در واقع سراب غمگینان‌است و هیچ غمگینی نمی‌داند چه بشود چیزی شده برای خودش و چه نشود نشده! چه بسیار غمگینانی که از نظر دیگران برای خود کسی شده‌اند اما خودشان می‌گویند چیزی برایشان فرق نکرده و آن چیزی شدن لابد جای دیگری‌است که ما هنوز غمگینیم.
همین حالا اگر در مملکت خودمان ده نفر را بخواهیم نام ببریم که مردم متفق‌القول معتقدند اینها به جایی رسیده‌اند و چیزی شده‌اند در زندگی و در کشورشان، یقینا عباس کیارستمی جایی در صدر آن فهرست دارد. ولی همین استاد کیارستمی در مصاحبه‌ای که بعد از درگذشتش زیاد دست به دست شد، چیزی گفت که کلا این مفهوم را دچار چالش کرد! سخنی به این مضمون که اگر بخواهم بین‌ اینکه خودم بمانم و آثارم نماند و اینکه خودم نباشم و آثارم بماند، یکی را انتخاب کنم، ماندن و زندگی‌کردن خودم را انتخاب می‌کنم! که یعنی آن همه آوازه و سودای چیزی شدن به یک دم آسودگی این دنیا نیارزد! نیارزد واقعا؟ غمگینان سرکارند؟ یعنی بعد از اینکه بر بلندای آن قله رفیع ایستادیم، منظره‌ای که خواهیم دید و خواهیم‌دریافت در زندگی و هستی همین چیزی‌ خواهد بود که استاد گفته؟ اگر چنین باشد شاید سختی صعود به قله را باید به جان خرید تا در آن اوج به تکریم و نکوداشتی از زندگی نایل شد که همان صعود هم پیش پایش پوچ و بیهوده به نظر آید و این گزاره تنها در ظاهر متناقض نمی‌نماید. تردیدی نیست که این نگاه پخته بدون صعود هرگز در چشمان آدمی نخواهد نشست و لابد آدمی که فتح قله را بچشد و بفهمد و از آن بالا آنچه لازم‌ دارد بداند را ببیند دیگر غمگین نخواهد بود اگر چه تمام کوشش‌ها و دستاوردهایش آنجا به آنی نزدش بی‌اعتبار شود. اما لابد این پایین که بمانی، آن هم بی هیچ تلاشی برای صعود و با نگاهی پرحسرت به آن بالا، همیشه غمگین خواهی بود و فعل مضارع چیزی نشدنت زود ماضی می‌شود گرچه باید پذیرفت که مرزی در کار نیست و همیشه می‌شود قله‌ای را آزمود و راه پیمود و آموخت و اینگونه‌است که آدمی هر لحظه در مسیرش به جایی رسیده‌است و چیزی شده‌است به شرطی که هر آن حواسش باشد که اکنون کجا ایستاده و پیشتر کجا بوده و در آینده کجا خواهد بود.
توی یک قسمت از سریال خوب خانه سبز، یک جانباز ویلچرنشین به نام محمد که برای اولین بار حبیب رضایی را به سینما معرفی کرد، نقش اصلی بود. توی یک صبحی در بام تهران، اتفاقی با رضا صباحی، یعنی همان خسرو خودمان برخورد کرده بود، آن هم وقتی رضا خیلی خلقش از روزگار و از زندگی گرفته بود. با زبان مشترک زرگری سر شوخی باز شد و رفاقت مردانه شکل گرفت و بعدش به رضا گفت که چقدر دلش می‌خواهد برود بام تهران تا شهر را از آنجا تماشا کند. حساب کرده بود بام تهران برجی نیمه‌تمام در همان حوالی بود. ناگهان خیلی کودکانه یک دل شدند که بروند و فتحش کنند که فتح دشواری هم بود. رضا تا یک جایی محمد را با ویلچر بالا برد و از یه جایی کولش کرد و رساند به بام برج و بام تهران. لحظاتی مست فتح شدند و خندیدند تا اینکه محمد کمی جدی شد و به رضا گفت که میدونی اینجام بام تهران نیست! رضا پرسید پس کجاست؟ محمد با دست برج نیمه‌تمام دیگری را نشان داد که اونجاست! و بعد باز با هم خندیدند و خشنود پایین آمدند و به خانه رفتند. شهید که شد رضا از آن برج نیمه‌تمام باز بالا رفت و نام محمد را بغض‌آلود فریاد می‌زد و صدایش می‌زد که کجایی؟ این قسمت سریال که از قضا غم‌انگیزترین قسمت سریال هم بود وقتی تمام شد، من که نوجوانی بیش نبودم، مات و مبهوت و البته غمگین از برادر بزرگترم، محمد، پرسیدم: یعنی چی؟ محمد گفت: یعنی بالا رفتن مادی نیست! توی گوشم ماند.

طالع نحس طلسم شکن

این دوره حواسم به فوتبالها و ایتالیا نبود و اصلا تصمیمی نداشتم برای تماشای بازیها که اخبار رضایت‌بخش از گوشه و کنار به گوشم می‌رسید از اینکه ایتالیا زیبا و باانگیزه بازی می‌کند و دارد خوب نتیجه می‌گیرد. جلوی خودم را گرفتم که جو نگیردم. دو بازی را بردند دم نزدم، از گروه بعنوان تیم اول صعود کردند به روی خودم نیاوردم. اسپانیا را در یک‌هشتم نهایی شکست دادند و انتقام دوره قبل را گرفتند و شیرینی این انتقام بود که دیگر وسوسه‌شدم از بازی بعد تماشایشان کنم. رفتم گل‌هایشان به اسپانیا را نگاه کردم و دیدم باز حواس و دلم جلب ایتالیا شده. البته باز با خودم کلنجار رفتم که ایتالیا دارد بدون من خوب نتیجه می‌گیرد و تماشاگری من هم در اغلب اوقات چندان شگون نداشته برای تیم‌های محبوبم و لذا کوشیدم خود را مجاب کنم برای انصراف از تماشای بازی مهم یک‌چهارم نهایی با آلمان.
روز بازی هیجان اطرافیان برای این مسابقه را که دیدم جو گرفت مرا و دیدم مصمم به تماشا شده‌ام. تقدیر ایتالیا در برابر این که من تماشاگرش باشم مقاومت می‌کرد. تلویزیون‌ خانه هم فهمیده بود و بازی را نشانم نمی‌داد و جایش می‌خواست سرم را با جکی چان گرم کند! به هر دری زدم درست نشد و عاقبت دست به دامن اینترنت شدم که آن هم مقاومت کرد ولی انقدر پافشاری کردم که عاقبت تسلیم شد و تصویر متحرک بازی را نشانم داد و دیگر اواخر نیمه اول بود و دقیقا همین لحظات بود که سرنوشت ایتالیا چرخید! باقی‌اش را هم که می‌دانید لابد. ایتالیا را مفتخر به تماشا کردم و مفتخر به حذف! به همین راحتی! زیادی به طلسم پنجاه و چند ساله شکست‌ناپذیری از آلمان اعتماد کردم و البته خودم هم شدم از عوامل به خطر افتادن آن طلسم. گرچه طلسم به تمامی نشکست و این بازی در آمار مساوی محسوب خواهد شد اما ترک عمیقی برداشت که قابل چشم‌پوشی نیست و حالا حالاها باید پاسخگوی خوددار نبودنم باشم شاید ایتالیا مرا ببخشد.
نتیجه اخلاقی این که برخی هواداران خیلی بهتر است هواداری‌شان را در پیگیری اخبار تیم‌شان جستجو کنند و نه تماشای بازی‌هایشان که این به نفع طرفین است. که اگر نبود حضور تماشای من بر این مسابقه مهم، نه عاقبت بوفون این همه اشک می‌ریخت و نه من امروز این همه خمیازه می‌کشیدم! بوفون راضی و من راضی و … زده‌ام ایتالیای محبوبم را به تیر غیب ترکانده‌ام و آمده‌ام ملت را اینجا پند و اندرز هم می‌دهم! من بروم بخوابم، در ادامه مسابقات اگر تمایل به حذف تیمی داشتید در ازای وجه مناسبی حاضرم به سرعت طرفدارش شوم و بازی‌‌اش را فقط تماشا کنم و خلاص. البته با مدیر برنامه‌هایم هماهنگ فرمایید لطفا!

«بزودی» می‌سازمت وطن

هرگز با این عبارت «بزودی» کنار نیامده‌ام. یک عبارتی‌است که هیچگونه، تاکید می‌کنم هیچگونه اطلاعاتی نمی‌دهد به آدم. مفهومش این‌است که این رخدادی که  شرحش ذیل عبارت «بزودی» آمده امکان دارد در آینده نزدیک یا آینده دور رخ دهد یا اصلا رخ ندهد. حالا شما بگویید چنین مفهوم گل و گشادی اصلا نیاز دارد با عبارت فریبنده‌ای چون «بزودی» نامگذاری شود؟ اینگونه که همه این زندگی ما مجموعه‌ای از «بزودی»هاست! در همه زندگی‌ها اتفاقاتی قراراست بیفتد یا نیفتد، مگر نه؟ پس خیلی زود با این کلمه به مشکل خوردم و هرگز هم مشکلم حل نشد که هر روز بدتر هم شد، از همان بچگی‌ها که توی سینماها عکس‌های مورد علاقه‌مان رو می‌زدند توی ویترین و رویش می‌نوشتند «بزودی» و علف زیر پای ما سبز می‌شد و فیلم‌های درپیت پشت سر هم اکران می‌شدند و آن به اصطلاح «بزودی»‌ها رنگ پرده را هم نمی‌دیدند، تا همین حالا که کالای جالبی توی مثلا دیجیکالا می‌یابی که بالایش نوشته «بزودی» و تو هی منتظری و هیچکس نیست که بگوید این «بزودی» یعنی چند روز دیگر؟ چند ماه دیگر؟ آخر چند سال دیگر؟
اصلا خیلی مواقع «بزودی» یعنی هرگز! یعنی بزک نمیر بهار میاد! یعنی اتفاق نیفتادن این اتفاق خوش را با لبخند دنبال کن! همین است که این عبارت نقل و نبات وعده‌دادن‌ است. از وعده‌های خودمان بگیر برو تا وعده‌های مسئولان: «بزودی» برایت دوچرخه می‌خرم فرزندم! «بزودی» برایت جواهرات می‌خرم عزیزم! «بزودی» این پاداش، این عیدی، این مزایای عقب‌مانده به حسابتان واریز می‌شود کارمندانم! «بزودی» این پل، این بیمارستان، این سینما ساخته‌ می‌شود، این قطارخریداری می‌شود و «بزودی» افتتاح می‌شود مردمانم! و الخ. که همه اینها یعنی انسانها را الکی امیدوار کردن و به دنبال آن الکی ناامید کردن! نکنید آقا! ننویسید آن «بزودی» را برای هر آپولویی که خواستید هوا کنید. یا زمان دقیق به نتیجه رسیدنش را می‌دانید یا نمی‌دانید. اگر می‌دانید که همان تاریخ کذایی را بزنید روی اعلان و اگر معلوم نیست بجای آن «بزودی» لعنتی گزارشی از روند پیشرفت پروژه ارائه کنید. بگویید چقدرش انجام شده چقدرش مانده؟ حتما هم اعلام کنید که مثلا آنچه باقی مانده اگر حجمش هم در ظاهر کمتر است اما انجامش دشوارتر و زمانبرتر است. قشنگ ما را شیرفهم کنید که ممکن است ده درصد کار باقیمانده بقدر ۹۰ درصد انجام شده زمان ببرد، بعلت حساسیت و مسائل پیش‌بینی نشده نزدیک اجرا و ارائه و هزار علت و دلیل دیگر. اینطوری هم ما راحت‌تریم هم شما. مگرنه؟
خلاصه اینکه عبارت «بزودی» شفافیت و صداقت کافی را با خود حمل نمی‌کند لذا از من می‌شنوید تا می‌توانید از بکار بردنش پرهیز فرمایید. خود من هم از یک جایی و از یک زمانی گذاشتمش کنار چون دیدم برای هرچه آنونس دادم و گفتم «بزودی» انجامش می‌دهم و «بزودی» می‌نویسمش و «بزودی» می‌سازمش و «بزودی» می‌خوانمش و الخ هیچکدام عملی نشدند و آن امر برایم عملی شد که صرفا انجامش دادم آن هم بدون بازارگرمی اضافی! پس این را هم علاوه کنید که این «بزودی» گاهی طلسم و نفرینی به همراه خود دارد برای قفل و مسکوت و مختومه کردن هر پروژه و هر رویایی. پس بترسید از «بزودی» تا به همین زودی زهرش را به همه رویاهاتان نریخته. فقط کاری که می‌خواهید را صادقانه انجامش دهید، هر چقدر هم که طول کشید و دیر شد فدای سرتان، همین که تمام شود یعنی شما پیروزید. پس بازارگرمی نکنید! انجامش دهید! همین حالا!

معیار پیشرفت تکنولوژی

زمانی پیشرفت بشریت در علم و فناوری را باور می‌کنم که یک دستگاه ناخن‌گیر تمام خودکار اختراع شده باشد و من به چشم خودم ببینم که کار می‌کند، بدون اینکه انگشت آدم را قطع کند! در غیر اینصورت به نظرم بشر هنوز به جایی نرسیده و بهتر است خاضع باشد.

اینک کارتن‌نگاری

یکی دوسال‌است که فیلم‌بینی‌ام رونقی ندارد اما اخیرا کارتن‌بینی‌ام بازارش دارد گرم می‌شود، آخر ناچارم! آن هم وقتی یک بچه کوچک در خانه داریم که خودش از توی مغازه کارتن پسند می‌کند و فرار می‌کند و تا به خانه‌ می‌رسد شروع می‌کند به تماشای اثر. آن هم نه یک بار و دو بار بلکه چند ده بار و هر بار هم از یک نقطه‌نظر جدید!  ما هم که می‌نشینیم کنارش که مثلا به کارمان برسیم می‌بینیم رفته‌ایم توی نخ کارتن! پاندای کونگ‌فوکار۳، زوتوپیا، شازده کوچولو … دیده‌شده بچه پا شده رفته پی کارش اما ما همچنان کارتن را خیلی متعهدانه تا انتها دنبال کرده‌ایم برای بار مثلا دهم! با این اوصاف یک وقت دیدی رفتم توی کار کارشناسی و تحلیل انیمیشن تا اقلا جای خالی سینما و سینمایی‌نویسی را در زندگی این روزگارم پر کنم. آن هم با تحلیلهایی عمیق و دقیق‌ و موشکافانه حاصل چندین و چندبار تماشای مجدانه و پیگیرانه این آثار. البته همین‌جا گفته یاشم بنده فقط نسخه‌ دوبله این آثار را بررسی خواهم کرد چرا که دخترکم با اینکه خودش هنوز به زبان فارسی هم مسلط نشده، نسخه زبان‌اصلی کارتن‌ها را برنمی‌تابد. ما هم که غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای که گویند:

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
می‌کشد هرجا که خاطر‌خواه اوست

مورد عجیب پیزولاتو-ویلنو

درباره فیلم‌ها و سریال‌های جنایی در سال‌های اخیر
منتشر شده در وب‌سایت هفت‌فاز به تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۹۵

TD2یک جنایی‌نویس کسی‌است که قوت غالب فکری او متریال جنایی‌است. پس بحر آثار جنایی دنیا از کتاب و شعر و ترانه تا نمایش و فیلم را عمیقا غواصی می‌کند و همزمان در عالم واقع هرگز صفحه حوادث مطبوعات را از دست نمی‌دهد و دست به گوگلش برای درآوردن جزئیات پرونده‌های معروف جنایی همتا ندارد. دستش اگر به خود پرونده‌ها برسد که در بسیاری اوقات می‌رسد یا می‌رساند، از قاضی مستقیم آن پرونده مسلط‌تر می‌شود بر ابعاد و زوایای پیدا و پنهان آن جنایت. جوری که شاید به نظر خیلی‌ها جنایی‌نویس بودن می‌تواند خود یک بیماری خطرناک باشد اما آنها اهمیتی نمی‌دهند. وقت خلق داستانشان که فرا می‌رسد همه توشه فربه‌شده از آثار جنایی و پرونده‌های واقعی را لختی زمین می‌گذارند و تخیل را پرواز می‌دهند تا داستان خود را بسازند. یعنی خلق جنایت شخصی و هیولای شخصی و جهان تاریک شخصی در ذهن و آنگاه پنهان کردن تمام سرنخ‌های کشف جنایت جز معدودی و سپس ثبت آن بر صفحات کاغذ یا بر قطعات نگاتیو تا عرضه‌اش کنند به مخاطب که مسحور گشودن این گره‌های کور داستان شود، که مبهوت ریزبینی باورنکردنی طراح این رمز و راز شود در تاریکترین نقطه درون انسان. جنایی‌نویس چیره دستانه نور را به سویه تاریک بشر می‌اندازد، آن را ذره به ذره و مرحله به مرحله به تماشا می‌گذارد، آنجایی که همه آدمها می‌ترسند ازش اما کنجکاوند به دیدنش که یعنی بیمناک شدن از خویش که یعنی معلق ماندن مخاطب میان سه‌گانه کارآگاه و جنایتکار و قربانی که در هر یک نشانی آشنا از خود می‌یابد. پس از نگاهی می‌شود گفت جنایی‌نویس رسالت معلمی بدوش دارد در جامعه به مثابه یک مصلح اجتماعی. او مخاطبانش را مدام با آن روی خود آشنا می‌کند و تذکر می‌دهد تا دمی غافل نشوند از لگام زدن بر آن وجه پنهان و هولناک. اما نگاهی دیگر می‌گوید جنایی‌نویس و مخاطب اجزای یک چرخه معیوب و بیمارند که شریکند در بازتولید مکرر و بی‌پایان لذات سادیستی! انگار در دنیای جنایی‌نویسی دنبال هیچ قطعیتی نمی‌توان بود و همه چیز دو پهلو و فریبنده‌است. پیشه‌ای که شالوده‌اش دست و پنجه نرم کردن با معما و راز است آن هم در غیاب نور، گاه خودش بزرگترین معماست که سرچشمه جوشش این آثار حیرت‌انگیز را درون جنایی‌نویس باید جست یا درون آن سویه تاریک؟ این موضوع وقتی مرموز‌تر می‌شود که به اشتراکات و وقوع نوعی همزمانی در آثار دو جنایی‌نویس مهم معاصر برمی‌خوریم که نمی‌توان با قاطعیت حکم بر اتفاقی بودنش داد! آیا باید پی یکجور ارتباط گشت بین نیک پیزولاتو و دنیس ویلنو؟ دو سینماگر که در دو رسانه فیلم می‌سازند دنیس ویلن که فیلمهایش را برای پرده سینما می‌سازد و تاکنون ژانرهای متنوعی را آزموده اما فیلمهای مهم او در گونه جنایی و نگاه خلاقانه‌اش به خلق روایت‌های تازه و مؤثر جنایی از وجود شم قوی جنایی‌نویسی در ذهن او خبر می‌دهد. نیک پیزولاتو که خالق سریالهای تلویزیونی‌است تنها در این ژانر طبع‌آزمایی کرده و با تولید سریالهای مهمی چون قتل و کاراگاه واقعی به نتایج درخشان و بدیعی در این ژانر کهنه دست یافته و نام خود را بعنوان یکی از بزرگترین جنایی‌نویس‌های امروز تثبیت کرده‌است.
اولین شباهت در آثاری که این دو سینماگر حوالی سال ۲۰۱۳ ساختند و نمایش دادند آشکار شد یعنی فیلم زندانیان اثر ویلنو و فصل اول سریال کارآگاه واقعی اثر پیزولاتو که حاوی نقاط مشترک کلیدی بودند. نظیر ناپدید شدن دختربچه‌های یک شهر و پیدا نشدن آنها، آدم‌ربایان و قاتلانی با گرایش‌های شیطان‌پرستانه که خبر از گسترش ترسناک اینگونه فرقه‌ها در اجتماع دارد، یک مرد عقب‌مانده ذهنی که مظنون‌است و پلیس و مخاطبان را گمراه می‌کند، مبارزه جانانه دو مرد برای یافتن هیولا و غلبه بر وی که در زندانیان یکی پلیسی تودار است و دیگری پدر یکی از قربانیان که جداگانه به دل تاریکی می‌زنند برای یافتن هیولا و مقابله با او. اما در کاراگاه واقعی این دو مرد مبارز هر دو پلیس‌ند که که یکی پدر نگران دخترکانی‌است که قربانیان بالقوه‌اند و آن دیگری مردی تنها، خسته و تلخ. دو پلیسی که رابطه پر قبض و بسطی دارند اما در این مبارزه همراه هم هستند و همراهتر هم می‌شوند. هیولایی که نهایتا رخ می‌نماید و معلوم می‌شود شهروندی به ظاهر معمولی‌است که همیشه همان اطراف بوده و از شدت پیدایی پنهان مانده‌است و مردان مبارزی که در هر دو اثر به این فهم می‌رسند که تازه بخش کوچکی از یک تاریکی بزرگ را کشف و خنثی کرده‌اند. بر همه اینها علاوه کنید اجرای کمال‌گرایانه و پر وسواس اثر و وارد کردن اقلیم و جغرافیا بعنوان یک عنصر اصلی درام در هر دو اثر. در این سال علت شباهتهای این آثار هم‌دغدغگی دو هنرمند در یک همزمانی جالب تفسیر شد و اینکه بازتاب‌دهنده ناهنجاری‌های اجتماعی مشابه در زمانه خود هستند. همه چیز موجه بود تا اینکه این دو سینماگر آثار بعدی خود را ساختند و نمایش دادند.
در حوالی سالهای ۲۰۱۳-۲۰۱۴ فیلم جدید ویلنو یعنی آدمکش‌حرفه‌ای (سیکاریو) ساخته شد. سیکاریو با اینکه اثری‌است در ژانر جنایی اما حال و هوای متفاوتی با زندانیان دارد چه به لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا. از آن سو پیزولاتو هم فصل دوم کارآگاه واقعی را در فضایی یکسر متفاوت با فصل اول تولید کرد اما این‌بار هم شباهتها حیرت‌انگیز است! نظیر فاصله‌گرفتن از کمال‌گرایی و وسواس برای نیل به اجرایی پوشیده و کمتر چشمگیر با ظاهری معمولی برای تقویت تاثیر ناخودآگاهانه اثر بر مخاطب ، انتخاب نوع روایت سربسته و گیج‌کننده اما هیپنوتیک یک قصه هولناک جنایی بجای روایت بیانگر و توصیفی آن، معادل شدن پلیس‌ها و تبهکاران و حل شدن‌شان در یکدیگر بوجهی که دیگر قابل تمییز دادن از هم نباشند چه به لحاظ هدفها و چه به لحاظ روش‌ها آن هم در جهانی که خود به مثابه هیولایی مهیب دارد گرداب‌گونه آدمهایش را رو به تباهی و بدویتی دهشتناک می‌برد، با مردابهای انسانی متعفنی طرفیم که در فیلم شهر خوآرز نامیده‌اندش و در سریال شهر وینچی. یک پلیس زن خسته‌دل اما عدالت‌جو و معتقد به قانون که باید شاهدی شکننده باشد بر تمامی تباهی‌های جهان قصه، یک تبهکار سابق که با پلیس همدست می‌شود برای اجرای انتقام شخصی و تمرکز و تاکید بر کودکانی که گاه قربانیان و گاه بازماندگان مغموم و دل‌خراشیده این جنایات مخوفند. باز علاوه کنید کاربرد معنایی و روایی هلی‌شات به عنوان یکی از عناصر فرمی اثر که در سریال نماهای بی‌نظیر و خوفناک شهر و بزرگراه‌های پیچ‌در‌پیچ و گره‌خورده را شامل می‌شد و در فیلم تپه و کوههای به ظاهر بکر را که انگار دنیایی تجارت و تباهی در شاهرگهایشان جریان دارد مثل آن تونلی که مسیری به سمت هیولا بود. و نهایتا موسیقی افکتیو و هراس‌آور و بسیار شبیه هر دو اثر.
تناظر میان آثار این دو هنرمند هنوز به عدد معروف ۳ نرسیده‌است اما در همین دو مورد هم بقدر کافی عجیب‌ و پرسش‌برانگیز است برای ذهن‌هایی که پرورده معماهای جنایی در ادبیات و سینما هستند و از کنار هیچ نکته‌ای نمی‌توانند براحتی عبور کنند. پرسش‌هایی که در عین تخیلی بودن می‌توانند جدی هم باشند، پرسش‌هایی شاید فعلا بی‌پاسخ. آیا ما با دو جنایی‌نویس مؤلف مواجهیم که همزمان الهاماتی مشابه دریافت می‌کنند؟ آیا فرستنده الهامات از جهانی دیگر یا از آن سویه خیلی تاریک، خواسته یا ناخواسته، دغدغه ‌و نگاهی خاص را عینا به ذهن هر دو جنایی‌نویس ارسال کرده؟ اصلا کجا معلوم که یکی ازاین دو نفر متناظر آن دیگری درجهانی موازی نباشد؟ رونوشتی برابر اصل که از آن جهان به این جهان گریخته پس اکنون هردو جنایی‌نویس در یک جهانند و نظام خلق آثار جنایی را به هم زده‌اند؟ شاید هم این دو جنایی‌نویس در نقب زدنهای ذهنی عمیقشان به دل تاریکی و گذرشان از تونل‌های پیچ در پیچ جنایت از قضا و همزمان به لانه هیولا دست یافته‌اند و اکنون دارند آن مشاهدات غریب را از ظن روایت می‌کنند که یقینا بی‌شباهت نخواهد بود روایتشان؟ یا برویم سراغ ملموس‌ترین احتمالات: این دو با هم رفاقتی چیزی دارند و یکی‌شان‌ حواسش به آن یکی ‌و آثارش‌است و دارد از روی دستش می‌نویسد؟ یعنی امکان وقوع سرقت هنری؟ درباره آشنا بودن یا نبودنشان با هم می‌توان پاسخ بلی یا خیر یافت اما درباره احتمال تقلب و کپی‌کاری باید گفت گرچه زمینی‌تر و باورپذیرتر از آن احتمالات ماورائی قبلی به نظر می‌رسد اما اتفاقا نامحتمل‌تر است چرا که ویلنو و پیزولاتو هر یک در آثارشان سبک و اجرای شخصی خود را جهت خلق فرمهای بدیع در ژانر جنایی دنبال می‌کنند که واجد خصایص متمایز از یکدیگر است و از قضا فاقد ردپاهایی که افشاگر کپی‌کاری‌ باشد. کافیست طراحی و پردازش شخصیت کارآگاه راس کول فصل اول کاراگاه واقعی را با کارآگاه لوکی زندانیان یا فرانک فصل دوم کارآگاه واقعی را با آلخاندروی سیکاریو مقایسه کنیم تا آشکار گردد تمایز سبک دو جنایی‌نویس در تراشیدن پیکره آدمهای داستان‌هایشان از مواد مشابه در زمینه مشابه. پیکره‌هایی یگانه‌ که هر یک حاصل قلم و ضرب چکش جنایی‌نویس خودش‌است و بس. همین‌است که باید عبور کنیم از پرسش‌های کارآگاهی خودمان درباره چند و چون و چرایی شباهت دنیاهای دو هنرمند و برسیم به اینکه چه چیز هیجان‌انگیزتر از فرض چنین تقارنی که یعنی تکاپویی جاندار برای جاری کردن خون تازه در رگهای این ژانر آن هم در دورانی که حال جنایی‌نویسان بزرگش خوب‌ نیست، که مایکل مان‌ش خسته‌است، دیوید لینچ‌ش با سینما قهر کرده‌است و دیوید فینچر‌ش ساختن فیلم شکیل و شسته و رفته برایش اولویت دارد بر فیلم تکان‌دهنده‌ ساختن‌. حالا دو سینماگر جنایی‌نویسی در عرصه هستند که هنوز جرات و جسارت دارند در دالان‌های تاریک هیولایی قدم بردارند و حوصله دارند برای ساختن داستانشان با همه تاریخ یک ژانر کشتی بگیرند و خطر کنند و در نهایت روایتی را به مخاطب ارائه کنند که تمام تصورات و پیشنهاده‌های ذهنی‌اش را به هم بریزد و دیگر تضمینی نباشد پس از این فروپاشی آن مخاطب آیا اثر را باز هم پذیرا باشد و بفهمد یا اینکه اساسا از آن بیزار شود. هنوز هنرمندانی داریم که با این ژانر به دل خطر می‌زنند تا در جایگاهی والاتر بنشانندش.
جنایی‌نویسی یعنی پذیرش احتمال کشف نشدن. جنایی‌نویس و جنایتکار مخلوقش چه بسیار همانندند. هر دو اهدافی در سر دارند و هر دو با همه سرنخ‌هایی که تعمدا به جا می‌گذارند باز هم ممکن‌است هیچکس نتواند ردشان را بزند. ممکن‌است کارآگاهان و مردان مبارز قصه نتوانند مانع به فرجام رسیدن پروژه خونین هیولا شوند و دنیای اثر یک‌ جنایی‌نویس هم ممکن‌است نزد مخاطب نامکشوف بماند و معما در عمقش حل ناشدنی بماند گرچه در سطح حل شده فرض شود. مشتاقانه آثار بعدی و فصلهای بعدی کارهای  ویلنو و پیزولاتو  را به انتظار نشسته‌ایم تا به مثابه قطعات پازل کنار هم قرارشان دهیم بلکه پیکره واحدی رخ نماید که پاسخ بسیاری پرسشها شود. چه مهیج و ترسناک است همسفری با این دو جنایی‌نویس در ظلمات دالانهای مهیب ذهن انسان. این داستان هنوز تمام نشده‌است.

اپیزودنگاری‌های من بر شهرزاد

shahrzadتصمیمی برایش نداشتم اما ناگهان دیدم که اپیزودنگاری درباره سریالها را با شهرزاد تجربه کردم. آن چه در زیر می‌آید یادداشتهای من درباره سریال شهرزاد است که هفته به هفته و بصورت تقریبا منظم پس از توزیع هر قسمت به رشته تحریر درآوردم و در کانال شخصی‌ام منتشر کردم. حالا که جمعشان کردم و دارم برای اول بار بصورت یکجا نگاهشان می‌کنم برای خودم جالب و‌ شیرین‌است که انگار دارم شرح حال خودم را می‌خوانم در این بیست و هشت هفته. بیم و امید‌هایم، ذوق‌کردن‌ها و توی ذوق خوردن‌هایم، فرضیه‌های دلخوشانه‌ام، تغییر لحن‌هایم و شوق‌ها و خشم‌هایم. فارغ از اینکه شهرزاد کجای تاریخ سریال‌سازی ما بایستد این تجربه اپیزودنگاری برای من تجربه‌ای قیمتی شد که بدم نمی‌‌آید بار دیگر با سریالی دیگر تکرارش کنم. حالا این شما و این بلندترین پست وبلاگم.

قسمت دوم
در قسمت دوم هم نور امیدی نتابید. این همه سهل‌انگاری و بی‌حوصلگی بعید بود از حسن فتحی. نه ظرافتی در دیالوگ‌نویسی نه دقت‌نظری در طراحی صحنه و لباس به سبک دهه سی. یعنی یک لحاف دست‌دوز پیدا نمی‌شد که همه سریال را پتوهای ماشینی حالایی گرفته‌؟

قسمت پنجم
توی قسمت پنجم شهرزاد چیزای خوبی می‌شه پیدا کرد.
مثل شهرزاد توی سکانس وداع با فرهاد تو کافه نادری بلحاظ ترانه‌ علیدوستی‌ چشم نوازش!
مثل ظهور ناگهانی صدای محسن چاووشی تو لحظات پایانی این قسمت روی اون نمای شاعرانه از پیاده‌روی کافه ‌نادری!
مثل اون صحنه باحال و بامزه که جمشید، پدر بیمار شهرزاد، با خانواده متوسط و نسبتا سنتی‌ش تو فضای نشمین خصوصی‌شون نشستن به کل‌کل که یهو خبر میاد بزرگ‌آقا که رئیسه و از طبقه اعیانه داره میاد عیادت جمشید. کل خانواده دستپاچه و هول، همراه مرد بیمار، لحاف و تشک به دست و دمپایی پوشیده نپوشیده، بدو بدو از حیاط رد می‌شن و می‌رن تو فضای مهمون‌خونه مستقر می‌شن، منتظر قدوم مهمان بلند‌پایه!
امیدوارم  تو قسمتای بعدی این چیزای خوب هی بیشتر و بیشتر بشه.

قسمت ششم
منهای آن عاقد امروزی باقی را پسندیدم.
فصل نفسگیر عروسی تنه می‌زد به سکانس‌های کابوس‌وار حکم (مسعود کیمیایی) و فصل جنایت تنه می‌زد به سکانس‌های پرالتهاب و خونین انتقام و تسویه حساب در سریال بوردواک امپایر.
همشهری ما محمد الهی در نقش اصلان توپچی عالی‌است و شهاب حسینی حضور چند بعدی درخشانی دارد.

قسمت هفتم
۱- تعویض آهنگساز سریال در میانه راه اگر از سر ضرورت یا ناچاری هم بوده باشد ضربه بدی به روح اثر می‌زند. توی سریال‌های جهان اگر همه عوامل هم هر قسمت تغییر کنند آهنگساز یکی‌است و یگانگی سازنده موسیقی‌متن، اصلی خدشه‌ناپذیر است و در حد توان می‌کوشند این یک دو نشود. در سریال مختارنامه هم این داستان رخ داد. امیر توسلی موسیقی درخشانی برای سریال ساخته بود شامل ملودی‌های گوش‌نوازی مختص تک‌تک کاراکترهای مهم قصه که ناگهان در قسمتهای پایانی کار نام بهزاد عبدی به عنوان آهنگساز دوم کنار اسمش آمد و دیدیم آن قسمتهایی که عبدی موزیکش را ساخته بود اصلا قابل دیدن نبود. نه اینکه موسیقی‌اش بد بوده باشد نه! ولی بیننده نمی‌توانست بپذیردش وقتی روح قصه را با شکلی از موزیک توی آن همه قسمت به ذهن و دل سپرده باشد. حالا شهرزاد هم گرفتار این ماجرا شده و این بار امیر توسلی جای فردین خلعتبری را گرفته و جنس دیگری از موسیقی را حاکم کرده بر اثر که تا عادت نکنیم بیشتر حواس پرت می‌کند و اعصاب به هم می‌ریزد.
۲- به نظرم خوب‌است حواسمان بیشتر به قباد و به شهاب حسینی باشد. با همین فرمان پیش برود از شخصیت‌های ماندگارمان خواهد شد.

قسمت هشتم
صحنه‌ای هست که شهرزاد از سر سفره نذری شیرین برمی‌خیزد. شیرین به کنایه می‌گوید شیطان رجیم سفره متبرک را ترک کرد! که شهرزاد از در خارج نشده از حال می‌رود. زنان به کمکش می‌روند. اینجاست که با نمایی خاص مواجه می‌شویم. یک نمای نزدیک برعکس از شهرزاد نیمه‌بیهوش که چشمانش به وجه ترسناکی به شیرین دوخته شده. این نما را که بگذاریم کنار جواب‌های دیپلماتیک و بسیار سنجیده شهرزاد به بزرگ‌آقا در همین قسمت، درست در زمانی که منتظریم او لب به شکوه و اعتراض بگشاید، این یعنی احتمالا با انتقامی نرم و سرد اما مهلک قرار است طرف باشیم. داستان وارد فاز مهیبی دارد می‌شود، حسن فتحی دیگر دل به کار داده!

قسمت نهم
ابعاد مرموزی از داستان دارد رخ می‌نماید به همراه آدمهایی مرموز و نامکشوف، توجه غریب و پدرانه حشمت به قباد، نزدیک شدن ترسناک اکرم به شیرین و دنیایی که مدام اما آرام آرام دارد مخوف و مخوفتر می‌شود.

قسمت دهم
سریال نرم‌نرم  و با اطلاعات دادن قطره‌چکانی به مخاطب دارد حواسمان را می‌برد سمت کاراکتر به ظاهر فرعی حشمت (ابوالفضل پورعرب). مردی مرموز در آستانه پیری که هیچ از او نمی‌دانیم مگر این که از آدمهای اصلی دار و دسته بزرگ‌آقاست و توجه خاص و پدرانه‌ای به قباد دارد و احتمالا در گذشته‌اش اسراری له یا علیه این خاندان وجود دارد که به مرور آشکار خواهد. فعلا چیزی لو نرفته و سریال بدون شتاب و آرام آرام دارد به او نزدیک می‌شود. به او که همیشه در بک‌گراند اتفاقات مهم و حتی هولناک این خاندان حضور داشته و دارد. هنوز مانده که از اکستریم لانگ‌شات این آدم برسیم به اکستریم کلوزآپش! فعلن فقط می‌شود گفت دم ابوالفضل پورعرب گرم که این کاراکتر را خوب فهمیده و با بازی خوبش توانسته این اسرارآمیز بودن را خیلی خودمانی درآورد و اصلا سعی نکرده با اکت‌ها و میمیک‌های اغراق شده جلو جلو کاراکتر را لو بدهد و مرحبا به حسن فتحی برای احیای یک ستاره در حال فراموشی.

قسمت یازدهم
در یادداشتهای قبل از نکات امیدوارکننده سریال می‌گفتم اما این‌بار دستم خالی‌است. درام بعد از ده قسمت خودداری دارد بطرز نگران‌کننده‌ای به سبک فیلمنامه سریالهای کره‌ای ترکی میل می‌کند. رمالی و چیزخور کردن و زیراب‌زنی و به اصطلاح مکر زنانه سهمش دارد بیشتر می‌شود از شخصیت‌پردازی و درام‌پردازی درخور. اینها را کنار بگذاریم آن تکریم غلیظ مردمان کرمان را کجای دلم بگذارم؟ آنقدر غلیظ که هیچکس شک نکند تازه ساخته شده به جهت ماله‌کشی.
می‌ماند یک سکانس نسبتا خوب کله‌پاچه خوری آدمهای بزرگ‌آقا و آن صدور یک حکم خلاصی بدون آنکه کسی دست از شام بکشد. گمانم این سکانس کم باشد برای دلخوش ماندن ما.

قسمت دوازدهم
خب الحمدالله سریال دوباره به ریل برگشت شاید چون بخشهای نچسب اکرم ندیمه شیرینش کم بود. بماند که تاکید زیاد روی ری‌اکشن حشمت به تشر بزرگ‌آقا بر سر قباد که گفت گاهی شک می‌کنم تو از خون من باشی اگر به پاکی زن‌برادرم یقین نداشتم! که یعنی حشمت پدر قباد است. راز بزرگ سریال زود لو رفت اما عیب ندارد.
سریال در بهترین لحظاتش نزدیک می‌شود به حال و هوای رمان جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) یعنی همان معجون عشق و سیاست و جنایت و آدمهایی که هر کدام به نسبتی متاثر از این مثلث ملتهب‌اند و هریک زخمی عمیق دارند که نهایتا از پا درشان می‌آورد. مثل داستان نقشه توده‌ای‌ها و رویا برای فرهاد و رویارویی محتوم بزرگ‌آقا و رقیب دیده‌نشده‌اش بهبودی که مشتاقم می‌کند به تعیب داستان. عاشقانه خونین ما خونین‌تر هم خواهد شد.

قسمت سیزدهم
دوران دبیرستان عاشق زنگهای تاریخ معاصر بودم با آقای لطفی که خداوند به سلامت داردش، دبیری جدی که به سرهنگ‌های قدیم می‌مانست، منظم و دقیق و مسلط به تاریخ. روی صندلی‌اش که می‌نشست روایت تاریخ را پرحرارت و مهیج آغاز می‌کرد تا پایان ساعت: جنبش تنباکو، داستان مدرس، داستان کودتا و مصدق. روایت جذابش چنان پرتابم می‌کرد به بطن وقایع تاریخی که چشم و گوش نمی‌توانستم ازش بردارم. بعدها رمان تاریخی جسدهای شیشه‌ای (مسعود کیمیایی) دوباره همان کار را با من کرد و با سطر سطرش مرا می‌فرستاد به سالهای تاریک و تب‌دار بعد از کودتای ۲۸ مرداد که عشق و آرمان را به اسلحه و خون پیوند می‌داد. بعد از آقای لطفی و آقای کیمیایی حالا آقای فتحی با شهرزادش فیل ما را راهی هندوستان کرده. این وجه سریال‌است که جذبم می‌کند، وقتی زن مارکسیست تشکیلاتی عاشق دشمنش می‌شود، همان دختری که فرهاد ازش می‌خواست کاش کمی شعرهایش سیاسی‌تر شود! وقتی اسلحه‌ها از غلاف بیرون می‌آیند تا منطق خون، درام را رقم ‌زند. جایی که مجال شکننده زیستن و عاشقانگی با کشیدن ماشه‌ها تمام می‌شود.
سریال عجالتا روی ریل درست و با سرعت درست دارد پیش می‌رود. دستم که به آقای لطفی که نمی‌رسد، بروم جسدهای شیشه‌ام را ورق بزنم باز. فصل «رضا در یک اسلحه بود» . . .

قسمت چهاردهم
۱- رشد شخصیت فرهاد طی سریال تماشایی‌است. دارد نرم‌نرمک مرد می‌شود. آن پسرک شاعر جوگیر هیجانات سیاسی با آن همه خامی و معصومیت کجا و این مرد زخم روزگار چشیده نترس که شکست و خشونت را دارد عمیقا تجربه می‌کند کجا! لحن آن نامه زیبا انگار شروع پختگی اوست.
۲- سکانس دونفره فرهاد و آذر(رویا) نقطه اوج کارگردانی و اجراست در سریال، با آن همه ظرافت نمایشی و تئاتری که از سر حوصله و دقت طراحی شده. چیزی‌است که انتظارش از حسن فتحی می‌رود و جای این اجرا‌های کمالگرایانه‌اش در بسیاری لحظات اثر خالی‌است. امید که بیشتر شود.
۳- الحمدالله قسمت خالص و خوبی ‌بود بدون اکرم‌جات و مکرها و الخ! با خیال راحت و بی‌هیچ اعصاب‌خردی تا تهش رفتیم.

قسمت پانزدهم
یک اپیزود معمولی با چند گره‌گشایی و غافلگیری بی‌ظرافت و معمولی. می‌ماند یکی ظهور جمشید هاشمپور که بد نبود و باید باقی حضورش را دید برای داوری و دیگری کمدی موقعیت خوبی که در رابطه حشمت و قباد وجود دارد و هنوز جای کار دارد. اما امان خستگی تیم سازنده که حواسشان به راکورد زخم دست قباد نیست!

قسمت شانزدهم
این اپیزود به نوعی اپیزود هاشم (مهدی سلطانی) است. مردی که عمری‌است در دار و دسته بزرگ‌آقا صاحب منصب و شغلی خشن‌است و کارش هم خوب‌است و خوب هم رشد کرده و ارتقا یافته که به سطح کسب و حجره‌داری رسیده اما دلش هرگز با آن خشونت نبوده و سالهاست انگار می‌کوشد از آن پیشه خونین که آزارش می‌دهد فاصله بگیرد و به کسب حلالش در حجره اکتفا کند، محلی که به جای خشونت و خلاص‌کردن و خون بشود دست مردم را گرفت و مهر ورزید. اما هربار بنا به ضرورتی ناچار می‌شود به دل آن پیشه منحوس بازگردد و تن به حکم بزرگ‌آقا سپارد. بنا به ضرورت پدر بودن یک‌بار برای نجات پسرش فرهاد از اعدام و بار دیگر برای رها کردنش از پرونده قتل سیاسی و بازگرداندنش به دانشگاه. پدری که سراپا ایثار و نثار است، در خشمش از آدمکشی بی‌دلیل تقی‌رفعت تا رساندن آن مجروح به بیمارستان تا وقتی هیکل سرخش از خون دیگران را به خانه و لب حوض می‌رساند و آن سکانس تغزلی و زیبا با همسرش مرضیه (فریبا متخصص) که بر خلاف باور تماشاچی بر تمام زوایای شغل خشن هاشم آگاه‌است و انگار سالهاست شوینده خون‌هاست از لباس مردش‌ که تمامی هم ندارد. چه بازیهای خوبی هم دارند این زوج. این اپیزود گویی دارد مهیایمان می‌کند برای وداع با هاشم. مرد آنقدر تنها و زخمی و خسته‌است میان این اجتماع وحشی که هر لحظه بیم فرو ریختنش می‌رود و انگار دلش هست که یکی خلاصش کند از زیر این بار سنگین و زجر‌آور. اگر از خانواده‌اش و از فرهاد خاطرجمع شود دیگر مهیاست برای رفتن که باید رفت از دنیایی که نمی‌شود با آن ساخت. شاید مرگی تراژیک به دست نوکیسگان بی‌صفتی چون تقی‌رفعت. لحظات غمناکی در پیش‌است، بسیار خواهیم گریست.

قسمت هفدهم
دریغا که سریال نمی‌تواند تعادل شخصیت‌ها را حفظ کند. هر زمان تصمیم می‌گیرد روی شخصیتی تمرکز کند می‌تواند آن شخصیت را به درخشش وادارد اما همزمان باقی کاراکترها را به حاشیه‌ای سیاه‌لشکرطور می‌راند. طبیعی‌است پررنگ شدن یک کاراکتر به محو شدن نسبی و موقتی دیگران بیانجامد اما نه اینکه بدل به دکور و لوازم صحنه شوند. چند قسمتی بزرگ‌آقا درخشید و باقی هیچ. بعدش همین بزرگ‌آقا پیش جذابیت قباد در چند قسمت حسابی رنگ‌ باخت و بعد همینطور نوبت به حشمت و آذر و هاشم و حالا هم سرهنگ رسیده و باقی هم که هیچ، مخصوصا شهرزاد که مدتهاست ناظر خاموشی بیش نیست که انگار بیش از این هم قرار نبوده باشد، یک شاهد که رنج می‌کشد! یا بزرگ‌آقا که دیگر آن پدرخوانده فرزانه به نظر نمی‌رسد و به پیرمردی دهن‌بین شبیه شده که در بازی جنایت تیموری و بهبودی و شیبانی که اضلاع مخالف همند به نوبت می‌توانند متقاعدش کنند و کلاه سرش بگذارند! مگر اینکه نقشه بزرگ‌آقا رو دست نقشه همگی باشد.
ثمره این اپیزود، سکانس دونفره بزرگ‌آقا و شیبانی‌است. بازی اغراق‌آمیز محمدهادی قمیشی در نقش شیبانی کیفیت گنگستری مطلوبی به فضا افزوده. جایی که در کمال تفاهم و احترام و ادب حکم تقی رفعت صادر شد، لابد مجری این ماموریت هم کسی جز هاشم نخواهد بود که یعنی اضطراب‌آورترین مواجهه در پیش‌است.

قسمت هجدهم
می‌گویند سنگ را هم هی گرم و سرد کنی ترک برمی‌دارد، مخاطب که جای خود دارد با این وضعیت سریال که قسمتی پر زور است و قسمتی بی‌رمق! این اپیزود البته اپیزودی گرم و قوی بود آن هم با آغازی درخشان. بی‌شک درد دل‌های سه نوچه بی‌رحم و لوده بزرگ‌آقا در مجلس ترور و سپس نگاه‌های پر از رجز پدرخوانده‌ها در آن میهمانی بزرگان از بهترین لحظات سریال‌است. التهاب و خشونت مدام عریانتر می‌شود.
از آن‌سو مرگ تراژیکی که سریال بسیار روی آن سرمایه‌گذاری کرده و اجرای پر آب و تاب و مفصلی دارد چندان به دل راه نمی‌یابد. ما با سکانس دو نفره هاشم و مرضیه خوش‌تریم بس که صمیمی و دوست‌داشتنی و باورپذیرند. دیگر این قسمت‌های باقیمانده مدام منتظره دونفره‌های این زوجم، منتظر حرفهای دلشان و آن طنز ملیح مواج در رابطه این دو. عاشقیت را در حریم هاشم و مرضیه باید جست نه الزاما پیش شهرزاد و قباد و فرهاد و آذر.

قسمت نوزدهم
سریال از میان اشاراتش به کلی ژانر دارد به سمت پدرخوانده میل می کند. بزرگ آقا ویتو کورلئونه است و قباد دارد می شود مایکل کورلئونه. ترور ناکام دُن ویتو به دست سران خانواده های رقیب و قصد آنها برای تکمیل ترور در بیمارستان و نقش کلیدی مایکل در نجات پدر و نهایتا جانشینی پسر در زمان حیات پدر آن چیزی است که دارد نعل به نعل توی سریال هم رخ می دهد. لابد باید انتظار داست که به زودی قباد بی دست و پا و احساساتی، قدرت را در این خاندان به دست گیرد و وجه تاریک و خشن خود را نمایان کند و لابد انتقام سختی از بهبودی و شیبانی و الخ بگیرد! خواستم بعد از مدتی دوباره تاکید کنم که حواستان به حشمت و هواداری و مراقبت بی چون و چرا و پدرانه اش از قباد و تلاش مرموزش برای به تخت نشاندن او باشد. انگار که ارتباطات و معامله هایی دارد با رقبا که تیر خوردن دستش را مشکوک و طبق یک نقشه نشان میدهد. حشمت انگار نقشه ای بزرگ دارد برای میراث بزرگ آقا، نقشه ای برامده از عشق و انتقام، نقشه ای که انگاه دهه هاست دارد به آرامی اجرایش میکند. حالا با به قدرت رسیدن قباد انگار داریم می رسیم به پرده نهایی نمایش حشمت.

قسمت بیستم و بیست و یکم
سریال قدم به قدم دارد پدرخوانده یک را بازسازی می‌کند و باید دید تا فرجام هم در همین مسیر خواهد تاخت. اینک با گادفادر ایرانی مواجهیم که از قضا کیفیت مناسبی هم دارد و گهگاه فرضیات ما را هم به چالش می‌کشد که این میوه هوشمندی نویسندگان اثر است که هماره سریال را قدمی از مخاطب جلوتر نگه می‌دارند تا از خطر لو رفتگی و ملوث شدن مصون ماند.
در قسمت بیستم فصل فراری دادن بزرگ‌آقا از بیمارستان توسط فرهاد و قباد عینا از پدرخوانده اقتباس شده، جایی که مایکل کورلئونه پدر مجروحش را از بیمارستان و از خطر ترور مجدد فراری می‌دهد. قتل حشمت قتل ناجوانمردانه سانتینو را به یاد می‌آورد. در قسمت بیست و یکم میزانسن سکانس دست‌بوسی بزرگ‌آقا و نیز سکانس اعلام خبر قتل حشمت به بزرگ‌آقا و آدمهایش و خشم سانتینو‌ وار قباد از این خبر نیز مستقیما از سکانسهای پدرخوانده اقتباس شده، جلسات جذاب پدرخوانده‌های رقیب در آن بیغوله با دیالوگ‌نویسی برجسته که دیگر جای خود دارد. اما برویم سراغ فرضیات:
با توجه به نقش اساسی فرهاد در نجات بزرگ‌آقا و معادل بودن او بلحاظ دانشگاهی‌ و رومانتیک بودنش با مایکل کورلئونه در صحنه متناظر و نیز توانمندی که از خود بروز می‌دهد و تخته شدن نشریه‌اش آیا باید منتظر ورود او به تشکیلات زیرزمینی قدرت باشیم؟ آیا قدرت تشکیلاتی از نسل بزرگ‌آقا و هاشم به قباد و فرهاد منتقل خواهد شد؟ دکتر فاطمی که اعدام شود تمام امید فرهاد به سیاست خواهد مرد و شاید این نقطه عطف زندگی او باشد برای گام نهادن در مسیر انتقام.
فرضیه دوم در تکمیل فرضیه باطل شده قبلی، حشمت پدر قباد نبود لکن نصرت قریب به یقین پدر خونی قباد است. مردی که پانزده سال احتمالا برای پوشیده نگاه داشتن یک راز در زندان منتظر مانده و در غیابش برادرش را مسئول مراقبت و به قدرت رساندن قباد کرده. پدرانگی در نگاه‌های این مرد سپیدموی به قباد آشکار است و آن سکانس مؤکد سیگار گیراندنش برای قباد در انتهای اپیزود حکم اتمام حجت دارد.
سریال روزهای خوب و مهیج‌اش را می‌گذراند، دیگر از اکرم نگویم که حلاوت گفتارمان به تلخی نگراید. از سرب و حکم کیمیایی که بگذریم مدتهاست در ایران ژانر گنگستری را در این حد مطلوب تجربه نکرده‌بودیم که بحمدالله محقق شده.

قسمت بیست و دوم
سریال متاسفانه از فضای جذاب گانگستری فاصله می‌گیرد و سر می‌خورد سمت وجه ملودراماتیک و مکرآمیزش. یعنی افتادن سرنخ بازی‌ها دست امثال اکرم! گرچه در این قسمت، نقطه عطف مهمی در داستان رخ می‌دهد اما چه سود وقتی این نقطه عطف از آن همه دسیسه نچسب منتج شده باشد و آدم را یاد نقاط عطف سریالهای ترکی بیاندازد.
تنها چیز قابل تاملی که در این قسمت می‌توان یافت تردید مریم است میان نامزد عاشق‌پیشه و منورالفکرش بابک و سرهنگ تیموری قدرتمند و مصمم برای تصاحبش. آیا مریم برای پیشرفت در بازیگری به دامان قدرت پناه خواهد برد و به عشق پشت خواهد کرد؟ اتفاقی که برای شهرزاد هم افتاد و البته شهرزاد از سر ناچاری قدرت را بجای عشق برگزید که عاقبتش نامعلوم‌است. اما گمان می‌رود که مریم در این دوراهی، انتخابی فاعلانه داشته باشد و نه از سر اجبار. آیا این بار با دزدمونایی گناهکار مواجه خواهیم بود و با اتللویی که گمانش به خیانت باطل نیست؟ آیا انتقام و جنایتی دیگر در راه است؟ باید دید.

قسمت بیست و سوم
قسمت‌های پایانی‌ شهرزاد است و عجالتا که جذابیتهای گانگستری سریال رو به افول گذشته و بازی به دست اکرم‌ها افتاده و در وجود عاشقان قصه، چه شهرزاد و چه فرهاد و چه قباد و چه بابک، میل و اراده چندانی به خیزش و قیام به چشم نمی‌خورد در مقابل پایگاههای فاسد قدرت که عشق می‌ربایند و عاشق می‌سوزانند. میان این همه سستی‌ و تردید و ترس‌است که اکرم‌ها مرکب اهداف شیطانی خود را پیش می‌رانند. آیا از میان عاشقان قصه کسی مایکل کورلئونه خواهد شد؟ کسی که ورود کند به بازی قدرت تا به سهم خود سرنخ‌ها را به دست بگیرد؟ کسی که بخواهد بازی‌گردان بازی‌ها باشد جای همیشه بازی‌خوردن؟ طوفان انتقام‌ها کِی برخواهد خواست؟

قسمت بیست و چهارم
چند دونفره خوب و دیدنی که فارغ از سمت و سوی داستان به دل می‌نشینند: سکانس دونفره شهرزاد و قباد و سکانس دونفره فرهاد و بابک.
و اما امان! امان از اکرم که اگر اینطور پیش برود انگار بدبختانه پیروز نهایی داستان اوست! به گمانم اینکه سریال پایان‌بندی خوب و درخوری داشته باشد دیگر نه چندان محتمل‌است و نه چندان قابل انتظار. وقتی هم وجه سیاسی و هم وجه گانگستری اثر کم اثر و بی‌سرانجام شده. عجالتا توی این چهار قسمت باقیمانده به تک لحظه‌های خوب و دلنشین سریال قانعیم و دلخوش. امید که بیشتر از اینها نصیبمان شود.

قسمت بیست و پنجم
خوب‌است که سریال حواسش هست که هر قسمتی که نومیدت کرده قسمت بعدش بیاید از دلت در بیاورد. مثل این قسمت که اگر بخواهم خودم را کنترل کنم که نگویم بهترین قسمت سریال تاکنون بوده اما اقلا باید بگویم یکی از بهترین اپیزودها که بوده! چرا که از بازیهای چندش‌آور اکرم فاصله می‌گیریم و به بازیهای بزرگ گانگستری می‌رسیم. نبرد شیرها و گرگ‌های حریض و تنها که می‌فرماد: یه زوزه گرگ می‌ارزه به زندگی صدتا شغال. جایی که مردان خشن در مرز باریک مرگ و زندگی قمار می‌کنند و وارد نبرد می‌شوند برای زیستن در قلمرویی بزرگتر. نبرد آدمهایی که هر چه می‌کوشند نمی‌توانند عادی باشند و عادی بمانند و مدام بازیهای خونین به درون خویش می‌کشدشان. درست مثل سکوت مرگبار هاشم در آن سکانس شاهکار که بزرگ‌آقا ( با بازی بی‌نظیر و در خور تحسین علی نصیریان) به آدمهایش نبرد بزرگ و خونینی را وعده می‌دهد. آنجا که یکی از آدمها آواز سر می‌دهد تا هاشم دردمندانه تصور کند روزهای خونین و نفرت‌انگیزی که در راه است. زندگی با او سر سازگاری ندارد و  رستگاری انگار از او می‌گریزد. رهایی را در بعد دیگری باید بجوید لابد.

قسمت بیست و ششم
سفره را عجولانه از پیش مهمانان که ما باشیم دارند جمع می‌کنند. خونین‌ترین قسمت سریال که باید نقطه‌ اوج داستان باشد رفع‌ تکلیفی سرهم‌بندی می‌شود که مبادا وصل عشاق دیر شود و از دهان بیفتد. البته سریال راه خودش را به نفع پسند توده مخاطبان درست می‌رود لابد و این ماییم که جدی‌تر از آنچه می‌توانست می‌خواستیمش. باید پذیرفت که در زیر پوست گیرم فاخر غالب فیلم و سریالهای سالهای اخیر چیز زیادی پنهان نیست. انگار نه کسی درد و دغدغه‌ای برای بیان نمایشی دارد و اگر هم دارد حوصله‌اش را ندارد. نوعی بی‌تفاوتی پوچ‌انگارانه، نوعی هر چه باد آباد نامؤمنانه که البته نزدیک‌است زندگی‌هامان بدبختانه.

قسمت بیست و هفتم
کفگیر به ته دیگ خورده. سریال‌سازی ما دورانی‌است گرفتار سندرم نود شبی‌ها شده. سریالهایی که ایده دارند و با انگیزه آغاز می‌شوند و در میانه به اوج می‌رسند و از نیمه هر چه به پایان نزدیک می‌شوند با فروکش انگیزه و خستگی عوامل همه چیز به آشفتگی و بی‌هدفی نامطلوبی می‌رسد و از کیفیت و معنا می‌افتد. انگار که از برنامه‌ریزی و بودجه هم عقب بوده باشند و نوعی آشوبِ شاید دستوری بخواهد سر و ته اثر را ارزان هم بیاورد. مثل غیبتهای شیرین در قسمتهای اخیر که انگار بازیگران هم کاملا در خدمت کار نیستند. از تم عشق و جنایت و سیاست که قرار بود در تلفیقی درست اثری ماندگار بسازند هم این دم آخری سریال، فقط همان عشقش مانده آن هم مدل اشک‌انگیز و غلیظش. سکانس طولانی مغازله لب حوض شهرزاد و فرهاد را نتوانستم تاب بیاورم و تعجب کردم که چگونه می‌شود در اجرای یک سکانس عاشقانه اینگونه افراط کرد و گندش را در آورد! پس اعتقاد و حوصله و هنر سازندگان، سر سکانسی که قرار بوده شاه‌سکانس کل اثر باشد کجا جا مانده بوده؟
این قسمت البته یک هاشم خوب دارد و دونفره‌هایش با فرهادش. بعلاوه یک شهاب حسینی خوب و یک قباد همدلی‌برانگیز در لحظه شکستن وقتی به شهرزاد می‌گوید تحقیرم نکن! ولی قباد چه اهمیتی برای نویسندگان دارد وقتی بخواهند عاشق و معشوق اولیه را به هر ضرب و زوری به هم برسانند. کاش فصل دومی در کار نباشد.

قسمت بیست و هشتم (قسمت پایانی)
پایان سریال چیزی ورای انتظار در خود نداشت و نقطه‌ای بود در ادامه سیر سقوطی چند قسمت اخیر. سکانس رازگشایی از مهمترین راز سریال یعنی نصرت (حشمت سابق) نیز سهل‌انگارانه برگزار شد و بعدش هم وصال عشاق و الخ. دیگر تکراری‌است اگر بگویم زوج هاشم و مرضیه بخاطر نگارش درست کاراکترهاشان و اجرای درست و دلنشین بازیگرانشان یعنی دکتر سلطانی و فریبا متخصص، تنها عناصر مجموعه بودند که تا به پایان قوت خود را از دست ندادند و تا دم آخر لحظاتی انسانی و زندگی‌وار ساختند. به عکس تقریبا تمام کاراکترها که خیلی پیش از پایان تمام شده‌بودند گیرم که هنوز بودند و هستند. به هر صورت این دفتر شهرزاد به پایان آمد و حکایت هم گویا همچنان باقی‌است.
سریال شهرزاد گرچه بنا به عللی به فرجام درست و درخوری در داستانش نرسید اما در همین اندازه هم استانداردی تازه ساخت در سریال‌سازی عامه‌پسند ایران و کوشید از سبک و مشخصه‌های سریال‌سازی جهانی در حد توان بهره بجوید که حاصل آن توزیع منظم و شکیل و ایجاد مارکت‌های موازی مثل مرغ آمین البته در کنار کشش رازآمیز و تاویل پذیر داستان آن هم با چاشنی خشونت و غافلگیری که باب فرضیه‌پردازی را در سریالی ایرانی باز کرد. اگر قرار است فصل دومی در کار باشد و اگر تمایلی هست به تولید فصلی قویتر، به سنت سریال‌سازی جهانی شاید لازم باشد از فیلمنامه‌نویسان و کارگردانان بیشتری استفاده شود که سنگینی بار یک پروژه بزرگ نیفتد تنها به دوش یک فیلمنامه‌نویس و یک کارگردان که اواخر کار خستگی و رمق‌بریدگی هر دو در اثر به چشم آید. حالا که شهرزاد برخی استانداردهای جهانی سریال‌سازی را آزموده، شاید وقت آن است که مهمترین عنصر این صنعت یعنی کار گروهی نیز آزمایش شود. یعنی مثلا حسن فتحی و نغمه ثمینی بشوند کریتور سریال و تیمی از کارگردانان و نویسندگان حرفه‌ای را هدایت کنند و فتحی هم اگر دلش خواست چند قسمت مهم کار را خودش کارگردانی کند. مسلما هم شدنی‌است و هم نتیجه ارتقا خواهد یافت اما با توجه به اینکه کار گروهی را عموما نه بلدیم و نه خوش داریمش و هنوز کار فردی را ترجیح می‌دهیم آیا صنعت سریال‌سازی ایرانی آمادگی و تمایلی برای این تحول را دارد؟ لیکن ما را از آتیه گریزی نیست!*

*دیالوگی از فیلم ناصرالدین‌شاه آکتور سینما

۳۵

هنرمند که باشی ۳۵ سالگی یعنی عزم فتح قله‌های رفیع موفقیت و جذب سرمایه و حمایت برای فتح قله‌های رفیع‌تر.
ورزشکار که باشی ۳۵ سالگی یعنی فرود آمدن از تمام قله‌های فتح شده و سپس تثبیت ثروت و قدرت و موقعیت پیشکسوت و مربی آینده.
سیاستمدار که باشی ۳۵ سالگی یعنی هنوز کودکی و هنوز کلی مانده تا اولین قله.
تاجر که باشی ۳۵ سالگی معنا ندارد. در هر سنی هر قله‌ای قابل خریداری‌است.
کارگر که باشی از همه شبیه‌تری به تاجر! چون سن و سالت تاثیری در چیزی ندارد چون مرحله‌ و قله‌ای وجود ندارد. مسیرت یک جاده تخت‌است همراه با اندکی سرازیری که در گذر سالیان بفهماندت که فروتر می‌روی مدام و صعودی در کار نیست. از تقدیر گریزی نیست. جاده رفتنی را باید رفت. فقط باید حواست باشد که ابدا قله‌نوردان اطراف را نگاه نکنی و تا می‌توانی از مناظر زیبای جاده و خاطرات شیرین با همسفران لذت بجویی. مقصد آن قله‌ها و این جاده عجالتا یکی‌است تنها فرقش این است که کسی ما را به یاد نخواهد داشت که جاده ما جاده فراموش شدن‌است. کاش روزی بتوانم بگویم چه باک از فراموش شدن، زنده باد جاده‌ و هم‌جاده‌ای‌های ما!

امضا:
کارگری که هر سال در آستانه روز کارگر متولد می‌شود
مردی که امروز ۳۵ ساله شد.