خیلی باهات حرف دارم مهندس!

هم‌نسلان من این قسمت معروف سریال زی‌زی‌گولو احیانا خوب یادشان هست. قسمتی که برایمان چند ضرب‌المثل تازه ساخت و ماندگار شد. همان قسمت که کلی مهمان ناخوانده از شهرستان، نصف شبی سرازیر شده بودند به خانه آقای پدر و مادرخانومی. می‌گفتند همولایتی‌ها و اقوام آقای پدر هستند و حتی نسبت خیلی دوری هم ذکر می‌کردند که آقای پدر باز هم چیز زیادی یادش نمی‌آمد ولی چنان صمیمیت ابراز می‌کردند که برای آن زوج جوان چاره‌ای نماند جز پذیرایی از آن همه مهمان ناخوانده و ناشناخته. در راس مهمانها مرحوم جمشید اسماعیل‌خانی بود که انگار عمری بود آقای پدر را که مردم مهندس صدایش می‌کردند می‌شناخته و با او خاطره داشته و البته همو بود که کمی در نظر مهندس آشنا می‌زد، فقط کمی. از همان ابتدا که آمد و کلی مهندس را در آغوش گرفت و کلی عشق و علاقه خرج کرد مدام می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! بنده خدا انگار مدام مترصد بود سر فرصت مناسب سفره دلش را باز کند. اما توی آن شلوغی و با آن بهت مهندس مگر می‌شد؟ تازه مهمانها گشنه و تشنه هم بودند و باز آقای پدر و مادرخانومی درمانده که این همه آدم را چگونه شام بدهند و جای خواب تدارک ببینند که زی‌زی‌گولو با ملاقه و دیگ جادویی‌اش ورود کرد و با ورد جادویی‌اش مدام غذا پدیدار کرد و راهی سفره کرد. غذاهای رنگارنگی که بعدا معلوم شد خاصیتش این‌است که آدم هرچه بخورد سیر نمی‌شود و مدام گشنه‌تر هم می‌شود و این قرار بود تنبیه میهمانان ناخوانده و بی‌دعوت باشد. غذای زی‌زی‌گولویی ضرب‌المثل اول ما بود از این قسمت سریال که هر وقت غذایی خیلی خوشمزه‌است و آدم سیر نمی‌شود از خوردنش، می‌گوییم از آن غذاهای زی‌زی‌گولویی‌است!
سر آن سفره جادویی همه ساعتها مشغول صرف شام بودند. آن وسط هم جمشید‌ اسماعیل‌خانی در حال دولپی خوردن باز می‌گفت: خیلی باهات حرف دارم مهندس! سر فرصت! مهمانها شاکی و حیران بودند که خسته شدیم ولی سیر نشدیم تا اینکه صبح شد و سر سفره نیمه خواب و نیمه بیدار هنوز مشغول خوردن بودند که عاقبت تصمیم گرفتند به فرار بلکه بتوانند جای دیگر و جور دیگر این عطش و گرسنگی را فرونشانند مثلا در کله‌پزی. پس همگی بی‌رمق و کوفته خداحافظی کردند و آخر از همه هم باز جمشید اسماعیل‌خانی بود که با همان معصومیت نگاه و لبخند و صدایش به مهندس گفت: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی باهات حرف داشتم ولی نشد! … و رفت. من از همان زمان نوجوانی باهاش همدل بودم و باورش داشتم که مهندس را می‌شناسد و صادقانه دوستش دارد و می‌خواهد از خاطرات قدیم در ولایتشان با او سخن بگوید. از این که  چقدر خوب مهندس را می‌شناسد اما چطور مهندس به کل او را فراموش کرده!
پس این «خیلی باهات حرف دارم مهندس» که مجال گفتن و شنفتن نمی‌یابد و در آخر می‌رسد به «خیلی باهات حرف داشتم مهندس» شد ضرب‌المثل من برای تمام حرفهای در دل مانده میان شلوغی‌ها و گرفتاری‌ها. سخنانی که مجال بروزشان را گم می‌کنند و بازنمی‌یابندش. مدام می‌خواهی بگویی اما هر بار چیزی مانع می‌شود و اگر هم هیچ چیز مانع نشود و همه چیز به ظاهر مهیا باشد هم گاهی احساس می‌کنی حال و هوایت مناسب گفتن نیست و باز فرصت از کف می‌رود و گاه ترس برت می‌دارد که برای نشستنها و گفتن‌ها دارد دیر می‌شود و قدمی برداشته نمی‌شود. مجال و حال و هوای گفتن هم که رخ دهد کجا معلوم که حال و هوای شنیدن در طرف مقابل مهیا باشد! پس اگر روزگاری همه شرایط مکالمه جور باشند و آدم آنچه در دل دارد بگوید و آن چه از دل بر‌آید گوش دهد، انگار معجزه‌ای رخ داده، پس باید همه عمر شکرگزار و قدرشناس آن چنان لحظاتی باشد که گویی برآیند کمیاب هنر و مهر دو انسان و همه هستی پیرامونشان است. بشماریم ببینیم چقدر حرف با چند نفر بر دلمان مانده و هنوز در نوبت مانده‌اند که آیا بشود یا نشود. استثنائا عجله در این یک قلم گمانم روا باشد که حوادث در کمین نشسته‌اند و حسرت‌ به دلی‌ها بی‌رحمانه در انتظارند و هرگز هرگز نباید و نشاید که میدان را خالی کنیم، همه خوب می‌دانیم که ارزشش را دارد.
آن شب جمشید اسماعیل‌خانی مجال گفتن نیافت و مهندس هم هوای شنیدن نداشت. فصل دوم سریال هم هرگز ساخته نشد و همان‌ سالها بود که جمشید اسماعیل‌خانی نازنین ناگهان از دنیا رفت تا همه رویای کودکانه‌ام درباره این‌ داستان به باد رود که روزگاری مثلا در فصل بعدی سریال خواهم فهمید که او چه سخنها داشته با مهندس. هنوز نگاه پرمهرش در انتهای قسمت با من‌است، نگاهی که حسرتی را پنهان می‌کرد: خیلی باهات حرف داشتم مهندس! خیلی! اما نشد! … چه حیف …

لینک مرتبط:
همان اپیزود ماندگار زی‌زی‌گولو در آپارات

دریغ فوتبالی

حسودی‌ام شد. کاش این معجزه بارسا در دوران فوتبال‌بینی من رخ می‌داد یا کاش من هنوز فوتبال‌بین بودم. خوش به حال فوتبال‌بین‌ها، حالشان را می‌خرم. در روزگار فوتبال‌بینی‌ام تنها شاهد دو معجزه بودم. اولی حماسه ملبورن بود و صعود رویایی ایران از دل آن جهنم. دومی هم یک فینال جام قهرمانان اروپا بین منچستر و بایرن بود که تا دقیقه نود بایرن با تک‌گلش قهرمانش بود اما تا دقیقه نود و دو، منچستر زیبای آن سالها، دو گل پیاپی زد‌ه بود تا بدرود کاپیتان اشمایکل بزرگ، قهرمانانه رقم بخورد. بعد از آن دو معجزه که اتفاقا یک سال هم بیشتر فاصله بینشان نبود، دیگر هرچه منتظر شدم معجزه‌ دیگری رخ نداد که نداد و این دوی ما هم هرگز سه نشد و پرونده فوتبال‌بینی من نومیدانه و با همان دو معجزه شاید برای همیشه بسته شد. دریغ و حیف…

و سرانجام پیش‌زمینه

foregroundمعرفی‌نامه نمایشگاه عکسی که در آن مشارکت دارم و امروز افتتاح می‌شود:

پردازش تجربه زیستن و معنای هستی یک عکس‌است، پردازش روان یک عکس‌است که مدتی پیش از تولد عکس و در آن لحظه که عکاس مصمم می‌شود تا رنگ نگاه خود را بر واقعیتی جاری کند متولد می‌شود و مادام که عمر عکس بپاید پردازش هم از پا نمی‌ایستد. پردازش از چشم عکاس آغاز می‌شود اما پیاده‌نظام پردازش را نمی‌شود به شخص یا اشخاص محدود کرد. عکس تیری‌است که از چله رها می‌شود و راه خود را می‌رود، زندگی و اوج و فرود خود را دارد، در راه با عوامل و عناصر بسیار دیدار می‌کند و از هر ملاقات نگاهش رنگی تازه می‌گیرد. پردازش، آن فکرهایی‌است که عکاس در اتاقهای تاریک و روشن بر عکس خود روا می‌دارد تا تصویر را به تناسب انواع شیوه‌های ارائه به نقطه‌ مطلوب خویش برساند و آنگاه که عکس مشهور شد و جغرافیا و تاریخ را پشت سر گذاشت حالا نوبت هنرمندان نسل‌های بعدی‌است که دست به کار ‌شوند و روایت خود را از این اثر کالت شده در قالب پوستر و طرح و کولاژ پردازش کنند و نهایتا پردازش، آن شیوه صبورانه‌ای‌است که عناصر طبیعت به مدد آن، از نور و دما تا نم و خاک، بی دخالت انسان و در تعاملی تنگاتنگ با زمان، بر جان عکس، نقش قدمت و خاطره می‌زنند. آری اینچنین‌است که عکس و پردازش یک عمر به پای هم پیر می‌شوند.

حالا دیگر چندین دوره‌است که پردازش عکس دیجیتال به همت استاد امین ابراهیمی در فرهنگسرای جهاد دانشگاهی بی‌وقفه در حال تدریس‌است تا شناخت هنرجویان و عکاسان از فرهنگ پردازش و ابزارهای آن ژرف‌تر و کاربردی‌تر گردد. با استقبال هنرجویان این دوره به سرعت پا گرفت و پایدار شد. آن قدر که خیلی زود نیاز به برگزاری دوره‌ تکمیلی این مبحث احساس شد. سرانجام پس از رایزنی‌های بسیار این دوره پیشرفته با عنوان کارگاه پردازش برای اولین‌بار در ترم تابستان ۱۳۹۵ ارائه و برگزار شد تا هنرجویان را به شکلی عملی‌تر وارد گود پردازش کند. از قضا بخت یار ما هفت نفر شد تا نخستین افرادی باشیم که وارد این گود رنگ و نور و نگاه می‌شویم و توفیق یافتیم تا بی‌واسطه وارد مکالمه با عکسهای خودمان و دوستانمان‌ شویم. ابتدا آثار را از آن خود کنیم و آنگاه کمال مطلوب هر عکس را در ذهن تصور کنیم و در عمل اجرا. تا در این هماورد دریابیم ما از عکس چه می‌خواهیم و عکس از ما چه می‌خواهد و در سایه خرد جمعی و هدایت استاد، پردازشی مطلوب برای هر عکس برگزینیم. اینگونه شد که از گرماگرم کلاسی پرچالش و پر از بحث و نقد و از دل فضایی کاملا یادگیرانه و همفکرانه اولین نمایشگاه پیش‌زمینه متولد شود.

پیش زمینه نمایشگاهی به معنای واقعی گروهی‌است. از صفر تا صد این رویداد، تصمیمی یافت‌شدنی‌ نیست که تصمیم ما نباشد و همین است که به تمام اجزای پیش‌زمینه احساس تعلق داریم. به عکسهای یکدیگر چونان عکسهای خود می‌نگریم و با هیچیک غریبه نیستیم چون داستانشان را خوب بلدیم و هر ایده و هر نواخت پردازشی ما بر هر عکس، گوشه‌ای از خاطرات شیرین ما از این کارگاه شد. توی چله یک تابستان گرد هم آمدیم و عکسهایمان را یک به یک، موشکافانه و نقادانه تماشا کردیم و بهترین‌ها را با هم برگزیدیم. در کنار هم عکسها را به بوته پردازش سپردیم و آنقدر بالا و پایین کردیم و کلنجار رفتیم تا برسد به آنجا که بگوییم آهان حالا شد! باهم تصمیم‌گرفتیم که کدام شیوه ارائه، شایسته کدام عکس‌است و کدام جامه فاخر، برازنده کدام تن! با هم تولد عکسها بر کاغذ سفید را جشن گرفتیم و با هم بر قاب جاودانگی ایستادنشان را عشق کردیم و حالا توی چله یک زمستان این نمایشگاه ما و این عکسهای ما هفت‌نفر است که آماده تماشای شما و مفتخر به عنایت شماست. فقط از ما نپرسید کدام عکس کار کیست چون شاید یادمان نباشد! آخر، کجا دیده‌اید پردازش یک عکس کار ۷+۱ نفر باشد؟ همین‌است که مشخصات هر عکس را کنارش نصب کرده‌ایم! باور کنید همینقدر همدلانه و رفیقانه! آخر، کارگاه پردازش، پردازشگر دوستی‌ها هم شد و پیش‌زمینه دارد از ما انسان‌های بهتری ‌می‌سازد. دم شما گرم استاد ابراهیمی عزیز.

می‌دونی دنیا وفا نداره یا اگر داره بقا نداره؟

دیشب هم برف می‌بارید و هم آسمان غرق رعد و برق بود و هم برق محله قطع شد. دخترک ترسیده بود اما به روی خودش هم نمی‌آورد و با هیجان مشغول توصیف وضعیت بود که یعنی خیلی هم باحال‌است و من هم عین خیالم نیست! هی می‌رفت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد که ببین همه جا تاریکه! ببین آسمون هی روشن میشه! بعد هم با هر صدای رعدی بدو بدو می‌آمد روی پای من می‌نشست با لبخند و خیلی طبیعی که ترس چیه همه‌ش هیجان و فانه اصلا! مدتی که گذشت نگرانتر شد که اگه برق نیست و تاریکی هست پس خورشیدخانوم کو؟ خیلی جدی به ذهنش رسید به خورشیدخانوم زنگ بزند و زنگ هم زد و توی گوشی گفت: سلام خورشید خانوم! خوابیدی؟ اینجا تاریک شده! ماه و ستاره‌ها خوابیدن! زود بیا! کار نداری خدافظ!!! طبعا خورشیدخانوم نیامد و ولی مدتی بعد برق و نور بازگشت به خانه ولی بچه‌م انقدر در دلش اضطراب کشیده بود که رمقش رفته‌بود و زود رفت گرفت خوابید! شاید هم وقتی دید این دنیا نه برق و نورش به آدم وفا می‌کند و نه به وقت نیاز خورشیدخانومش به دادت می‌رسد برای نخستین بار واقف شد بر بی‌اعتباری کار دنیا و لذا اندکی سرخورده و اندوهناک شد. آنقدر که شمع و سایه‌بازی هم گرچه خنداندش اما قلبا چندان تسکینش نداد آن هم وقتی دنیایی که این همه دوستش داشت اینگونه ناجوانمردانه احساس ناامنی در دلش کاشته بود. پس همین‌طور که خیلی جدی از جور دنیا توی فکر و توی خودش رفته بود، رفت تو تختش دراز کشید و خیلی جدی تقاضای قصه کدوی قلقله‌زن داد و من هم به این فکر می‌کردم حالا که انقدر فضا سنگین‌است بیایم مثلا پایان‌بندی قصه پیرزن را عوض کنم یا این بار از دیدگاه گرگ یا پسر پیرزن داستان هرشب را روایت کنم بلکه یک غافلگیری روایی، جدیت فضا را بشکند اما جرات نکردم گفتم نکند نومیدتر شود اگر خط داستانی آشنایش هم بهش خیانت کند. پس همان روایت کلاسیک قصه را خیلی جدی و دقیق گفتم و دخترک هم خیلی جدی و دقیق گوش داد و خیلی جدی و دقیق خوابش برد. خواستم توی دلم به دخترک بگویم که این تازه اول ماجراست و حالا کجایش را دیده‌ای!؟ توی دلم هم دلم نیامد. خوب هر آدمیزادی حق دارد روی خورشیدخانوم، روی نور، حساب کند و حالا هر چقدر هم که در محاصره تاریکی باشد. بالاخره خورشید‌خانوم اگرچه در دل ظلمت و سرمای شب، فریادرس نیست اما مادام که سر قول و قرارش هست و در انتهای هر شب، سر وعده‌اش، می‌آید سر پستش و نور و گرما می‌افشاند، دمش‌ گرم‌است. ولی امان از روزی که او هم بخواهد به عهدی کهنه بی‌وفایی کند که در آن صورت این دخترک‌است که باید مرا آرام کند!

نوشابه سرد

پدرم معلم بود و کاسب نبود و کاسب هم نشد. چند باری مغازه‌ای گشود و کاسبی را آزمود اما نشد چون آدم کاسبی نبود. آن مغازه اسباب قالیبافی، شاید آخرین سعی و خطایش بود در امر بازار. واقع در کوچه‌ای حوالی تعبدی که از سوی آشنایی به پدر واگذار شده بود تا بچرخاندش و اقلا سبب مشغولیتش باشد. آن موقع نوجوانی دبیرستانی بودم و با اینکه مدتی می‌گذشت که پدر هر روز سرگرم این مغازه بود من هنوز برای دیدنش و اینکه بدانم این دکان اساسا کجاست و چه‌شکلی و چگونه‌است، سری نزده بودم و تمایلی هم نداشتم و کنجکاو هم نبودم و لابد سرگرم چیزهای مهمتری بود به زعم خودم. انقدر مهم که الان اصلا یادم نیست چی‌ها بوده اما روایت رسمی این بود که خب درس و مدرسه دارم و گرفتاری دارم!
فقط یکبار، شاید به اصرار مادر بود یا شاید برای عذری دیگر بود اما تنها برای سرزدن و خداقوت‌گویی نبود که عاقبت رفتم به آن مغازه کوچک نزد پدر. روی صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان نشسته بود که مرا دید، خوشحال شد، داخل مغازه را نشانم داد، چند دارقالی و کلی کلاف رنگارنگ نخ و مقداری وسایل قالیبافی و تعدای نقشه قالیچه و تابلوفرش خوش‌نقش و ظریف که روی کاغذهای شطرنجی مخصوص با آب‌رنگ یا گواش یا چنین چیزی به دقت و خانه به خانه رنگ‌آمیزی شده بود و شده نقش مرغی و گلی و آدمی و مینیاتوری. گفتم این‌ها چه قشنگ‌است. گفت کار دست دختر جوانی‌است که این‌ها را کشیده و اینجا گذاشته که حاج‌آقا اگر توانستی برایم بفروششان و هنوز هم کسی نخریده و کلا هم کسی نمی‌آید دم این دکان بگوید خرت به چند؟ این را با خنده‌ای تلخ گفت. خبری از مشتری و معامله‌ای نبود پس پدر که آدم خوش‌بزمی بود گرم معاشرت با همسایه‌ها و همسالانش می‌شد تا در نبود کسب اقلا بازنشستگی بگذراند و این‌بار با افتخار مرا هم به آن حاج‌آقاها معرفی کرد که پسرمه! من هم که خجالتی، چپیدم در پناه مغازه و پدر و حاج‌آقاها بیرون ماندند.
خیلی زود حوصله‌ام سر رفت و به پدر گفتم من دیگر بروم خانه. پدر گفت: بمان تا ظهر چیزی نمانده با هم با ماشین می‌رویم. گفتم کار دارم یا همچی چیزی! گفت پس صبر کن بستنی‌ای نوشابه‌ سردی چیزی برایت بگیرم از بقالی این بغل. قبول کردم و بعد پرسید بستنی می‌خواهی یا نوشابه؟ یادم نیست گفتم فرقی نمی‌کند یا گفتم نوشابه ولی او رفت لنگان لنگان دو شیشه نوشابه زرد و خنک خرید و آورد و نشستیم و خوردیم، من توی مغازه و پدر توی پیاده‌رو شایدم هم هر دو در مغازه ولی در سکوت. نوشابه که تمام شد باز بلند شدم که بروم خانه و پدر این‌بار تسلیم شد. تازه یک پنج تومنی هم گرفتم ازش که با یک کورس تاکسی خودم را به خیابان خودمان برسانم و رفتم. پدرم هم نشسته بر صندلی، توی پیاده‌روی بیرون دکان، رفتنم را نگریست بعد لابد باز گرم صحبت شد با حاج‌آقاها.
رفتم و الان هیچ یادم نیست که چکار داشتم که باید می‌رفتم و چه دلمشغولی مهمی داشتم؟ شاید خواندن مجله‌ای، تماشای فیلم و تلویزیونی، یا تلفن زدن به دوستی اصلا یادم نمی‌آید که چه بود که ارزش این بی‌معرفتی را داشت اما از همان لحظه که عزم خانه کردم تا همین امروز هنوز حیرانم که چرا این همه سرد و نامهربان بودم. مدام به خودم می‌گفتم از فردا جبران خواهم کرد و با پدرم گرم‌تر و صمیمی‌تر خواهم شد و روزی را تمام و کمال درکنارش در مغازه خواهم گذراند و سخنانش را گوش خواهم کرد و از او خواهم خواست از یک عمر تجربه و خاطره‌ که در سینه دارد برایم تعریف کند و من را بسازد و روزی را بسازیم که خاطره‌اش را با افتخار برای فرزندانم بازگو کنم. اما دریغ که این اتفاق نیفتاد و آن آخرین مغازه هم بسته شد و من هنوز هرشب قبل از خواب با خودم و خدای خودم عهد می‌بستم که از فردا در جهت گرم کردن رابطه‌ام با پدر گامهای عملی بردارم اما نمی‌دانم با وجود این همه عهد شبانه، چرا فردا که می‌شد باز در مقابلش همان موجود نچسب بودم که ناتوان بود از برقراری رابطه‌ای شخصی با پدر و شب‌هنگام، قبل از خواب، باز همان موجود پشیمان بودم.
این وعده‌های شبانه که همچنان برقرار ماند، سالها بعد رسید به شبی که بین خواب و بیداری صدای پدر را شنیدم در ذهنم که بلند صدایم می‌کند: رضاااا! نیمه‌شب بیدار شدم و انگار که تا به حال ندانم و حساب نکرده باشم، دوباره شمردم و با خود گفتم بابا الان هفتاد و سه سالشه! ناگهان حقیقت دهشتناکی در سرم صدا کرد که دیگر فرصتی نمانده، زودتر عهدت را عملی کن! آن روزها، آن نهیب؛ اندکی سرعقلم آورده بود و چندباری با پدر حرف زدیم و خوشحال بودم که هنوز هست اما پدر، دو سه هفته بعد از آن نهیب شبانه، برای همیشه ترکم کرد. حالا چهار سال از روز جدایی گذشته و من هنوز آن نوشابه زرد که برایم خرید که محبتش را نشان دهد و آن سکه پنج تومنی که در دستم گذاشت که به رفتنم رضا شود از یادم نمی‌رود و همچون زخمی کهنه همراهم‌است، بی‌درمان. حالا که دیگر نه عهد شبانه‌ای دارم و نه زمانی برای جبران، توی نقش فرزند مقابل پدر، اقلا از نظر عاطفی بازنده و ورشکسته‌ام. من هم انگار آدم کاسبی نیستم و کاسب هم نمی‌شوم. پدرم هم آدم کاسبی نبود و کاسب هم نشد اما پدرم معلم بود.

سینما از نو

سینمای شهرمان جمعه‌ها انیمیشن اکران می‌کند. هر از گاهی با دخترک می‌رویم کارتونی تماشا می‌کنیم و ذوق و شوق و برق سینما در چشمانش را زندگی می‌کنیم. این جمعه مادرش امتحان داشت پس پدر و دختری رفتیم زندگی مخفی حیوانات خانگی دیدیم آن هم سه‌بعدی! دخترک چند دقیقه بیشتر عینک سه‌بعدی را تحمل نکرد و تقریبا کل فیلم را به چشم خودش و با همان وضعیت مات و دولایه دید و همچنان کیفور و سرمست بود به همراه مواردی تذکر به من که عینک نزن و من هم بناچار لحظاتی عینک را برمی‌داشتم تا دخترک دوباره برود توی فیلم و من بتوانم باز یواشکی عینک بزنم و درک اولین تجربه سینمای سه‌بعدی را در کنار فرزندم ادامه دهم. بچه‌م اساسا سینما دوست دارد و فاصله که می‌افتد درخواستش را به انحاء مختلف اعلام میکند مثلا شبها که به این تلویزیون های بزرگ تبلیغاتی در میدانها و چهارراه‌های شهر می‌رسیم با دست اشاره میکند که نگا سینماااا!!!‌ خب البته باباش هم عمری‌است سینما دوست دارد… از سینما که بیرون آمدیم، در راه خانه، دخترک در کنار هیجانات بعد از فیلم‌بینی‌اش چند بار با همان فارسی نوپایش از من هی تشکر کرد و هی گفت مرسی بابا منو بردی سینما! قند در دلم آب شد و همزمان رندی کردم و گفتم خب یه بارم تو دست بابا رو بگیر ببرش سینما ببرش ایستاده در غبار، ببرش نفس! طبعا درست متوجه وجه کنایی سخنم نشد چون هنوز فارسی‌اش به این حدود عمیق و مردم‌آزارانه زبان نرسیده ولی کودکانه و موافقانه خندید که یعنی خب بریم! حواسم هست که دخترک که خود لمس ناب زندگی‌است از هر فیلمی تماشایی‌تر است ولی زندگی هم مجموعه وصل‌ها و هجرهاست و نمی‌شود دلتنگ نشد برای سینما و دوران‌های پرسینما.  پس حالا انیمیشن در سالن سینما می‌بینیم تا رشته ارتباط من و سینما گسسته نشود ای کاش جشنواره فجر که در پیش‌است هم تماما انیمیشن بود! بگذار یک بار دیگر با دخترک بزرگ شوم و ژانرها را این‌بار کنار او مرور کنم. از انیمیشن به موزیکال از موزیکال به کمدی از کمدی به اکشن و از اکشن به درام و جنایی و الخ. این‌بار شاید داستان من و سینما به فرجام تازه‌ای رسید بهتر از فرجام سابق. راستی آقای کیمیایی انیمیشن نمی‌سازد؟!

حیف از این روزا که من به … زدم*

مرغو که گذاشتیم تو فر بپزه، چند دقیقه بعد بوی تابستون همه خونه رو ورداشت اونم تو شب برف، دم‌دمای چله زمستون! دلم گرفت، یاد اون زیرانداز افتادم و اسباب کباب‌پزی که همون اول بهار گذاشته‌بودم تو صندوق‌عقب ماشین و مصمم بود دیگه هر جمعه فصل گرما بریم یه گوشه طبیعت بلکه دمی بیاساییم و خوش بگذرونیم. اما دریغا که تابستون هم تموم شد و ما تقریبا همه جمعه‌هاشو خوابیده‌بودیم، علل و عذرها و بهانه‌ها هم که تکراریه و دیگه گفتنم نداره، پس بماند. عجالتا که بوی تابستونای ناکام بدجور پیچیده تو خونه‌مون و اون طرف پنجره هم دیگه قشنگ داره برف میاد. تا باز عطر زمستون از کدوم دیگ تابستون دربیاد و بپیچه تو فضای خونه‌‌ که من باز دلم بگیره از یه فصل دیگه که زندگیش نکردیم.

بندی از ترانه پیش‌درآمد علی عظیمی*

رویای فلورسنت

هال خانه قدیم ما دو لامپ مهتابی داشت! نه یکی داشت! … اصلا بگذارید از اول تعریف کنم. هال مذکور چندان بزرگ نبود ولذا خیلی نمی‌شد بهش گفت هال! بیشتر نقش لابی و معبری را ایفا می‌کرد که کلی در داشت و کمی دیوار و وظیفه‌اش متصل کردن مهمانخانه و نشیمن و اتاقها و آشپزخانه و سرویس‌ بود لکن همجواری‌اش با آشپزخانه برای این هال مایه این توفیق بود که در فصول گرم، نقش نشیمن دوم را ایفا کند و پذیرای تجمع اعضای خانواده شود و عاقبت حتی موفق شد تلویزیون را هم در پیشانی خود جای دهد و اصلا بشود نشیمن اول. همین است که ما خیلی از عمر آن خانه را در همان هال گذراندیم با کلی خاطرات.
این به اصطلاح هال دو منبع نور داشت، یک تک لامپ فلورسنت یا همان مهتابی خودمان بر پیشانی دیوار و یه تک لامپ آویز در مرکز سقف که لامپش یا یک لامپ قدیمی گازی بود که دقایقی باید تمرکز می‌کرد و آبی و صورتی و بنفش می‌شد بلکه روشن شود و گاه اصلا بی‌خیال می‌شد و تو هم اصلا یادت می‌رفت که روشنش کرده‌ای و اصلا یادت می‌رفت چه کاری با نور داشتی و تازه روشن هم اگر می‌شد، بعد از مدتی به صلاحدید خودش یکهو خاموش می‌شد و خستگی در می‌کرد! اگر چراغ گازی دیگر محرز می‌شد که هرگز روشن نخواهد شد که تشخیصش هم به این آسانی‌ها نبود، بجایش یک لامپ رشته‌ای دویست می‌گذاشتند که آن هم چون مصرفش بالا بود، کلا مجوز روشن شدنش به این آسانی‌ها صادر نمی‌شد مگر روشن‌کردنهای یواشکی و دزدانه ما کودکان که خب قانونی نبود! لذا می‌ماند همان تک مهتابی که تا برق بود، بارِ روشن‌کردن هال را یک‌تنه به دوش می‌کشید و برق هم که می‌رفت، دو شعله چراغ گازسوز بر دیوار مقابلش نصب بودند، از آنها که یک توری سفید نسوز مثل جوراب پایشان می‌کردیم و همان توری بعد از چند بار سوزش و تابش می‌ریخت و نوبت به توری نوی بعدی می‌رسید! برق که می‌رفت همین عزیزان گازسوز، قبول زحمت می‌کردند و اندکی نور فراهم می‌کردند جهت درس و مشق ما البته در ازای تولید کلی سر و صدا و گُر و گُر و خُر و خُر! که یعنی قدر ما را بدانید که توی این بی‌برقی که دستتان به هیچ جا بند نیست، داریم می‌سوزیم و نور می‌دهیم به زندگی تان! ما هم لابد قدردانشان بودیم ولی توی دلمان هم می‌گفتیم گلی به گوشه جمال فانوس و گردسوز که نه این همه سر و صدا داشتند و نه این همه افاده!
خلاصه نشیمن شدن این هال پر از زیبایی بود، خاصه در تابستان که متصل بود به راهروی سرسبز و پر از گلدان که ما را می‌برد به بهارخوابی رویایی و به حیاطی که دیوار بلندش از فرط چسبک و تاک سبزِ سبز می‌شد. اما معایبی هم داشت مثلا وقتی مهمان داشتیم و مهمان‌ها می‌رفتند در مهمان‌خانه می‌نشستند که در این صورت دو حالت داشت: یا در مهمانخانه باز بود یا بسته بود، اگر باز بود که ما بچه‌های خجالتی چاره‌ای جز چپیدن در گوشه اتاقی که خانه بچه‌ها صدایش می‌زدیم، نداشتیم و انقدر قایم می‌شدیم تا مهمانها بروند تا بتوانیم بیاییم بیرون. از همه بدتر، بناچار قید تلویزیون مستقر در هال را هم باید می‌زدیم حالا هر برنامه حیاتی و مهمی که داشت. اما اگر در بسته بود که در مورد مهمان‌های مهم‌تر چنین بود، به شکل چریکی، تلویزیون را سینه‌خیز روشن می‌کردیم و صدایش را کم می‌کردیم و برمی‌گشتیم ته هال، دم ورودی خانه بچه‌ها، می‌نشستیم در حالت نیم‌خیز تلویزیون نگاه می‌کردیم و تا مادر در را باز می‌کرد که برود اسباب پذیرایی از آشپزخانه بیاورد با یک جست خودمان را به پناهگاه می‌رساندیم مبادا که دیده شویم! یک بار هم غافلگیر شدیم! در پناهگاهمان، خانه بچه‌ها، قایم شده بودیم با خیال راحت که ناگهان عموی بزرگ مادر، دم در اتاق ظاهر شد. خندید و صدایمان زد و بعد بغلمان کرد و بوسیدمان، خدا رحمتش کند، پیرمرد مهربان خودش آمده بود ما بچه‌ها را ببیند و چقدر شرمنده شدیم.
از یک زمانی اهمیت استراتژیک این هال نشیمن‌شده چنان رو به افزایش گذاشت که عاقبت پیشنهاد شد نورش را افزایش دهیم، البته همچنان مجوز روشن‌کردن لامپ دویست تغییری نکرد. پس از پیگیری‌های مداوم مادر قرار بر این شد که لامپ دویست، کمافی‌السابق، بماند برای اوقاتی که مهمان داریم و لاغیر! ولی تصویب شد یک مهتابی هم علاوه کنیم به هال برای خودمان که این‌همه اینجا دور هم می‌نشینیم دلمان نگیرد! پدر اجرای پروژه را برعهده گرفت و یک مهتابی روی دیوار مقابل مهتابی اولی، درست بالای سر چراغهای گازسوز، نصب کرد. لحظه‌ای که دوتا مهتابی روبروی هم روشن شدند لحظه‌ای شد تاریخی و عیشی شد بیان‌نشدنی برای ما بچه‌ها با کلی جیغ و ویغ که نگاه دیگه اینجوری سایه نداریم! نه الان باید دوتا سایه داشته باشیم، چون استادیومهای خارجی که از چهار سمت نورافکن دارن چارتا سایه داره هر بازیکن! مهتابی‌ها که تشبیه به نورافکن ورزشگاه شدند، دیگر جو گرفتمان و رفتیم توپ کوچکمان را آوردیم زیر نور و روی چمن فرش شروع کردیم به فوتبال و دریبل و شوت و گزارش و گل!!!!!! الان گمان نکنم در قرعه‌کشی بانک هم برنده شوم آن همه خوشحال شوم!
اصلا چی شد که یاد این مهتابی‌ها افتادم؟ ها داشتم با مهتابی اتاق دخترکم ور می‌رفتم که بدقلقی می‌کرد، سرصداهای عجیب و کلی پلک زدن بدون روشن‌شدن کامل و باز سر و صدا و باز پلک و باز هیچ. انقدر صداهای ناجور از خودش در می‌آورد که بچه را می‌ترساند. آستین بالا زدم به رفع اشکالش، استارتر عوض کردم، لامپ عوض کردم اما مهتابی پیر نمی‌خواست راه بیاید با ما و باز همان صداهای گوشخراش را درمیاورد! فریادی که صدای چراغهای گازسوز خانه قدیم، مقابلش نجوا بود! انگار که مهتابی پیر بهم بگوید: برو پسرجان! برو! من که می‌دانم آخرش می‌خواهی بروی از آن مهتابی‌های ترانس و استارت سرخود بخری و مرا بیندازی گوشه انبار یا قاطی زباله خشک بفروشی! پس برو و منِ پیرمرد را با این اداهای توخالی و امروزیِ ما تعمیر می‌کنیم تعویض نمی‌کنیم، مسخره نکن! برو کار آخرت را همین اول بکن! اینها را که گفت من هم خاطرات خوشم از مهتابی را برایش گفتم که بگویم من از اون خاطره دارم! من از اون خاطره دارم! ساکت و خاموش گوش داد و بیرون هم که آمدم از دالان خاطرات باز خاموش ماند. مهتابی پیر دیگر نه سر و صدا کرد و نه دیگر پلکی زد. الان چند روز است که بر دیوار اتاق دخترک هم هست و هم نیست. آخر پیرمرد! خاطراتم که این همه شاد بود، تو چرا رفتی توی خودت؟ چرا این همه روز بُغ کردی؟ حرفی بزن، پلکی بزن، نوری بریز! می‌شنوی صدایم را؟

روزگار سپری‌شده شمعک و ته‌دیگ

روزگاری بود که ما بچه بودیم و اجاق‌های گاز، فر نداشتند، سه‌تا شعله بیشتر نداشتند و حتی قدیمتر گاز هم نداشتند ولی کپسول گاز داشتند! در عصر پیشاگازکشی عمومی شهر، دورانی که دو شرکت پرسی‌گاز و بوتان با کامیونهایشان به محلات، کپسول گاز می‌رساندند، حکم مرگ و زندگی بود اگر نبودی یا نمی‌رسیدی به ماشین و به تعویض کپسول خالی با پر و این حرفها نبود که باید مرد خانه باشد و این کپسول سنگین را به دوش بگیرد و ببرد عوض کند نه! اگر مردی در دسترس نبود، زنان و کودکان بار این وظیفه حیاتی و البته بار گران وزن کپسول را به دوش می‌گرفتند و کار خانواده را راه می‌انداختند. حالا هرجور که مقدور بود، یک نفره، دو نفره، روی شانه، غل‌خوران روی آسفالت، ک‍‍پسول پر از گاز را به خانه می‌رساندند که اجاق خانه و خانواده کور نماند و چه بسیار می‌شنیدیم که کپسول روی پای مردم می‌افتاد و انگشتها را قلم می‌کرد یا زن و مرد و کودک در اثر انفجار کپسول جان‌داده‌بودند، خود جنگی تمام‌عیار بود برای خودش در روزگار جنگ. اما همان اجاق‌ها گرچه هیچ نداشتند اما اتفاقا همیشه روشن و پربرکت و پررونق بودند و در وجودشان جادویی داشتند به نام شمعک‌! شعله‌هایی کوچک و آبی اما همیشه فروزان که بعدها منقرض شدند بخاطر نمی‌دانم خطرناک‌بودن یا اسراف گاز یا چی!

روزگاری بود که ما بچه بودیم و بس که زیاد بودیم همه مدارس دو شیفته بودند و این شیفتها هفته به هفته می‌چرخید. آن هفته‌ که شیفت صبح بودیم، ناهارها دور سفره خانواده، خوش بودیم و آن هفته‌ای که شیفت ظهر بودیم، عصرها بعد از برگشتن از مدرسه ناهارمان را تنهایی می‌خوردیم اما این تنهایی هم خوشی خاص خودش را داشت. به خانه می‌رسیدی و لباس می‌کندی و بعد می‌رفتی روی همان اجاق‌گاز لکنتی، ظرف فلزی غذایت را زیارت می‌کردی که مادر برایت با سلیقه و به‌زیبایی چیده و گذاشته روی یک شعله‌پخش‌کن، روی شعله آبی و کوچک همان شمعک جادویی که گرم بماند، پلو و خورش و یک ته‌دیگ، ماکارونی و یک ته‌دیک، آبگوشت و یک‌ سیب‌زمینی، اشکنه و کشک و دم‌پختک، کتلت و گوجه و سیب‌زمینی‌سرخ‌شده، آش و سوپ و شوربا و … الخ. غذا هرچه بود، وقتی می‌رسیدی، روی آن شمعک، حرارت دلبرانه‌ای داشت که اصلا دلت نمی‌خواست بیشتر از آن گرمش کنی. دمایی ایده‌آل که نه می‌شد گفت غذا یخ کرده و نه می‌شد گفت گرم‌است. اما شعبده شمعک این بود که تازگی غذا را برای چند ساعت در حد مطلوبی حفظ می‌کرد که نیازت به گرم کردن مجدد نیفتد که هر نوع حرارت‌دادن دوباره، اول کیفیت دلچسب و نخستین غذا را می‌کُشد بعد مثلا داغش می‌کند و غذای خنثی‌شده را تحویلت می‌دهد!

الان بحمدالله همه چیز هست! گاز لوله‌کشی هست و اجاق‌گازهای فردار که خودشان از خودشان شعور دارند و تا بوی گاز به مشامشان میرسد، رأسا فندک می‌زنند و خودشان را روشن می‌کنند و تایم معین‌شان هم که تمام شود خاموش می‌شوند و زنگ و آهنگ می‌زنند و فلان! مایکروفر هست که با متد اعتراف‌گیری، در اندک زمانی غذای یخ‌کرده را آنقدر می‌چرخاند و می‌چرخاند تا خودش کوتاه بیاید و گرم شود اما همچنان عاری از آن کیفیت اولیه! انواع آشپزخانه و فست‌فود هست که کافی‌است زنگ بزنی تا نیم‌ساعت بعد با موتور، درب منزلت غذا برسانند گرم و گیرا. سفره‌ هم که دارد به مرور منقرض می‌شود و به جایش میزهای چهار و شش و هشت و دوازده نفره داریم با صندلی‌های غالبا خالی که بندرت پیش می‌آید پذیرای کل خانواده‌ باشند. ساعات کاری مردم هم جوری نیست که به ناهار دور هم برسند تازه آن هم بدون احتساب ترافیک و مسافت‌های طویل شهری! پس وعده‌های تنها غذاخوردن آدمها رو به افزایش‌ گذاشت، وعده‌های پر کردن یک صندلی دور میز خالی خانواده، بی که احساس ناجوری ایجاد کند لابد. انگار هیچ کم نیست و ظاهرا همه چیز مرتب و مهیاست تا دوران مصرف و آسایش هنوز برجاست. دورانی که نه کپسول گاز روی پای کسی می‌افتد و نه چیزی در دل کسی منفجر می‌شود و نه مدرسه‌ها دیگر شیفت ظهر و عصر دارند. همه چیز امن و امان‌است و کسی لابد دلش تنگ نمی‌شود برای شیفت ظهر و آن اجاق‌گاز قراضه و مادری که با جادوی شمعک و ته‌دیگ، برای فرزند غایبش هم کنار سفره خانواده، حاضری می‌زد.

Winds of Winter

azor ahaiهر سال زمستان، رحمت می‌فرستم بر روح بلند مخترعان بخاری گازی. بر آن بزرگوارانی که این دستگاه مفید را جوری ساختند تا خلایق متصل با آن دست به یقه باشند و میان مردن از سرما و مردن از گازگرفتگی در تقلایی ابدی گرفتار بمانند. این گرفت و گیر از همان اتصال و روشن کردن بخاری شروع می‌شود تا همان روزی که زمستان، مغلوب بهار گردد و بخاری‌ها خاموش. همین حالا اگر در هر خانواری که سیستم گرمایشی منزلش بخاری‌است یک نفر که متخصص روشن کردن و مراقبت این آهن‌پاره باشد یافت نشود آن خانوار، شانس بقایش را در زمستان به کل از دست خواهد داد! یک نفر که بداند پیچ تنظیم را چقدر نگاه دارد و فندک را کی بزند که شمعک روشن شود و بعد شمعک را چه مدت با دست روشن نگاه دارد که با پیچش بعدی کل مشعل گر بگیرد و اگر هیچکدام درست رخ نداد، بتواند گرفت و گیر قضیه را در یک حدی رفع و رجوع کند و کار را راه بیندازد. یکی که انگشتانی مقاوم دارد در مقابل انواع فشردگی و در مقابل حرارت، یکی که توان چندین بار تکرار آن  عملیات جانکاه بخاری‌افروزی را داشته باشد و باز دستش قلم نشود، یکی که حواسش به گرمای لوله دودکش باشد و وقت و بی وقت و شب و نیمه‌شب سرانگشتانش را روی لوله دودکش بخاری بگذارد و وقتی انگشتانش سوخت اتفاقا خشنود شود که همه چیز مرتب‌است و همه زنده می‌مانیم و آنگاه که انگشتانش یخ کرد، مضطربانه بکوشد به ضرب پنجره گشودن و لوله درآوردن و باز وصل کردن، جریان هوای داغ را از بخاری به سمت دودکش بام برقرار کند مبادا یخ بماند و اهل خانه را قربانی و اگر نتوانست و نشد بخاری را خاموش کند و یک لحاف روی همه عزیزانش علاوه کند. یکی که دشمن وزش بادهای زمستانی باشد که در جهتی برعکس از بام و از طریق دودکش به سمت بخاری می‌وزند تا شعله‌های آبی و آرامش سرخ و خشمگین و تهدیدگر شوند. یکی که همه جوره بکوشد جهت این وزش شوم را عوض کند و به بیرون از خانه و به سوی بام هدایت کند با آزمودن انواع لوله و انواع کلاهک اچ و هزارجور گچکاری و الخ. یکی که حواسش باشد، شب به شب، ظرف آب روی بخاری را آب کند که هنگام خواب رطوبت هوا مناسب باشد مبادا خشکی گرم هوا، سبب آزردگی مجاری تنفس اهل خانه شود. یکی که هربار مصمم شود که اگر از این زمستان جان به در برد، در بهار آینده‌اش سیستم گرمایشی را به پکیجی چیزی ارتقا دهد و هر بهار و تابستان بفهمد که نه پولش را دارد و نه وقتش را و نه اصلا حوصله چنان عملیات عظیمی را! سلحشوری بی‌شمشیر و عاشق، یک تنه قد علم کرده در مقابل وحشت شب‌های طولانی زمستان، آنگاه که مرگ اطراف آدمیان می‌رقصد، تا خود ظهور بهار! یک آزور آهای خانگی!